مادر شهید: پسرم در آخرین شب زندگیاش از من حلالیت طلبید
مادر شهید حسین مرادی از شهدای نبرد رمضان، در گفتوگو با خبرنگار حماسه و جهاد دفاعپرس، از سالها مجاهدت و صبوری در مسیر تربیت فرزندان، روحیه معنوی و ویژگیهای اخلاقی فرزند شهیدش و علاقه عمیق او به رهبر شهید انقلاب روایت میکند؛ مادری که پس از تحمل سالها سختی و جانبازی همسرش در دوران دفاع مقدس، داغ شهادت فرزند، عروس و نوههایش را نیز به جان خریده است.

دفاعپرس: در ابتدا خودتان را معرفی کنید و از حالوهوای این روزهایتان بگویید.
بسمالله الرحمن الرحیم. سلام و عرض ادب خدمت شما عزیزان و اساتید محترم. از اینکه زحمت کشیدید و قدم بر چشم ما گذاشتید، تشکر میکنم. من مادر شهید حسین مرادی هستم. نوههایم مجتبی و فاطمه، و عروس عزیزم هم در کنار پسرم به شهادت رسیدند.
ما داغ بزرگی را تحمل میکنیم؛ بهویژه پس از شهادت رهبر عزیزمان که غم بزرگی بر دل همه مردم ایران گذاشتند. هنوز هم جای خالی ایشان برای ما بسیار سنگین است و مردم همچنان عزادارند.
پسرم حسین همیشه عاشق آقا بود و ارادت ویژهای به ایشان داشت. بارها میگفت: «آقا عزیز من است.» علاقه حسین به رهبر شهیدمان فقط در حرف نبود؛ از عمق وجود به ایشان عشق میورزید و خودش را پیرو راه ایشان میدانست.

دفاعپرس: شما در زندگی با سختیهای زیادی روبهرو شدهاید؛ از جانبازی همسرتان در دوران دفاع مقدس تا شهادت فرزند و خانواده او. چگونه این دشواریها را پشت سر گذاشتید؟
زندگی من از سالهای دفاع مقدس با سختی همراه بود. همسرم حدود هفت تا هشت سال در دوران دفاع مقدس حضور داشت و جانباز شد. در مقاطعی که ایشان در بیمارستانهای خرمشهر و آبادان بستری و مجروح بود، من باید بهتنهایی از فرزندانم مراقبت میکردم.
در واقع، هم پدر بودم و هم مادر. بچههایم را با تمام وجود بزرگ کردم تا احساس بیپدری نکنند. همسرم جانباز بود و با وجود همه زحماتی که کشید، شرایط بهگونهای بود که من باید بخش زیادی از مسئولیت خانواده را به دوش میکشیدم.
همیشه از خدا کمک میخواستم و به اهلبیت (ع) توسل میکردم. من و خانوادهام با اعتقاد به خدا، پیامبر (ص) و ائمه اطهار (ع) زندگی میکردیم و همین اعتقادات به من نیرو میداد.
خودم هم از سال ۱۳۷۱ در بسیج فعالیت داشتم و در حوزهها و مجموعههای مختلف بسیج به مردم خدمت میکردم. هرکس کاری داشت و کمکی از دستم برمیآمد، تا جایی که میتوانستم در خدمتش بودم.
بعد از شهادت حسین و خانوادهاش، داغم سنگینتر شد. برادرم نیز که جانباز ۷۵ درصد بود، پس از شهادت فرزندان حسین، عروس و نوهام، حدود چهل روز بعد از دنیا رفت. با این همه، باز هم از خداوند و ائمه اطهار (ع) کمک میخواهم تا بتوانم این مصیبتها را تحمل کنم.
دفاعپرس: چه چیزی به شما آرامش میدهد و امیدتان را زنده نگه میدارد؟
ایمان به خدا و توسل به اهلبیت (ع) همیشه به من نیرو داده است. در تمام سالهایی که سختی کشیدم، احساس میکردم خداوند و امام زمان (عج) مرا تنها نمیگذارند.
من همیشه سعی کردم کارهایم برای خدا باشد. وقتی فرزندانم را بزرگ میکردم، هدفم این بود که انسانهای خوبی تربیت کنم و بتوانند به مردم و جامعه خدمت کنند.
پس از شهادت حسین و خانوادهاش، به زیارت امام رضا (ع) رفتم. با خودم گفتم: «خدایا، با همه این سختیها و آزمایشها، از تو فقط یک هدیه میخواهم.»
از امام رضا (ع) خواستم اگر لایق باشم، شهادت را نصیبم کند. این آرزوی من است؛ البته همیشه برای سلامتی مردم و آرامش کشورمان نیز دعا میکنم و آرزو دارم ظلم و جنایت از جهان ریشهکن شود تا مردم بتوانند در آرامش زندگی کنند.
دفاعپرس: شهید حسین مرادی در دوران کودکی چگونه بود و چه ویژگیهایی داشت؟
حسین از همان کودکی برای ما فرزندی عزیز و دوستداشتنی بود. احساس میکردیم خداوند نوری به زندگی ما بخشیده است. از همان سالهای نخست، نشانههایی از ایمان و مهربانی در او دیده میشد.
فرزندانم را با اعتقادات دینی تربیت کردم و حسین نیز از کودکی با نماز، قرآن و مجالس اهلبیت (ع) آشنا بود.
او به خانوادهاش علاقه زیادی داشت و همیشه دوست داشت در کنار همسر و فرزندانش باشد. حتی در محیط کار نیز سعی میکرد مسئولیتهایش را بهگونهای انجام دهد که خانوادهاش از محبت و توجه او محروم نمانند.
وقتی یکی از فرزندانم به دنیا آمد، همسرم به مأموریت رفته بود و من تنها بودم. همسایهها مرا به منزل پدرم بردند و در آن شرایط، همسرم نتوانست هنگام تولد فرزندمان کنارم باشد.
این اتفاق در ذهن حسین مانده بود. بعدها وقتی خودش صاحب فرزند شد، تصمیم گرفت شرایطی فراهم کند که همسر و فرزندانش چنین احساس تنهاییای را تجربه نکنند.
یک بار به دلیل مسئولیتهای کاری، از او خواسته بودند به پادگان برود؛ اما حسین گفته بود: «من باید کنار بچههایم باشم. میخواهم جبران آن روزهایی را بکنم که پدرم کنار ما نبود و همسرم نیز احساس نکند که تنهاست.»
مسئولان و فرماندهانش نیز برای دیدار و رسیدگی به وضعیت خانواده به بیمارستان آمدند و به ما سر زدند.
این رفتار نشان میداد که حسین از تجربههای زندگی خودش درس گرفته بود. نمیخواست همسر و فرزندانش سختیهایی را تحمل کنند که ما در سالهای گذشته پشت سر گذاشته بودیم.
دفاعپرس: نامگذاری نوه شهیدتان مجتبی، چگونه انجام شد؟
وقتی مجتبی به دنیا آمد، حسین در پادگان بود. با این حال، از همان ابتدا دوست داشت نام فرزندش را با نظر رهبر عزیزمان انتخاب کند.
درخواست کرده بود که موضوع را به اطلاع آقا برسانند تا ایشان نام فرزندش را انتخاب کنند. وقتی نام مجتبی انتخاب شد، حسین بسیار خوشحال شد و با علاقه زیادی این نام را پذیرفت.
مجتبی از همان کودکی برای ما بسیار عزیز بود. یکی از خاطراتی که همیشه در ذهنم مانده، این است که نخستین کلمهای که به زبان آورد، «بسمالله» بود. شنیدن این کلمه از زبان کودکی که تازه زبان باز کرده بود، برای ما بسیار شیرین و بهیادماندنی بود.
دفاعپرس: رابطه شهید حسین مرادی با فرزندانش چطور بود؟
حسین پدر بسیار مهربانی بود و به فرزندانش علاقه زیادی داشت. سعی میکرد در کنار محبت، آنها را با مسائل دینی و اخلاقی نیز آشنا کند.
مجتبی از کودکی به عروسکها علاقه زیادی داشت و هرجا میرفت، یکی از عروسکهایش را با خودش میبرد. ما نیز برای یادآوری خاطراتش، بعضی از وسایل و اسباببازیهایش را نگه داشتهایم.
دخترش، فاطمه، نیز بسیار مؤمن و اهل نماز بود. حسین به او قرآن یاد میداد و هر سوره یا بخشی از قرآن را که حفظ میکرد، برای تشویقش هدیهای میخرید؛ گاهی روسری و گاهی مقنعه.
او تلاش میکرد فرزندانش را با محبت و تشویق تربیت کند تا به مسائل دینی علاقهمند شوند. برای حسین، تربیت فرزندان اهمیت زیادی داشت و دوست داشت آنها انسانهایی مؤمن، بااخلاق و مفید برای جامعه باشند.
دفاعپرس: از عروس شهیدتان هم برایمان بگویید. شهید زینب تیموریان...
عروس عزیزم بسیار باوقار، مؤمن و مهربان بود. همیشه با احترام با من رفتار میکرد و هیچوقت از او بیاحترامی ندیدم.
او و حسین هر دو به مسائل دینی پایبند بودند و این ویژگی در زندگی خانوادگیشان نیز دیده میشد. فرزندانشان هم از همان کودکی در فضایی تربیت میشدند که نماز، قرآن و احترام به بزرگترها در آن اهمیت داشت.
وقتی میدیدم بچهها در کنار پدر و مادرشان نماز میخوانند و با آموزههای دینی آشنا میشوند، خوشحال میشدم که حسین و همسرش برای تربیت فرزندانشان وقت میگذارند.
عروس من برایم بسیار عزیز بود و فقدان او در کنار شهادت حسین و نوههایم، داغی بسیار سنگین بر دل ما گذاشت.
دفاعپرس: شهید مرادی چه میزان به رهبر شهیدمان علاقه داشت و این علاقه در رفتار او چگونه نمایان میشد؟
حسین علاقه بسیار زیادی به آقا داشت. ایشان را فقط یک رهبر نمیدانست؛ از نظر حسین، آقا جایگاه ویژهای در زندگی و اعتقاداتش داشتند.
حدود پانزده روز پیش از شهادت، آخرین باری بود که همه خانواده دور هم جمع شدیم و عکس گرفتیم. پس از آن، دیگر فرصت نشد حسین و خانوادهاش را ببینم.
شب شهادت رهبرمان، حسین و خانوادهاش بهشدت گریه میکردند. همسرش و دخترم فاطمه نیز بسیار ناراحت بودند. مجتبی با همان زبان کودکانهاش گریه میکرد و از رفتن آقا ناراحت بود.
حسین میگفت: «من بدون آقا نمیتوانم زندگی کنم.»
آن شب، داغ شهادت رهبرمان برای او بسیار سنگین بود. من میدانستم که حسین از مدتها قبل به آقا علاقه داشت، اما آن شب شدت این علاقه و وابستگی قلبی را بیشتر از همیشه احساس کردم.
دفاعپرس: از آخرین شب زندگی شهید حسین مرادی چه خاطرهای در ذهن دارید؟
آن شب، حسین با ناراحتی زیادی از شهادت رهبرمان صحبت میکرد. همه خانواده عزادار بودند و گریه میکردند.
در میان آن حالوهوا، حسین از من خواست که حلالش کنم. چند بار گفت: «مامان، من را حلال کن.»
این جمله هنوز در ذهنم مانده است. آن زمان نمیدانستم چرا اینقدر تأکید میکند، اما امروز که به آن شب فکر میکنم، آن لحظات برایم معنای دیگری دارد.
از طرفی، شنیدم که حسین آن شب برای یکی از همسایهها تعریف کرده بود که خواب دیده است همه اعضای خانوادهشان شهید شدهاند. وقتی این خبر را بعداً شنیدم، بیشتر متأثر شدم.
من به او گفته بودم: «حسین جان، بلند شو و بیا منزل ما.». اما او گفت که نمیتواند بدون آقا زندگی کند. قرار بود پس از بیدارشدن بچهها، برای شرکت در راهپیمایی از خانه خارج شود و بعد از آن به منزل ما یا خانه خودش برگردد. اما متأسفانه فرصت نشد.
دفاعپرس: خبر شهادت حسین و خانوادهاش چگونه به شما رسید؟
صبح روز بعد از شهادت رهبرمان، حدود ساعت ۱۱، خبر شهادت حسین به من رسید.
آن روز، فرزندی که تمام عمر برای بزرگکردنش زحمت کشیده بودم، به همراه همسر و فرزندانش به شهادت رسیدند.
پیش از آن، در تمام سالهای زندگی، برای حفظ خانواده و تربیت فرزندانم تلاش کرده بودم. همسرم جانباز بود و من بهتنهایی بار سنگینی از مسئولیت زندگی را به دوش کشیده بودم. هیچوقت تصور نمیکردم روزی برسد که چنین داغ بزرگی را تجربه کنم.
حسین برای من فقط یک فرزند نبود؛ بخشی از زندگی و تمام امید و دلخوشیام بود. وقتی خبر شهادتش را شنیدم، احساس کردم دنیا روی سرم خراب شده است. با این حال، به خدا توکل کردم و از او خواستم به من صبر بدهد.
دفاعپرس: با توجه به علاقه فراوان شهید مرادی به شهادت، آیا پیش از این درباره شهادت خانوادگی با شما صحبت کرده بود؟
بله، حسین گاهی درباره این موضوع صحبت میکرد و میگفت دوست دارد خودش و خانوادهاش با هم به شهادت برسند.
به یاد دارم زمانی که فرزند کوچکش حدود ششماهه بود، به من گفت: «مامان، من دوست دارم با خانوادهام شهید شوم.»
من به او گفتم: «حسین جان، این بچه کوچک چه گناهی کرده است؟ بگذارید زندگی کند و بزرگ شود.».
اما او میگفت نمیخواهد جانباز شود و بعد از آن نتواند به همسر و فرزندانش رسیدگی کند. میگفت اگر قرار است شهید شود، دوست دارد خانوادهاش هم همراه او باشند تا پس از او دچار سختی و رنج نشوند.
آن روزها این حرفها برایم بسیار سنگین بود. من بهعنوان مادر، آرزو داشتم فرزندم سالهای سال در کنار همسر و فرزندانش زندگی کند، اما حسین نگاه دیگری داشت و از مدتها قبل آرزوی شهادت را در دل پرورش داده بود.
دفاعپرس: اکنون که به خاطرات زندگی فرزند شهیدتان نگاه میکنید، چه چیزی بیش از همه برای شما برجسته است؟
برای من، ایمان و علاقه حسین به خدمت، خانواده و اهلبیت (ع) بیش از هر چیز برجسته است.
او از کودکی با باورهای دینی بزرگ شد و در زندگی نیز به آنها پایبند ماند. به همسر و فرزندانش محبت میکرد، برای تربیت آنها وقت میگذاشت، به پدر و مادر احترام میگذاشت و همیشه سعی میکرد گرهای از مشکلات دیگران باز کند.
من در طول زندگیام سختیهای زیادی تحمل کردم، اما همیشه از خدا خواستم فرزندانم انسانهای خوبی باشند و بتوانند به مردم خدمت کنند. امروز با وجود داغ سنگینی که بر دل دارم، به فرزندم افتخار میکنم؛ زیرا میدانم در مسیری قدم گذاشت که به آن اعتقاد داشت.
از خداوند میخواهم به مردم ایران آرامش و سلامتی عطا کند و هیچ خانوادهای داغ فرزندش را نبیند. امیدوارم همه مردم بتوانند در امنیت و آرامش زندگی کنند و شاهد پایان ظلم و جنایت در جهان باشیم.
من در طول زندگیام بارها از خدا خواستهام که به من توان تحمل سختیها را بدهد. اکنون نیز با وجود تمام داغهایی که دیدهام، به خداوند و اهلبیت (ع) توسل میکنم.
از امام رضا (ع) خواستم اگر لایق باشم، شهادت را نصیبم کند. این آرزوی من است؛ اما در کنار آن، از خدا میخواهم به خانوادههای شهدا صبر بدهد و به ما توفیق دهد که راه فرزندانمان را با ایمان، خدمت به مردم و وفاداری به ارزشهای دینی ادامه دهیم.
*میثم رشیدی مهرآبادی
انتهای پیام/ 122
