معرفی کتاب؛

من اهل رشادتم، تو اهل کجایی؟

کتاب «من اهل رشادتم، تو اهل کجایی؟» بر اساس خاطرات فاطمه رستم‌زاده خواهر شهید جاویدالاثر عباس رستم‌زاده و با قلمی شیوا به چاپ رسیده است.
کد خبر: ۸۷۴۴۴۶
تاریخ انتشار: ۱۱ آبان ۱۴۰۵ - ۲۳:۲۵ - 02November 2026
به گزارش خبرنگار دفاع‌پرس از گیلان، کتاب «من اهل رشادتم، تو اهل کجایی؟» بر اساس خاطرات فاطمه رستم زاده خواهر شهید جاویدالاثر عباس رستم‌زاده و با قلمی شیوا، صمیمی و خاطره داستان به نویسندگی ملینا آبانگاه و تصویرگری معصومه آبرون در چاپ دوم سال ۱۴۰۳، (چاپ اول ۱۴۰۱ آوای غزل) در قطع رقعی و تیراژ ۱۰۰۰ نسخه انتشارات پلاک افتخار اداره‌کل حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس و مقاومت استان گیلان در ۵۶ صفحه به چاپ رسیده است.
رشت
این کتاب به سیر زندگانی شهید جاویدالاثر عباس رستم‌زاده متولد اول خرداد سال ۱۳۴۹ که از شهرستان شفت است می‌پردازد که این شهید والامقام بسیجی در عملیات غرورآفرین کربلای ۲ در منطقه حاج عمران در ۹ شهریور ماه سال ۱۳۶۵ به شهادت رسید و پیکر مطهر او تاکنون به آغوش خانواده بازنگشت.
 
در ادامه به بخش‌هایی از کتاب اشاره می‌کنیم.
 
چند وقتی گذشت. در یکی از روز‌های محرم، مادربزرگم به نانوایی محل رفت تا چند نان بربری بخرد. حدود یک ساعت گذشت که دیدم او سینه زنان به سمت خانه ما می‌آید. خیلی سریع به سمتش دویدم. اصلا نفهمیدم که کفش‌هایم را پا کرده‌ام یا نه؛ فقط دویدم تا به او برسم. گفتم: «ننه جان! چی شده؟ چه اتفاقی افتاده؟ چرا عباس رو صدا می‌زنی؟»
 
همان طور که گریه می‌کرد و بر سر و سینه می‌زد، گفت: «فاطی جان! ننه، داشتم نان می‌خریدم که دیدم چند نفری کنارم در حال پچ پچ کردن هستند. به آنها گفتم، چرا وقتی من را دیدید با هم حرف می‌زنید؟» یکی از آنها به من گفت: «مادر جان! مثل اینکه سید علی و عباس شهید شده‌اند.»
‌
می‌گفتند تو عملیات، سید علی تیر خورده، عباس هم رفته کمکش کنه و پاش رفته رو مین دشمن.» وقتی حرف‌های ننه را شنیدم گریه می‌کردم و می‌گفتم: «آخه ننه جان! مگه میشه ... چرا آخه؟»
 
همان لحظه برادرم علی رسید و وقتی دید ما گریه می‌کنیم، فهمید که ما هم خبردار شدیم. داداش گفت: «من تو رشت شنیدم که عباس رستم‌زاده شهید شده؛ خبرش همه‌جا پخش شده.» آن لحظه دنیا برایم سیاه شد. خبر شهادت برادر کوچکم، عباس رشیدیم خیلی برایم سخت بود.
 
آن روز مامان خانه نبود و اگر بود و حال من و ننه را می‌دید، همه چیز را متوجه می‌شد و حالش خیلی بد می‌شد.
 
مامان و بابا با هم رفته بودند رشت، نوبت دکتر داشتند. آخر چند وقت بود که مامان زخم معده گرفته بود. او به خاطر دوری عباس، بی‌اشت‌ها شده بود و غذا نمی‌خورد.
 
شب وقتی بابا آمد، همه چیز را برایش تعریف کردیم. همه‌مان غصه دار بودیم؛ اما هنوز به خبر‌هایی که شنیده بودیم، اطمینان نداشتیم. پدرم رعایت حال مادر را می‌کرد. از ما خواست چیزی به مادر بروز ندهیم تا حال مادرمان بدتر نشود.
 
تمام شب من و داداش و بابا به اتاق می‌رفتیم و یواشکی گریه می‌کردیم. من دیگر حال نداشتم و نمی‌دانستم این خبر را چطور به مامان بگویم. فردای آن روز، نزدیک ظهر بود که یک دفعه دختر عمه‌هایم، در چوبی باغ خانه را باز کردند و سینه زنان و گریه کنان به سمت خانه ما آمدند و پشت سر آنها همسایه‌ها و مردم هم بودند.
 
مامان آمد سر ایوان ایستاد و گفت: «فاطی جان! چی شده؟» ماندم چه بگویم. به عقلم رسید که ماه محرم است. جواب دادم: «هیچی مامان جان! همه دارن واسه محرّم گریه می‌کنن. خب اصلاً نمی‌دانستم چه باید بگویم.» مامان شک کرده بود. گفت: «شما مگه دارید بچه گول می‌زنید؟ چرا به من نمی‌گید چی شده؟»
 
همین طور که داشتم با مامان حرف می‌زدم تا آرامش کنم، بابا دوید سمت دختر عمه‌ها و گفت: «زنم هنوز نمی‌دونه چه اتفاقی افتاده. شما بگین ما واسه محرّم داریم گریه می‌کنیم. اصلاً بگین ما داریم برای امام حسین - علیه السلام - سینه می‌زنیم. شما رو به خدا نذارید بفهمه. اون مریضه. حالش خوب نیست. حالا که خبر شهادت عباس اومده... لااقل نذارید سکته کنه. خواهش می‌کنم.»
 
دیگر با صحبت‌های پدرم، آنها هم همراه شدند تا مادر متوجه چیزی نشود.
 
ولی مگر می‌شد. بالاخره مادر بود و او هم مشکوک شده بود. بابا از فامیل درخواست کرد، فعلاً به خانه ما رفت و آمد نکنند. خودمان هم مثل قبل، دلمان که می‌گرفت به اتاق می‌رفتیم و در خفا برای دل خودمان، گریه می‌کردیم و به همسایه‌ها می‌گفتیم معلوم نیست که عباس مجروح شده یا شهید...
و همچنان منتظر خبر ماندیم.
خلاصه بعد از چند روز بابا طاقت نیاورد. لباس بسیجی پوشید و به سپاه رفت تا عازم کردستان شود. آنها جلویش را گرفتند و اجازه ندادند و گفتند که خطرناک است. بعد به بابا گفتند که عباس، پسر شما رفته روی مین دشمن و پایش را از دست داده؛ اما شاید زنده باشد. شما باز صبور باشید.
 
قرار شد هر وقت دختر عمه‌ها آمدند به مادر بگویند زن‌دایی ما آمده‌ایم یک سری به شما بزنیم.
 
ما هم که دیگر از ترس فهمیدن مامان، لباس‌های مشکی نمی‌پوشیدیم و مدام در خفا و برای خودمان، اشک می‌ریختیم.
 
یکی از همین شب‌ها، سفره شام را پهن کردیم. من میل به غذا نداشتم؛ ولی خب برای اینکه مادر چیزی نفهمد، عادی رفتار می‌کردم و کمی شام خوردم. بعد قرص‌های مادر را برایش بردم و تشک را پهن کردم تا بخوابد که بعد چند دقیقه خوابید.
همین طور که گریه می‌کرد، می‌گفت: «من... من خواب دیدم مشهد. نمی‌دونم چرا دو تا خانوم دستم را گرفته بودند و به من می‌گفتند که خانوم تو حامله بودی و بچه‌ات رو به دنیا آوردی؛ ولی بچت توی این کشویه! باید بری ببینی. ما اون رو اینجا گذاشتیم. بعد من رفتم سمت کشو. حالم خوب نبود. نمی‌دونستم چه اتفاقی افتاده. کشو رو به سمت خودم کشیدم، دیدم یک بچه کوچک اونجاست؛ ولی سرش شبیه عباس بود. فاطی گوش می‌کنی؟ می‌گم سرش شبیه عباس بود.»
 
علاقه‌مندان جهت تهیه و خوانش این کتاب ارزشمند می‌توانند به معاونت ادبیات و زنان اداره‌کل حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس و مقاومت استان گیلان به آدرس رشت، میدان گیل، کیلومتر ۳ جاده رشت به تهران جنب حوزه علمیه حضرت امیرالمومنین (ع)، ۳۰۰ متر بالاتر از حوزه، مرکز فرهنگی دفاع مقدس و مقاومت استان گیلان مراجعه کنند.
 
انتهای پیام/
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار