«انوری» رفت و جاده جنگ ناتمام ماند...
گروه فرهنگ دفاعپرس ـ سید علیاصغر عبداللهزاده؛ کتاب «جاده جنگ» ادای دین من به انقلاب است. من هم همواره احساس میکردم جای چنین آثاری در انقلاب باشکوه اسلامی ایران خالی است. به علاوه این که خودم و زندگیام را مدیون و وامدار این انقلاب میدانم. از این رو تلاش کردم در این مسیر گام بردارم. البته ادعایی در این حوزه ندارم، اما همیشه به لطف پروردگار متعال امیدوار بوده و هستم. لطف خداوند است که شامل حال من شد تا بتوانم این اثر را به رشته تحریر درآورم. مرحوم منصور انوری.

انسانها روزی به زیر خاک میروند، اما کسی تاکنون در خاکسپاری واژهها شرکت نکرده است. وقتی کلمهای را میخوانی، نمیتوانی از آن بگذری و سراغ کلمهای دیگر بروی. آن کلمه تو را اسیر خود میکند و تا ابد در روح جاودانت، مانا میماند. نوشتن در سوگ یک نویسنده سخت است؛ چرا که اینبار واژهها عزادارند. در هر اندوهی، واژهها به تسکین دل بر میخیزند، اما اینبار قامت خمیدهشان، توانی برای ایستادن ندارد. نویسنده خالق نیست، کاشف است. نویسنده کشف میکند جهانی را که فقط او در آن زیسته است. انسانهایی که فقط با او سخن گفتهاند و داستانی که فقط او درک کرده است. وقتی نویسندهای میمیرد چه بر سر این دنیا و این انسان و این داستان میآید؟ چه کسی میداند حسرت ابدی تولد یک داستان را؟ چه کسی میشنود ناگفتههای شخصیتهای کشف نشده را؟
چقدر دردناک است که هر نویسندهای با مرگ خود، انبوهی از قصه و شخصیت و جهانهای معنایی را به زیر خاک میبرد. اما دردناکتر از داستان گفته نشده، داستانی ناتمام است. هرچیزی در این جهان، پایانی دارد که به شروع، معنایی ژرفتر میبخشد. این غروب است که طلوع خورشید را در هر سپیده، خواستنیتر میکند. پژمردگی یک لاله است که شکفتگی آن را همیشه بدیع جلوه میدهد. سرمای زمستان است که بهار را طراوتی تازه میبخشد؛ و آخرین واژه هر داستان است که راز نخستین واژه آن را هویدا میکند. داستان نیمه تمام، تنها پایانی ناپیدا ندارد. حتی در نقطه شروع آن هم ظرائفی برای همیشه پنهان میماند.
منصور انوری رفت و جاده جنگ ناتمام ماند. «مرگان» قهرمان افسانهای جاده جنگ، هیچگاه شناخته نخواهد شد. انگار حق با سید فاروجی بود که میگفت اگر روزی مرگان شناخته شود، دیگر مرگان نخواهد بود. اما همین جاده جنگ نیمه تمام هم، میراث کاملی است که از کسی که برای انقلاب مینوشت. تصویر انوری از ایران مظلوم و بیدفاع در جنگ جهانی دوم، قیام گوهرشاد، فاجعه فیضیه، کشتار پانزدهم خرداد و سیمای مبارز مرحوم امام، آنقدر دقیق و کامل است که میتواند جویندگان تاریخ انقلاب را «تا حدودی» را سیراب کند. آری، فقط تا حدودی... دل را خوش کرده بودیم که همانطور که انوری از سید فاروجی و امام نوشت، از آقا هم مینویسد. دل را وعده داده بودیم به خواندن اولین جمله او در توصیف آقای شهیدمان. توصیفی که با علم او به شهادت آقاست؛ «اولین» جملهای که، آن پایان سرخ را در سینه خود دارد.
افسوس...چه میشود کرد؟ سهم هر کسی چیزی است و سهم ما هم حسرتی است که باید با خود به زیر گور ببریم. شاید هم انوری دیگر نمیتوانست بنویسد. شاید او هم حال مرگان را داشت در سوگ سید فاروجی؛ «حتی یک لحظه به روزی که سید وجود نداشته باشد، فکر نکرده بود. بدون آنکه عمر جاودان برای مقتدای خود قائل باشد، تصور روزی را که سید در دنیا نباشد، نمیکرد.» شاید همان روزی که خبر شهادت آقا را شنید، روح حیات و روح نوشتن از جسم او پرکشید. شاید بدون آقا، دیگر جاده جنگ، قله داستانی خود را پیدا نمیکرد. شاید نهم اسفند، پایانِ بیپایان قصه او بود.
آقا که رفت، انوری هم رفت. مخاطب خاص که برود، نویسنده به چه امیدی و برای چه کسی بنویسد؟ انوری دیگر ماندنی نبود. این چند ماه شاید دلتنگ فاطمیه بود. دلتنگ اشک ریختن در سوگ مادری بود که جایجای کتابش معطر به عطر اوست. قهرمانهای جاده جنگ، یا سید بودند و یا شیفته یک سید. انوری وقتی در داستان به شخصیتی از سلاله آن بانوی آسمانی میرسید، قلمش به احترام او از جای برمیخاست و عزیزترین واژهها را نثار فرزندان عزیزترین بانوی عالم میکرد.
شاید آسمانی شدن در ایام فاطمیه، استجابت دعای آن واژههاییست برای مادر مهربانیها روی کاغذ رفتهاند؛ و شاید در لحظات پایانی عمر منصور انوری، تمنای او برآورده شده باشد. همان تمنایی که در لحظه جان سپردن سید فاروجی آن را به تصویر کشید. شاید آخرین تصویر در مردمک چشم منصور انوری، تجلی نور مادرانهای بود که در زمزمه آسمانی غضوا ابصارکم، منعکس شده بود؛ و چه پایانی بهتر از آرام گرفتن در کنار امام مهربانیها؟ امامی که منصور انوری زیباترین توصیفها را برای طلوع خورشید از گنبد مشعشع او به کار میبرد. امامی که جاده جنگ، روایت کوچکی از کرامتهای بیکران اوست.
انتهای پیام/ 122
