خاطرات - همرزمان شهيد

کد خبر: ۱۱۱۳۱۱
تاریخ انتشار: ۱۰ مهر ۱۳۸۵ - ۱۶:۰۶ - 02October 2006

هميشه مي گفت ما در مقابل شهدا مسؤوليم
آنانکه شهيد باقري را ديده و در کنارش نبرد کرده اند ، او را بيشتر مي شناسند . خصوصا آنانکه خود به قافله شهدا پيوسته اند . آري شهيدان را شهيدان مي شناسند.

محمد باقري در حالي که ماشين مي‌راند، به جيپ جلويي که حسن در آن بود نگاه مي‌کرد‌. حواسش به جاده نبود‌. شهيد مجيد بقايي (معاون حسن باقري‌) که قرآن مي‌خواند به تمام صداهاي ديگر اثر مي‌گذاشت و در تمام افکار محمد نفوذ مي‌کرد‌. وقتي به ياد مي‌آورد که حسن سوييچ ماشين و لباسهايش را تحويل داده بود، تپش قلبش بيشتر مي‌شد‌. آن گاه حس مي‌کرد صداي قرآن اوج مي‌گيرد و گويا کسي او را مخاطب قرار مي‌دهد‌. "يا ايتها النفس المطمئنه ..."

به "ديدگاه‌" که سنگر روبازي رو به روي فکه بود، رسيدند‌. حسن باقري برادرش را براي کاري به بيرون فرستاد‌. محمد از سنگر بيرون آمد، در حالي که هنوز فکر مي‌کرد حسن او را بيهوده بيرون فرستاده‌: "براي چه اين در اصرار مي‌کرد که من بروم‌." محمد فقط چند متر از سنگر دور شده بود که صداي سوت خمپاره را شنيد‌. بسرعت روي زمين نشست‌. خمپاره منفجر شد‌. محمد بلند شد و به اطراف نگاه کرد‌. دود از طرف سنگر ديدگاه بلند مي‌شد‌. ناگهان بدن محمد سرد شد هنوز از جايش تکان نخورده بود که ديد مرتضي از سنگر بيرون پريد و فرياد زد "الله اکبر، الله اکبر" بچه‌ها شهيد شدند بياييد، بچه‌ها شهيد شدند‌." محمد از جا جست و به طرف سنگر دويد‌. سنگر در دود و انفجار گم شده بود‌. محمد در حالي که سعي مي‌کرد اطراف را ببيند فرياد زد: "غلامحسين‌! غلامحسين‌" کسي جواب نداد، اما صدايي مي‌گفت‌: "يا حسين‌! يا حسين‌!"

از خاطرات برادر شهيد

 


تو با اين حالت چه کار به اين کارها داري ؟

روز سوم عمليات طريق‌القدس ساعت 8:30 صبح بود که شهيد باقري به خط "سابله‌" رفت تا اوضاع را بررسي کند در حاليکه سه شبانه‌روز نخوابيده بود‌. آن شب خودش رانندگي مي‌کرد‌. بي‌سيم‌چي هم در کنارش بود‌. به خاطر بي‌خوابي چند روزه‌، موقع رانندگي خوابش برد و با يک آمبولانس که پشت خاکريز بود تصادف شديدي کرد‌. در اثر تصادف پيشانيش شکاف برداشته بود و پزشکان مي‌گفتند ضربه مغزي شده است‌. ابتدا او را به بيمارستاني در سوسنگرد و سپس به اهواز بردند‌.

ما در اهواز به ملاقاتش رفتيم‌. وضع بدي داشت و خون بالا مي‌آورد‌. دستش را گرفتم و با او صحبت کردم‌، يک چشمش کاملا بسته بود‌. تا فهميد که کي هستم‌، چشم سالمش را باز کرد و پرسيد: "مسئله پل سابله چه شد؟ تا کجا پيش رفتند چه کردند؟" من عصباني شدم و گفتم‌: "تو با اين حالت چه کار به اين کارها داري اما او اصرار مي‌کرد، گفتم‌:" مشکل پل سابله حل شده و پيشرفت عمليات را براي او توضيح دادم‌. تا حدي راضي شد و آرام گرفت‌. بعد گفت‌: "قرار است مرا به بيمارستان اصفهان ببرند‌." تلفن کنيد و پيشرفت عمليات را خبر بدهيد‌. سپس از اصفهان به تهران منتقل شد‌. دکتر گفته بود که بايد تا يک ماه استراحت مطلق بکند در غير اين صورت به سردردهاي مداوم مبتلا مي‌شود‌. او علي‌رغم اين تذکر پس از يک هفته به اهواز بازگشت‌، به حدي حالش بد بود که نمي‌توانست روي پايش بايستد‌. همان طور که دکتر گفته بود، سردردهاي عجيبي مي‌گرفت‌. با اين همه حتي‌، در آن حالت‌، دراز مي‌کشيد و نامه‌ها را مي‌خواند، يا مي‌نشست و کار مي‌کرد‌. به هر حال بي‌کار نمي‌ماند‌. زنده ماندن او به معجزه شبيه بود‌. در حقيقت خدا او را نگه داشت تا شهيد شود‌. هميشه مي‌گفت‌: "چون در مقابل شهدا مسئوليم‌، به هر طريقي بميريم خدا گناهانمان را نمي‌بخشد‌."

هميشه پيشتاز خط مقدم بود

 

شهيد زين‌الدين دراين رابطه مي‌گويد:" دو سه روز بعد از محاصره سوسنگرد با ايشان رفته بوديم جلو، حدود 100 تانک دشمن مي‌آمدند طرف ما و او بدون ترسي از اين همه تانک ايستاده بود و مي‌گفت براي آينده بايد فکر کنيم و فکرمان هم بايد اساسي باشد. در همان حال هم به چند نفر از آرپي جي‌زن‌ها دستور مي داد که از سمت ديگري بروند تانک‌ها را بزنند. شهيد مهدي زين‌الدين در ادامه فرموده بود در مرحله سوم عمليات محرم پاسگاهي از دشمن هنوز سقوط نکرده بود. من خودم رفتم جلو و در آن درگيري شديد ديدم ايشان و شهيد بقايي آمدند جلو تا از نزديک ناظر عمليات باشند. تعجب کردم چون اين وظيفه من بود که فرمانده تيپ بودم. من بايد مي‌رفتم و آنجا حاضر مي‌شدم اما آنها زودتر از من آمده بودند. "

حسن خيلي بسيج را دوست داشت

« رزم‌ حسيني » يکي ديگر از همرزمان شهيد باقر ي مي‌گويد : تا بچه‌هاي بسيج نان نخورده بودند ايشان نان نمي‌خوردند و تا آب به گلوي بسيجيان نرسيده بود ايشان لب به آب نمي‌زدند. همسر شهيد در مورد علاقه شهيد به بسيجيان چنين مي‌گويد: ايشان بسيجيان را خيلي دوست مي‌داشتند و هرگاه از آنان صحبت مي‌کردند برق خوشحالي در چشمانش پديدار مي‌شد و آن اوائل که از کارش اطلاعي نداشتيم و مي‌گفتيم در جبهه چه کار مي‌کني مي‌گفت من سقاي بسيجيها هستم. يکي از همرزمان ايشان مي‌گويد: روزي به ايشان گفتم اين بسيجي‌ها خيلي مخلص هستند خيلي شجاع هستند و صداقت دارند بيا براي آنها سخنراني کن. او با دست بر سرش زد و گفت خاک بر سر ما که مسئول اينها هستيم. ما چطور براي اينها سخنراني کنيم ما که صلاحيت نداريم.



گروه دفاع مقدس خبرگزاري مهر :
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین