در كوچه‌هاي خرمشهر

کد خبر: ۱۱۱۴۹۵
تاریخ انتشار: ۲۰ آبان ۱۳۸۵ - ۱۰:۴۲ - 11November 2006


سه روز بعد 29 شهريور خانواده‌ام از مسافرت برگشتند. آخر، چند روز ديگر مدرسه‌ها باز مي‌شد و بچه‌ها بايد خودشان را براي رفتن به كلاس آماده مي‌كردند. همان روز بعد از ظهر ، براي ديدن يكي از دوستانم بيرون رفتم، خواهرم شهناز هم به نهضت رفته بود. ساعت شش عصر بود كه ناگهان صداي انفجار مهيبي ما را تكان داد؛ صدايي وحشتناك و دور از انتظار . همه چيز حالتي غيرعادي به خود گرفت؛ حرفها، نگاهها، همه چيز! هر گلوله‌اي كه مي‌آمد، زمين را مي‌لرزاند، شيشه پنجره‌ها مي لرزيد و انعكاس هولناك انفجار ، در شهر آرامش ديرينه خود را از دست مي داد.
من مضطرب بودم، تپش قلبم تند شده بود و مي‌ترسيدم. تصميم گرفتم به خانه برگردم، اما خانواده دوستم نمي‌گذاشتند. مي گفتند نبايد از خانه خارج شوي، خطرناك است. سرانجام با دوستم بيرون آمديم. خيابانها شلوغ بود و راهبندان و پياده‌روها انباشته از مردمي كه شتابزده به طرف خانه‌هايشان مي رفتند . وضع آشفته‌اي بود. پسر بچه هشت ـ نه ساله‌اي، چند دفتر و مداد را محكم زير بغلش گرفته بود و در حالي كه اشك مي‌ريخت، دست ديگر را به چادر مادرش گره كرده بود و به دنبالش مي دويد. عده‌اي به مسجد مي رفتند. ما هم رفتيم. اطراف مسجد غلغله بود. تصميم گرفتم خودم را به خانه برسانم و از آنجا به نهضت بروم.
در راه، با بهت و حيرت خيابانها و مردم را نگاه مي‌كردم. هنوز اين اتفاقها باورم نشده بود . انگار خواب مي‌ديدم. يعني هيچ كس باورش نمي‌شد. تقدير ما را غافلگير كرده بود. در اين گير و دار شنيدم كه محلة بي‌سيم را هدف قرار داده‌اند… پشت خانه ما را! ترس توي دلم ريخت. حتماً يكي هم به خانه ما خورده بود. نمي‌دانم چطور تا آنجا رفتم. وقتي رسيدم، همه از خانه بيرون آمده بودند. مادرم گفت: «همه سالم هستيم!»
خورشيد داشت غروب مي كرد وآاشفتگي من، در گرگ و ميش هوا، رنگ تاريكي به خود مي گرفت. مانده بودم كه در خيابان به مردم كمك كنم يا خودم را به بيمارستان برسانم. برق و آب هم قطع شده بود. مادرم مي‌گفت:
ـ لااقل صبر كن خبري از شهناز و بچه‌ها بگيريم، بعد هر جا مي‌خواهي برو.
گلوله‌هاي توپ پشت سر هم مي‌آمدند. هدف بي‌سيم بود، اما همه‌شان به منطقة طالقاني مي‌خورد. فضاي شهر از صداي به هم آميخته انفجار و آژير آمبولانس انباشته بود. تا ساعت هشت شب منتظر شدم. شهناز در بيمارستان مانده بود. طاقتم طاق شد و راه افتادم. به هر زحمتي بود، خودم را به بيمارستان رساندم و داخل شدم. خدايا چه مي‌ديدم؟! زنها و مردهاي بي دست و بي‌پا، پيكرهاي بي‌سر، پاره‌هاي گوشت انسان، كودكان زخمي و نيمه‌جاني كه به خون آغشته بودند. مشغول شدم. تنها، نيرويي مرموز و دروني بود كه مرا روي پا نگه مي‌داشت. من كه حتي تحمل ديدن يك جراحت ساده را نداشتم، از ديدن زخمي كوچك ناراحت مي شدم، حالا تا مچ پا در خون بودم. ديگر وحشتم ريخته بود. مثل درختي كه برگهايش با نسيم پاييز بريزد! اما اين نسيم چه بود و از كجا مي‌وزيد؟
برادري را آوردند كه دستش از تن جدا شده بود. صحنة رقت انگير و دردناكي بود. سعي كردم با او حرف بزنم و دلداري‌اش بدهم، ولي بزودي فهميدم كه ايمان او بالاتر از اين حرفهاست كه نياز به دلداري داشته باشد. شهناز را ديدم و جلو رفتم. اما او بي‌توجه به من كار مي‌كرد در چهره تمام بچه‌ها، فقط درد بود و اندوه. هيچ حالت ديگري ديده نمي‌شد. همه نگران بودند. مهتاب، شهر را روشن كرده بود. بچه ها ناراحت بودند و مي‌گفتند كه اين به نفع عراقيهاست. همه در آرزوي صبح بوديم.
مدام زخمي و شهيد مي‌آوردند. بيشتر آنها از طالقاني و پايين شهر بودند. بعضي شان را مي شناختيم . وقتي آنها را مي‌آوردند، نمي دانستيم كجاي بدنشان را بگيريم. جاي سالمي نداشتند. خيلي مشكل بود. جوان شانزده ـ هفده ساله‌اي آوردند كه دست و پا نداشت. فقط نيم تنه بود. بچه‌ها مي‌گفتند مرده و بايد او را به كالبد شكافي ببريم. تمام صورتش سوخته بود و نمي‌شد او را تشخيص داد. وقتي او را مي‌برديم، يكي ديگر هم آوردند. وضع ناجوري داشت و بدنش متلاشي شده بود. يكدفعه پلكهايش تكان خورد! لرزشي در دلم نشست و وحشت سراپايم را گرفت. مگر مرده هم پلك مي‌زند؟!
با عجله رفتيم و دكتر را آورديم بالاي سرش. دكتر نگاهي به او انداخت و گفت زنده است. تعجب كرديم. بلافاصله او را به اتاق عمل رسانديم. در همان لحظه برق بيمارستان قطع شد. همه دعا مي‌كرديم كه خدا او را زودتر ببرد. عقيده دكتر هم همين بود. صداي انفجار گلوله توپ به گوش مي‌رسيد. تا آن لحظه ، تحت تأثير اوضاع وخيم بيمارستان، از بلايي كه داشت بر سر شهر مي‌آمد غافل بودم! ده دقيقه بعد، با آمدن برق اميدوار شديم. خواست خدا بود كه او زنده بماند.
خسته بودم. با اين كه بي‌خوابي و تلاش و اضطراب توانم را گرفته بود، اما بايد در بيمارستان مي‌ماندم. احتياج به كمك بود. ديگر گذشت زمان را حس نمي‌كردم. بغض كهنه‌اي گلويم را گرفته بود. آن صحنه‌هاي هول انگيز… دست و پاهاي قطع شده … بدنهاي بي‌سر…، چهره‌هاي سوخته و خون آلود… كودكان، زنان، مردان… همشهريهاي من… هموطنان ما!
صبح شد. با خواهري براي خواندن نماز رفتيم. آن روز بعد از ظهر، بايد شهدا را شناسايي مي‌كرديم. بعضي را ما و برخي را ديگران شناسايي مي‌كردند. اصلاً نفهميدم كه از پنج صبح تا چهار بعد از ظهر چطور گذشت. پشت سر هم مجروح و شهيد مي‌آوردند. از صبح، چشمهايم فقط خون ديده بود و گوشهايم، از ناله و شيون، آژير آمبولانس و صداي انفجار پر بود. رفتيم براي شناسايي. خيلي از مادرها و زنهايي كه كاري از دستشان برنمي‌آمد، شهدا را مي شستند؛ فرزندان يكديگر را اشك مي‌ريختند و مي‌شستند، آه مي كشيدند و مي‌شستند. بچه‌هاي خودشان را، بچه‌هاي خرمشهر را بعضي‌شان هم قبر مي‌كندند. هر كس مي خواست كاري انجام بدهد. تا به حال اين قدر جنازه نديده بودم.
كارمان كه تمام شد، سري به مسجد زديم. خيلي شلوغ بود. گفتند كه بايد در مسجد بمانيم. آماده باش داده بودند. اعتراض كرديم. مي‌گفتيم چه فايده‌اي دارد كه براي آماده‌باش ، در مسجد بمانيم و كاري انجام ندهيم؟! تعدادي ماندند و بقيه به بيمارستان برگشتيم. باز مجروح آورده بودند. چه ظلمي به ما مي‌شد، به شهرم و مردمم.
روز سي ويكم بود. مدام شهر را با توپ مي زدند. خانه‌هاي زيادي خراب شده بود و هر كوچه و خياباني ، چند زخم روي صورتش داشت. بعضي جاها آتش گرفته بود و از دور ، ستونهاي دود ديده مي‌شد . كه غليظ و سياه، به آبي آسمان چنگ مي‌انداخت. خبر رسيد كه آتش نشاني را زده اند. با آمبولانس به آنجا رفتيم؛ براي كمك و انتقال زخمي‌ها. وقتي رسيديم، گفتند شش نفر زخمي شده‌اند. اما هر چه گشتيم، دو نفرشان پيدا نشدند. فقط تكه هايي از گوشت به در و ديوار چسبيده بود، مثل گوشت چرخ كرده! گلوله توپ روي سرشان افتاده بود، بزاق دهانم را كه پايين دادم، مزه گوشت و خون مي‌داد، من خون مي خوردم. خون دل!
ساعت ده صبح بود. گفتم سري به خانه بزنم و خبري بگيرم. وقتي رسيدم، همه لب حوض نشسته بودند: پدر، مادر و خواهر كوچكم. نگراني و اضطراب از نگاهشان مي‌باريد. گفتم:
ـ شما هم با همسايه‌ها برويد.
پدرم ، سري تكان داد و گفت:
ـ نه. تا وقتي كه بتوانم مي مانيم.
او حتي پيشنهاد دوستش را براي رفتن به اهواز قبول نكرد. اصرار من بي‌فايده بود. دوباره به بيمارستان برگشتم. ازدحام عجيبي بود. من ديگر هويت خود را فراموش كرده بودم. ديگر از چهره‌هاي سوخته و پوشيده از خون، از پاها و دستهاي قطع شده، و از جنازه‌ها نمي‌ترسيدم. به وضوح حس مي كردم كه ديگر شهلاي قبلي نيستم. دوباره مشغول كمك شدم.
بعد از نماز ـ نزديك ساعت چهار ونيم ـ چنان با توپ مي زدند كه همه جا مي لرزيد. عده‌اي از بچه‌ها، شيشه‌ها را با رنگ سياه مي‌پوشاندند. در همين حين خبر آوردند كه در طالقاني ، سي ـ چهل خانه را زده‌اند. دلم مي‌خواست بروم. مي ترسيدم كه زياد تلفات داده باشيم اما بايد مي‌رفتم. رفتم. خيلي ها شهيد شده بودند. پير زن بچه، … ويراني، هر لحظه بيشتر وسعت پيدا مي‌كرد و مثل جذام خرمشهر را مي‌خورد . تيرآهن سقف يكي از خانه‌ها آويزان شده بود. فقط گوشه مثلث شكلي از خانه سالم مانده بود . نوزاد كوچكي ـ شايد چهل روزه ـ پيچيده در پتويي سفيد، در ميان آجرها پيدا شد. آرام خوابيده بود. هيچ زخمي در بدن نداشت. يكي از بچه‌ها، در آمبولانس معاينه‌اش مي‌كرد. نبضش را مي‌گرفت . گفتم:
ـ نه، نمرده! اون زنده‌س.
عصبي بودم، نمي‌توانستم قبول كنم كه بچه مرده باشد. حال عجيبي داشتم. كودك را كه مي‌ديدم، شفقت مادرانه‌اي در درونم موج مي زد. وقتي به بيمارستان رسيديم، دكتر گفت:
ـ متأسفانه مرده!
انگار كسي گلويم را گرفت. چيزي شبيه بغض، لبهايم جمع شد و ديگر جايي را نديدم. اشك در چشمانم حلقه زد، عجيب بود. هر چه نگاهش مي‌كرديم، آثاري از زخم روي بدنش نبود. نيم ساعت بعد، شهناز آمد. بچه‌اي در بغلش بود. مي‌گفت كه گلوله توپ همه خانواده‌اش را شهيد كرده و هيچ كسي را ندارد. به چهره كودك كه نگاه كردم. نگاهش. آتشي به خرمن دل بود. معصوم و پرتشويش. چيزي نگذشت كه مجروح ديگري آوردند. از بچه هاي سپاه بود. تمام دل و روده‌اش بيرون ريخته بود. اما مي‌خنديد. مي‌گفتند:
ـ ما كه كاري نكرديم. فقط دل و روده‌مون ريخته بيرون. هيچ كار ديگه‌اي نكرديم!
او در اتاق عمل شهيد شد. شهادتش خيلي براي بچه‌ها مشكل بود. روز پنجم و ششم، اطراف بي‌سيم را شديداً مي زدند. طوري كه ناچار خانواده را به اهواز برديم. شهناز دوباره به خرمشهر برگشت، اما من ماندم. روز سوم، وقتي مي‌خواستم برگردم، مادر گفت:
ـ منم همرات مي‌آم. مي‌خوام بچه‌هارو ببينم.
راه افتاديم. خواهر كوچكم ـ شهره ـ هم آمد. به شرطي كه دوباره با مادرم برگردد. هوا تاريك بود كه به خرمشهر رسيديم. ساعت هشت و نيم شب. يكراست به مكتب قرآن رفتيم؛ محل تجمع بچه‌ها. جايي كه قبل از انقلاب ، اسلام توانسته بود تا حدودي در آن ظهور كند. جلوي مكتب قرآن ، يكي از بچه‌هاي سپاه را ديدم و جلو رفتم. «مهدي آلبوغبيش» بود. بعد‌ها شهيد شد:
ـ خسته نباشيد برادر. چرا اينجا ايستاديد؟
ـ هيچي!
ـ از خديجه خانم چه خبر؟
ـ نمي‌دونم. فكر كنم شهيد شده.
ـ شهيد؟!
ـ با توپي كه امروز صبح زدند. دو نفر از خواهران شهيد شدند. فكر كنم يكي‌شان خديجه بود.
از آنجا به سمت حسينيه رفتيم. در راه مدام توي فكر بودم. دلم مي خواست بدانم چه كساني شهيد شده‌اند. به حسينيه كه رسيديم. يكي از بچه‌هاي آشنا ما را ديد و به داخل برد. رفتارش با قبل فرق كرده بود. انگار مي‌خواست صميمي‌تر باشد. داخل حسينيه، مجروحين در كناره ديوار‌ها خوابيده بودند و وسط مسجد خالي بود. همه مي‌دانستند كه نزديك ديوار امكان ريزش كمتر است . در همين حين برادرم را ديدم و بي‌مقدمه، سراغ حسين را از او گرفتم.
ـ حسين كجاست؟
ـ رفته اهواز!
ـ چي؟!
ـ هيچي. رفته شمارو ببينه.
ـ رفته مارو ببينه؟ محاله حسين اينجارو ول كنه. اونم فقط به خاطر ديدن ما.
جوابي نداد. از يكي ديگر از بچه‌ها پرسيدم او هم حرفهاي برادرم را تكرار كرد. باورم نشد. پرسيدم:
ـ چي شده؟
ـ هيچي. بياييد بنشينيد.
شهره و مادرم نشستند و او مرا به گوشه‌اي كشيد:
ـ چون مي‌دونم تو روحيه‌اش رو داري بهت مي‌گم.
ـ چي شده؟
ـ شهناز شهيد شده!
يكدفعه افكارم مغشوش شد و نگاهم ثابت ماند. با بهت به زمين خيره شده بودم و نمي توانستم پلك بزنم. شقيقه‌هايم مي‌سوخت. تصورش برايم مشكل بود . دلم مي خواست لااقل قبل از شهادتش او را مي‌ديدم:
ـ چه طوري؟
ـ صبح توپ افتاد.
ـ جلوي مكتب؟
ـ آره… ولي به مادرت چيزي نگو، تا فردا صبح.
مكتب قرآن… جايي كه شهناز خيلي دوستش داشت… مقر هميشگي‌اش . كاش يك بار ديگر او را ديده بودم. شهيد دومي هم «شهناز محمدي»  بود… آن شب خيلي توپ مي زدند. صداي انفجار يك لحظه هم قطع نمي شد. نمي‌توانستم بخوابم. مادرم داشت وصيت مي‌كرد. او از روز قبل ناراحت بود، مي‌گفت خواب بدي ديده است. در حسينيه، حركات بچه‌ها برايش مشكوك بود. گفتم:
ـ با دو تا توپ كه نمي‌شه آدم وصيت كنه! از كجا معلوم اينجا بيفته؟ تازه همه با هم هستيم.
صبح ، وقتي براي نماز بلند شديم، خواستم خبر شهناز را به او بگويم، اما مي‌ترسيدم از صبر و تحملش مطمئن نبودم. كمي اين پا و آن پا كردم، تا اين كه سرانجام گفتم. اولش باور نمي‌كرد. مات و مبهوت به من خيره شده بود. بعد، چند سؤال كرد و ديگر ساكت شد . حرفي نمي زد، ولي معلوم بود كه توي دلش غوغايي است. مادرم از درون اشك مي ريخت.
ساعت يازده و نيم صبح بود كه جنازه شهناز را به بهشت شهدا برديم. مادرم اصرار داشت كه جنازه را به اهواز ببريم، اما بچه‌ها مي گفتند كه شهيد مال ماست و بهتر است همين جا دفنش كنيم. در راه، جلوي مسجد جامع، برادرم حسين را ديديم. گفتم: «بيا، مي‌خواهيم شهناز را دفن كنيم» گفت:
ـ من نمي‌آم! عراقيها از دروازه شهر وارد شدن و جنگ تن به تن شروع شده. اونجا بيشتر به من احتياج هست … خود شهناز هم مي‌دونه!
در بهشت شهدا، آبي براي غسل دادن شهناز نبود. نوة امام خميني آنجا بودند ـ از ايشان پرسيديم، گفتند كه احتياج به غسل ندارد. در آنجا، هر كس شهيد خودش را خاك مي‌كرد. اگر هم خانواده شهيد نبودند و يا جنازه شناسايي نمي‌شد، آن را مجهول دفن مي‌كردند. نسيم گرمي، ناله‌هاي جگرسوز مادران را به دوردست مي‌برد. و هوا، از مويه و شيون آكنده شده بود. دفن شهناز در شرايط دشواري انجام شد. عراقيها مرتب توپ مي زدند. هر لحظه احتمال خطر مي‌رفت، يكي از گلوله‌ها، در شش ـ هفت متري ما، روي قبري كه تازه يكي از شهدا را در آن خاك كرده بودند فرود آمد. سراپا خشم و تأسف بودم. مادرم با دستهاي خودش ، شهناز را دفن، بعد از آن كه مادر از او حلاليت طلبيد، گفت:
ـ شهناز ، فقط يك چيز از تو مي خوام. دلم مي‌خواد براي امام دعا كني.

 

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین