۴۸ سال ایستادگی از نیمکت تا میدان+ تصاویر و فیلم
گروه استانهای دفاعپرس؛ «سحر نخعی» سیزدهم آبان در تقویم انقلاب اسلامی، تنها یک تاریخ نیست؛ نقطه تلاقی سه واقعه سرنوشتساز است. در سال ۱۳۴۳، امام خمینی (ره) در اعتراض به قانون کاپیتولاسیون دستگیر و تبعید شد. در سال ۱۳۵۷، دانشآموزان تهرانی در دانشگاه تهران به خاک و خون کشیده شدند و ۵۶ نفر شهید شدند؛ و در سال ۱۳۵۸، دانشجویان پیرو خط امام لانه جاسوسی آمریکا را تسخیر کردند؛ اقدامی که امام آن را «انقلابی بزرگتر از انقلاب اول» خواند. از آن روز تاکنون، ۱۳ آبان نه فقط یک برگ از تقویم، بلکه نماد بیداری نسلی شده که فهمید ایستادن هزینه دارد و حاضر است هزینهاش را بدهد.

امسال، اما این روز، بوی دیگری داشت. نخستین سالگرد ۱۳ آبان پس از شهادت رهبر انقلاب اسلامی بود و هنوز داغ کودکان میناب تازه بود؛ دانشآموزانی که در کلاس درس، هدف حمله قرار گرفتند و به شهادت رسیدند. به همین دلیل، راهپیمایی امسال در بیرجند از ساعات ابتدایی صبح، شکلی متفاوت به خود گرفته بود.
ساعت هنوز به ۹ صبح نرسیده بود که تقاطع بیمارستان شهید رحیمی بیرجند جای سوزن انداختن نبود. دخترها و پسرهایی با فرم مدرسه، پرچم سهرنگ در دست و پلاکاردهایی که رویشان با خطهای نوجوانانه نوشته شده بود «انتقام خون کودکان میناب» و «رهبر شهید را تنها نمیگذاریم»، از همان ابتدایی صبح آمده بودند. بعضیها پلاکاردها را بالای سرشان گرفته بودند و بعضیها فقط بلندتر شعار میدادند.
مسیر راهپیمایی از تقاطع بیمارستان شهید رحیمی آغاز شد و پس از عبور از میدان قدس، خیابان پاسداران و بلوار شهید صیاد شیرازی، به چهارراه شهید قرنی ختم شد. در طول مسیر، یک لحظه هم صفوف راهپیمایان از هم نپاشید. پیرمردی با عصا ایستاده بود و نوهاش پرچم را برایش گرفته بود. میگفت از سال ۵۷ هر سال آمده. «آن موقع جوان بودم، حالا نوهام جای من راه میرود. سال ۵۷ هم سنگ زدند، ما برگشتیم؟» امسال، اما حال و هوایش فرق داشت. وقتی از او پرسیدند چرا با این سن آمده، سرش را بلند کرد: «برای بچههای میناب. برای رهبر شهید. فکر میکنی ۴۸ سال آمدم که امروز نباشم؟»

در میان جمعیت، چهره نوجوانان دهه هشتادی و نودی بیشتر از همه به چشم میآمد. محمد ۱۴ ساله با مشتهای گرهکرده فریاد میزد و سهیلا محسنی، دانشآموز پایه نهم، ماکتی از موشکهای ایرانی را حمل میکرد و با جدیت میگفت دشمن باید بداند نسل امروز از پیشرفت دفاعی کشور حمایت میکند و پای ایران میایستد. در لحظهای خاطرهانگیز، دهها دانشآموز سرود «ای ایران» را همخوانی کردند و دختران پرچم بزرگ جمهوری اسلامی را در میان جمعیت حرکت دادند؛ صحنهای که بسیاری از حاضران گفتند آن را فراموش نخواهند کرد.
ما هم جنگ را لمس کردهایم، فقط شکلش عوض شده
مهلا، ۱۳ ساله، پایه هشتم: پلاکاردش را محکم گرفته بود و در صف اول راهپیمایی ایستاده بود. میگفت: وقتی درباره شهدای دانشآموز خواندم، فکر کردم آنها هم دقیقاً مثل ما بودند. سنشان از ما بیشتر نبود. ولی چیزی داشتند که ما هم داریم؛ اینکه بدانیم برای چه ایستادهایم. کمی مکث کرد و ادامه داد: نسل ما جنگ را درک کرد چرا که ما هنوز در شرایط جنگی هستیم، در مدرسه دربارهاش حرف میزنیم. ما هم جنگ را لمس کردهایم، ما هم در همان جنگ هستیم و همان جنگ را میبینیم. بعد به پلاکاردش اشاره کرد: نوشتم "ما هم کلاس درس داشتیم". چون بچههای میناب هم مثل ما کیف داشتند، دفتر داشتند، معلم داشتند. فرقی بین ما نیست

رهبر شهید را تنها نمیگذاریم
علی، ۱۴ ساله، پایه هشتم: پرچمی در دست داشت و روی پیشانیاش عرق نشسته بود از بس شعار داده بود. میگفت: امسال با همه سالها فرق دارد. امسال هم رهبرمان را از دست دادیم، هم بچههای میناب را. رهبر شهید را تنها نمیگذاریم. بچههای میناب را هم فراموش نمیکنیم. فکر میکنم وظیفه ما این است که ادامه بدهیم. همان چیزی که آنها برایش ایستادند. ما نسل جنگ هستیم.
۴۸ سال است میآییم، امسال چرا نیاییم؟
فاطمه، ۱۶ ساله، پایه دهم: با گروهی از همکلاسیهایش آمده بود. میگفت: مادربزرگم میگفت سال ۵۷ که دانشآموزها در دانشگاه تهران شهید شدند، مردم بیرجند هم راهپیمایی کردند. از آن موقع تا حالا هر سال آمدهایم. حالا نسل چهارم است که میآید. فرقی نمیکند کوچک باشی یا بزرگ، مهم این است که بفهمی چرا آمدهای. روی پلاکارد نوشتم "از تهران ۵۷ تا میناب ۱۴۰۵". چون هر دو یک درس دارند: اینکه ما زیر بار زور نمیرویم. مادربزرگم میگوید هر سال که بیشتر میآییم، دشمن بیشتر میفهمد که این ملت خستهشدنی نیست. امسال هم آمدیم که همین را نشان بدهیم.

برای بچههای میناب آمدهام
نازنین زهرا، ۱۲ ساله، پایه ششم: کنار مادرش ایستاده بود. پلاکارد کوچکی در دست داشت که رویش با ماژیک نوشته بود: «ما هم کلاس درس داشتیم.» مادرش با لبخند نگاه میکرد و او محکم پلاکارد را نگه داشته بود. میگفت: وقتی شنیدم در میناب به بچههایی که داشتند درس میخواندند حمله کردند، خیلی ناراحت شدم. به مادرم گفتم من هم باید بیایم. ما با بچههای میناب فرقی نداریم. آنها هم مثل ما مدرسه میرفتند، کیف داشتند، دفتر داشتند. مادرش که از پشت سر گوش میداد، لبخند زد و گفت: دیشب خودش پلاکاردش را نوشت. گفت نمیخواهم کسی یادش برود. صبح هم زودتر از من بیدار شد که دیر نشود.
فرقی نمیکند کوچک باشم یا بزرگ
امیرعباس، ۱۱ ساله، پایه پنجم: با پرچمی که تقریباً به اندازه خودش بود، میگفت: بابایم میگفت وقتی همسن من بود، ۱۳ آبان که میشد، مدرسه تعطیل میشد و همه میآمدند اینجا. حالا من هم آمدهام. فرقی نمیکند کوچک باشم یا بزرگ؛ مهم این است که بفهمم چرا آمدهام. این متن روی پرچم را دیشب با بابام آماده کردیم. گفت بنویس "مرگ بر آمریکا". من هم نوشتم. بابام گفت آفرین. میخواهم وقتی بزرگ شدم، به بچهام بگویم من هم آن روز آمده بودم.

ما ادامهدهنده راه هستیم
مریم، ۱۵ ساله، پایه دهم: ۱۳ آبان فقط یک روز تاریخی نیست، پیام دارد: اینکه زیر بار زور نرویم. ما امروز ادامه همان خط هستیم.
آنچه در راهپیمایی بیرجند به چشم میآمد، آمیختگی نسلها بود. پدربزرگهایی که سال ۵۷ را دیده بودند و نوههایی که فقط از آن شنیده بودند، اما امروز با همان شور آمده بودند. پلاکاردهایی که بالای سر میرفتند و شعارهایی که بلندتر از همیشه فریاد زده میشد.
۴۸ سال از آن روز ۱۳ آبان ۱۳۵۷ گذشته است. خیابان پاسداران بیرجند امروز همان چیزی را نشان داد که آن روزها در دانشگاه تهران گذشت، نوجوانانی که فهمیدند ایستادن هزینه دارد و حاضرند هزینهاش را بدهند. با این تفاوت که امسال، هزینه را از نزدیک لمس کردهاند و جنگ را نه در خاکریز، بلکه در واقعیت دیدهاند و آن را لمس کردهاند.
انتهای پیام/
