مقالات - «چشم تيزبين»

کد خبر: ۱۱۱۲۲۰
تاریخ انتشار: ۳۰ شهريور ۱۳۸۵ - ۱۲:۰۹ - 21September 2006

سم الله الرحمن الرحيم
اين مقاله تحت عنوان چشم تيزبين و مغز متفکر در جنگ، چکيده‌اي از آثار جمع‌آوري شده شهيد عزيز حسن باقري است که قريب به 7، 8 هزار صفحه از آن شهيد بزرگوار جمع‌آوري شده، با توجه به عمر کوتاه اما با برکت آن شهيد. در دوران دفاع مقدس، اين حجم عظيم از آثار به دست آمده نشانگر شخصيت عظيم و بزرگ و شخصيت با شکوه آن شهيد بزرگوار است. با توجه به محدوديت وقت، ما اين مقاله را بسيار محدود کرديم؛ در کنگره بزرگداشت ياد و خاطره شهيدان سخن از کساني است که در قهقهه مستانه‌شان و شادي و صولت‌شان عند ربهم يرزقونند. عاشقان دلباخته‌اي که روح بلند پروازشان در قفس تنگ خاکي تن نماند، زيرا:

چنين قفس نه سزايِ چو من خوش‌الحاني است

روم به روضه رضوان که مرغ آن چمنم

آنان با ديدن جمال يار از کالبد تن رها شده و به وجه الله و لقاء الله رسيده‌اند. گر چه شخصيت بزرگ شهيد باقري به سبب اخلاصش مخفي ماند، اما آنچه به دست ما آمده است او در خانواده مذهبي که عشق وافري به اهل بيت داشتند در روز سوم شعبان سال 1375 هجري قمري به دنيا آمد. والدينش اين تولد را هديه الهي دانستند و گفتند نامش را به همراه آورده است زيرا که در روز تولد امام حسين(ع) سالار و سيد شهدا متولد شده است. ايشان هفت ماهه به دنيا آمده بود، پس نامش را غلامحسين نهادند. به هنگام تولد جثه‌اي لاغر و نحيف داشت و سخت ناتوان و ضعيف بود، به‌گونه‌اي که تا بيست روز، نه صدايي از او برمي‌خاست و نه توان نوشيدن شير مادر را داشت. همه نگران سلامتش بودند. پس متوسل به مولا و مقتدايش امام حسين(ع) شدند تا او خود شفا دهنده غلامش باشد و همين گونه هم شد. غلامحسين در دو سالگي افتخار زيارت مولايش را در کربلا به همراه والدينش داشت تا الطاف و عنايات مولايش بيش‌تر شامل حال او شود. به خاطر علاقه زيادي که به سالار شهيدان داشت در دوران کودکي و نوجواني در مجالس عزاداري سيدالشهدا شرکت فعال داشت به طوري که عضو مؤثر در هيئت نوباوگان محبان حسين (ع) شده بود. شهيد باقري همزمان در کنار دروس دانشگاهي به تحقيقات اسلامي خود ادامه مي‌دادند و کلاس‌هاي اصول عقايد در مسجد دانشکده تشکيل داده و با بيان ديدگاه‌هاي اسلامي با بعضي از استادان غربزده و همچنين گارد پليس دانشکده درگير مي‌‌شود و ايشان پس از يک سال و نيم تحصيل از دانشکده اخراج مي‌شود. در دوران سربازي به علت فعاليت‌هايش در پادگان او را از ديگر سربازان جدا کرده و او را راننده افسر جزء قرار مي‌دهند. او به فرمان امام ضمن فرار از پادگان ايلام به تهران مي‌آيد. ضمن شدت بخشيدن به مبارزات و تلاش‌هاي بي‌امانش در مراسم کميته استقبال از حضرت امام مشغول به کار مي‌شود و در تصرف کلانتري 14 تلاش وافري را مي‌کند. در نوشته‌هايش که از او در روزهاي 21 و 22 بهمن باقي مانده حتي در پادگان نيروي هوايي اسلحه‌اش را به همافري که براي جنگيدن با گارد سلاحي نداشت داد و بعد به همراه برادرش در پادگان حر که مين‌ها را همه جا پراکنده بودند شروع به جمع‌آوري کرد و آن‌ها را به جايي برد که خطري براي مردم نداشته باشد. پس از پيروزي انقلاب اسلامي در کميته انقلاب و پس از انتشار روزنامه جمهوري اسلامي به عنوان خبرنگار در تحريريه روزنامه مشغول به کار شد و با نگارش مقاله‌هاي سياسي همکاري‌هايش را جدي‌تر کرد، آثاري که از مقالات منتشر شده از او در روزنامه‌ها باقي است نشان دهنده قدرت قلمي قوي اوست که از نبوغ فراوانش نشأت گرفته بود. در فروردين ماه 58 پس از دو هفته مطالعه موفق مي‌شود در رشته ادبيات نيز ديپلم گرفته و با رتبه 104 در رشته حقوق قضايي دانشگاه تهران تحصيلات را ادامه دهد. او در واقعه طبس و هنگام دخالت نظامي مستقيم آمريکا از جمله کساني بود که پي‌گيري مي‌کرد تا شهادت برادر پاسدار محمد منتظر قائم به فراموشي سپرده نشود. قبل از هجوم سراسري رژيم بعث عراق به ميهن اسلامي‌مان به دعوت سازمان امل، در مسافرتي پانزده روزه به کشورهاي لبنان و اردن گزارشي تحليلي از اوضاع نابسامان مسلمانان ارائه مي‌دهد. در عمليات طريق القدس در سمت معاونت عمليات نقش ويژه‌اي ايفا مي‌کند و در عمليات فتح المبين فرمانده لشکر نصر سپاه و فرمانده قرار گاه مشترک عملياتي از طرف سپاه، در عمليات بيت المقدس به عنوان فرمانده لشکر نصر و فرمانده قرار گاه مشترک عملياتي از جانب سپاه در تصرف شلمچه و خرمشهر فعال‌ترين و سخت‌ترين نقش را داشت. در عمليات رمضان هم با همين عنوان فرمانده لشکر نصر، نقش مهمي را ايفا مي‌کند و پس از اين عمليات به عنوان فرمانده قرارگاه کربلا در قرارگاه‌هاي جنوب انتخاب مي‌شود. در عمليات محرم، طنين اسم رمز يا زينب(س) از زبان اين شهيد بزرگوار در بي‌سيم‌ها شنيده مي‌شود و مسؤوليت ايشان جانشيني فرمانده نيروي زميني سپاه بود که تا زمان شهادت ايشان ادامه داشت. در آن جا هم در آغاز دهه فجر در روز پانزدهم بهمن سال 61 در حالي که تعدادي از همسنگران‌شان به ديدار امام رفته بودند، چون مولايش سالار کربلا غريبانه با خون، چهره خاک کربلاي فکه را گلگون کرد و به آرزوي ديرينه‌اش يعني شهادت دست يافت.
بخشي از خدمات نظامي شهيد:
او از همان آغاز ورود به صحنه دفاع مقدس با بروز استعدادها و شايستگي‌هاي منحصر به فردش در زمره فرماندهان برجسته سپاه درمي‌آيد. با تدبر و تفکر به بررسي ضرورت‌ها، نقاط ضعف و قوت‌ها، راهکارهاي قابل دسترسي براي پيشبرد دفاع و دفع دشمن پرداخت و با عنايت ويژه حق تعالي که ثمره اخلاصش بود در مدت کوتاه عمرش موفق به انجام خدمات بسيار ارزنده و بي‌نظيري شد که بي‌اغراق در آينده با تداوم انقلاب اسلامي منشأ برکت‌هاي بي‌شماري خواهد شد.


با اين که فرصتي براي تجربه اندوزي دراز مدت نداشت، توانست در مدت زمان کم و با حداقل امکانات و کمک‌ها آن چنان تحولي در ساختار و رفتار نظامي به وجود آورد که هنوز هم بعضي ناباورانه به آن روزها نگاه مي‌کنند و حسرت و غم فقدان از دست دادنش را مي‌خورند.
تأسيس واحد اطلاعات و عمليات:
در اين رابطه همرزم او سرتيپ پاسدار رشيد مي‌فرمايند: به عبارتي، هنوز در تاريکي گام برمي‌داشتيم، نه وضع خودمان را شناسايي کرده بوديم نه از دشمن و امکانات و استقرار و هدف‌ها و وضع آن‌ها خبر داشتيم. به همين خاطر بود که او واحد اطلاعات را راه انداخت و با خلاقيت و تلاش فراوان باعث شده بود سپاه از نظر نظامي کارآمدتر شود و نظريات فرماندهان و مسؤولانش از نظر نظامي مورد توجه بيش‌تري قرار گيرند؛ به عنوان مثال سردار صفوي جانشين محترم سپاه بيان مي‌فرمايند در آغاز جنگ که بني صدر ملعون خائن در جبهه‌ها هم مي‌آمد من فرمانده عمليات خوزستان بودم. ما را به جلساتي که راجع به جنگ بود راه نمي‌دادند من با شهيد بزرگوار با تلاش مقام معظم رهبري که نماينده حضرت امام بودند وارد جلسه شدم. سردار صفوي مي‌فرمايند: وقتي نوبت ما شد اول قرار بود وضعيت دشمن گزارش شود. سپس وضعيت خودي بيان گردد من به شهيد بزرگوار اشاره کردم، گفتم برو توضيح بده. بعد از آن جلسه رهبر معظم انقلاب به سردار صفوي مي‌فرمايند که تا شما اشاره کردي به حسن پاشو برو من ديدم که يک جوان لاغر اندام پا شد، بدون اين که سر و ريش و محاسني داشته باشد. آقا فرمودند من دلم هوري ريخت، گفتم حالا اين بني صدر و اين‌ها نشسته‌اند اين جوان چه مي‌خواهد بگويد. تا آمد پاي تابلو آنتن را گرفت و شروع کرد موقعيت دشمن را منطقه به منطقه تشريح کردن آن جا چند تانک دارد،اين جا چند تيپ و لشکر مستقر است. آن جا خاکريز زده‌اند و اين جا ميادين مين و آن جا سيم خاردار ايجاد کرده‌اند. آقا فرمودند هر چه زمان مي‌گذشت من قلبم روشن‌تر و چهره‌ام بازتر مي‌شد مثل يک روحاني که مثلاً وقتي پسرش مي‌خواهد به منبر برود نگران است که آيا مي‌تواند از عهده اين منبر برآيد يا نه، من يک چنين حالتي داشتم ولي هر چه بيش‌تر صحبت مي‌کرد من قيافه‌ام بازتر مي‌شد. او در آن جلسه چنان گزارش دقيق و مصور و خوبي ارائه داد که همه حضار حتي خود بني صدر ملعون به شگفت درآمد و گفت اين جوان اين اطلاعات جالب را از کجا آورده است!
تربيت نيرو:
او معتقد بود که اشخاص زير دست بايد رشد پيدا کنند و مسؤوليت‌ها را بايد به آن‌ها منتقل کرد. او بارها در جلساتي مي‌گفت که ما مثل ارتش عراق نيستيم که يک نيرويي را بدون آن که از منطقه شناسايي داشته باشد به جلو بفرستيم و با حوصله بسيار زياد برادران تازه وارد را شناسايي مي‌کرد و با دقت بسيار زياد آنان را آموزش مي‌داد.
دقت و اصرار بر توجيه نيروها:
او بر شناسايي دقيق و حضور بيش‌تر در عمليات اصرار داشت. او تا رده فرمانده رسته را خودش توجيه مي‌کرد. آن قدر اين کار را انجام مي‌داد تا اطمينان پيدا مي‌کرد که نيروهاي آماده براي حمله در محورهاي خودشان هستند. در اين زمينه شهيد زين الدين مي‌گويد: در عمليات بيت المقدس پشت جاده آسفالت در انتهاي خط تيپ 27 رسول الله (ص) کار گره خورده بود و دشمن از پشت سر با تيربارش خط را مي‌زد در حالي که از پشت سر گلوله مي‌باريد او نقشه‌اش را روي زمين پهن کرده بود و داشت فکر مي کرد که چه بايد بکند. اين صحنه اعتماد بسيجيان را به فرماندهي او تضمين مي‌کرد.
حضور مستمر در خط مقدم:
شهيد زين الدين در اين رابطه مي‌گويد: دو سه روز بعد از محاصره سوسنگرد با ايشان رفته بوديم جلو، حدود 100 تانک دشمن مي‌آمدند طرف ما و او بدون ترسي از اين همه تانک ايستاده بود و مي‌گفت براي آينده بايد فکر کنيم و فکرمان هم بايد اساسي باشد. در همان حال هم به چند نفر از آرپي‌جي زن‌ها دستور مي‌داد که از سمت ديگري بروند تانک‌ها را بزنند. شهيد مهدي زين الدين در ادامه فرموده بود در مرحله سوم عمليات محرم پاسگاهي از دشمن هنوز سقوط نکرده بود. من خودم رفتم جلو و در آن درگيري شديد ديدم ايشان و شهيد بقايي آمدند جلو تا از نزديک ناظر عمليات باشند. تعجب کردم چون اين وظيفه من بود که فرمانده تيپ بودم. من بايد مي‌رفتم و آن جا حاضر مي‌شدم اما آن‌ها زودتر از من آمده بودند.
علاقه شديد به بسيج:
برادر رزم حسيني مي‌گويد تا بچه‌هاي بسيج نان نخورده بودند ايشان نان نمي‌خوردند و تا آب به گلوي بسيجيان نرسيده بود ايشان دست به آب نمي‌زدند. همسر شهيد در مورد علاقه شهيد به بسيجيان چنين مي‌گويد: ايشان بسيجيان را خيلي دوست مي‌داشتند و هر گاه از آنان صحبت مي‌کردند برق خوشحالي در چشمانش پديدار مي‌شد و آن اوائل که از کارش اطلاعي نداشتيم و مي‌گفتيم در جبهه چه کار مي‌کني مي‌گفت من سقاي بسيجي‌ها هستم. يکي از همرزمان ايشان مي‌گويد: روزي به ايشان گفتم اين بسيجي‌ها خيلي مخلص هستند خيلي شجاع هستند و صداقت دارند بيا براي آن‌ها سخنراني کن. او با دست بر سرش زد و گفت خاک بر سر ما که مسؤول اين‌ها هستيم. ما چه طور بياييم براي اين‌ها سخنراني کنيم ما که صلاحيت نداريم.
عشق به شهادت:
شهيد بزرگوارمان مي‌گفت تا خالص نشوي خدا تو را نمي‌برد. بايد سعي کنيم که خداوند عاشق‌مان بشود تا ما را ببرد. به برادران مرتب مي‌گفت که به بسيجيان بگوييد تا دعا کنند ما هم شهيد شويم. خدا نکند با تصادف يا با مرگ طبيعي و چيزي از اين قبيل بميريم. هنگامي که در عمليات طريق القدس بر اثر تصادف مجروح شد پس از به هوش آمدن گفت: دعا کنيد تا من بر اثر تصادف نميرم من بايد شهيد شوم تا گناهانم بخشيده شود. اگر ما به شهادت نميريم در آن دنيا بسيجي‌ها يقه ما را خواهند گرفت. همسرش مي‌فرمايد: بزرگ‌ترين آرزويش شهادت بود. به همين علت در تاريخ 24/7/61 که براي انجام مأموريتي به همراه سردار سرلشکر محسن رضايي به مشهد مقدس و حرم مطهر حضرت علي بن موسي الرضا (ع) مشرف مي‌شوند ايشان که عاشق اهل بيت (ع) بودند بسيار منقلب مي‌شوند و شهادت خود را از آن حضرت طلب نموده به طوري که در يادداشت دفتر خاطره‌اش آمده تقريباً تمامي زيارت شب اول ايشان طلب فيض شهادت از درگاه خداوند متعال با شفيع قرار دادن حضرت رضا (ع) بود و در يادداشت مي‌نويسد ان شاء الله خداوند از تقصيرات من مي‌گذرد و نام مرا نيز در ليست شهدا مي‌نويسد البته نه با پشتوانه لياقت همچون شهداي ديگر بلکه با وساطت حضرت ثامن الائمه (ع) که پس از چند ماه از اين واقعه به آرزويش مي‌رسد.
اخلاص:
تمام کارهايش فقط و فقط براي خدا بود. سعي مي‌کرد در کارهايش چه قدمش، چه قلمش، چه بيانش، چه عملش، شائبه‌اي از ريا وارد نشود. مسؤوليت داشتن يا نداشتن، مکان خاص بودن يا نبودن فرقي برايش نمي‌کرد. آنچه برايش در درجه اول مهم بود رضايت خداوند تبارک و تعالي بود اين که اگر فلان کار را انجام دهم يا ندهم ديگران ناراحت يا خوشحال مي‌شوند فرقي برايش نداشت. همين که خدا راضي باشد کافي بود.
توکل:
روحيه ديگر شهيد توکل بر خداوند بزرگ: همين اعتقاد و تفکر را مي‌توان پايه محکمي براي شجاعت‌ها و جسارت‌هاي آن شهيد عزيز دانست. چون او خوب مي‌دانست که آنچه در ذهن خالي از حب دنيا ظهور مي‌کرد الهامي از عالم ملکوت است. توکل او چه در جنگ و جبهه و چه در پشت جبهه و خانواده راهگشاي او بود. جمله معروف او که فرمود: من سقاي بسيجيان هستم بي‌ترديد از نهايت تواضع و فروتني نشأت مي‌گرفت نه اين که تصور شود اين جمله پوششي بوده باشد براي پنهان کردن مأموريت‌هاي نظامي و اطلاعات و عملياتي‌اش بلکه از روح بلند و تواضع ايشان بود.
عاشق حقيقي خاندان عصمت و طهارت:
در منزل هميشه ياد امام حسين (ع) او را به خود مشغول مي‌داشت به عنوان مثال چند ماه قبل از شهادتش علاوه بر مطالعه مستمر کتاب ارشاد شيخ مفيد، شروع به خواندن مقتل‌هاي مختلف کرده و با خواندن عبارات سوزناک آن، بي‌ريا و تکلف مي‌گريست آن هم چه گريستني. در گرفتاري و سختي‌هاي شهيد که به نظر بن‌بست بود امام زمان را صدا مي کرد و به خاطر علاقه شديدشان به آن امام باعث شده بود که مورد عنايت خاص آن حضرت قرار بگيرد.
عبادات:
به نماز اول وقت و جماعت اهميت بسياري مي‌دادند به طوري که پس از شهادت يک روز هم نماز بدهکار نبود. هميشه سعي داشت در هر حالي با وضو باشد خصوصاً در پنج يا شش ماه آخر عمر شايد لحظه‌اي را بدون وضو نبوده است.
پرهيز و دوري از غيبت:
از مواضع غيبت بشدت پرهيز مي‌کرد. مرتباً توصيه‌اش اين بود که نه شنونده غيبت باشيد و نه گوينده غيبت لذا هر جا غيبت بود محل را ترک مي‌کرد يا برهم مي‌زد و مسير صحبت را عوض مي‌کرد. او در جبهه هر گاه بحثي از خطاي فکري به ميان مي‌آمد قضاوتي در مورد تفکرات به اصطلاح سردمداران اين خط و آن خط نمي‌کرد و تنها مي‌گفت ما در خط صوابيم.
ساده زيستي در طول زندگي: من اين ساده زيستي را عرض نمي‌کنم خدمت شما با توجه به وقتي که تمام شده خستگي ناپذيري و صبور بودن ايشان، انتقاد پذيري ايشان، عدم غرور ايشان، اطاعت از فرماندهي ايشان.
والسلام

bag00002

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین