پدر شهید مرادی: انتخاب راه جوانمردی از کودکی/ فرزندم در تمام عمرش به دنبال خدمت بود
«احمد مرادی»، پدر شهید حسین مرادی از شهدای نبرد رمضان که در منزل و در کتار همسر (زینب تیموریان) و دو فرزندش (مجتبی و فاطمه) به شهادت رسید، در گفتوگو با خبرنگار حماسه و جهاد دفاعپرس از ویژگیهای اخلاقی، روحیه ایثار و جوانمردی، سالها خدمت صادقانه و اشتیاق فرزندش به شهادت روایت کرد؛ پدری که با مرور خاطرات فرزند شهیدش، از مسیری گفت که از کودکی با ایمان، مهربانی و خدمت به مردم آغاز شد و سرانجام به شهادت انجامید.

دفاعپرس: لطفاً در ابتدا خودتان را معرفی کنید و درباره فرزند شهیدتان بگویید.
بسمالله الرحمن الرحیم. من احمد مرادی، پدر شهید حسین مرادی هستم. پسرم از کارکنان ستاد کل نیروهای مسلح بود که در دانشگاه پدافند ملی نیز انجام وظیفه میکرد.
به اعتقاد من، میان شهدا ویژگیهای مشترکی وجود دارد. وقتی از خانواده شهدا درباره فرزندانشان سؤال میکنید، معمولاً از اطاعتپذیری، احترام به پدر و مادر، تواضع، ایمان قوی، گذشت و مهربانی آنها میگویند. این ویژگیها نشان میدهد که شهادت، مرگ انتخابی است. همه انسانها روزی از دنیا میروند، اما شهدا با انتخاب مسیر زندگیشان، به جایگاه شهادت میرسند.
البته این مسیر گاهی در خانواده شکل میگیرد، گاهی در مدرسه و گاهی در جامعه. اگر خانوادهها، مدارس و جامعه بهدرستی عمل کنند و زمینه تربیت جوانان مؤمن و مسئولیتپذیر را فراهم آورند، جوانان ما نیز میتوانند در این مسیر قدم بردارند، در زندگی خود به پیروزی برسند و در نهایت، به مقام شهادت نائل شوند.

دفاعپرس: مهمترین ویژگیهای اخلاقی شهید حسین مرادی چه بود؟
حسین از نظر اخلاقی ویژگیهای برجستهای داشت. اهل روزهداری و توسل بود و ارادت ویژهای به حضرت فاطمه زهرا (س) و امام حسین (ع) داشت. در انجام وظایف و مسئولیتهایی که بر عهده میگرفت نیز با جدیت عمل میکرد.
ایشان حدود هشت سال در بخش عقیدتی سیاسی ستاد کل نیروهای مسلح خدمت کرد و در این مدت، همه دوستش داشتند. دلیلش هم این بود که برای خدمت کردن، میان افراد تفاوتی قائل نمیشد. برایش فرقی نداشت کسی که به او مراجعه میکند، سردار باشد یا سرباز؛ به همه کمک میکرد و برای همه وقت میگذاشت.
حسین اهل گذشت بود و هیچوقت خودش را بالاتر از دیگران نمیدید. بعد از شهادتش، دوستان و آشنایان زیادی به دیدار ما آمدند و از مهربانی، بزرگواری، نجابت و کمکهایی که به دیگران کرده بود، گفتند. من با شنیدن این خاطرات تازه متوجه میشوم که فرزندم در طول زندگیاش چه خدماتی به مردم کرده بود.
حسین ارادت خاصی به حضرت فاطمه زهرا (س) داشت. حتی در دوران کرونا که بسیاری از مردم به دلیل نگرانی از بیماری، از رفتوآمد و حضور در منازل دیگران خودداری میکردند، او چهارشنبه اول هر ماه در منزلش روضه حضرت زهرا (س) برگزار میکرد.
در آن مراسم، گاهی فقط چند نفر از اعضای خانواده حضور داشتند و یک روحانی از دوستانش را نیز دعوت میکرد تا روضه برقرار شود.
این موضوع نشان میداد که اعتقادات مذهبی برای حسین فقط در حد حرف نبود. او به باورهایش عمل میکرد و برای زنده نگهداشتن مجالس اهلبیت (ع) اهمیت زیادی قائل بود.
دفاعپرس: آیا روحیه ایثار و کمک به دیگران از دوران کودکی در حسین وجود داشت؟
بله، حسین از همان دوران کودکی چنین روحیهای داشت. خاطرهای از آن دوران دارم که هیچوقت فراموش نمیکنم.
یک روز زمستانی، وقتی بعدازظهر از اداره به خانه برگشتم، مادرش به من گفت حسین اورکتش را به یکی از دوستانش داده است. او را صدا کردم و پرسیدم: «حسین جان، چرا اورکتت را دادی؟ میتوانستی اورکت سال قبلت را به او بدهی.»
گفت: «بابا، پدر دوست من فوت کرده و خانوادهشان حدود یک ماه است که حقوقی دریافت نکردهاند. او اورکت نداشت. من اورکت نویم را به او دادم.»
وقتی علت کارش را توضیح داد، متوجه شدم که چقدر به شرایط دوستش فکر کرده است. برای حسین فقط این مهم نبود که به کسی لباس بدهد؛ نمیخواست دوستش در جمع همسالانش احساس کمبود یا خجالت کند.
این روحیه از کودکی در او وجود داشت. بزرگواری، جوانمردی و گذشت را از همان سالها آموخته بود و تا آخر عمر نیز همین مسیر را ادامه داد.
دفاعپرس: شهید مرادی از چه سنی فعالیتهای فرهنگی و بسیجی خود را آغاز کرد؟
حسین از حدود ۹ سالگی وارد فعالیتهای بسیج شد. از همان دوران، روحیه تلاش و مسئولیتپذیری داشت. در حدود ۱۲سالگی مسئولیتهایی در پایگاه بسیج بر عهده گرفته بود و در ۱۳سالگی نیز مسئولیت بازرسی پایگاه را به او سپرده بودند.
این مسئولیتها برای یک نوجوان، آن هم در آن سن، نشاندهنده جدیت و توانایی او بود. حسین از کودکی به فعالیتهای فرهنگی، اجتماعی و جهادی علاقه داشت و تلاش میکرد در هر مجموعهای که حضور پیدا میکند، مؤثر باشد.
او فقط به دنبال انجام وظیفه شخصی خودش نبود؛ دوست داشت مسئولیتی بر عهده بگیرد و باری از دوش دیگران بردارد.
دفاعپرس: شهید حسین مرادی چگونه وارد ستاد کل نیروهای مسلح شد؟ آیا شما در این زمینه نقشی داشتید؟
خیر، من هیچ نقشی در جذب حسین نداشتم. با اینکه خودم نیز در ستاد کل نیروهای مسلح خدمت میکردم، او مسیر خودش را طی کرد.
حسین در فعالیتهای فرهنگی و کمک به برنامههای مربوط به فرزندان کارکنان حضور داشت و بعداً با پیگیری و نظر مساعد حجتالاسلام نمازی جذب ستاد کل شد.
یک روز به من گفت: «بابا، من مدرک کارشناسیام را گرفتهام و میخواهم وارد یک مجموعه کاری شوم. به نظرت چه کار کنم؟»
پرسیدم: «کجا میخواهی بروی؟»
گفت: «ستاد کل نیروهای مسلح؛ همان جایی که شما هستی. میخواهم در بخش عقیدتی سیاسی فعالیت کنم.»
به او گفتم: «تصمیم با خودت است. اگر علاقه داری، وارد این مجموعه شو؛ اما باید تحصیلاتت را ادامه بدهی و برای پیشرفت علمی و کاری خودت تلاش کنی. کارشناسی باید به کارشناسی ارشد و بعد هم در صورت امکان به دکتری برسد. نباید به یک جایگاه ثابت قانع باشی.»
حسین وارد ستاد کل شد و در بخش عقیدتی سیاسی مشغول به خدمت شد. در آنجا نیز با جدیت کار میکرد و مورد توجه همکارانش بود.
حجتالاسلام نمازی چندین مرتبه مرا احضار کرد و در حضور خودم از حسین تقدیر کرد. این موضوع برای من، بهعنوان پدرش، بسیار ارزشمند بود؛ زیرا میدیدم فرزندم بدون اتکا به موقعیت من، با تلاش خودش توانسته است اعتماد دیگران را جلب کند.
دفاعپرس: رابطه شهید مرادی با حجتالاسلام نمازی چگونه بود؟
حسین علاقه و ارادت زیادی به ایشان داشت. رابطهشان فقط یک رابطه اداری و کاری نبود؛ حسین برای ایشان احترام خاصی قائل بود و خدمت به ایشان را وظیفه خودش میدانست.
حتی زمانی که حجتالاسلام نمازی در بیمارستان بستری بود، حسین تا آخرین لحظات در کنار ایشان ماند. من به او میگفتم: «حسین جان، مراقب باش. ممکن است کرونا بگیری و خودت هم دچار مشکل شوی.».
اما پاسخ میداد: «بابا، من نمیتوانم ایشان را تنها بگذارم. ایشان مرد بزرگی است و من باید در کنارش باشم.»
دوست داشت هرچه زودتر حال ایشان بهتر شود و از بیمارستان مرخص شوند، اما متأسفانه این اتفاق به آن شکلی که انتظار داشت، رخ نداد.
به اعتقاد من، حسین در این ماجرا نیز همان راهی را ادامه داد که همیشه به آن اعتقاد داشت؛ خدمت به دیگران، حتی اگر برای خودش سختی داشته باشد. او تا زمانی که در بخش عقیدتی سیاسی فعالیت میکرد، همین روحیه را حفظ کرد. پس از آن نیز در بخش امور مجلس مشغول شد و در ماههای پایانی، حدود هشت ماه در بخش پژوهش دانشگاه امام حسین (ع) فعالیت داشت.
دفاعپرس: شهید حسین مرادی چندمین فرزند خانواده بود؟
حسین فرزند سوم خانواده و کوچکتر از برادرانش بود، اما به دلیل قد و قامت رشید، شخصیت بزرگوار و رفتار پختهاش، بسیاری تصور میکردند که فرزند بزرگ خانواده است.
با اینکه از برادرانش کوچکتر بود، احترام ویژهای برای آنها قائل میشد. در برخورد با اعضای خانواده، همواره ادب و احترام را رعایت میکرد و در عین حال، هرجا لازم بود برای کمک به آنها پیشقدم میشد.
او در قبال خانواده، دوستان و اطرافیانش همین روحیه را داشت. خدمت کردن برایش یک وظیفه روزمره نبود؛ بخشی از شخصیت و شیوه زندگیاش بود.
دفاعپرس: شما خودتان نیز سابقه حضور در جبهه دارید. از آن دوران برایمان بگویید.
بله، من حدود هشت سال، از ابتدای جنگ تحمیلی، در جبهه حضور داشتم. برادرم، شهید اکبر مرادی، نیز به شهادت رسیده بود. ایشان در دفتر تیمسار صیاد شیرازی به شهادت رسید.
با وجود اینکه برادرم شهید شده بود، در جبهه ماندم و به خدمت در نظام ادامه دادم. دو بار هم مجروح شدم، اما قسمت نشد که به شهادت برسم.
گاهی با خودم میگویم شاید ما لیاقت شهادت را نداشتیم؛ اما در نهایت، تقدیر الهی هرچه باشد، همان رقم میخورد. ما وظیفه داریم تا جایی که میتوانیم در مسیر خدمت و دفاع از کشور قدم برداریم.
دفاعپرس: به روز شهادت فرزندتان برسیم. پیش از شهادت حسین، با او تماس داشتید؟
بله، شب قبل از شهادتش با او تماس گرفتم. شرایط جنگی بسیار دشوار شده بود و حملات شدت گرفته بود. به حسین گفتم: «بابا، بلند شو بیا. اوضاع دارد بدتر میشود و ممکن است به آن منطقه حمله کنند. شما هم در منازل سازمانی هستید و ممکن است آنجا را هدف قرار دهند.».
اما حسین گفت: «بابا، من فرمانده پایگاه اینجا هستم و باید بمانم. از صبح نیروهای بسیجی در حال آمادهشدن هستند تا اگر اتفاقی افتاد، بتوانند با سلاح از منازل سازمانی و اماکن آن منطقه دفاع کنند. ما آمادهباش هستیم و من نمیتوانم اینجا را ترک کنم.»
به او گفتم: «پس دستکم خانوادهات را بفرست.».
اما گفت خانوادهاش هم تمایلی به رفتن ندارند.
در جریان جنگ ۱۲روزه، حسین خودش در محل خدمتش مانده بود، اما خانوادهاش را به خانه پدر همسرش و سپس خانه ما فرستاده بود. چند روزی نیز نزد ما بودند. ولی در جنگ ۴۰روزه، با توجه به شرایط ماه مبارک رمضان و وضعیت آن روزها، متأسفانه خانوادهاش هم در کنار او ماندند.
امروز که به آن روزها فکر میکنم، میدانم که حسین مسیر خودش را انتخاب کرده بود و به مسئولیتی که بر عهده داشت، پایبند ماند.
دفاعپرس: از شب پیش از شهادت فرزندتان و حالوهوای او در آن ساعات چه میدانید؟
آن شب، خبر شهادت رهبر شهیدمان اعلام شده بود. بنا بر نقل یکی از دوستان حسین، آقای اصفهانی، حسین تا صبح یا مشغول نماز بود یا گریه میکرد.
او علاقه بسیار زیادی به رهبر شهیدمان داشت و از شنیدن خبر شهادت ایشان بهشدت متأثر شده بود.
حسین از مدتها قبل به شهادت فکر میکرد و همیشه آرزو داشت در راه اسلام و دفاع از کشور به این مقام برسد. برای او، دفاع از ارزشها و همراهی با رزمندگان اسلام یک موضوع مقطعی نبود؛ بخشی از زندگی و باورهایش بود.
دفاعپرس: چگونه از شهادت حسین و خانوادهاش مطلع شدید؟
آن روز، مثل سالهای گذشته، قرار بود در مراسم روز قدس و برنامههای مربوط به شهادت رهبرمان شرکت کنیم. من معمولاً در مناسبتهایی مانند ۲۲ بهمن و آخرین جمعه ماه مبارک رمضان، دوستان و آشنایان را در میدان انقلاب میدیدم.
صبح زود، حدود ساعت پنج، از خانه بیرون رفتم و پس از حضور در برنامههای مربوط به آن روز، به محل فعالیتهای فرهنگیمان در اطراف دریاچه شهدای خلیج فارس برگشتم.
من از خادمان مرقد شهدای آن منطقه هستم و به همراه تعدادی از دوستان، از جمله آقای دکتر سیدناصر سجادی، در برنامههای فرهنگی و گرامیداشت شهدا فعالیت میکنیم.
حدود ساعت ۹ صبح، مشغول جابهجایی وسایل و آمادهسازی محل برای برگزاری برنامه شدیم. نزدیک ساعت ۱۱ بود که تصمیم گرفتیم برای نماز و استراحت کوتاه به مرقد شهدای شهرک باقری برویم.
حدود ساعت ۱۱ و ربع، ناگهان متوجه حملهای در سمت شرق و شمالشرق شدم. همان لحظه احساس کردم ممکن است محل سکونت حسین هدف قرار گرفته باشد.
بلافاصله تلفنم را برداشتم و با حسین تماس گرفتم، اما جواب نداد. به همسرش هم زنگ زدم، ولی پاسخی دریافت نکردم. دلم بهشدت شور افتاده بود و نمیدانستم باید چه کار کنم.
با برادر همسر حسین تماس گرفتم و گفتم: «از حسین خبر داری؟ من با خودش و همسرش تماس میگیرم، اما جواب نمیدهند. چون محل سکونتشان به شما نزدیکتر است، سریع برو و ببین چه اتفاقی افتاده است.»
خودم هم با کمک آقای دکتر سجادی راه افتادم تا به سمت منزل حسین بروم. شرایط روحیام بهگونهای بود که حتی نمیتوانستم رانندگی کنم. ایشان زحمت کشید و مرا رساند.
دفاعپرس: در مسیر رفتن به منزل حسین، چه اتفاقی افتاد؟
در مسیر با چند نفر از دوستان حسین تماس گرفتم. حدود ده دقیقه مانده بود به منزلش برسیم که یکی از دوستانش با من تماس گرفت. بسیار ناراحت بود و بعداً هم از من عذرخواهی کرد.
او ابتدا حقیقت را به من نگفت و گفت حسین را به بیمارستان بردهاند. چند دقیقه بعد، با یکی دیگر از دوستانش تماس گرفتم. این بار واقعیت را به من گفت و اعلام کرد که حسین به معراج شهدا منتقل شده است.
وقتی خبر را شنیدم، به یاد تجربه تلخ شهادت برادرم افتادم. من خودم پیکر برادرم را غسل داده و به خاک سپرده بودم و با دشواریهای آن لحظات آشنایی داشتم. با این حال، شنیدن خبر شهادت فرزند خودم، شرایط دیگری داشت.
دوست حسین به من گفت اگر میخواهم او را ببینم، به معراج شهدا بروم.
به آنجا رفتم. بسیاری از عزیزانی که در معراج شهدا حضور داشتند، از قبل مرا میشناختند؛ از جمله حاجآقا گرجی، برادر سخا و برادر احمدی. من پیش از این، همراه حسین برای ساماندهی و رسیدگی به امور شهدا به آنجا رفتوآمد داشتم.
با کمک دوستان، مرحلهبهمرحله پیش رفتم تا اینکه توانستم پیکر فرزندم را ببینم. آن لحظه، لحظهای بسیار سخت بود.
دفاعپرس: پیکر شهید حسین مرادی چه زمانی شناسایی شد و سرانجام محل دفن او چگونه مشخص شد؟
پیکر حسین و اعضای خانوادهاش بهطور کامل و یکباره پیدا نشده بود و حدود ده روز طول کشید تا قطعات پیکرها جمعآوری شود و امکان خاکسپاری فراهم شود.
من از ابتدا دوست داشتم حسین در قطعه ۲۴ بهشت زهرا (س) به خاک سپرده شود؛ زیرا برادرم، شهید اکبر مرادی، نیز در همین قطعه دفن شده است.
حسین هم به این قطعه علاقه داشت. هر وقت همراه دوستانش به بهشت زهرا میرفت، بر سر مزار عموی شهیدش حاضر میشد و با دوستانش در آنجا عکس میگرفت. بارها گفته بود که دوست دارد خودش هم در همین قطعه دفن شود.
وقتی قرار شد پیکرها را به خاک بسپاریم، درخواست کردم حسین در قطعه ۲۴ دفن شود. ابتدا مشخص نبود که این امکان فراهم میشود یا خیر. شرایط روحی سختی داشتم و هر روز در معراج شهدا حضور پیدا میکردم و پیگیر کارها بودم.
یک روز در معراج شهدا، برادر تاجیک (مدیرعامل بهشت زهرا) را دیدم که از دوستان مشترک حسین و از عزیزان فعال در حوزه دفاع از حرم بود. خودم را معرفی کردم و گفتم پدر شهید حسین مرادی هستم. موضوع را برایش توضیح دادم و گفتم که با توجه به وصیت و علاقه حسین، میخواهم او در قطعه ۲۴ دفن شود. ایشان با بزرگواری پذیرفت و دستور داد هماهنگیهای لازم انجام شود.
سپس با برادر علوی تماس گرفت و خواست که برای من جانمایی انجام دهند تا امکان دفن در دو طبقه فراهم شود. همان روز بعدازظهر، کار جانمایی و آمادهسازی محل آغاز شد و تا شب ادامه پیدا کرد. صبح روز بعد، حدود ساعت چهار، وقتی به محل رفتم، قبر آماده شده بود.
به این ترتیب، حسین در قطعه ۲۴، در بخش فرماندهان و در کنار جمعی از فرماندهان و شهدای عزیز، از جمله سردار جعفری، سردار نقشبندی و دکتر مصطفی الیاسی، به خاک سپرده شد.
برای من، تحقق این خواسته اهمیت زیادی داشت؛ زیرا حسین از قبل علاقهاش را به این محل بیان کرده بود و من میخواستم خواسته او تا حد امکان محقق شود.
دفاعپرس: به همزمانی شهادت و خاکسپاری فرزندتان و خانوادهاش با شهادت رهبر انقلاب اشاره کردید. این موضوع چه معنایی برای شما دارد؟
حسین و خانوادهاش در همان روزهای شهادت رهبرمان به شهادت رسیدند. اما به دلیل اینکه پیکرها بهصورت کامل پیدا نشده بود، خاکسپاری آنها چند روز بعد و پس از جمعآوری قطعات پیکرها انجام شد.
وقتی رهبر شهیدمان را در مشهد به خاک سپردند، ما هنوز درگیر پیدا کردن و آمادهسازی پیکر عزیزانمان بودیم. در نهایت، پیکرهایی که پیدا شده بود، در بهشت زهرا (س) به خاک سپرده شدند.
برای من، این همزمانی بسیار معنادار است. حسین به رهبر شهیدمان علاقه فراوانی داشت و خودش را پیرو راه ایشان میدانست. او در همان روزهایی به شهادت رسید که رهبرش را از دست داده بود و چند روز بعد نیز به خاک سپرده شد.
حسین در زندگیاش ولایتمدار بود و این علاقه را در رفتار و تصمیمهایش نشان میداد.
دفاعپرس: آیا شهید مرادی پیش از شهادت درباره آرزوی خود برای شهادت با شما صحبت میکرد؟
بله، بارها درباره شهادت صحبت میکرد و من گاهی به شوخی یا از سر نگرانی به او میگفتم: «حسین جان، اینقدر از شهادت حرف نزن.»
یک بار در خانه دراز کشیده بودم و پایم که از قبل آسیب دیده و ترکش در آن باقی مانده بود، درد میکرد. حسین مشغول رسیدگی به پایم بود که ناگهان پایم را بالا آورد و کف آن را بوسید.
به او گفتم: «حسین، این چه کاری است که میکنی؟»
گفت: «بابا، خودت میدانی شهید سلیمانی پای مادرش را میبوسید. من هم میخواهم این کار را انجام بدهم تا شاید من هم به شهادت برسم.»
من پایم را کنار کشیدم و به او گفتم: «پسرم، تو باید بمانی و فرمانده لشکر امام زمان (عج) شوی. ما عمرمان را کردهایم، به جبهه رفتهایم و زندگیمان را گذراندهایم. حالا نوبت شماست که بمانید و خدمت کنید.».
اما او میگفت: «نه بابا، هرچه زودتر انسان از این دنیا برود، بهتر است؛ البته اگر با شهادت باشد.»
این حرفها نشان میداد که حسین از مدتها قبل با آرزوی شهادت زندگی میکرد.
دفاعپرس: آیا از شهید مرادی خاطرهای دارید که نشان دهد این آرزو از سالها قبل در ذهنش وجود داشته است؟
بله. از حدود سه یا چهار سال پیش از شهادتش، فیلمی از او دارم که در آن درباره شهادت صحبت میکند.
در یکی از برنامهها، به قزوین رفته بود و با تعدادی از دوستانش حضور داشت. هنگام غروب آفتاب، با هم صحبت میکردند و حسین از تلاش برای انجام وظیفه و خدمت به اسلام میگفت. سپس دعا کرد که خداوند شهادت را نصیب او و دوستانش کند. دوستانش هم آمین گفتند و خودش نیز با همان حال و هوا آمین گفت.
این نشان میداد که از زمانی که وارد ستاد کل شده بود، ذهنش درگیر دفاع از اسلام، پیروزی رزمندگان و رسیدن به مقام شهادت بود.
حتی در سالهای گذشته، حدود سالهای ۱۳۹۲ تا ۱۳۹۶، علاقه داشت به جمع مدافعان حرم بپیوندد؛ با اینکه شغلش در آن زمان چیز دیگری بود. به یاد دارم که حجتالاسلام نمازی به او گفته بود که فعلاً در مجموعه بماند و به حضورش نیاز دارند.
حسین همیشه دوست داشت در میدان خدمت حاضر باشد و اگر لازم شد، جانش را هم در این راه فدا کند.
دفاعپرس: از صحبتهای شما چنین برمیآید که خدمت به مردم، یکی از مهمترین ویژگیهای شخصیتی شهید بوده است. آیا پس از شهادتش، مردم نیز این موضوع را تأیید کردهاند؟
بله، و اتفاقاً یکی از موضوعاتی که بعد از شهادت حسین بیشتر برایم روشن شد، همین مسئله بود.
افراد مختلفی به دیدار ما میآیند و از خاطراتی میگویند که من حتی از آنها خبر نداشتم. گاهی فردی تعریف میکند که حسین در دورهای از زندگیاش به او کمک کرده یا در شرایط سختی کنارش بوده است.
یک بار خانمی که به دلیل مشکل جسمی و ناتوانی در راه رفتن، شرایط دشواری داشت، به مزار حسین آمد. او تعریف کرد که حسین مرتب به او سر میزده، برایش نان تهیه میکرده و نیازهایش را پیگیری میکرده است.
آن خانم میگفت عزیزانش میخواستند او را به جای دیگری ببرند، اما خودش تمایل داشت همانجا بماند؛ زیرا جابهجایی برایش سخت بود و باعث آزارش میشد. او میگفت حسین همیشه هنگام غروب به او سر میزد و میپرسید که آیا کاری دارد یا چیزی لازم دارد.
وقتی این خاطره را شنیدم، تازه فهمیدم که فرزندم تا چه اندازه به دیگران رسیدگی میکرده است.
من بهعنوان پدر، حسین را میشناختم؛ اما حالا که دوستان، همکاران و مردم از او میگویند، متوجه میشوم که دامنه خدمت و محبتش بسیار گستردهتر از چیزی بوده که من تصور میکردم.
دفاعپرس: شهید مرادی در تربیت فرزندانش چه رویکردی داشت؟
حسین برای تربیت فرزندانش اهمیت زیادی قائل بود. دوست داشت فرزندانش بافرهنگ، مؤمن، باادب و آشنا با ارزشهای دینی و ملی بزرگ شوند.
او فقط به تأمین نیازهای مادی خانواده فکر نمیکرد؛ تلاش میکرد زمینه رشد فکری و فرهنگی فرزندانش را نیز فراهم کند.
دخترش در حدود پنجونیمسالگی چند صفحه شعر حماسی حفظ کرده بود. یک شب او را به یکی از برنامههای فرهنگی که در اطراف دریاچه شهدای خلیج فارس برگزار میکردیم، آوردم. ما معمولاً شبهای جمعه برنامههایی با محور خانواده، فرهنگ و تربیت جوانان داشتیم.
دختر حسین در آن برنامه شعرهایش را بسیار زیبا خواند و همه از اجرای او خوششان آمد. برای من جالب بود که حسین از همان سن کم، چنین زمینهای را برای رشد فرزندش فراهم کرده بود.
او تلاش میکرد فرزندانش را طوری تربیت کند که با ارزشهای انسانی و معنوی آشنا باشند و بتوانند در آینده افراد مفیدی برای جامعه شوند.
دفاعپرس: آیا شهید مرادی درباره شهادت اعضای خانوادهاش هم صحبت میکرد؟
بله، یک بار به من گفت: «بابا، من باید با بچههایم شهید شوم؛ یعنی من، همسرم و فرزندانم با هم شهید شویم.»
آن زمان فرزند کوچکش حدود ششماهه بود. به او گفتم: «حسین، این بچه ششماهه چه گناهی کرده است؟ بگذارید زندگی کند و بزرگ شود.».
اما او اصرار داشت که خودش و خانوادهاش با هم به شهادت برسند.
آن روزها، این حرفها برای من سنگین بود. بهعنوان پدر، دوست داشتم حسین زنده بماند، زندگی کند، فرزندانش را بزرگ کند و سالهای سال در خدمت مردم و کشور باشد.
اما امروز که به آن حرفها فکر میکنم، میبینم که آرزوی شهادت تا چه اندازه در وجودش ریشه دوانده بود. البته هیچ پدر و مادری نمیخواهد فرزندش را از دست بدهد، اما وقتی میبینم حسین در تمام زندگیاش با ایمان، خدمت و محبت به دیگران زیست، به راهی که انتخاب کرد، افتخار میکنم.
دفاعپرس: اگر بخواهید شهید حسین مرادی را در چند جمله توصیف کنید، چه میگویید؟
حسین برای من فقط یک فرزند نبود؛ انسانی بود که تمام زندگیاش را با خدمت به دیگران معنا میکرد.
از کودکی اهل گذشت بود. به پدر و مادرش احترام میگذاشت، هوای برادرانش را داشت، برای دوستانش فداکاری میکرد و در محیط کار، بدون توجه به جایگاه افراد، به همه خدمت میکرد.
اهل نماز، روزه، توسل و مجالس اهلبیت (ع) بود. به رهبر شهیدمان علاقه داشت و از سالها قبل آرزوی شهادت را در دل میپروراند.
من فکر میکنم آنچه حسین را به این جایگاه رساند، مجموعهای از همین ویژگیها بود؛ ایمان، اخلاص، گذشت، مسئولیتپذیری و خدمت به مردم.
شهادت او برای ما داغ بزرگی است، اما امیدوارم راهی که انتخاب کرد، برای جوانان امروز الگو باشد. جوانان ما باید بدانند که برای بزرگ شدن، لازم نیست حتماً در جایگاههای بزرگ قرار بگیرند؛ گاهی یک کمک کوچک، یک گذشت ساده یا دستگیری از یک انسان نیازمند، میتواند نشانه بزرگی روح یک انسان باشد.
حسین از کودکی این راه را انتخاب کرده بود و تا آخرین لحظه زندگیاش به آن وفادار ماند.
انتهای پیام/ 122
