نمايشنامه - شب هاي باراني

کد خبر: ۱۱۱۵۴۲
تاریخ انتشار: ۲۳ آبان ۱۳۸۵ - ۱۶:۱۴ - 14November 2006

بسمه تعالي


مقدمه ناشر :
مسأله اين نيست كه ما مي خواهيم جنگ بكنيم . ما مي خواهيم دفاع بكنيم . يعني ما مي خواهيم از آبروي اسلام، از آبروي كشور اسلامي دفاع بكنيم .                                                         حضرت امام خميني (ره)
هشت سال حماسه دفاع مقدس نقطة عطف تاريخ انقلاب اسلامي است . آحاد مردم ايران اسلامي در طول اين دوران خاطره ساز با خلق حماسه هايي جاويدان از مرزهاي اعتقادي خود با تمام وجود دفاع نمودند و با نثار خون هزاران تن از بهترين عزيزان خود نگذاشتند ذرهّ اي از آبرو و اعتماد عقيده و مكتبشان به دست بيگانگان بيفتد .
نگهداشت خاطرات دفاع مقدس و انتقال مفاهيم ارزشمند آن به نسل حاضر و آينده مي تواند در استحكام مرزهاي معنوي و همچنين افتخار وسربلندي ايران اسلامي نقش مؤثري داشته باشد .
انتشارات عابد مفتخر است با نشر نمايشنامه هاي دفاع مقدس گامي هر چند كوچك در اين مسير بزرگ بردارد . تا شايد قطره اي از اقيانوس بيكران معارف اين جهاد كبير را به نسل آينده ساز منتقل كرده باشد .


                                      آدمها:
                                     حاج رسول/ با موهاي جو گندمي و خسته/
                                     مجتبي/ جوان 25 ساله/

 

 دكور: يك اتاق معولي در طبقه دوم يك ساختمان كه روي ديوارهاي آن عكس هايي از جنگ و رزمندگان ديده مي شود. يازده كوله پشتي آماده به ديوار آويزان است. يك تخت فلزي نظامي در ته صحنه و يك صندلي كنار پنجره اي كه در سمت چپ صحنه است ديده مي شود. وسط اتاق يك چراغ خوراك پزي با كتري و قوري روي آن. و يك قفس كه مرغ عشق تنهايي در آن است و ضبط صوت كهنه اي با چند نوار در كنارش. و يك چوب رختي كه چند دست لباس خاكي و چفيه و حوله روي آن است. يك پيت بيست ليتري سياه شده كه تخته اي روي آن را پوشانده نزديك در خودنمايي مي كند ...
حاج رسول با شلوار نظامي در تن با كاپشن نظامي كه روي دوش انداخته روي صندلي كنار پنجره. باران مي بارد. صداي نوحه اي در دوردست .
           [صداي كوبيدن در. چندين بار. رسول به خود مي آيد. با اكراه پنجره را باز مي كند.]
رسول: كيه...؟ [كوبيدن در] كيه؟ گفتم كيه؟... آهاي با شما هستم. كي هستي؟
صداي مجتبي: مي شه در را باز كنيد؟ [با لحني نزديك به لحن لاتي]
 رسول: جنابعالي؟ 
صداي مجتبي: گفتم مي شه در را باز كنيد؟ 
رسول: منم گفتم جنابعالي؟ 
صداي مجتبي: گفتم كه زير بارون گير كردم. 
رسول: نگفتيد، ولي حالا كه گفتيد... بهتره كه بريد زير بارون گير. 
صداي مجتبي: مي شه بيام داخل؟ 
رسول: بهتر نيست كه برين خونه خودتون. 
صداي مجتبي: فاصله زياده... [رسول مي خواهد پنجره را ببندد.] راستش من تو اين شهر غريبم غريب. 
رسول: پس غريبي؟! خوب غريب اون پايين سمت راست يه مسجد هست... تازه يه صد متر پايين ترش هم يه مسافرخونه ارزان قيمت. 
صداي مجتبي: تا برسم ذات الريه مي گيرم. 
رسول: شرمنده، منم از دكتري هيچي يادم ندادن. 
صداي مجتبي: لااقل مسلمون كه هستي؟ 
رسول: گيرم كه حرف تو درست، چه ربطي به تو و اين بارون داره؟ 
صداي مجتبي: آقا مطمئن باش كه نه قاتلم نه دزد [بلند]‌ اي بابا به ابوالفضل غريبم غريب. 
رسول: از كجا مطمئن باشم؟ 
صداي مجتبي: آقا تا حالا يه ستاره غريب نديدي... فكر كن منم يه ستاره هستم.
           [رسول با وحشت از پنجره فاصله مي گيرد انگار اتفاقي در شرف وقوع است. مجتبي باز هم مي كوبد و بلند]  
صداي مجتبي: چي شد؟ خيلي باغيرتي... فكر كن يه اسير هستم. يه اسير... 
رسول: [كنار پنجره] چرا در يه خونه ديگه اي را نمي زني؟ 
صداي مجتبي: آخه هيچكي بيدار نيست.  
رسول: منم مأمور خواب و بيداري مردم نيستم.  
صداي مجتبي: ديدم فقط چراغ خونه شما روشنه، گفتم شايد شما هم عاشق ستاره ها هستيد، بيدار مونديد تا ستاره ها را تماشا كنيد. جون من در را باز كن. ديگه از خستگي دارم چرت و پرت مي گم...[بلند] اگه در را باز نكنيد اينجا... 
رسول: باشه باشه اين وقت شب مردم را زابه راه نكن. سمت راس در سر يه طناب زرد ديده مي شه اونو كه بكشي در باز مي شه. بالا اومدني در را پشت سرت ببند.
           [رسول نگران روي صندلي مي نشيند . ضبط را روشن مي كند. كويتي پور مي خواند. مجتبي با لباس خيس از دري كه در سمت راست است وارد مي شود. با كفش كتاني و ساكي در دست.]  
مجتبي: س... س... سلام [رسول نگاه نمي كند.] سلام عرض كرديم آقا.  
رسول: [خونسرد] شنيدم. عليك.  
مجتبي: لطف فرمودين.  
رسول: چي را؟  
مجتبي: هم اينكه اجازه داديد اين وقت شب مزاحم شما بشم.  
رسول: [با بي تفاوتي] اين لطف تا قطع باران شامل حال غريبه مي شه.  
مجتبي: اين هم كلي غنيمته.  
رسول: [جدي] غنيمته يا غنيمتيه؟ اين دو تا كلي با هم فرق دارن.  
مجتبي: فرق دارن؟!‌ نكنه شما معلمي، چيزي بوديد؟ آقا همش يه دونه ي ناقابل فرق مي كنه و گرنه خيلي شبيه هم هستن.  
رسول: خيلي چيزها شبيه هم هستن ولي با هم فرق دارن. نه. من معلم نبودم.
           [مجتبي خوشحال شده و نزديك مي شود و مشغول باز كردن بند كفشها كنار چراغ خود را خشك مي كند.]  
رسول: [نگاه مي كند] آقا پسر، كفش كتاني و شب باراني؟ فكر نمي كني جنس ناجوري باشن؟  
مجتبي: اي آقا از هول حليم بود... جون خودم تا چند لحظه پيش هوا آفتابي بود.  
رسول: ببينم آقا پسر خوب، بابات بهت نگفته كه دروغ گو مي ره جهنم.  
مجتبي: بابام؟! چيزي يادم نمي آد. چطور مگه؟  
رسول: آق پسر بارون از غروب گرفته و يه بند داره منطقه را مي كوبه و الان كلي از شب گذشته [مجتبي متحير بلند مي شود كه برود.] حوله رو چوب رختيه، اونجا چيزي پيدا مي شه كه اين لباس هاي خيس را باهاش عوض كني.  
مجتبي: به خدا كه خيلي آقايي.  
رسول: آقاها رفتن ما ته مونده ايم...  
مجتبي: [در حال خشك كردن و دنبال لباس گشتن] چيزي فرمودين آقا؟  
رسول: نه بلغور فرموديم. ثانياً كم به من بگو آقا... مفت كلمه خرج نكن.  
مجتبي: آها... بله... درسته... انگار با مهمون جماعت سر خوشي نداري.  
رسول: تو خودت را خشك كن و لباست را عوض كن سرما مي خوري.
           [مجتبي يك پيراهن نظامي بدون آرم و نشان را مي پوشد و سوت زنان]  
مجتبي: انگاري فيت فيت ما دوختن.  
رسول: لباسهاي ديگه اي هم بود.  
مجتبي: اينها گرمترن.  
رسول: از كجا معلوم؟ مگه امتحان كردي؟  
مجتبي: زمان سربازي. مي گم آقا چرا اين لباس دسته و رسته اش معلوم نيست؟  
رسول: [با ترديد] تنهايي؟!‌ 
مجتبي: تنها؟! يعني چه؟  
رسول: [از پنجره به بيرون نگاه مي كند و تند] يعني تنها اومدي؟  
مجتبي: [با خنده] آخه به من مي آد كه تنها باشم؟ خوب مسلمه كه تنها هستم، چيه؟ شك داري تا قسم بخورم.  
رسول: نمي خواد، قسم حضرت عباست را شنيدم.  
مجتبي: يا حضرت عباس قربون اون دست بريدت، معلومه كه شما هم به حضرت عباس خيلي اعتقاد داري [جاي رسول مي نشيند.]  
رسول: [محكم] نه.  
مجتبي: [متعجب] نه؟! اين غير ممكنه. مگه مي شه. 
رسول: چرا نمي شه. ببين آق پسر من يادم نمي آد كه به اداره اي يا جايي تقاضاي استخدام داده باشم و اونها براي تحقيق و تفحص شما را از دايره منكرات و حراست اين جا فرستاده باشن. كه اين همه حضرت عباس، حضرت عباس به كولم مي بندي.  
مجتبي: [با شوخي] چرا به دل مي گيري، اي آقا ما كجا و اين حرفها كجا، راستيتش درسمون كه رسيد به اردك ديدم باباه بالاسرمون نيست يه راست زديم تو گاراژ.
           [بلند شده و براي خودش چاي مي ريزد.]  
رسول: [سر جاي خود] خوب آقا حالا تو گاراژ چه كارن؟  
مجتبي: هيچ. زير آسمون اوس كريم مي گرديم تا... شايد... ستاره بختمون بيدار بشه.  
رسول: چي؟!  
مجتبي: [بي تفاوت] هيچي آق... گفتيم شايد ستاره بخت...  
رسول: خيلي خوب خودت را خشك كن. آسمون بغضش داره تموم مي شه.
           [صداي ضبط را زياد مي كند. خودش به گوشه اي مي رود. مجتبي كنار ضبط.]  
مجتبي: ببينم نوار ديگه اي نداري؟  
رسول: [انگار نشنيده] چي؟  
مجتبي: گفتم نوار ديگه اي نداري؟  
رسول: چي دلت مي خواد؟  
مجتبي: راستش نمي دونم... يه چيزي، يه چيزي كه... اي بچسبه...  
رسول: [نوار را خارج مي كند.] آها پس چسب اين يكي هم تمام...  
مجتبي: نه... ولي... ولي موقعش نشده كه يه چيز ديگه اي سوارش كني؟  
رسول: [اشاره به ضبط] خيلي بد قلقه عين صاحبش، به هر كس و هر چيزي سواري نمي ده. مفهوم شد؟  
مجتبي: [پشيمان] ها... بله... ببخشيد...  
رسول: چي را ببخشم؟  
مجتبي: اين كه... اينكه... اين وقت شب... [ساك را بر مي دارد كه برود.]  
رسول: حالا كه شدي، نون و پنيري پيدا مي شه.  
مجتبي: سيرم، فقط دنبال يه سرپناه مي گشتم كه لطف خدا شامل حالم شد.  
رسول: [با گرفتن دسته ساك مانع مي شود.] خونه اجاره اي ارزش اين همه دنبال كلمه گشتن نداره. [مجتبي روي پيت   مي نشيند.] خيلي وقته كه سرگرداني؟  
مجتبي: اي... مگه شما نيستيد اينها كي هستن، همه شون را مي شناسي؟ [اشاره به كوله هاي آويزان.]  
رسول: آقا پسر.  
مجتبي: بله آقا...  
رسول: راست تو چشمهاي من نگاه كن. گفتم نگاه كن. آها اين جوري... كي هستي؟ از كجا اومدي؟ اينجا چرا اومدي؟ اون برگه مأموريت كذائيت تا كي اعتبار داره؟ و ... حالا جواب بده...  
مجتبي: [مي خندد و گريز مي زند.] اي آقا ما را حسابي ترساندي. البته، البته حق با شماست. من بايد ازاول مي گفتم. شما بنشينيد... آها اينجوري... بله داشتم مي گفتم... خدمت آقاي خودم كه شما باشيد. عارضم كه... بابام كه خدا با رفتگان شما بيامرزه... شب هفت تولد ما بيخ گوش آقا سهرابش كه من باشم اذان به اسم مجتبي داد . البته اسمش رستم بود. بابام را مي گم. ولي زودتر از سهرابش پهلو دريده شد البته از راه دور. به گفته اونهايي كه ديدن و بعد... امر ديگه اي باشه؟ [به سراغ چايي ريختن مي رود.]   
رسول: شما چقدر زود خودموني مي شيد.  
مجتبي: چرا نباشيم، چرا نباشيم، آخه ما يه آق معلمي داشتيم كه خدا با رفتگان شما بيامرزه مي گفت: همه ما فرزندان بابا آدم و ننه حوا هستيم. طبق معادله اون خدا بيامرز... الان بنده حقير يعني آقا مجتبي، برادر كوچيكه شما هستم. خوب داداش نگفتي اسمت چيه؟  
رسول: [مسخره گونه] ببينم داداش كوچولو تو براي مرده جماعت كار مي كني؟  
مجتبي: مرده داريم تا مرده... اسم شريف؟  
رسول: [با نگاهي به كوله ها] شريف، شريف پريد... دنبال ارث و ميراث كه نيامدي داداش كوچولو؟  
مجتبي: [خوشحال] نه بابا ما كجا و اين حرفها كجا آق رسو... 
رسول: [خونسرد] چاييت را كه خوردي داداش كوچولو حالا هم هري يا الله...  
مجتبي: ولي آسمون هنوز بغض داره و ستاره هاشو نشون نمي ده.  
رسول: [عصبي] آسمون هر وقت دلش بخواد ستاره هاشو نشون مي ده. در ضمن فكر نمي كنم با اين ريخت و   قيافه اي كه براي خودت ساختي با كسي كه اسمش ستاره باشه، توي اين كوچه قرار و مداري گذاشته باشي كه اين همه ستاره ستاره مي كني. سعي كن براي آمدنت به اينجا يه قصه بسازي. قصه اي كه قابل قبول باشه. 
مجتبي: [سعي مي كند خود را نبازد و با همان لحن لاتي] چه جور قصه اي دوست داري بشنوي... آقاي...؟  
رسول: رسول. قبلاً لو دادي. قصه اي كه، آمدن يه كتاني پوش را در اين وقت شب به اينجا براي من يكي توجيه كنه.  
مجتبي: والله... يكي بود يكي نبود...  
رسول: زير گنبد كبود...  
مجتبي: آها... زير گنبد كبود در يك روز آفتابي يك مسافر خسته و...  
رسول: كتاني پوش...  
مجتبي: كتاني پوش؟!... عجيبه. چرا بند كردين به اين كتاني ها، خاطره داري؟  
رسول: بقيه قصه را بگو...  
مجتبي: آره داشتم مي گفتم اين پسره كتاني پوش، يه روز توي زيرزمين خونه شون يه پيت بيست ليتري، عين اين پيدا مي كنه كه داخلش يه جفت كتاني... [خيره به پيت]  
رسول: بعدش؟  
مجتبي: بعدش؟!... ها بعد اين همه جر و بحث يه استكان چايي مي چسبه.  
رسول: گريز خوبي نبود.  
مجتبي: [استكان چاي به دست به طرف رسول مي رود و بعد با لحن عادي و محكم] از يه چايي بايد شروع مي كردم، عين يه غواص كه دنبال يه كشتي غرق شده مي گرده بفرما [رسول امتناع مي كند.] مطمئن باش طعمش از چاي دم شده توي پيت بيست ليتري بهتره [تعجب رسول] امتحان نكردي؟ اما من امتحان كردم. چون شنيده بودم غواصا بعد غوص... تو سرماي شب كنار كرخه، اروند، مجنون، تو سرماي شب موقع برگشت از اون چايي مي خردند. آخه يه رسم بود.
           [استكان را توي دست رسول مي گذارد.]   
رسول: [استكان را به گوشه اي پرت مي كند.] اون ساك را بردار، باران قطع شده.  
مجتبي: اگه برندارم؟ [لحن لاتي را به لحن عادي تغيير مي دهد.]  
رسول: قداره اي پر شالت نمي بينم شازده...  
مجتبي: تا آسمان برق مي زنه، منم هستم... آقا مجتبي نوكرت.  
رسول: از كي تا حالا آقا ها نوكر شدن؟  
مجتبي: نوكر هر چي آدم مخلصه.  
رسول: تمام كرديم، چند فروشگاه پايين تر دست اولش را آورده.  
مجتبي: ولي در و ديوار اين فروشگاه عكس حرفته، آق رسول!  
رسول: امانته...  
مجتبي: [جدي و تند] هر امانتي بايد يه روزي به صاحبش برگرده مگه نه؟ موقعش نشده؟
[رسول ضبط را روشن مي كند. با صداي بلند]  
مجتبي: [در تلاش خاموش كردن ضبط] گوش كن منم مجتبي محسني پسر رستم، رفتم دنبالش ديدم كه يك ساله گروه تفحص به اون نقطه رسيدن، حالا زمين گير شدن. موقع گرا دادن نرسيده؟  
رسول: [ضبط را بيخ گوش گذاشته و بلند] كدام نقطه؟ من چيزي نمي دونم، عوضي اومدي داداش.  
مجتبي: [ضبط را كامل خاموش كرده.] حاج رسول خودتو به كوچه علي چپ نزن، منظور منو خوب مي فهمي، نگات رو كتانيها، اين كوله هاي آويزان، من دنبال صاحبشون هستم. مفهومه؟  
رسول: اولاً هر سمساري كه بري از اينها پره. دوماً كوچه علي چپ بن بسته، سوماً حاج رسول اون پدرته نه من مسخره.  
مجتبي: ولي بابام عمرش را جلو چشت داد به شما.  
رسول: اگه عمر بابات به دنيا بود كه خير و خيرات نمي كرد. هر كي آدرس منو داده خواسته مسخرت كنه، بارون تمام، سينماي حاج رسول هم تمام... هري! 
مجتبي: [التماس گونه] امشب هم مثل همون شب، بارون توي كرخه، آخرين پيام، ما برمي گرديم ما در نقطه صفريم،... آقا رسول بچه هاي تفحص نقطه صفر را گم كردن.  
رسول: نقطه صفر؟! نمي فهمم...  
مجتبي: خيلي خوبم مي فهمي. آخرين نقطه اي كه بي سيم كار كرد، نقطه صفر، حالا اون نقطه كجاست چون فقط تو مي دونستي و فرمانده عمليات، كه اونم پريد.  
رسول: [سكوت] ها نقطه صفر؟ چرا زودتر نگفتي، ببين پسر جان بعد از نقطه صفر يك و بعد دو... سه. چهار. پنج. شش. هفت. هشت. حاليته؟  
مجتبي: نه... بعد از نقطه صفر قفله و كليدش پهلوي شماست. بذار قسمت ندم به اون سردار بي دست... حاجي، نه اينكه نمي فهمم، مي فهمم، مي فهمم كه تا حالا به كسي نگفتي و همه اين سالها فقط براي نگفتن فراري بودي. اما بيا و برادر كن و امشب بگو بچه هاي دسته ستاره كه تو فرمانده اونها بودي، چكارشون كردي؟ توي بي سيم هم پيغام داده بودي كه دارين بر مي گردين، برگشتين. ولي شما تنها بودي تنها. من چيز زيادي از شما نمي خوام. به خدا نمي گم كه از شما هم شنيدم. فقط مختصات محل را بده. ديگه هيچ كس مزاحم شما نمي شه.  
رسول: دير اومدي عزيزوم، اون كليد. پوكيد... ريخت رو زمين. اول تو بگو كه كمين منوكي لو داد.  
مجتبي: غريبه نيست حاجي، خوب مي شناسيش. گفت: به حاجي بگو خاك ريز همان ابرويي فاو هنوز عزاداره.  
رسول: [انگاري چيزي يادش آمده بغض را فرو مي خورد.] چرا خودش نيامد...  
مجتبي: گفت: شايد... شايد...  
رسول: شايد آخرش تلخ باشه، نه؟! تو نفهميدي. مي دوني اون تلخي چيه؟ اينكه، بعد دسترسي شما به اون اطلاعات حاج رسول مي شه گوني، گوني سنگر. آهاي بچه مي دوني گوني سنگر چيه؟ تا وقتي كه جلو تير و تركش را     مي گيره، عزيزه، رفيقه ولي وقتي تركشي شد و شن و ماسه هاش ريخت اگه خيلي شانس بياره دوباره مي دوزن و مي زارنش دم تير و تركش وگرنه مي ندازنش ته گودال تا لگدمال  هر دوست و دشمني بشه.    
مجتبي: حاجي تصورت خيلي غلطه...  
رسول: تصور تو غلطه، ديگه كم بگو حاجي، حاجي [فرياد كشان] حاجي مرد... تا زماني كه جنگ بود حاجي بود. حرمت حاجي به آدمهاي تو سنگر بود و جنگ. حاجي، يعني نوكر بچه ها. حاجي، يعني خاك بوس پوتين بچه ها، حاجي يعني يابوي باركش گردان. حالا گر گر هواپيما تو فرودگاه هاتون مي شينه ولي تو هيچ حاجي برانكادر سواري را نمي بيني كه از اون پياده بشه. حاجي هاي شما همه كت و شلواري شدن... جمع كن كاكا اين كوچه خيلي وقته كه سنگ چين شده. بن بسته.  
مجتبي: فكر نمي كردم اين جوري فكر كني!  
رسول: چيه؟ ببخشيد كه يادم رفت براي فكر كردن به گذشته هام بايد از شما و ديگر حضرات اجازه بگيرم. نترسيد عقب، عقب نريد. بياييد جلو، قول مي دم كه بچه خوبي باشم و غذام را با كسي تقسيم نكنم. ديگه تو غذام شن و ماسه و رمل پيدا نمي شه. نترسيد ديگه رو پل غيرت خيبر برنمي گردم. 
مجتبي: حيف، حيف از شما كه حرفهاتون كمي تلخه...  
رسول: [مي خندد تلخ] تلخ؟! خوب بچه، موقع اومدن يه جعبه شيريني مي آوردي تا بخورم و حرفهام شيرين بشه. گوش كن شيرين زبون!!!! حرف وقتي اسير قفس سينه مي شه، موقع، آزاد شدن عين جام زهر تلخه، تلخ، كسي    نمي تونه بخوردش. ولي بالاخره كسي پيدا مي شه كه اونو بخوره و اون كس بايد خيلي مرد باشه و خرابات نشين و دل از دست داده، حاليته... نه. اون مرد تو نيستي... [اشاره به سينه خود] نه منم نيستم. اوني كه بايد باشه شد و تمام. حالا عزيز دل خير پيش زحمت كشيدي كه يه شب باراني به من سر زدي.   
مجتبي: يك شب باراني؟! شب هاي باراني... حاجي چاييت تلخ بود، ولي طعم چاي دم شده تو پيت بيست ليتري را نمي داد بگذريم، حاجي تا حالا چشم به در بودي كه يكي بياد و دست هاي تو را تو دستهاش بگيره، يا اينكه سفره بغل منتظر صداي پاي پوتين پوشي باشي؟ نه حاجي تو هيچوقت چشم انتظاري يه مادر را با دو تا بچه كنار پنجره نديدي، آي چه لذتي داره كه اشكهاي ماسيده رو صورت خود و خواهرت را يكي با انگشت هاي ماشه ديده پاك كنه... فراموش كن حاجي، يه چيزي گفتيم كه چيزي گفته باشيم، ببخشيد... [در حال رفتن]  
رسول: ببخشم؟! چي را ببخشم، من چيز زيادي ندارم كه بذل و بخشش كنم.  
مجتبي: منم چيز زيادي از شما نخواستم.  
رسول: چرا خواستي.  
مجتبي: [عصبي] چي خواستم؟ فقط آدرس اون گوله جا كه اون يازده غواص دفن شدن. فكر نمي كنم چيز زيادي باشه هست؟  
رسول: چرا بند كردين به اون گله جا؟ برو بهشون بگو هر جا را كه شخم بزنن كيسه چلوارشون خالي برنمي گرده. بايد تا قيامت شخم بزنن شخم، اونجا پره، پر، پر از لباس خاكي، چفيه خونين، پلاك، استخوان...  
مجتبي: اما من فقط سهم خودم را مي خوام. اون گوشهاي موج ديده ات را باز كن، از اون پنجره به بيرون نگاه كن... وقال قضيه رو بكن...  
رسول: [گيج و منگ] تمام؟!... كي تمام شد؟! كي گفت تمام؟!  
مجتبي: حاج رسول تمامش كن.  
رسول: [به زور مجتبي را روي صندلي كه حالا در وسط قرار گرفته مي نشاند.] من به فرمان يكي ديگه شروع كردم و به فرمان خودش هم تموم كردم. حالا تو به من مي گي تمومش كن. تويي كه نمي دوني من كي هستم؟ يادته گفتي معلمي؟ بله معلمم ... حالا دفاع مقدس را برام بخشش كن.  
مجتبي: ول كن حاجي، وقت گير آوردي.  
رسول: [با تحكم] گفتم بخشش كن.  
مجتبي: باشه د... فا... ع... مو... ق... د... س... خوب شد؟  
رسول: چند بخشه؟  
مجتبي: [با اكراه] شش بخشه.  
رسول: سهم چند نفره؟ 
مجتبي: مگه من مأمور ارث و ميراثم؟  
رسول: به همه اعلام كن كه اين شش بخش سهم يه عده آدم عاشق بود كه همه دسته جمعي بخشيدن به يه قبر شش گوش و سهم الارثي هم براي كسي نگذاشتن حاليته؟  
مجتبي: بچه هاي لشكر مي گفتن حاجي قاطي كرده... حالا باور كردم در ضمن فكر نكن كه فقط تو قاطي داري ما هم يه جورايي قاطي داريم و اشقيا هم نيستيم.
           [كارت شناسايي خود را نشان مي دهد. رسول نگاهي بلند به آن مي اندازد و بعد با بي تفاوتي آن را پرت مي كند. مجتبي برمي دارد.]
رسول: لشگر امام حسين!!!! [بلند مي خندد] نه تو قاطي نداري اگه داشتي مي دونستي كه امام حسين لشگر نداشت. يه عده گفتن: آقا ما ميايم، كه آمدن، آمدن كه برنگردن، كه برنگشتن.  
مجتبي: تو چي مي خواي؟  
رسول: من چيز زيادي نخواستم اين تو بودي كه امشب به گودترين جاي ذهنم كانال زدي. با من چه كردي؟  
مجتبي: [مهربانانه] چرا تا حالا چيزي نگفتي؟  
رسول: بايد صاحبش را پيدا مي كردم.
           [مجتبي مهربانانه چفيه اي را از ساكش بيرون مي آورد. تا خورده و مرتب. رسول مي گيرد. بو مي كند و بعد پرتش        مي كند. مجتبي فقط نگاه مي كند.]   
رسول: بدله، بدل، نسخه اصلي نيست.  
مجتبي: آقا رسول هر سازي كه زدي رقصيدم ولي رقص اين يكي را بلد نيستم.  
رسول: رقص اين يكي را هم بايد ياد بگيري. [اشاره به چفيه] اين يعني پرچم، پرچم هم بايد علامت داشته باشه علامت پرچم ما يا تركش بود يا عرق و خون تن بچه ها. اين نسخه اصلاح شده است.  
مجتبي: نسخه اصلي را بده تا از روش چاپ كنيم.  
رسول: ديدن نسخه اصلي جگر مي خواد.  
مجتبي: تو داري؟  
رسول: چي؟ جگر ديدن؟  
مجتبي: نه. نسخه اصلي را مي گم.  
رسول: اگه نداشتم كه الان اينجا نبودم.  
مجتبي: پدرمم داشت؟  
رسول: [سكوت طولاني] آره...  
مجتبي: پس چرا اون اينجا نيست.  
رسول: اون اينجاست. مي خواي ببينيش؟  
مجتبي: [متحير با تكان سر جواب مي دهد.]  
رسول: رمز؟ رمز...؟  
مجتبي: كسي چيزي يادم نداد.  
           رسول: من يادت مي دم. من. [از زير تخت فنري جعبه مهماتي را بيرون مي كشد و در آن را باز مي كند و چفيه هاي پر از خاك را كه داخل يك كلاه كاسكت نظامي است بيرون مي آورد و با تندي و هيجان دستهاي مجتبي را داخل خاك       مي كند و بلند درس مي دهد.] 
د... مثل دشت عباس... ف... مثل فرات... عين مثل عين خوش ميم ... ميم تكرار كن سيد مجتبي تكرار كن ميم، مجنون ... ق... قلاويزان سين... سوسنگرد تكرار كن تكرار كن اين چفيه پر خاك فراته، پر از خاك پوتين بچه ها، ما ستاره ها فهميديم كه خدا آدم را از خاك درست كرد. منم حاج رسول...  
مجتبي: بگوشم... بگوشم... حاجي... بگوشم... 
رسول: قرارگاه بگوشي منم آخرين نگهبان خاك آدم، به كي بايد تحويل بدم...  
مجتبي: بگوشم، به من... من...  
رسول: به تو؟!!! به تويي كه هنوز تاي چفيه ات باز نشده نقطه صفر منم من... 
           [رسول بي حال مي شود. مجتبي حمله مي كند انگار نجاتش داده رسول سر روي زانوي مجتبي مي گذارد. بي رمق]  
مجتبي: زبان باز كن... زبان باز كن نقطه صفر...  
رسول: [اشاره به سينه خود] بياييد و اينجا را شخم بزنيد. بياييد و منوتخليه اطلاعاتي بكنيد. آخرين نگهبان خاك آدم.  
مجتبي: سالهاست كه منتظر يه پيغامم، سالهايي كه اگه فقط پر مي زدم حالا توي يكي از ستاره هاي خدا لونه درست كرده بودم.  
رسول: چرا پر نزدي؟  
مجتبي: حاجي سر اون يازده نفر چي اومد؟  
رسول: [در كمال خونسردي] دفنشون كردن.
مجتبي: [وحشت زده] دفنشون كردي؟ يا دفنشون كردن؟ بين اين دو كلمه، كلي فاصله است . 
رسول: ديدي گفتم خيلي چيزها شبيه هم ديگه است ولي با هم فرق دارن. دفنشون كردن.  
مجتبي: نه... حاجي نذار اون چيزهايي كه مي گن حقيقت پيدا كنه... برگردون.  
رسول: برام مهم نيست كه چي مي گن. بعدشم، چي را برگردونم؟  
مجتبي: جنازه ها را.  
رسول: از كجا؟  
مجتبي: از همون جايي كه دفنشون كردي.  
رسول: مگه من دفنشون كردم؟... ثانياً برگردونم كه چي بشه؟  
مجتبي: يعني چه كه چي بشه؟ اونا متعلق به ما هستند... يعني لااقل يكيشون كه متعلق به منه، سيد مجتبي پسر رستم. اين چهارده سال كارت با اونها تمام نشد كه حالا ول كن نيستي؟ [حمله ور] مختصات را بگو وگر نه...  
رسول: نه، فكر نمي كنم عرضه اين كار را هم داشته باشي؟  
مجتبي: [پشيمان] ما سگ كي باشيم كه بخوايم...  
رسول: پس پاتو از اينجا كوتاه كن... تمام نشانيهات غلط بود... هيچ رمزي هم بلد نبودي چي بهت بگم؟  
مجتبي: خيلي خوب پام را از اينجا كوتاه مي كنم مي رم، مي رم، تا انتهاي بي مسيري. ولي گفتم شايد، البته شايد شايعات غلط باشه. هر چي باشه زماني با پدرم كنار كرخه و فرات... حاجي بيرون خيلي چيزها مي گن...  
رسول: من كه چيزي نشنيدم.  
مجتبي: من كه شنيدم خيلي تلخ بود.  
رسول: تلخ تر از آب مردابي نيست كه بعد خوردنش تازه مي فهمي كه جنازه هم رزمت از زيرآب به تو لبخند     مي زنه و تو، و تو عرضه برگردوندنش را نداري.    
مجتبي: و تلخ تر اينكه به اون لبخند بخندي.  
رسول: ديگه گذشته، خداحافظ...  
مجتبي: [در ترديد رفتن و ماندن] يادته حاجي گفتي كه براي اومدنم يه قصه بسازم...  
رسول: ديگه نمي خوام بشنوم.  
مجتبي: مجبوري، گوش كن، يكي بود يكي نبود. زير گنبد گنده خدا تو كوچه پس كوچه هاي اين شهر بچه اي بود كه دنبال پدرش مي گشت. از ننه اش كه پرسيد، ننه اش گفت: بابات يه ستاره بود كه همراه يازده ستاره ديگه هر شب مي رفتن تو دل آب كه بزنن اونور آب. تا اينكه يه شب هر دوازده تا ستاره زدن اون ور آب. و فقط يكيشون برگشت كه اونم خودش را گم و گور كرد. مي گن ديوانه شده. مي گن يه كارهايي كرده... كي مي دونه! اما... يكي برام گفت: شايد نه نگفت شايد. فقط گفت: ستاره بزرگ كه حالا ديوانه شده اون شب باراني گير يه ديو سياه و گنده اي مي افته و براي نجات خودش، يازده ستاره را مي ده به آقا ديوه و خودش برمي گرده. البته با پاي زخمي و حالا من فقط خواستم... 
رسول: مي گفتي!  
مجتبي: بازم بگم... اونم براي تو؟  
رسول: ببينم اين قصه را كه تنهايي نساختي بچه؟  
مجتبي: خيلي دوست داري كه بفهمي... خوب حاج رسول فرمانده محترم... من اين قصه را شنيدم كه برات گفتم. خواستم كه باور نكنم. ولي نشد. رمزتم بلد بودم. فقط خواستم كه مطمئن بشم، بيا اين كتاني ها را هم بذار بغل دست اون يادگاري ها... اينها را پوشيدم كه شايد... نه ولش كن ارزشي نداره...  
رسول: ... صبر كن. دست خالي نرو مگه دنبال نشوني نقطه صفر نيامده بودي؟
           [از داخل پيت چفيه اي خونين كه داخل آن يازده عدد پلاك است بيرون مي آورد و به مجتبي مي دهد.]  
رسول: بگير سهم خودتو از بين اونها بردار، مشكل نيست همه مثل هم هستن انگار خميرمايه همه را يه جور قالب زده بودند.
           [مجتبي پلاكي به گردن مي آويزد و چفيه را روي سرش و كوله اي را يكطرفه روي دوش. رسول پشت به اوست.]  
مجتبي: حاج  رسول قناسه اي موقعشه بگو. 
رسول: [او را نمي بيند.] به كي بگم؟  
مجتبي: به من سيد...  
رسول: [بر مي گردد مجتبي را مي بيند در حالتي ديگر] آهاي خدا اين منم، من، زخم خورده دوست و دشمن، گوشت با منه يا به تاراج چلچله ها و خمسه خمسه ها رفته، در و پنجره خونه ات را باز كن. چرا بستي؟ آهاي خدا اينه نتيجه معامله با تو؟... باشه، باشه، قبول ولي از اون بالا نگاه كن منم رسول باز هم تك و تنها اما اين بار ته گودال، نه رو تير تراش خاك ريز [رو به كوله ها] آهاي مصطفي، داود... رضا، يونس... قادر... سيد با توام، خوب زديد به چاك و منو تنها گذاشتيد حالا من بايد پاسخ گو باشم... خوب زبون باز كنيد. مگه بلم را برنداشتيد و زديد به چاك مگه منم نگفتم مي آم... داود خودت گفتي جا نداريم تا وسط كرخه شنا كردم... فقط به من خنديد، مجتبي من دارم تقاص يه آمين نگفتن را مي دم... عادتمان بود هر شب قبل از عمليات يكي دعا مي كرد و بقيه آمين مي گفتن. اون شب نوبت سيد، پدرت بود. گفت خدايا تن ما را محتاج دست هيچ غسالي نكن همه آمين گفتن. ولي من خنديدم و گفتم: آب گرم غسال خونه از آب سرد كرخه بهتره... زديم تو دل آب يه بلم اون طرف كاشته بوديم، موقع برگشت شد، همه لت و پار بودن يك يكشون را گذاشتم تو بلم، بلم تا نصفه پر خون... ديگه جايي براي من نبود بلم را بستم به خودم تا وسط كرخه... كه يه دفعه سيد سرش را بلند كرد و گفت: رسول، طناب را ول كن و برو موقعشه. دعواش كردم كه بخواب هدفي. ول كن نبود قسم داد كه فاصله بگيرم... با اون پهلوي زخمي بلند شد و گفت اگه طناب را ول نكني به همون مادر پهلو شكستم قسم... ديگه نذاشتم حرفش تموم بشه، ولش كردم... فاصله گرفتم... به كي بگم كه باور كنه؟... به كي؟ كرخه دهن وا كرد عين نهنگ يونس. بلم رفت، رفت، تا ته كرخه و بعد انگار كرخه تو خوابه... من فقط آمين نگفتم [ خسته و ناتوان روي تخت مي افتد.] آخرين نگهبان خاك آدم اينه سهم تو مجتبي.   
مجتبي: [مهربانانه چفيه اي روي حاج رسول مي كشد.] بخواب حاجي نگهبان امشب منم.  
رسول: آخرين نگهبان، خاك آدم 
مجتبي: پست تو تمام شد...
           [مجتبي كاپشن رسول را روي دوش مي اندازد و روي صندلي كنار پنجره، انگار حاج رسول است. صداي در زدن مي آيد.]

                                                                                                                                                                پايان
 

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار