برش کتاب/

«زیر گوش صدام»؛ روایت پنهان مقاومت و هوشمندی اسرای ایرانی در اردوگاه‌های عراق

کتاب «زیر گوش صدام» نوشته راضیه رضاپور، با بازخوانی خاطرات صادق پاشایی آزاده سرافراز ایرانی، روایتی داستانی و تأثیرگذار از روز‌های دشوار اسارت، مقاومت در برابر شکنجه‌های دشمن و تلاش اسیران برای حفظ روحیه و هویت خود در اردوگاه‌های رژیم بعث عراق ارائه می‌دهد. این اثر ۳۲۰ صفحه‌ای که از سوی نشر نوید فتح منتشر شده، گوشه‌هایی کمتر روایت‌شده از زندگی اسرای ایرانی را به تصویر می‌کشد.
کد خبر: ۸۷۵۲۶۰
تاریخ انتشار: ۱۴ آبان ۱۴۰۵ - ۰۹:۳۹ - 05November 2026

به گزارش خبرنگار دفاع‌پرس از خراسان رضوی، کتاب ۳۲۰ صفحه‌ای «زیر گوش صدّام» نوشته راضیه رضاپور که توسط نشر نوید فتح به زیور طبع آراسته شده، روایتی داستانی و تکان‌دهنده از خاطرات آزاده‌ی سرافراز صادق پاشایی است. 

زیر گوش صدام

نویسنده با تلفیق خاطرات واقعی و چاشنی داستان، تصویری زنده از استقامت و صبوری اسران ایرانی در سیاه‌ترین روزگار اسارت خلق کرده است.

در ادامه بخش‌هایی از این کتاب را می‌خوانید.

سؤالی پرسیدم که می‌دانستم شدنی نیست. لبخندی زد و چیزی نگفت. روی یک دست شنا می‌رفت و عرق ریخت. همانطوری که بالا و پایین می‌رفت، پرسید: «یادت بدم که چی بشه؟»

ـ یاد بگیرم خوبه!
ـ ایشالا بعد از اسارت!

ـ تو اسارت لازمه... هر بار که کتک می‌خوریم یه فنی بریم.
ـ بچه شدی؟
ـ بچه؟...

ـ ببین تو اون روزی که عراقیا جشن داشتن یادته رفتم اجرا؟
ـ روز جشن آتش‌بس؟

ـ آره... اون روز فهمیدین که من کونگ‌فو کارم... از اون روز پیله شدن که به سربازا یاد بدم... سرباز‌ها هم فنّا رو برا بچه‌ها استفاده می‌کنن... اینجا هر چی یاد داری باید قایم کنی!
ـ یادشون ندادی کاریت نداشتن؟
ـ کمربند بستم... گفتم آسیب دیده... نباید چیزی یاد بگیری یا هر چی یاد داری مخفی کن!... فعلاً از این فرصت استفاده می‌کنم تا وضع جسمیم یه کمی رو به راه بمونه... معلوم نیست تا کی مهربونن!

روز‌های مهربانی عراقی‌ها یواش‌یواش تمام شد و برگشتند به روز‌های همیشگی، صبح آمارگیری و صبحانه همیشگی بود. بعد تا ساعت ده و یازده زیر نظر سرباز‌های عراقی قدم می‌زدیم و محوطه را گز می‌کردیم. دو تا دو تا و نه بیشتر. دو نفر دونفر جایمان را با هم عوض می‌کردیم تا حرف‌ها را بشنویم. بچه‌های ارتشی از شهادت رفیقشان می‌گفتند. تکریت ۱۲ محل شهادت بعضی از رزمنده‌ها بود. همان‌طوری که شانه به شانه یکی از سرباز‌های ارتش قدم می‌زدم، پرسیدم: «اوایلی که شما اومدین، یادته؟ ما سه روز حق نداشتیم بیاییم بیرون، چه لَمَشت‌بازی‌ای شد!»

انتهای پیام/

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار