تربیت انقلابی دانش آموزان در مکتب جهاد و مقاومت
گروه استانهای دفاعپرس- حجت الاسلام محمدباقر مشکاتی؛ از زاویهٔ تکتک واژههای مقدسی، چون رهبر، عشق، ولایت، صداقت، نوجوان، وطن دوستی، ایران عزیز، جانفدا، تربیت، رسانه، انقلاب، شهید، مدرسه، موشک، امید، ظهور، مقاومت و ... میتوان بارها و بارها درباره این «حقیقت جاری» در این فیلم گفت و نوشت… اینکه میلیونها «علیرضا» در ایران عزیز داریم و همکلاسی او نمونههایی از آنها هستند….

ولی هزاران واژه هم اگر کنار یکدیگر ردیف شوند، باز هم توان روایت این صحنه را نخواهند داشت؛ توان به تصویر کشیدن این عشق زلال، فطری و جاری میان «امام و امت» را.
روایت، روایتِ چند سطر دستنوشتهٔ بیپیرایه و پر از صفاست از «علیرضا بخشی ایرج»، دانشآموز دهسالهٔ تهرانی به محضر ولیّ امر مسلمین: «سلام آقا… راستش نمیدونم نامهی من به دستتون میرسه یا نه.ایکاش میشد از نزدیک باهاتون حرف بزنم. راستش ما خیلی بهخاطر راهنماییهاتون به شما مدیونیم. این پول هم برای تشکر از شما و کمک به رزمندگان اسلامه… پینوشت: تولدتون با تأخیر مبارک.»
و پاسخی لبریز از پدری، محبت و کرامت و فروتنیِ ولایی: «دوست عزیزم آقای علیرضا بخشی… از توجه محبتآمیز شما متشکرم. البته تولد این بنده حقیر در ماه اسفند است. متقابلاً من هم هدیهای هرچند ناقابل در مقابل بزرگواری شما تقدیم میکنم. به اعضاء خانواده سلام بنده را ابلاغ کنید… پینوشت: خط خوانائی دارید.»
ماجرای نامهی علیرضا را شنیده بودم و شاید از سر شلوغیِ روزمرگیها نمیخواستم فیلم بازتاب این مکاتبه و اشکها و شوقهای زلالش را باز کنم؛ ولی ناگهان کنجکاو شدم، باز کردم و این شد که چندبار پشت سر هم دیدم، شنیدم، باریدم و خدا را شکر گفتم….
حقیقت تلخ و شیرینِ این روزگار همین است: «مردم ایران» را هنوز برخی از خودِ مردم ایران هم نشناختهاند، تا چه رسد به بیگانگان و نظریهپردازان اتاقهای فکر دشمن!
ولایت را هم همینطور نشناختهاند؛ شیعه را هم نشناختهاند؛ عشق را نیز نشناختهاند… و حتی دین و دینداری این مردم و این نسل نوپا (نسل دههنودیها و نوجوانان) را هم عدهای هنوز باور نکردهاند....
آری! انقلاب خمینی کبیر و میراث خامنهای شهید را نشناختهاند! حق و باطل هنوز برای عدهای در غبار شبهات شفاف نشده، اما در دلِ پاک یک کودک دهساله چنان خورشیدی میدرخشد که با قلک و پسانداز کودکیاش، سهم خود را در نبرد حق و باطل و کمک به رزمندگان اسلام میشناسد و ادای دین میکند. چه بگویم که هرچه بگویم، از عظمت این واقعیت جاری کم کردهام و نه افزون.
راستی این علیرضاها در کدام مکتب بالیدهاند جز در سایهسار تربیت مادران صبور، پدران باغیرت و معلمان دلسوز در مدرسهٔ انقلاب؟ همان پیوندی که نشان میدهد این نسل، نسلی مؤمن، آگاه و در میدان است؛ نسلی که پسانداز خرد کودکیاش، از هر موشکی بر دل دشمن کوبندهتر است، چراکه آمیخته به اخلاص، طهارت باطن و غیرت انقلابی است.
این صداقت و صفا و پاکی که در این علیرضاها موج میزند، موجبات درک و مشاهده حقیقتِ ولایت را در جامعهٔ ایران فراهم کرده است؛ گو اینکه هرکس حقیقت ولایت را نمیفهمد و نمیبیند، به همان اندازه از صفا و پاکی و صداقتِ خویش دور شده است.
امروز این دانشآموز دهها درس به ما داد؛ اینکه در این روزگار جهاد و دفاع مقدس، از هرچه داریم دریغ نکنیم برای وطن و رهبرمان، و امروز همه باید هرچه در توان دارند به صحنه بیاورند که پیروزی از آنِ ماست. این ماجرا بهروشنی نشان داد که تنها لنگرگاه امن و محور حقیقی همدلی در دیار ایران، «ولایت» است و نه هیچ امر اعتباری دیگر؛ همان امانگاهی که به تعبیر نورانی زهرای مرضیه (سلاماللهعلیها)، خداوند آن را نظام و شیرازهٔ دین و امت قرار داده است؛ «وَ إِطَاعَتَنَا نِظَاماً لِلْمِلَّةِ»؛ بنیانی استوار که معرفت به آن مرز و سنوسال نمیشناسد، و حقیقتی زلال که حتی فرزند دهسالهمان نیز عمق و عظمتش را با بندبند جان چشیده، فهمیده و عاشقانه و آگاهانه به آن دل بسته است.
جملهٔ طلایی که از همان تماشای نخست به جانم نشسته، همان روایت نورانی است: «هَلِ الدِّینُ إِلَّا الْحُبّ؟»؛ آیا دین چیزی جز عشق است؟ و محبت و تولّی، همان ولایتالله است که در آینهٔ اولیای الهی تجلی مییابد. هیچ اکسیری مانند محبتِ ولیّ خدا، وجود و فطرت انسان را پاک و صیقلزده نمیکند.
از سرِ صفا باید گفت: دوست داشتن رهبرمان، ارتباط عاطفی با ایشان و اطاعت از ولایت فقیه، نه صرفاً یک کنش سیاسی، بلکه تمرینی عینی برای عشقورزی و پیوند با قطب عالم امکان، حضرت بقیةاللهالاعظم (عج) است؛ چراکه تا مشقِ عشق به حجتهای آشکار نکنیم و عاشق نایب امام نشویم، چشمهایمان محرم تماشای جمال یوسف زهرا (س) نخواهد شد؛ و چه دوره و روزگاری است این برهه؛ پس از عروج و شهادتِ امام شهیدمان و سالها ایستادگی، ولیّ زمان همچون چراغی روشن، مسیر امت را میان امواج فتنه و تحریف بازمینمایاند؛ و چه بسا این ابرهای تیرهگون و غربتها، جلوهای از همان ابرِ غیبت کبرا باشد که قرنهاست چشم ما را از فیض مستقیم خورشید مهدوی محروم ساخته است؛ نکند که کوتاهیها، ناآگاهیها و غفلتهای ماست که مانعساز گردیده؟!
اما این دستخطهای کودکانه و آن پاسخهای پر از حکمت و کرامت، بارقههای امیدی هستند که این ابرها را میشکافند.
آقاجان! علیرضای دهساله با صفای باطنش نوشته بود: «ما بهخاطر راهنماییهاتون به شما مدیونیم» و شما در پینوشتِ کریمانهتان نوشتید: «خط خوانائی دارید». امروز ما هم از عمق دل عرض میکنیم: «آقاجان! ما به شما مدیونیم که در هیاهوی غبارها و فتنهها، خط مستقیم انقلاب را هر روز خواناتر و روشنتر میکنید.»
خدایا! کبوتر انتظار پشت پنجره لرزان چشم دیده به دور دستها دوخته است. نه توانی برای ماندن و نه بالی برای گشودن؛ چه کنم با بیقراری دل و پایِ در گِل. اگر اکسیر عشق به ولایت اینچنین هدایت و پاکی میآفریند که میآفریند، تو خود این عشق را ارزانی همهٔ جانها کن و سراسر جهان هستی را از شمیم دلانگیز ظهور مهدیِ فاطمه (عج) سرشار بفرما.
انتهای پیام/
