شهید طیب حاج‌رضایی؛ لوتی‌ای که «حرّ» شد

طیب حاج‌رضایی، بارفروش میدان انبار غله و از چهره‌های نام‌آشنای جنوب شهر، ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ از فرمان مقابله با امام خمینی سر باز زد و زیر شکنجه حاضر نشد به مرجع تقلید تهمت بزند.
کد خبر: ۸۷۴۰۷۶
تاریخ انتشار: ۱۱ آبان ۱۴۰۵ - ۰۶:۱۹ - 02November 2026

گروه حماسه و جهاد دفاع‌پرس، شهید «طیب حاج‌رضایی» فرزند حسینعلی، در سال ۱۲۸۰ شمسی در تهران دیده به جهان گشود. پدرش از اهالی قزوین بود که به تهران مهاجرت کرده و ریاست بوته‌فروشی‌ها را بر عهده داشت. طیب از جوانی به جرگه‌ی باستانی‌کاران و لوتیان پیوست و پس از بازگشت از خدمت سربازی، نامش بر سر زبان‌ها افتاد. کارش بارفروشی در میدان انبار غله بود.

شهید طیب حاج رضایی

سوابق کیفری دوران جوانی او خالی از خشونت نیست؛ از محکومیت دو سال زندان انفرادی در ۱۳۱۶ به اتهام درگیری با پاسبان شهربانی تا محکومیت پنج سال حبس با اعمال شاقه در ۱۳۲۲ و تبعید به بندرعباس در ۱۳۲۳. اما همین مرد، در نقطه‌ای از تاریخ ایستاد که بسیاری از «مقدس‌مآب‌ها» نایستادند.

لوتی‌گری؛ پدیده‌ای دوگانه

برای فهم زندگی طیب، باید بستر اجتماعی او را شناخت. تهران قدیم به محله‌های مختلفی تقسیم می‌شد — پامنار، سنگلج، سرچشمه، شوش، مولوی — و هر محله چند «داش‌مشدی» یا «باباشمل» داشت که در واقع باقی‌مانده‌های فرهنگ دوره‌ی قاجار بودند.

در دوره‌ی قاجار، به دلیل ضعف حکومت، هر محله به افرادی نیاز داشت که در مقابل زورگویی‌ها از مردم دفاع کنند و حقشان را بگیرند. این لوتی‌ها در عین حال که فحش می‌دادند، لات‌بازی درمی‌آوردند و چاقوکشی می‌کردند، یک رگ غیرت و تعهد به قول و جوانمردی هم داشتند و دست‌ودل‌باز بودند.

مادر شهید حاج صادق امانی جمله‌ای دارد که این دوگانگی را به‌خوبی نشان می‌دهد: «من یک تار موی این لوتی‌ها را به ۱۰۰ تا مقدس‌نماها نمی‌دهم، چون اینها یک موی سبیلشان را که گرو می‌گذارند، تا آخر خط پای کار هستند؛ ولی مقدس‌نماها تا بیایند دست‌هایشان را به هم بمالند و تصمیم بگیرند که چه کاری صلاح هست و چه کاری نیست، همه چیز به باد رفته است!»

لوتی‌ها تا پیش از رفتن رضاخان اساساً کاری به سیاست نداشتند؛ اما با ظهور نهضت ملی نفت، فضای جامعه سیاسی شد و برخی از آنها وارد سیاست شدند. بعضی از جریانات سیاسی نیز کوشیدند از آنها به‌عنوان «پیاده‌نظام» استفاده کنند.

تفاوت طیب با چهره‌هایی، چون شعبان جعفری در همین‌جا آشکار می‌شود. شعبان جعفری فرصت‌طلب بود؛ از کاشانی به مصدق، از مصدق به شاه. در ماجرای رفراندوم مصدق، در چادری که صندوق رأی «نه» داشت، الاغی گذاشته بود — یعنی هر کسی رأی «نه» بدهد الاغ است. اما طیب، به تعبیر یک تحلیل‌گر، «اگر کیسه طلا هم جلویش می‌گذاشتند، خم نمی‌شد بردارد.» روح بلندی داشت و از همه مهم‌تر، عِرق مذهبی. سه ماه محرم، صفر و رمضان نه عرق می‌خورد و نه با کسی دعوا می‌کرد.

شهید طیب حاج رضایی

چرا طیب در ۲۸ مرداد به میدان آمد؟

این پرسش یکی از نقاط اختلاف روایت‌هاست. سند ساواک او را «تاج‌بخش شاه» و از کودتاچیان می‌داند. اما تحلیل دقیق‌تر می‌گوید طیب می‌دید کشور دارد کمونیست می‌شود و نمی‌خواست مملکت به دست توده‌ای‌ها بیفتد. شاه در آن مقطع هنوز «مزدور آمریکا» شناخته نمی‌شد و شعار «چه فرمان یزدان چه فرمان شاه» در جا‌هایی جا افتاده بود؛ بنابراین نمی‌شود گفت طیب صرفاً به خاطر دین یا صرفاً به خاطر مزدوری به میدان آمد؛ غیرت ملی و ضدیت با کمونیسم در انگیزه‌اش نقش داشت. «عقلش به این‌جا قد نمی‌داد که اگر توده‌ای‌ها مزدور شوروی هستند، شاه هم مزدور آمریکاست.»

مسیر تحول

یکی از پرسش‌های کلیدی این است: آیا طیب «یک‌شبه» متحول شد یا تحولی تدریجی را طی کرد؟ پاسخ روایت‌های نزدیک به او روشن است: «مگر بدون زمینه‌ی قبلی و یک‌شبه می‌شود تغییر کرد؟»

طیب لوتی‌منش بود و طبیعتاً با رژیم فاسد شاه در جایی اصطکاک پیدا می‌کرد. سرهنگ (بعد‌ها سرلشکر) نصیری توقع داشت طیب «مجیز او را بگوید»، ولی طیب این کار را نمی‌کرد. وقتی فرح در بیمارستانی در جنوب شهر وضع حمل کرد، طیب حسابی تحویلشان گرفت و طاق نصرت بست؛ اما بین او و نصیری اصطکاک پیش آمد و نصیری تصمیم گرفت او را از سر راه بردارد. طیب توقع داشت با آن همه خوش‌خدمتی، شاه طرف او را بگیرد؛ که نگرفت، چون «تاریخ مصرف طیب برای شاه تمام شده بود». این برخورد به «رگ لوتی‌گری» طیب برخورد و از شاه رنجید.

نقطه‌ی عطف، اما جای دیگری بود. نهضت امام که شروع شد، طیب احساس کرد شاه در برابر امام حسین (ع) ایستاده است و «شاه شد شمر و یزید». سپس از طیب خواستند دار و دسته‌اش را بردارد و به فیضیه برود و با امام مقابله کند — و او زیر بار نرفت. تقابل او با شاه از این‌جا آشکار شد.

مرحوم حاج مهدی عراقی با شهید حاج اسماعیل رضایی رفیق بود؛ مردی بسیار متدین که همه به او احترام می‌گذاشتند. طیب از طریق حاج اسماعیل با عراقی آشنا شد و احتمالاً از همین طریق امام را شناخت. به‌توصیه‌ی حاج مهدی، طیب در عزاداری‌ها و دسته‌ی عزاداری‌اش عکس امام را زد و به‌رغم تذکر شهربانی کوتاه نیامد و عکس‌ها را برنداشت.

۱۵ خرداد و مقاومت در بازجویی

سپهبد نصیری، فرماندار نظامی تهران، در گزارش ویژه به شاه نوشت: «شخص طیب حاج‌رضایی مسئول اصلی این اقدامات است... نامبرده در ۱۵ خرداد ماه، عده‌ی زیادی از بارفروشان و ساکنین جنوب شهر را با چوب و چماق که قبلاً آماده کرده بودند، به طرف میدان شوش و بازار روانه ساخته است.».

شهید طیب حاج رضایی

اما روایت تحلیلی می‌گوید: «مرحوم طیب در هیچ یک از درگیری‌های آن روز نبود، اما میدان را برای همه باز کرد. آن روز حاج مهدی عراقی و حاج علی حیدری مردم را راه انداختند. اگر طیب می‌خواست جلوی آنها را بگیرد، می‌توانست، اما این کار را نکرد و کمک هم کرد.» یعنی طیب به‌عنوان «داش‌مشدی بزرگ» تهران، قدرت بازدارندگی داشت؛ و استفاده نکردن از این قدرت برای جلوگیری از قیام، خودش نوعی مشارکت بود.

طیب در نخستین بازجویی برای فریب بازجویان اعلام کرد: «من همچنان فدایی شاه بوده و هستم و حاضرم تمام زندگی‌ام را در راه شاه بدهم.»، اما ساواک او را شکنجه کرد تا اعتراف کند از امام خمینی پول گرفته است. پاسخ او در تاریخ ماند: «من عمر خود را کرده‌ام، بنابراین حاضر نیستم در پایان عمر خود به کسی که جانشین ولی عصر (عج) است و مرجع تقلید هم هست، تهمت بزنم.» و در روایت دیگری: «من در عمرم همه کاری کرده‌ام، اما اگر به پسر فاطمه زهرا (س) نسبت ناروا بدهم، در روز قیامت جوابی ندارم به ایشان بدهم.»

حاج اسماعیل رضایی، همراه طیب، خود شکنجه‌ها را چنین روایت کرده است: «.. درب اتاق را بستند؛ مرا شلاق زدند؛ بعد از شلاق، تا صبح دستبند قپانی [زدند]و هرچه ناله و گریه کردم مرتباً با داشتن دستبند مرا کتک می‌زدند. تا سه روز آب و غذا به من ندادند. من از حال رفتم... تا هفت شبانه‌روز یک دژبان و یک سرباز [که]هر دو ساعت عوض می‌شدند نگذاشتند بخوابم.»

طیب نیز به قدری شکنجه شده بود که به هنگام ملاقات، فرزندانش او را نشناختند. با این حال، حاضر نشد بگوید از امام خمینی پول گرفته است. ساواک از هر دو می‌خواست به دروغ اعتراف کنند که برای راه‌اندازی قیام از «انقلابیون» پول گرفته‌اند — و هر دو تن به این دروغ ندادند.

سپهبد مجیدی رئیس دادگاه بود و خبرنگاران خارجی (آسوشیتدپرس، یونایتدپرس، رویترز، خبرنگاران آلمانی) و داخلی (اطلاعات، کیهان) حضور داشتند. هنگام قرائت حکم، طیب جمله‌ی «نصر من الله و فتح قریب» را بر زبان آورد. دادگاه تجدیدنظر در ساعت ۴ بامداد برگزار شد؛ طیب نماز خواند و سپس به جوخه‌ی اعدام رفت.

بر پایه‌ی گزارش خبرنگار کیهان، تشریفات مقدماتی تا ساعت ۵:۴۵ صبح طول کشید. طیب و حاج اسماعیل را با جیپ به میدان تیر پادگان حشمتیه بردند؛ در طول سه کیلومتر راه، سربازان مسلح در دو طرف جاده ایستاده بودند. میدان تیر بیش از ۱۰۰ متر طول و ۳۰ متر عرض داشت. دو تیر چوبی به ضخامت ۱۰ سانتی‌متر در انتهای میدان نصب شده بود و طناب‌هایی برای بستن محکومین از آنها آویزان بود.

وقتی در آمبولانس ارتشی باز شد و حاج اسماعیل چشمش به خبرنگاران افتاد، گفت: «از ما عکس بگیرید! این عکس‌ها سند روز قیامت ما است.» آنگاه صورت یکدیگر را بوسیدند و از هم حلالیت خواستند. چشم‌های هر دو را با دستمال ابریشمی سرخ‌رنگ یزدی بستند و با طناب به تیر‌ها بستند. نماینده‌ی دادستان هنگام قرائت حکم تجدیدنظر به اشتباه گفت «اسماعیل حاج‌رضایی»؛ حاج اسماعیل در همان حال فریاد زد: «حاج اسماعیل رضایی درست است، نه اسماعیل حاج‌رضایی!»

افسر فرمانده دستش را بالا برد، «آماده‌باش» داد و فریاد زد: «آتش». تیغه‌ی آفتاب تازه از پشت کوه درآمده و کمی از آسمان را سرخ کرده بود. صدای شلیک ۲۴ فشنگ طنین‌انداز شد. بند طناب‌ها در اثر برخورد گلوله پاره شد و بدن بی‌جان آن دو با صورت روی خاک غلطید. پس از چند دقیقه، یک مأمور با اسلحه‌ی کمری خود دو تیر به‌عنوان «تیر خلاص» روی پیشانی هر دو شلیک کرد.

پس از شهادت

آمبولانس پیکر آن دو را طبق وصیتشان به سمت حرم حضرت عبدالعظیم (ع) در شهرری برد. ابتدا برای غسل به غسالخانه‌ی مسگرآباد منتقل شدند، اما به دلیل جراحت‌های خونین، هر بار کفن غرق در خون می‌شد. تا اینکه طلبه‌ای جوان در غسالخانه حاضر شد و گفت: «از قم فتوا رسیده است که این دو نفر شهید هستند و نیازی به این کار‌ها نیست.»

پیکر‌ها بلافاصله روی دست‌های مردم قرار گرفت. جمعیت زیادی در مراسم تشییع حاضر بودند که اکثراً گریه می‌کردند و عزاداری می‌کردند. طبق وصیت طیب، او را در راهروی ورودی حرم شاهزاده عبدالعظیم دفن کردند تا زوار از روی قبرش عبور کنند.

وصیت‌نامه

بخشی از وصیت‌نامه‌ی طیب چنین است: «اول محمد بن عبدالله (ص) رسول خدا و بعداً فاطمه زهرا و حضرت علی بن ابی‌طالب و یازده فرزندش را به شهادت می‌طلبم... ثلث دارایی این جانب را اول، سی هزار تومان سهم امام (ع) و سهم سادات بدهید. ۱۰ سال نماز و روزه بخرید. من را در مکان شریف شاهزاده عبدالعظیم حسنی دفن نمایید. شب‌های جمعه برای من دعای کمیل بخوانید... و هر کس هم به من بدهکار است اگر داد، داد و اگر نداد من حلالش می‌کنم... بیست هزار تومان جهت احداث یک مدرسه... ساخته شود.»

این وصیت‌نامه چند نکته را آشکار می‌کند: عمق اعتقاد مذهبی، حلالیت طلبیدن از بدهکاران، و وقف برای مدرسه‌سازی.

شهید طیب حاج رضایی

چرا «حرّ نهضت»؟

لقب «حرّ» برای طیب حاج‌رضایی، نه یک لقب تشریفاتی، بلکه یک تحلیل است. حرّ بن یزید ریاحی اولین کسی بود که به دستگاه امام حسین (ع) پیمان‌شکنی کرد؛ دل امام را شکسته بود، اما حریم را نگه داشت و ذاتش پلید نبود. او با احترام نزد امام آمد و به فیض شهادت نائل شد. طیب نیز همین مسیر را طی کرد: زمینه‌های مذهبی به دادش رسید، اصطکاک تدریجی با رژیم داشت، از تهمت به مرجع تقلید امتناع کرد، از مقابله با امام در فیضیه سر باز زد، عکس امام را از دسته‌ی عزاداری‌اش برنداشت، و سرانجام در میدان تیر حشمتیه به شهادت رسید.

ساواک در گزارش خود اعتراف کرد: «تیرباران نمودن طیب برای عامه‌ی مردم و خصوصاً اهالی جنوب شهر که نامبرده در میان آنها وجهه‌ای خاص داشته است، کاملاً غیرمنتظره و خلاف امیدواری آنان به عفو بوده است.» و تأثیر عمیق‌تر از سیاست، تأثیر عاطفی و دینی بود: داش‌مشدی‌ها یک‌مرتبه دیدند اینها «شأن شهادت» پیدا کرده‌اند و این نکته‌ی بسیار مهمی بود. آنها دیدند می‌شود همه‌ی بدی‌ها را دور ریخت و «حرّ» شد.

طیب حاج‌رضایی نه فرشته بود و نه شیطان. مردی بود از دل محله‌های جنوب شهر تهران، با سوابق خشونت در جوانی، با عشق عمیق به امام حسین (ع)، با منش لوتی‌گری که «تعهد به قول» را بالاتر از محاسبه می‌دانست، و با غیرتی که اجازه نمی‌داد «مزدور بیگانه» شود. او در ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ به میدان آمد، اما ده سال بعد، در ۱۱ آبان ۱۳۴۲، در همان میدانی ایستاد که شاه در برابر امام ایستاده بود و این بار زیر بار نرفت؛ و در نهایت، در حالی که چشم‌هایش را با دستمال ابریشمی سرخ یزدی بسته بودند، جمله‌ی «نصر من الله و فتح قریب» را بر زبان آورد و به استقبال گلوله‌ها رفت.

انتهای پیام/ 119

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار