خانواده شهید - صفحه 58

خانواده شهید
گفتگوی تفصیلی با خانواده شهید فاتح

آغاز یک تغییر: نیروی انتظامی ایران برای شهدای مهاجر افغانستانی مارش نظامی می‌زند

«بیش از ۲۰۰۰ شهید افغانستانی در جنگ عراق علیه ایران» خبری بود که ثلمه محکمی به سال‌ها جوسازی غیرانسانی و محقرانه رسانه‌ها در معرفی مهاجران وارد کرد. حالا «فاتح» اثبات کرده که مهاجر، بی‌توجه به این نگاه‌ها، آرمانگراست و مرز نمی‌شناسد.
کد خبر: ۴۴۵۴۲    تاریخ انتشار : ۱۳۹۴/۰۱/۲۳

پایان انتظار 28 ساله خانواده شهید محسن نبوی

پیکر مطهر شهید محسن نبوی پس از گذشت 28 سال از شهادت، شناسایی شد.
کد خبر: ۴۲۷۱۸    تاریخ انتشار : ۱۳۹۳/۱۲/۱۷

رهبر معظم انقلاب در منزل خانواده شهید زارعی‌مرزآبادی +عکس

حضرت آیت‌الله خامنه‌ای پنجشنبه‌شب با حضور در منزل شهید جواد زارعی مرزآبادی در فضایی عاطفی و معنوی با خانواده شهید دیدار و گفتگو کردند.
کد خبر: ۴۲۶۸۴    تاریخ انتشار : ۱۳۹۳/۱۲/۱۶

بخش دوم/ گفت‌وگوی دفاع پرس با خانواده سردار شهید "اسماعیل حیدری"

قُل حاج اسماعیل: برادرم مظلومانه تشییع شد/ خانه‌ به‌دوشی خانواده شهید مدافع حرم

ابراهیم و اسماعیل دوقلو بودند. همیشه، همراه و همدم هم بودند. جنگ بین این دو جدایی انداخت. اسماعیل به یک منطقه عملیاتی رفت و ابراهیم به منطقه‌ای دیگر. ابراهیم می‌گوید: روزی که پیکرش را آوردند، عکس‌هایی از او با لباس سرداری هم بود. وقتی عکس‌ها را دیدم فهمیدم که حاجی سردار بوده و او هیچ وقت به من نگفته بود.
کد خبر: ۴۰۷۴۵    تاریخ انتشار : ۱۳۹۳/۱۱/۲۱

شهیدی که امرار معاش خانواده اش را بر تحصیل ترجیح داد

شهید از همان دوران کودکی دوشادوش پدرخود قاید محمدقلی به امر کشاورزی و دامداری مشغول شد و به واسطه فقر مالی که داشتند از ادامه تحصیل و رفت و آمد به شهرلنده محرم ماند و خدمت به خانواده را مقدم بر تحصیل دانست و به امر کشاورزی و دامداری مشغول شد.
کد خبر: ۳۹۵۲۳    تاریخ انتشار : ۱۳۹۳/۱۱/۰۶

خدمت به مردم نشات گرفته از خون شهداست

قائم مقام شهردار منطقه ۱۶ به دیدار خانواده معظم شهیدان محمدرضا غفاری و وحید نجف سلطان در محله نازی آباد رفت.
کد خبر: ۳۹۲۴۹    تاریخ انتشار : ۱۳۹۳/۱۱/۰۴

گفت‌وگوی دفاع پرس با خانواده پاسدار شهید "حمید رفیعی پری"

جسد پسرم را از دست بی‌انگشتش شناختم

وقتی رفتم معراج شهدا، تابوتی را آوردند و گفتند: «این جنازه حمیده، ببینید می‌تونید شناسایی کنید؟» یک پلاک بود با چند تکه استخوان و یک جمجمه. پاهام لرزید. نتوانستم بایستم. نشستم کنار تابوت و خیره شدم به استخوان‌های حمید. استخوان‌ها را جفت و جور کرده و مرتب چیده بودند کنار هم. استخوان‌ها را که دیدم یاد انگشت حمید افتادم.
کد خبر: ۳۹۰۵۸    تاریخ انتشار : ۱۳۹۳/۱۱/۱۳

پربیننده ها
آخرین اخبار