«مهتاب و مین» با نوآوری‌هایی از دانش‌آموز تخریب‌چی شهید منتشر شد

روایاتی از نوآوری‌های شهید حمید صبوری‌راد دانش‌آموز نوجوان تخریب‌چی در کتاب «مهتاب و مین» منتشر شد؛ ابداعاتی همچون مین زنگوله‌ای و مین خوررشیدی.
کد خبر: ۸۷۳۴۴۴
تاریخ انتشار: ۰۸ آبان ۱۴۰۵ - ۱۰:۲۶ - 30October 2026

به گزارش گروه حماسه و جهاد دفاع‌پرس، امروز جمعه هشتم آبان مصادف با سالروز شهادت محمدحسین فهمیده است که روز نوجوان و بسیج دانش‌آموزی نام گرفته است. یکی از نوجوانان بسیحی از مشهد  که در دوران دفاع مقدس با ابداعات خود در زمینه‌های فنی توانست توجه سردارانی همچون محسن رضایی، محمدباقر قالیباف و اسماعیل قاآنی را جلب کند، «حمید صبوری‌راد» بود که این نوآوری‌های شهید به اضافه خاطراتی از خانواده و دوستان شهید توسط منصوره لسان طوسی در کتاب «مهتاب و مین» گردآوری و تدوین شده است.

شهید حمید صبوری راد

این کتاب که در ۲۴۷ صفحه و در هزار نسخه توسط نشر مرز و بوم به چاپ رسیده شامل خاطرات و روایاتی از سردار قاآنی فرمانده وقت تیپ ۲۱ امام رضا (ع)، حاجیه خانم صبوری راد مادر شهید، زهره و سوری صبوری راد خواهران شهید، امیر صبوری راد برادر شهید، علی رحمت دوست و همرزم شهید در کارگاه تخریب، علیرضا یوسفی فرمانده وقت واحد تخریب تیپ ۲۱، محمدرضا رحمانی فرمانده وقت واحد تخریب تیپ ۲۱ و آزاده، علی ملکوتی رزمنده تخریب‌چی تیپ ۲۱، علیرضا دلبریان همرزم واحد تخریب تیپ ۲۱، قاسم خیراندیش همرزم، علی وزیری و حسن لاکی همسنگر‌های مسجد مالک اشتر و محمد هوشمند دایی شهید است.

اینک به مناسبت روز نوجوان و بسیج دانش‌آموزی بخش‌هایی از کتاب را مرور می‌کنیم: (نویسنده) رضا حجت که در بخش پژوهش اسناد سپاه امام رضا (ع) مسئولیت دارد، در دفتر ساختمان کنگره شهدا نشسته بود. در آن جلسه دونفره، او از چند پرونده نیمه‌تمام و چند موضوع بکر صحبت کرد و من به خوبی شنیدم. کمی فکر کردم و متوجه شدم حجم آن کار‌ها برای من که مادری پرمشغله هستم، سنگین است. به همین دلیل موضوع را رد کردم. کمی بعد گفت: «خانم طوسی! شما کلمه سنسور رو برای اولین بار در چه زمانی شنیدین؟» جواب دادم: «شاید اواخر دهه ۸۰.» گفت: «یک دانش‌آموز نابغه در مشهد داشتیم که در واحد تخریب تیپ ۲۱ امام رضا (ع) در سال ۶۳ روی مین ابتکار عمل انجام داده، یک سنسور روی مین نصب کرده که به نور حساس بوده. در ضمن آقای محسن رضایی هم درباره این دانش‌آموز و آن مین توییت زده و منتشر کرده».

توییت آقای محسن رضایی را نشانم داد که نوشته بود: «جوان رزمنده ۱۸ ساله‌ای به نام صبوری از خراسان در تیپ ۲۱ امام رضا (ع) مین مخصوصی را ابداع کرده بود. تعدادی از آن را ساخت و شب عملیات آزادسازی ارتفاعات مهم میمک (۱۹ دیماه ۱۳۵۹) که از ابتدای جنگ به اشغال عراق درآمده بود، با عده‌ای در دل دشمن نفوذ کرد و مین‌ها را زیر خاک و بر سر راه دشمن کاشت. این مین، در صورت کنار زدن خاکِ روی آن و با قرار گرفتن در معرض نور، فعال می‌شد و عمل می‌کرد. صبوری هم در کمین دشمن به شهادت رسید. فردا صبح با طلوع آفتاب چندین تانک و خودروی عراقی منفجر شدند. هرچند آن جوان رزمنده دیگر نبود تا حاصل کار خود را ببیند، نام و یادش در تاریخ جاودانه شد و نزد پروردگار روزی‌مند است». (صفحه ۱۳ و ۱۴)

مین زنگوله‌ای

(محمدرضا رحمانی) روز سوم گفتم این‌جوری نمی‌شود! به چند تا از بچه‌ها گفتم که بگردیم و ببینیم چیزی پیدا می‌کنیم که به دردمان بخورد؛ مثلاً خار و خاشاکی پیدا کنیم و بگذاریم سر راهمان که اگر بعثی‌ها جلو آمدند این خار و خاشاک صدا بدهد. خِش‌خِش کند تا ما متوجه آمدن آنها بشویم. راه افتادیم توی منطقه دنبال چیزی بگردیم که نمی‌دانستیم چیست؛ فقط امیدوار بودیم چیزی پیدا بشود که ما را از آن وضعیت بحرانی نجات بدهد.

شهید صبوری راد

آن روز چشمم افتاد به تعدادی سیم که بعداً فهمیدم مربوط به موشک‌های تاو است. موشک‌های تاو، هدایت‌شونده بود و برای همین دنباله‌اش یک جور سیم خیلی نازک داشت. این سیم‌ها توی بیابان‌ها افتاده بود. چون من قبل از آمدن به جبهه مقداری کار‌های فنی کرده بودم، با دیدن آن سیم‌ها ایده‌ای به ذهنم رسید. گفتم قوطی کمپوت که داریم، پوکه فشنگ هم زیاد ریخته. این سیم‌ها هم که هست. می‌شود با آنها یک جور زنگوله ساخت که صدا بدهد.

نشستم و با آن وسایل یک جور زنگوله درست کردم. پوکه‌ها را با سیم‌های موشک تاو گذاشتم داخل قوطی‌های کمپوت. سعید سهیلی و سیدحسن حسینی برایم دست گرفتند و اسم چیزی را که درست کرده بودم، گذاشتند «مین زنگوله‌ای». می‌رفتند و می‌آمدند و به شوخی به هم می‌گفتند مین زنگوله‌ای تا حالا شنیده‌ای؟ ببین محمدرضا دارد درست می‌کند، اما من کم نیاوردم و از آن زنگوله‌ها تعدادی درست کردم و ۲۰ متر جلوتر از همان سنگر‌هایی که قرار بود شب را در آن بگذرانیم، بستم. با چند لایه از همان سیم‌های نازک موشک تاو چیزی شبیه به طناب درست کردم و مین‌های زنگوله‌ای را با فاصله دو متری، روی این طناب بستم؛ مثل رژه لامپ چراغانی، اما با فاصله.

یکی دو تا جعبه مهمات را شکستم و چوب‌هایش را فرو کردم توی زمین و این طناب‌ها را به آن چوب بستم. حالا زنگوله‌ها در ارتفاع ۳۰ سانتی‌متری زمین معلق بودند. سعید سهیلی و حسن حسینی هم خیلی می‌خندیدند، اما فکر کردم این تنهاکاری است که می‌شود کرد. فکر می‌کردم اگر عراقی‌ها بخواهند در شب تاریک جلو بیایند، پایشان به طناب‌ها گیر می‌کند و صدای همین زنگوله‌ها به ما خبر می‌دهد. ما که آن زمان نه مین می‌شناختیم و نه حتی مین دیده بودیم. با این که خودم هم می‌خندیدیم، انجامش می‌دادم. (۵۹ و ۶۰)

شعر تخریب‌چی‌ها

(علیرضا یوسفی) آن اوایل وقتی عملیات شروع می‌شد، مسئولیت من هم شروع می‌شد. باید همراه بچه‌های اطلاعات‌عملیات می‌رفتم و معبر‌های مین را خنثی می‌کردم. در آن اولین روز‌ها بین بچه‌های تخریب دوستان زیادی پیدا کرده بودم. از خود آقای رحمانی که ۲۱ سال بیشتر نداشت تا حمید صبوری و علی رحمت که ۱۶ ساله بودند، یک هدف داشتند و آن هم شناسایی انواع مین و شناخت روش‌های خنثی کردن آن بود. یک دلیل مهم وجود داشت که این برادر‌ها دنبال چنین هدفی بودند، دلیلشان هم کاهش تلفات انسانی بود. شب عملیات که می‌شد، رزمنده‌ها باید یک مسیر طولانی را تا خط اول دشمن و گاهی تا عقبه دشمن طی می‌کردند. در این مسیر که زمین‌های مین‌کاری شده وجود داشت، این احتمال می‌رفت که پای رزمنده‌ها به سیم تله‌های میدان مین‌گیر بکند و منفجر شود. ما باید بر اساس چیز‌هایی که آموخته بودیم، مین‌ها را خنثی می‌کردیم. یک وقت می‌دیدی این مین‌ها فشاری‌اند. یعنی با یک فشار منفجر می‌شود. یک وقت هم می‌دیدی مین‌ها ضد فشار هستند. یعنی پایت را که گذاشته‌ای روی مین، اگر برداری، منفجر می‌شود.

خنثی کردن هر کدام از این مین‌ها قِلق خودش را داشت که ما باید بلد می‌بودیم و در حین عملیات از آن استفاده می‌کردیم. یک وقت می‌دیدی شب است و باید در قلب تاریکی بزنی به میدان و بنشینی بالای سر مین‌ها و تک‌به‌تک آنها را خنثی کنی تا روز بعد گردان‌های لشکر بیایند و به سلامت از این معبر خنثی‌شده رد بشوند. کار آسانی نبود! کلمه تخریب‌چی در آن روز‌ها بار سنگینی داشت. اگر به مادرت می‌گفتی «دارم برای تخریب می‌روم»، فکر می‌کرد قرار است روی مین راه بروی تا معبر باز شود. مادرت زود می‌گفت که «ای وای پسرم! جای دیگری در جبهه نیست که تو به تخریب می‌روی؟» شعر طنزی هم در این باره معروف شده بود که تخریب‌چی‌ها در اوقات فراغت دور هم می‌خواندند و از این قرار است: «ننه‌م می‌گه جبهه نرو، جبهه می‌ری تخریب نرو/ تخریب می‌ری رو مین نرو، رو مین می‌ری هوا نرو/ هوا می‌ری زمین بیا، زمین میای سالم بیا.» (۱۰۴ و ۱۰۵)

داستان کربلا

(محمدرضا رحمانی) ما حتی تلاش کردیم راهکاری پیدا کنیم که اگر قرار است سیم‌خاردار توی بدنمان فرو برود، کجا فرو برود که بعداً به سرعت قابل درمان باشد. روی تمام اینها فکر کرده بودیم و حالا مهدی میرزایی داشت اینها را یکی‌یکی به نیرو‌های جدید آموزش می‌داد. تعدادی از بچه‌های قدیمی داوطلبانه روی سیم‌خاردار‌ها می‌خوابیدند و بچه‌هایی که تازه آمده بودند، نحوه صحیح خوابیدن روی سیم‌خاردار را با دقت تماشا می‌کردند.

الگوی ما در تمام این چالش‌ها اسطوره ادب و معرفت، قمر بنی‌هاشم بود. یادآوری ایثارگری ایشان در معرکه کربلا به ما دل و جرات می‌داد؛ آن ایثاری که می‌گفت اگر دست راستت نبود، دست چپت هست، اگر هر دو نبود دندانت هست، پس با دندانت مشک را بگیر. این تصور برای ما یک حالت قرب و نزدیکی به این شخصیت بزرگوار ایجاد می‌کرد. این قرب هم باعث می‌شد درد‌های کوچک را که در لحظات خوابیدن روی سیم‌خاردار برای ما ایجاد می‌شد، فراموش کنیم.

علیرضا یوسفی چندین بار روی سیم‌خاردار‌ها خوابید. علی رحمت و حتی خودم. تقریباً همه تخریب‌چی‌ها بلد بودند روی سیم‌خاردار بخوابند. ما خوابیدیم و نیروهایمان هم از روی ما عبور کردند. این جان‌فشانی و ایثاری بود که در روحیات تخریب‌چی‌ها وجود داشت. ایثاری بود که در وجود هر نیرویی که روی سیم‌خاردار می‌خوابید وجود داشت. درد‌های کوچکی هم حاصل می‌شد، اما آن‌قدر زیاد نبود که باعث جزع و فزع و ناله و شیون بشود؛ به‌خصوص یادآوری وقایع کربلا به ما قدرت مضاعف می‌داد که آن درد‌های کوچک را تحمل کنیم و تاب بیاوریم. یکی از همان روز‌ها که دور هم جمع شده بودیم، بحث سیم‌خاردار‌ها شده بود. بچه‌ها می‌خندیدند که بیاییم خوابیدن روی سیم خاردار‌ها را نوبتی کنیم. حمید صبوری هم که زیاد شوخی می‌کرد و با رحمت سربه‌سر می‌گذاشت و می‌گفت که «علی! هر بار نوبت من شد تو باید بروی روی سیم خاردار بخوابی.» رحمت هم جوابش را می‌داد و طفره می‌رفت. (۱۱۵ و ۱۱۶)

مین پرچم

(علی رحمت) آن روز‌ها می‌شنیدیم که منافقین در جبهه‌ها فعالیت می‌کنند. شنیده بودیم که شب‌ها یکی از خط‌های مواصلاتی در جاده‌های مهران را می‌گیرند. پرچم ایران را برمی‌دارند و پرچم خودشان را کنار جاده می‌زنند. آنها با این کارشان می‌خواستند عرض اندام کنند و خودی نشان بدهند. وقتی صبح می‌شد، نیرو‌های ما جلو می‌رفتند و پرچم‌های منافقین را برمی‌داشتند و دوباره پرچم‌های ایران را می‌کوبیدند.

یک روز ظهر حمید بی‌هوا گفت: «اگر پرچم ایران، مین بود، اینها جرات نمی‌کردن به این راحتی پرچم رو بردارن.» در آن لحظه جرقه‌ای به ذهنم زد و گفتم: «می‌تونیم پرچم‌ها را تبدیل کنیم به مین!» حمید همان‌طور که به من زل زده بود گفت: «آهاااا! می‌شه زیر پرچم تله بذاریم.» در حقیقت این کار را برای تفریح خودمان انجام دادیم. یک شب به نظافت گفتیم: «امشب ما می‌رویم پرچم می‌گذاریم.» ایشان اجازه داد و ما راه افتادیم. یک پرچم با تصویر امام گذاشتیم کنار جاده و زیر آن یک مین بزرگ تله کردیم. همان شب منافقین آمدند و به پرچم لگدی زدند و مین منفجر شد و ۱۰ نفرشان به درک واصل شدند. (صفحه ۱۵۵)

سلاح‌های رباتیک

(علی رحمت) حمید مین‌ها را عمق زمین نکاشته بود و از عمد آنها را روی سطح خاک گذاشته بود تا بعثی‌ها ببینند؛ چرا؟ چون در این صورت می‌فهمیدند که ایرانی‌ها به عمق خاکشان نفوذ کرده‌اند. این خودش مهلک‌ترین ضربه روانی آن شب در عملیات میمک بود. ضربه دوم وقتی اتفاق می‌افتاد که می‌خواستند مین‌ها را خنثی کنند. حالا نمی‌توانستند خنثی کنند، آن مین‌ها در هر صورت منفجر می‌شد. ۲۹ مهر ۱۳۶۳ آتش توپخانه دشمن شدید شد. تیپ انصارالحسین به خط اعزام شد و فرماندهان سپاه تلاش می‌کردند تیپ ذوالفقار از لشکر حضرت رسول (ص) را به خط اعزام کنند.

ما برگشتیم صالح‌آباد. هنوز از حمید خبر نداشتیم، اما دیگر حدس می‌زدیم که شهید شده است. تعدادی از نیرو‌های تیپ ۲۱ امام رضا (ع) برای بازگرداندن پیکر شهدا رفته بودند. پیکر حمید بین پیکر شهدایی بود که آنها با خودشان آورده بودند. روز‌های زیادی از شهادتش گذشته بود. پای چپش آسیب زیادی دیده بود. در قسمت ران و بالای زانو جراحاتش شدید بود و معلوم بود که بر اثر خونریزی شدید به شهادت رسیده.

حمید را گذاشته بودند روی یک برانکارد. صورتش مثل گچ سفید و رنگ‌پریده بود. آستین‌هایش را بالا زده بود. دست راستش را روی سینه‌اش گذاشته بود. به دست چپش یک بازوبند سرخ‌رنگ بسته بود. دست چپش را گذاشته بود زیر سرش؛ درست مثل وقت‌هایی که می‌خواست فکر کند. معلوم بود در لحظه‌های آخر هنوز هم داشته فکر می‌کرده! شاید به یک ابداع دیگر، شاید به یک اختراع جدید، یک مین جدید. شاید به تانک بدون سرنشین فکر می‌کرده یا به جنگنده‌ای که روی رادار دشمن دیده نشود یا به موشک‌هایی که بتوانند طول یک قاره را طی کنند، اما من می‌گویم داشته به سلاح‌های رباتیک فکر می‌کرده است. (صفحه۱۹۰)

انتهای پیام/ 119

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار