نمايشنامه - کودکان در حلبچه مي ميرند

کد خبر: ۱۱۱۸۰۴
تاریخ انتشار: ۰۵ دی ۱۳۸۵ - ۱۰:۰۳ - 26December 2006

 

 بسمه تعالي
مقدمه ناشر:
تئاتر به عنوان كهن ترين، عالي ترين و والاترين تجليات روح، ذوق، نبوغ و ادراك بشر، آيينه تمام نماي زندگي و تاريخ جوامع به شمار مي آيد و ادبيات نمايشي هر ملت تصويرگر كردارها، پندارها و آرمانهاي آن ملت است.

 تئاتر بطور عام هميشه موظف بوده، در مقام راهنما و روشنگر، از درد و رنج هاي تحميل شده به بشر سخن براند، و بشر به عنوان موجودي جستجوگر، كاشف، حق خواه، حق جوي و خدا پوي هميشه خواسته است به نادانسته ها فائق آيد و دانسته ها را بكاود و آنگاه كه حقايق بر او روشن شد آنرا حفظ، ضبط و ثبت نمايد. انسان مايل است آنچه را كه عزيز شمرده و براي بدست آوردنش مجاهده نموده و از آن پرتو حق و عدالت و آزادگي برمي آيد، محفوظ بدارد و اينجاست كه هنر نمايش به ياري برمي خيزد.

از جمله وقايعي كه ملت ما در فراز و نشيب پرشور و متلاطم آن مردانه در عرصه هاي رويارويي پليدي و پلشتي با ايمان و عشق، هشت سال را با ايثار، يگانگي و رشادت تمام پشت سر نهاده، مبارزه قاطع با استكبار و كفر جهاني در طول جنگ تحميلي عراق عليه ايران بوده است.
جنگي كه تمامت توان و موجوديت انساني، عقيدتي، فلسفي، اقتصادي، سياسي و... كشور را به صحنه كشاند و اوراق زرين تاريخ را رقم زد. جنگ گر چه به خودي خود زشت و نفرت آور است و اين همه زشتي را از روح متجاوز مي گيرد، امّا جنگ يك سوي ديگر هم دارد. اگر اراده پليد متجاوز به هيچ مانعي برخورد نكند، جنگ يا به تعبيري دفاع مقدس هم پديد نمي آيد و ظالم متجاوز سلطة جهنمي و شيطاني خويش را تا آنجا كه امكان داشته باشد مي گستراند، ولي اين جنگ زيباست چون يك نيرو در مقابل متجاوز طغيانگر قد برمي افرازد و هيمنه، صلابت و عزّت اسلامي را به نمايش مي گذارد.

اين همه شگفتي و اعجاب خلق شده در طي دوران دفاع مقدس، مظهر ارادة انسان مؤمن آزاد است و اراده انسان آزاد، زيباترين پديده ايست كه خداوند تعالي آفريده. جنگ از اين رو زيباست كه تجليگاه روح انسان كمال خواه و بلند پروازيست كه دلش به نور عشق خدا منور گرديده و مظهر خدا و مأمن روح ايمانيست كه همانا مظهر اراده خدا، ثارالله وابن ثاره است.

در چنين وضعيتي يكي از وظايف انسان فرهيخته و انديشمند اين است كه به چند و چون اين واقعه عظيم بپردازد و تعهد مقدس قلم را نسبت به تاريخ و آيندگان بجاي آورد. اكنون كشور ما و حقيقت جامعه ما بر واژه هايي چون ايثار، شهادت، مقاومت، وحدت و بسيج بنا گرديده است. همه آنهايي كه دوران دفاع مقدس در جبهه هاي نبرد حق عليه باطل شركت داشتند ً تئاتر جبهه اي ً را بياد دارند و مي دانند كه در آن تبسّمها و اشكها چه عشقي موج مي زد.
 
تمامي سعي و اهتمام اين دفتر كه حاصل اولين جشنواره تئاتر دفاع مقدس و نخستين مسابقه بين المللي نمايشنامه نويسي در سال 1373 (و توسط معاونت هنري بنياد حفظ آثار و ارزشهاي دفاع مقدس برگزار گرديد)   مي باشد اين است كه توانسته باشد بخشي از اين شور و عشق و پاره هايي از آن حادثه عظيم و سرنوشت ساز را در قالب ادبيات نمايشي عرضه بدارد و ميراث ارزشهاي سالهاي دفاع مقدس را به صاحبان آن، آيندگان و جهانيان برساند.

 

 


اشخاص به ترتيب ورود به صحنه

1ـ اهالي شهر                                                                          
2ـ خبر نگاران
3ـ عكاسان
4ـ زن سفيد پوش
5ـ سرباز ايراني
6ـ پير مرد اول
7ـ پير مرد دوم
8ـ دختر بچه
9ـ رزمندة ايراني
10ـ دزد اول
11ـ دزد دوم
12ـ دزد سوم
13ـ مادر جوان
14ـ جهادگر
15ـ خواهر پير
16ـ برادر پير
17ـ زن جوان
18ـ زن اول
19ـ زن دوم
20ـ زن سوم
21ـ زن حامله
22ـ زن سياهپوش اول
23ـ زن سياهپوش دوم
24ـ زن سياهپوش سوم
25ـ پسر بچه اي کوچک
26ـ چوپان
27ـ پير عصا به دست
28ـ گدا
29ـ گداي ديگر
30ـ بسيجي
31ـ و... مردم شهر

صحنه?

   [صحنه روشن است. نماي کوچه اي پهن و خاکي با ديواري ساخته شده از بلوکهاي سيماني که از دو طرف صحنه ادامه مي يابد و درهاي چوبي خانه هايي در امتداد ديوار ديده مي شود. در نماي آن سوي ديوار‍،    منظره ي تپّه هاي سر سبز و زيبا به چشم مي آيد‍، با گلهاي رنگارنگ و درختان پرشکوفه . سه دختر بچه ي ده ـ دوازده ساله مشغول طناب بازي اند. مادري کالسکه ي نوزادش را مي راند. مردي پشته هاي هيزم بر دوش، مي گذرد. چند پسر بچه دنبال هم مي دوند. با وجود اينکه جلوي صحنه سکوت سنگيني ست، آن سوي ديوار اما صداي خنده ي کودکان و آواي موسيقي شنيده مي شود. ناگهان با صداي انفجار مهيبي، صحنه تاريک مي شود. سپس صداي فروريختن خاک و سنگ بر کف صحنه به گوش مي رسد و بوي سير تمام فضا را پر مي کند. اينک سکوت جاي گزين همه ي صداها مي گردد. صحنه به آرامي روشن مي شود. دود سفيدي همه جا را فرا مي گيرد. دور نماي آن سوي ديوار‍، تيره و غبار گرفته است و ديگر اثري از هيچ کس نيست. در اين سوي ديوار‍، مردي با لباس محلّي خاکستري رنگ، در حالي که نوزادي پيچيده در قنداق را در آغوش دارد، جلوي در خانه اي به زمين افتاده و پيشاني اش را بر پله ي سنگي مقابل در تکيه داده است. درِ خانه بسته است. کف صحنه، در ميان سنگ و خاک و کلوخ، يک لنگ چکمه ي لاستيکي بچه، پيکرة در هم لهيدة کالسکه، دمپايي، شيشه ي شير بچه و اشياي ديگري ديده مي شود. قسمتي از ديوار خراب شده و اتاقي ديده مي شود که بسيار به هم ريخته است. گهواره اي در وسط اتاق در حال حرکت است. در يک لحظه تعدادي خبرنگار و عکاس به صحنه مي آيند و بي درنگ مشغول تهيه ي گزارش و عکس         مي شوند. تنها صداي دوربين و نور فلاش است که پي در پي تکرار مي شود. پس از چند لحظه، بي هيچ حرفي همگي از صحنه بيرون مي روند و در خانه اي که مرد جلوي آن افتاده است، باز مي شود. نماي پشت در بسيار زيبا و روشن است. يک زن سفيدپوش بيرون   مي آيد و مقابل مرد و کودک مي نشيند. کودک را بر مي دارد و در آغوش مي گيرد.]
زن سفيد پوش: دلبندِ معصوم...!‌ [کودک را با محبت تمام مي بوسد.] تو را نمي خواهند... [کودک را به سينه مي فشارد] برويم که هوا را آلوده کرده اند... برويم، شايد روزي دوباره...
              [زن سفيد پوش در حالي که کودک را نوازش مي کند‍، از همان در بيرون مي رود و بقيه ي سخنانش شنيده نمي شود. در بسته          مي شود. همزمان با بسته شدن در، صداي انفجار مهيبي فضا را به لرزه در مي آورد. يک سرباز ايراني در حالي که ماسک ضد گاز بر چهره دارد، با سر و رويي غبار گرفته، تفنگ در دست، وارد صحنه مي شود. با سرگرداني گرداگرد صحنه را مي گردد. صداي گريه ي بچه که در گهواره است، توجّه سرباز را جلب مي کند. سرباز به طرف گهواره مي رود.]

 

 

 

 


2
              [دروازه شهر، با دورنمايي غبارگرفته از شهر. تعدادي اجساد زن و کودک روي صحنه افتاده اند. روي بعضي از آنها پتو يا پارچه کشيده شده است. دو پيرمرد در حالي که هر کدام نعش کودکاني را حمل مي کنند، از سمت شهر، وارد صحنه مي شوند و آنها را در کنار بقيه، روي زمين مي خوابانند.] 
پيرمرد اول: ديگر زمين گنجايش اين همه کشته را ندارد.
پيرمرد دوم: اگر بمانند روي زمين مي پوسند.
پيرمرد اول: چه کنيم با اينها؟ اينها کسان ما هستند که بي کفن مانده اند، چرا ما هنوز زنده ايم؟ تو مي داني چرا ما نمرده ايم؟‌
پيرمرد دوم: چي؟ [بلند مي خندد] نمرده ايم؟
پيرمرد اول: گفتم تو مي داني که چرا ما هنوز زنده ايم؟ [بالاي سر يکي از اجساد مي رود و مي نشيند] زنده ايم! چرا؟ [مکث و بعد اشاره به اجساد کودکان] شهر پرشده از اين کودکان، هيچ کس نيست از زمين برشان دارد، برويم.
              [در اين لحظه يک دختر دوازده ساله در حالي که دست يک رزمنده ايراني را گرفته است، رو به شهر وارد صحنه مي شود. رزمنده چشمانش را با دستمال بسته تفنگش را روي شانه آويخته است.] 
رزمنده: اينجا کجاست؟ بوي سير بيشتر شده است.
پيرمرد دوم: کجا مي رويد؟ ديگر کسي در شهر باقي نمانده است.
رزمنده: به دنبال پدر و مادر اين دختر مي گرديم.
پيرمرد دوم: آن دختر را چرا اين جا آورده اي؟ مگر مي خواهي او را به کشتن دهي؟
رزمنده: تا حلبچه چقدر مانده؟
پيرمرد دوم: اينجا دروازه ي حلبچه است.
پيرمرد اول: تو کي هستي؟
رزمنده: ايراني ام، در حلبچه بودم که چشمانم...
              [صداي غرش هواپيما در صحنه مي پيچد و به دنبالش صداي چند انفجار زمين را به لرزه در مي آورد.]
پيرمرد دوم: برويد! باز هم شيميايي انداخت.
دختر بچه: نه. پدرم گفته است که همين جا منتظرش باشم.
پيرمرد دوم: پدرت کجاست؟
دختر بچه: رفته تا برادر کوچکم را بياورد.
پيرمرد دوم: مادرت کجاست؟
دختر بچه: نمي دانم، او را نديدم.
رزمنده: شما آنها را نديديد؟
پيرمرد دوم: [بالاي سر اجساد مي رود.] نمي دانم چه بگويم که روي هيچ کدام را نمي توانيم ببينيم...
پيرمرد اول: شايد کسان خودمان هم بين اشان باشند... همان بهتر که رويشان گرفته باشد تا بتوانيم شرممان را پنهان کنيم. به سمت ديگري برويد و زحمت ما را بيشتر نکنيد.
رزمنده: شما کي هستيد؟
پيرمرد دوم: ما؟
رزمنده: که هنوز اينجاييد و نمرده ايد.
پيرمرد دوم: نمي دانيم.
پيرمرد اول: ما را جا گذاشتند که با دستهاي خودمان فرزندانمان را در گور کنيم. همه را کشتند [کورمال کورمال به طرف پيرمرد اول مي رود و گونه هاي او را لمس مي کند.]: سردي! اما هنوز نفس مي کشي. نه، ماسک هم نزده اي کي هستي؟ 
پيرمرد اول: نمي دانم. ما به شهر برمي گرديم، بايد کودکان حلبچه را به خاک بسپاريم.
رزمنده: بيا برگرديم دختر جان!‌ اينجا همه مرده اند!
دختر بچه: پس برادر کوچکم چي؟ مادرم؟
رزمنده: اميد داشته باش!‌ بيا برويم! شايد آنها را آن طرف رودخانه پيدا کنيم.
              [هر دو پيرمرد از صحنه خارج مي شوند.]
رزمنده: آنها رفتند؟
دختر بچه: بله، رفتند به طرف شهر، من هم بايد بروم.
              [دختر بچه دستش را از دست رزمنده بيرون مي آورد و با شتاب به طرف شهر مي رود.]
رزمنده: نه، کجا رفتي؟ [چند قدم به دنبال دختر بچه مي دود.] برگرد، از دست تو کاري برنمي آيد [به زمين مي افتد] هيچ کس اين طرفها نيست؟ [چهار دست و پا روي زمين راه مي رود. دستش به پاي جسديکي از بچه ها مي خورد. کمي مکث مي کند. سپس دستش را آرام بالا مي برد و گونه هاي کودک را لمس مي کند.] نه! [خود را به عقب پرت مي کند و پس از کمي مکث] چرا کسي نيست؟
              [صداي غرش هواپيما و سپس صداي انفجار. رزمنده پشت تخته سنگي پناه مي گيرد. چند لحظه بعد صداي نامفهوم چند نفر شنيده    مي شود]
[دست به تفنگ مي برد]: کسي اينجاست؟
              [سه نفر دزد، از جانب شهر وارد صحنه ميشوند. صورتهاي خود را پوشانده اند و هر کدام کيسة بزرگي بر دوش دارند. ابتدا پارچه ها را از روي صورتهاي خود بر مي دارند. هر سه عينک تيره و دور بسته اي به چشم دارند. با ديدن رزمنده، آرام به طرفش مي روند و يک بار دورش مي چرخند.]
دزد اول: ايراني است.
دزد دوم: مثل اينکه جز يک تفنگ ديگر چيزي ندارد.
دزد سوم: ولش کن به حال خودش باشه [اشاره به اجساد] آن طرف اند
رزمنده: شما کي هستيد؟
دزد اول: زبان ما را خوب مي داند.
دزد دوم: نکند اهل حلبچه باشد و لباس ايراني ها را پوشيده است.
دزد سوم [به رزمنده دقيق مي شود]: او را نمي شناسم. اهل حلبچه نيست.
رزمنده: من کُردم. کُرد ايراني...
دزد اول [در حالي که به اجساد نگاه مي کند]: چه خوب!
              [هر سه خنده کوتاهي مي کنند و به طرف اجساد مي روند و آنها را کندوکاو مي کنند. يکي از آنها گردنبند طلايي را بالا مي آورد.]
دزد اول: چه برقي! [مي خندد و به طرف کيسه اش مي رود و گردنبند را درون آن مي اندازد.]
دزد دوم [به سختي النگويي را از دست زني در مي آورد.]
دزد سوم [ساعتي را از روي مچ دست يکي از اجساد باز مي کند و براي اطمينان تکانش مي دهد.]: بد نيست! هنوز کار مي کند.
دزد اول: [برمي گردد و شيئي را از کنار جسد کودکي برمي دارد و با دستپاچگي به طرف کيسه اش مي رود و آن را درون کيسه مي اندازد.]: ديگر نبايد اينجا بمانيم، زودتر برويم.
رزمنده: شما چکار مي کنيد؟ 
دزد سومي [به دزد اول] چي بود قايمش کردي؟
دزد اول: مگر من از تو پرسيدم چي گيرت آمد؟ 
دزد سوم: اگر بپرسي، مي گويم. 
دزد دوم: مگر چيست؟ خوب نشانش بده!‌
دزد اول: به نفع خودش است که نبيند. 
دزد سوم: به نفع من يا تو. 
دزد دوم [به دزد سوم]: ولش کن، هر کدام به اندازه ي کافي جمع کرده ايم. 
دزد اول: درست است. بهتر است که به مال هم کاري نداشته باشيم.
دزد سوم: حالا که حرف حساب سرت نمي شود، خودم کشف اش مي کنم. [هجوم مي برد و کيسه ي اولي را خالي مي کند. اشياي درون کيسه ي از طلا، جواهر گرفته تا لباس و ظروف غذاخوري، روي زمين پخش مي کند.] چي بود که قايمش کردي؟ 
دزد اول: حالا که خودت مي خواهي، بيا [پلاکي را به او نشان مي دهد.] 
دزد سوم [با ديدن پلاک، وحشت زده آن را مي قاپد]: اين را از کجا آورده اي؟ 
دزد اول [مشغول جمع کردن اشياء و پرکردن کيسه اش مي شود.]: بعداً مي گويم، حالا برويم 
دزد سوم [به طرف اجساد مي رود و با پس زدن پتو از روي يکي از آنها، بهت زده کمي مکث مي کند و سپس خنده ي بغض آلودي سر       مي دهد]: اين جاست، پيدايش کردم، پسرم [خنده اش به ضجه تبديل مي شود.] چرا پلاک تو را برداشتند؟ بيا دوباره به دستت ببندش [بلند مي شود و با مشت و لگد به جان دزد اول مي افتد.] بي شرف! مگر بي صاحب بود!؟ مي کشمت!‌
دزد دوم [سعي در جداکردن آنها دارد.]: بيا کنار! پسرت ديگر مرده!
دزد سوم [بي حرکت مي ماند.]: گفتي مرده! پسر من؟
دزد دوم: مگر نديدي؟ ديگر پلاک به هيچ کارش نمي آيد.
دزد سوم [تخت سينه ي دزد دوم مي زند و او را به سويي پرت مي کند.]: دروغ مي گويي. تو هم با او همدستي.
دزد دوم: روي دستهايت تاول زده
دزد سوم [به دستهايش نگاه مي کند]: نه! بايد پسرم را زودتر از اينجا ببرم [به طرف پسرش که پيش از پنج سال ندارد، مي رود و او را روي دوش مي اندازد.] ديگر هيچ اعتمادي به شما ندارم [کيسه اش را برمي دارد.] از اين به بعد، راهم با شما يکي نيست. ديگر حق نداريد دنبال من بياييد هر جا دلتان خواست برويد. نمي گذارم به پسرم دست بزنيد. [پوزخند مي زند.] خيال کرده ايد اگر دنبالم بياييد، سرتان را مي برم؟
دزد اول: صبر کن ببينم!‌
دزد سوم: جلو نيا! اگر يک بار ديگر به پلاکِ پسرم دست بزنيد. دستهايتان را قطع مي کنم. هيچ کس دنبالم نيايد.
              [دزد سوم در حالت تهاجمي، عقب عقب از صحنه خارج مي شود.]
دزد دوم: او در راه تلف مي شود.
رزمنده: شما از حلبچه مي آييد؟
دزد اول: چطور مگر؟
رزمنده: پرسيدم که بدانم، فقط همين!‌
دزد دوم: مگر نديدي؟ از شهر آمده ايم ديگر.
رزمنده: توي راه دختر کوچکي را نديديد؟
دزد اول: دختر کوچک! کدام دختر کوچک؟
دزد دوم: آره، تا دلت بخواهد، ديديم.
رزمنده: منظورم دختري است که...
دزد دوم: فرقي نمي کند، همه شان مرده بودند.
رزمنده: او بايد زنده باشد.
دزد اول: آن دختر چه شکلي بود؟
رزمنده: نمي دانم. نمي دانم. نتوانستم او را ببينم.
دزد دوم: تو هم دلت خوش است! [رو به دزد سوم] زودتر جمعشان کن
دزد اول: او مي ميرد؟
دزد دوم: من چه مي دانم؟
دزد اول: صورتش سرخ شده بود...
دزد دوم: بس مي کني يا نه؟
دزد اول: مي گويم اگر بين آنها... [اشاره به اجساد.]
دزد دوم: بين آنها چي؟
دزد اول: بين آنها کسان ما باشد، چي؟
دزد دوم: چي گفتي؟ مگر چيزي ديدي؟
دزد اول: من؟ نه، چيزي نديدم.
دزد دوم [تهديد آميز جلو مي رود.]: راستش را بگو!
دزد اول: دروغ نمي گويم. مي خواهي خودت نگاه کن!‌
دزد دوم [کمي ترديد دارد، عاقبت به طرف اجساد مي رود. دست به پتو مي برد که کنار بزند.]: تو اين را ديده اي؟
دزد اول: نه. من هيچ کدامشان را نديده ام.
دزد دوم [پتو را کنار مي زند.]: من اين را که نمي شناسم [بالاي سر دومي مي رود.] اين را چطور؟ ديده اي يا نه؟ 
دزد اول: نه ترسيدم که ببينم.
دزد دوم: ترسيدي! چرا؟
دزد اول: نمي دانم. ولي خيلي ترسيدم. حالا چرا حتماً مي خواهي او را ببيني؟
دزد دوم [از بالاي سر نعش بلند مي شود.]: نبايد به چيزي نگاه کنيم. به هيچ کس هم نبايد نگاه کنيم. بلند شو زودتر از اينجا برويم. بلند شو!‌
دزد اول: صبر کن!‌ صبر کن، اينها را جمع کنم.
دزد دوم: پس چرا معطلي؟ تکان بخور!
دزد اول [به دستهايش نگاه مي کند.]: پس ما هم مي ميريم.
دزد دوم: خفه شو!‌ به هيچ چيز نگاه نکن تا ترس به دلت نيفتد، خودت را به کوري و کري بزن تا از پا نيفتي،        مي توانيم کارمان را پيش ببريم. حتي به هيچ نعشي هم نگاه نکن تا اگر قوم و خويشي بين شان باشد، دلت نلرزد. حالا پاشو برويم.
دزد اول: من مي دانم. ما هم مي ميريم. [به اجساد نگاه مي کند.]
              [دو پيرمرد وارد صحنه مي شوند. به نظر مي رسد که هيچ کدام از دزدان آنها را نمي بينند. پيرمردها هم توجّهي به اطراف نمي کنند. هر کدام نعش کودکي با خود دارند. يکي از آنها نعش دختر بچه را با خود مي آورد. بي هيچ حرفي پيرمردها، کودکان را روي زمين      مي خوابانند، رويشان را مي پوشانند و دوباره به شهر باز مي گردند.]
رزمنده: وقتي مي آمديد، در راه دو پيرمرد را نديد؟
دزد دوم: ما هيچ کس را نديديم.
رزمنده: آنها براي جمع آوري نعش کودکان به شهر رفته اند.
دزد دوم: هيچ کسي را زنده نديديم. منتظر کسي نباش.
دزد اول: [در حين جمع کردن اشياء از روي زمين]: ديگر به کسي نگاه نمي کنم. ديگر به دستهايم نگاه نمي کنم. بايد کارمان را پيش ببريم. [همة اشياء‌را جمع مي کند و کيسه را روي دوش مي اندازد.] برويم!‌
دزد دومي [کيسة خود را برمي دارد و رو مي کند به رزمنده]: تو اين جا مي ماني؟
رزمنده: مي مانم منتظر مي مانم تا آن دختر برگردد.
              [دزدان از صحنه خارج مي شوند.]
رزمنده: رفتيد؟ کسي اينجا نيست؟
              [در اين لحظه مادري جوان در حالي که کودکي را در آغوش دارد، از جانب شهر وارد صحنه مي شود. به سختي خود را روي پا نگهداشته است.]
مادر جوان: کسي نيست تا اين طفل را نجات دهد؟ (روي دو زانو به زمين مي افتد.)
رزمنده: شما کجا هستيد؟
مادر جوان: يکي اين طفل را از من بگيرد.
رزمنده: کي هستيد؟
مادر جوان [کودک را جلو مي برد.]: بگيريدش!‌ ترا به خدا زودتر از اينجا ببريدش!‌ [مادر جوان کودک را روي زمين مي خواباند و خودش بعد از اينکه چند قدم برمي دارد، به زمين مي افتد.]
رزمنده [جلو مي رود و کودک را پيدا مي کند. او را از زمين برمي دارد.]: طفلک بي گناه تو هنوز زنده اي؟ خانم خانم [خود را عقب مي کشد.] آخر من با تو چه کنم؟ تو را کجا ببرم تا در امان باشي؟ [بلند مي شود.]
              [رزمنده چند قدم به حالت بلاتکليفي برمي دارد. يک جهادگر ايراني از سمت شهر وارد صحنه مي شود.]
جهادگر: از آن طرف نرويد!‌ کي هستيد؟
رزمنده: [متوقّف مي شود و با سرعت برمي گردد.] ايراني هستي؟
جهادگر: رزمنده اي؟
رزمنده: بله، تو چي؟
جهادگر: جهادگرم. از آن طرف کجا مي رفتي؟
رزمنده: مي خواهم اين بچه را با خودم از اينجا ببرم. بايد نجاتش بدهم.
جهادگر: هنوز بچه هاي زيادي در شهرند‍. دنبال اين زن آمده ام تا نجاتش دهم.
رزمنده: کاش مي توانستم براي کمک دوباره به شهر برگردم. کسي هم زنده مانده است؟
جهادگر: کساني که از محلهاي انفجار دور بوده اند.
رزمنده: مي شود به شهر رفت؟
جهادگر: هواي شهر مسموم شده اينجا هم امن نيست.
رزمنده: پس هنوز هم آن دختر مي تواند زنده باشد.
جهادگر: کدام دختر؟
رزمنده: يکمرتبه دستش را از دستم بيرون کشيد و رفت.
جهادگر: اميدوارم زنده باشد، نيروهاي ما مشغول خارج کردن مردم از شهر هستند.
رزمنده: پس کمي اينجا صبر مي کنم، شايد برگردد.
جهادگر: اينجا نمي شود ماند. ما مردم شهر را از پايين تپه، با ماشين مي بريم. تا دير نشده، لااقل جان اين بچه را نجات بده. برو!
رزمنده: اگر مي توانستم دوباره به شهر برگردم...
جهادگر: همان کاري را مي کردي که حالا مي کني. نجات اين بچه هاي بي گناه. 
رزمنده: [کودک را نوازش مي کند.] طفلک! تو را به کي بسپارم؟ او هيچ کس را ندارد. نمي دانم اين چه حکمتي است که بايد در يک چنين وضعيتي اين کودک زنده بماند!
جهادگر: تا دير نشده، زودتر برو!
رزمنده: کاري براي من مي کني؟
جهادگر: چه کاري؟
رزمنده: نگاه کن! از طرف حلبچه دختري مي آيد؟
جهادگر [نگاه مي کند.]: نه! هيچ کس ديده نمي شود. ديگر کاري نداري؟
رزمنده: نه!‌ فقط سلام مرا به همه برسان. صداي پايي نشنيدي؟
جهادگر: نه!‌ صداي پايي هم نشنيدم.
رزمنده [چند قدم برمي دارد و سپس مي ايستد و روي برمي گرداند] : جايي را نمي بينم. درست مي روم؟
جهادگر: روي برنگردان. همان جهت را بگير و پيش برو!
رزمنده: بله! [چند قدم مي رود و باز هم مي ايستد، اما روي برنمي گرداند.] يک کار ديگر. اگر در شهر آن دختر را ديدي، بگو که من به خاطر چي برگشتم.
جهادگر: چه شکلي است؟
رزمنده: صورتش را نتوانستم ببينم.
جهادگر: هيچ نشاني از او نداري؟
رزمنده: جز دستهاي کوچک و گرمش که در دستم بود، ديگر هيچ!‌
جهادگر [برمي گردد و رو به شهر مي کند.]: او را پيدا مي کنم. اين نشان همه ي بچه هاي آن شهر است.
              [رزمنده کودک را در آغوش مي فشرد و راه مي افتد. جهادگر پس از کمي مکث، ماسک را بر چهره مي زند و به طرف شهر حرکت مي کند. در همين هنگام پيرمردها در حالي که هر کدام جنازة کودکي بر دوش دارند، بيل و کلنگي را با خود به صحنه مي آورند و از مقابل جهادگر مي گذرند. جهادگر مي ايستد و آرام رويش را به آنها مي کند. پيرمردها، کودکان را مي خوابانند و کلنگها را روي صحنه رها مي کنند.]
پيرمرد اول: کجا رفت؟
پيرمرد دوم: منتظر آن دختر بچه نماند.
پيرمرد اول: شايد فهميد.
پيرمرد دوم: چشمانش نمي ديد.
پيرمرد اول [اشاره به جهادگر]: او هم ايراني است. کارمان را شروع کنيم [بيل و کلنگ خود را برمي دارد.]
پيرمرد دوم: تا مادرانشان نيامده اند [بيل و کلنگ خود را برمي دارد.]
              [جهادگر از صحنه خارج مي شود. پيرمردها مشغول کندن زمين مي شوند.]

 

 


3
              [دامنه ي يک کوه که رودخانه اي از کنار آن مي گذرد. کمي بالاتر، دهانة غاري نمايان است که درون آن تعدادي مخفي شده اند. صداي پيرزن و پيرمردي که خواهر و برادر هستند، از خارج صحنه شنيده مي شود .]
صداي خواهر پير: اَه! از دستت ديگر خسته شده ام. تندتر راه بيا. 
صداي برادر پير: خسته ام ديگر. چکار کنم؟ نفسم در نمي آيد.
صداي خواهر پير: مگر نمي بيني که دارند همه جا را بمباران مي کنند؟ تکان بخور!‌
صداي برادر پير: خيالت راحت باشد، به سر ما بمب نمي ريزند. هواپيماهاي صدام هم از تو وحشت دارند.
              [در اين لحظه آنها وارد صحنه مي شوند. هر دو ظاهر آراسته اي دارند. و هر کدام با خود صندوقچه اي همراه دارند.]
برادر پير: خسته شده ام. [نفس نفس مي زند و رو مي کند به خواهرش] ببين!‌ از تشنگي لبهايم ترک خورده. [کمي آب مي خورد و دست و روي خود را مي شويد.] چقدر اينجا خوش منظره است! مثل همان وقتها.
خواهر پير [اطراف را ورانداز مي کند]: خستگي ات در رفت؟
برادر پير: نه!‌ هنوز نه! [روي تخته سنگي مي نشيند.] بيا يک کمي اينجا استراحت کنيم.
خواهر پير: هيچ وقت نخواستي بفهمي که هر کاري يک وقتي دارد. اگر سر و کله ي هواپيماها باز هم پيدا شود، چي؟
برادر پير: اگر بهشان محل نگذاري، آنها هم راهشان را مي گيرند و مي روند. [به حالت احمقانه اي مي خندد.] حالا ديدي؟ من خوب هم مي فهمم؟
خواهر پير: بس کن! چقدر بي خودي مي خندي!‌
برادر پير [ساکت مي شود]: همين جوري خنديدم.
خواهر پير: همين جوري هم ديگر نخند!‌
برادر پير: چشم!‌
خواهر پير: آن هواپيماها فقط بلدند بمب به سرمان بريزند.
برادر پير: راست مي گويي. آنها فقط به سرمان بمب مي ريزند. [مي خواهد در صندوقچة خود را باز کند.] ببينم ساعت پدربزرگ...
خواهر پير: در چمدان را ببند!‌ [جلو مي رود.] ممکن است اين طرفها يکي باشد و ببيند.
برادر پير: واي خوب شد گفتي.
خواهر پير: من از دست تو چکار کنم؟ هميشه بايد چشمم دنبالت باشد تا دسته گلي به آب ندهي. بعد از هشتاد سال عقل به کله ات نيامده؟
برادر پير: مي دانم. اصلاً من خرم. ولي ارواح مادرمان يک دقيقه ساکت باش سرم ترکيد. همه اش غر مي زني.
خواهر پير: بدکاريِ کردم که گفتم در چمدانت را ببند؟ مي خواهي همة دار و ندارت را به باد بدهي؟ بايد حواسمان جمع باشد.
              [زن جواني سرش را از غار بيرون مي آورد.]
زن جوان: شما سالميد؟
خواهر پير: اِه! شما از کجا پيدايتان شد؟
زن جوان: توي غار بودم. شما کجا مي رويد؟
خواهر پير: به دشتِ «سازان» بعد از آن، اگر از رودخانه بگذريم ايراني ها ما را با کاميون به پاوه مي برند. تو هم اگر مي خواهي،‌ با ما بيا!
زن جوان: نمي توانم. ما بايد اينجا منتظر باشيم تا مردهامان بيايند. رفته اند بچه هامان را از حلبچه بياورند.
خواهر پير: مگر کس ديگري هم اين جاست؟
زن جوان: ما چهار نفريم. چهارده تا بچه هم همراه داريم. [اشاره به غار] همه شان اينجا هستند.
برادر پير [محو تماشاي منظره ي مقابل است.]: مي گويم خواهر! يادت مي آيد وقتي کوچک بوديم، با پدر خدابيامرزمان مي آمديم روي تپّه؟
خواهر پير: چي؟
برادر پير: يادت مي آيد که ما بازي مي کرديم و پدر خدابيامرزمان به باغها و مزارع سرکشي مي کرد؟
خواهر پير: ديگر از ما گذشته که يه ياد بچگي هايمان بيفتيم.
برادر پير: مگر چه مي شود؟ من دوست دارم با خاطرات بچگي ام زنده باشم.
خواهر پير: دارند بمب به سرمان مي ريزند، آن وقت تو... آخر من به تو چي بگويم؟ پاشو به خودت نگاه کن!‌
برادر پير [بلند مي شود]: عيب و نقصي دارم؟
خواهر پير: با اين سن و سالي که داري، خجالت دارد که بچه شوي. تو ديگر خيلي پير شده اي.
برادر پير: من که نگفتم مي خواهم بچه شوم. تازه، من هنوز هم از تو جوانترم.
خواهر پير: خيال مي کني.
برادر پير: نه! خيال نمي کنم. [زن جوان را مخاطب مي گيرد.] ببينيد خانم! من جوانتر هستم يا خواهرم؟ [خود را جلو زن جوان مرتب مي کند.] خوب نگاه کنيد!
زن جوان: همه شما را مي شناسند که دوقلو هستيد.
برادر پير [مي نشيند]: درست است، ما دوقلوئيم [معترض بلند مي شود.] ولي اگر درست دقت کنيد، مي بينيد که من سرحال تر و جوانتر مانده ام. علتش را هم مي دانيد خانم؟ به خاطر داشتن اخلاق خوش است. [اشاره به خواهرش] او را مي بينيد؟ به خاطر اخلاق تندش، هيچ کس نمي تواند حتي يک روز هم باهاش زندگي کند. شوهر خدابيامرزش که با هم پسرخاله هم بوديم، از دست او دق کرد و مرد.  
خواهر پير: از دست من مُرد يا اينکه خودش موقع غذاخوردن، هول زد و استخوان مرغ تو گلويش گير کرد و مرد؟
برادر پير: به هر حال چه فرقي مي کند؟ او دلش از دست تو خون بود، همه اش مي آمد شکايت تو را پيش من     مي کرد.
خواهر پير: يادت رفته يک شب آن قدر کتکش زدي که يک ماه خانه نشين اش کردي؟ بيچاره شوهرم! فکر       مي کرد مي توانست پيش هر کس حرف دلش را بزند. [گريه مي کند.]
برادر پير: گريه نکن! حالا که او مرحوم شده! آخر او به تو فحش داد، خوب من هم نتوانستم جلوي خودم را بگيرم. فقط يادم است که دوبار با چوب زدم توي سرش. 
خواهر پير [رو به زن جوان]: مي بينيد؟ با چوب توي سر شوهرم زد [رو به برادر] دروغ مي گويي. پس چرا سه جاي سرش شکسته بود؟ تازه، زير چشمش هم کبود شده بود.
برادر پير: محال است. [رو به زن جوان] ببينيد خانم!‌ شما شاهد باشيد، چطور ممکن است که سه جاي سرش شکسته شده باشد؟ تازه، خوب يادم هست، من زير چشمش نزدم. نه!‌ اصلاً يادم نمي آيد.
              [چهار زن در حالي که زن حامله اي را با خود همراه دارند،‌ وارد صحنه مي شوند، زن حامله ناله مي کند. زنان اول آب مي نوشند و سپس دست و روي خود را مي شويند.]
زن جوان: شما از حلبچه مي آييد؟
زن اول: بله! شهر در حال تخليه بود.
زن جوان: مردان ما آن جايند. منتظريم تا برگردند.
زن دوم: بهتر است که شما هم با ما بياييد.
زن جوان: به کجا؟
زن دوم: ما تا مرز ايران مي رويم.
خواهر پير: چرا تا مرز؟
زن اول: مي رويم تا خواهرمان را از مرز رد کنيم و برگرديم.
خواهر پير: چه کارها!‌
زن اول: آنجا امن است.
زن سوم: زودتر برويم.
برادر پير: پس کمي صبر کنيد تا با هم برويم.
زن چهارم: اگر اين زن اينجا بماند، هم خودش و هم طفلش تلف مي شوند.
زن جوان: اما بايد ما همين جا بمانيم تا مردانمان برگردند.
زن چهارم: آنها ديگر برنمي گردند.
زن جوان: گفته اند که برمي گردند.
              [غرش پرواز يک هواپيما و سپس طنين انفجار بمب.]
برادر پير [سيگاري مي گيراند.]: آدم نمي داند در رفتن عجله کند يا نه. معلوم نيست کجا را مي زنند.
زن سوم: دلم شور مي زند. چرا حرکت نمي کنيم؟
زن جوان: شما کودکان ما را نديديد؟
زن دوم: ما از کودکان خودمان هم بي خبريم.
زن اول: ما برمي گرديم تا آنها را پيدا کنيم.
زن جوان: اگر کودکي باقي مانده باشد!
زن چهارم: اين حرف را نزن!‌
زن سوم: آن وقت با چه اميدي برگرديم.
زن دوم: بچه هاي ما توي دشت و خرابه هاي اطراف حلبچه سرگردانند.
زن اول: آنها زنده اند.
خواهر پير: وقتي مي آمديم، اطراف شهر را بمباران کرده بودند.
زن جوان: پس جگر گوشه ام؟
زن سوم: بايد زود برگرديم.
زن اول: تا خواهرمان را به مرز نرسانيم، برنمي گرديم.
زن حامله: شما برويد!‌ فکر کنم اينجا امن باشد.
برادر پير: نه خانم، از آن بي پدر و مادرها هيچ چيز بعيد نيست. چه مي فهمند؟ هر جا برسند، بمب مي اندازند.
خواهر پير: کي از تو نظر خواست؟ بگذار هر کاري که دلشان خواست بکنند، به کسي چه مربوط است؟ مگر خبر مي کند که کجا مي خواهد بمب بيندازد؟
زن سوم [به زن حامله]: ناراحت نباش تا تو را به مرز نرسانيم، رهايت نمي کنيم.
زن جوان [از صخره پايين مي آيد.]: گفتيد بچه هاي ما سرگردانند؟ گرسنه و تنها؟ او حالا گرسنه است. بايد شيرش بدهم. چرا گرسنه بخوابد...؟
              [با سرعت از صحنه خارج مي شود. غرش پرواز يک هواپيما و سپس طنين انفجار بمب در فاصله اي نزديک. زنها به دنبال زن جوان   مي دوند و فرياد مي زنند.]
ــ برگرد!‌
ــ کشته مي شوي!‌
ــ بمان، شايد برگردد.
ــ او ديگر برنمي گردد.
زن حامله [با ناله]: آي!‌ چرا گذاشتيد برود؟
              [سه زن سياه پوش از دهانه ي غار بيرون مي آيند.]
سياه پوش اول: او خواهر ما بود.
سياه پوش دوم: مي دانيم که ديگر برنمي گردد.
سياه پوش سوم: مثل شوهرانمان که ديگر هيچ وقت آنها را نمي بينيم.
سياه پوش دوم: ولي ما اينجا مي مانيم تا به عهدمان وفا کرده باشيم.
زن اول: ما ديگر نمي توانيم اينجا بمانيم.
خواهر پير [به سياه پوشان]: شما ديگر کيستيد؟
برادر پير: مي دانيد برنمي گردند امّا منتظر مي مانيد؟
سياه پوش اوّل: شايد روزي برگردند. و تا آن روز ما چشم به راهشان هستيم.
برادر پير: يعني چه؟
سياه پوش دوم: تا آن زمان که برگردند، از هر رهگذري که از اين جا بگذرد، سراغشان را مي گيريم.
سياه پوش سوم: مي آيند. آنها عهدشان را نمي شکنند، چون ما نشکستيم.
زن دوم: آنها چه مي گويند؟
زن سوم: نمي دانم. بياييد زودتر برويم.
زن چهارم: ولي يک رازي هست.
خواهر پير [رو به برادرش]: اگر ديگر خسته نيستي، بيا برويم. من که رفتم. 
برادر پير [دستپاچه]: نه! نرو! من هم دارم مي آيم.
              [خواهر پير صندوقچه اش را جا مي گذارد و از صحنه خارج مي شود. به دنبالش، برادر پير هم بيرون  مي رود.]
زن اول: بهتر است ما هم برويم.
زن حامله: آي، ديگر نمي توانم.
زن دوم: طاقت بياور! راه زيادي نمانده.
زن اول: خداحافظ!‌
زن سوم: چيزي لازم نداريد؟
سياه پوش اول: نه، اگر شوهرانمان را ديدي، فقط بگوييد که ما اين جا چشم به راه بچه هايمان هستيم.
              [زنان در حالي که زن حامله را ياري مي کنند، از صحنه بيرون مي روند.]
سياه پوش اول: بر مي گردند؟
سياه پوش سوم: هيچ وقت.
سياه پوش دوم: شايد برگردند.
سياه پوش اول: آن پيرزن صندوقچه اش را همراه نبرد.
سياه پوش دوم: شايد فراموش کرده است.
سياه پوش سوم: فرقي نمي کند که ببرد يا نبرد.
سياه پوش اول: آنها به مرز مي رسند.
سياه پوش دوم: راه سختي است، زن بيچاره!
سياه پوش اول: ماندن در اينجا سخت تر است.
سياه پوش دوم: شايد بچه هامان را پيدا نکرده باشند.
سياه پوش اول: پس آنها تنها و گرسنه مانده اند.
سياه پوش سوم: من به طرف حلبچه مي روم، شايد فرزندم را پيدا کنم. [از صخره پايين مي آيد.] اگر مَردم آمد، به او بگوييد که من به دنبالش رفته ام.
سياه پوش اول: مي ميري!‌
سياه پوش سوم: اگر مَردم، فرزندم را نياورد و من هم برنگشتم، بدانيد که همديگر را در حلبچه پيدا کرده ايم.
              [زن سياه پوش سوم از صحنه خارج مي شود.]
سياه پوش اول: او هم رفت!‌
سياه پوش دوم: ما هم بايد برويم.
سياه پوش اول: نه. عاقبتِ اين بچه هايي که در غارند، چه مي شود؟
              [صداي هواپيما و سپس انفجار بمب]
سياه پوش دوم: دست بر نمي دارند.
سياه پوش اول: بهتر است برويم پيش بچه ها.
سياه پوش دوم: نه! يک نفر دارد مي آيد.
              [خواهر پير وارد صحنه مي شود. هراسان است.]
خواهر پير: صندوقچه ام؟ شما آن را نديديد؟
سياه پوش اول: آن جاست.
خواهر پير [بي درنگ به طرف صندوقچه مي رود وآن را برمي دارد.]: اينجاست!‌ [در آن را باز مي کند و اشياي درون آن را بررسي           مي کند.] نه. دست نخورده.
سياه پوش اول: توش چي هست؟
خواهر پير: حاصل تمام عمرم.
سياه پوش دوم: اگر گم مي شد‍، چه مي کردي؟
خواهر پير: اين حرف را نزنيد. اگر آن را از دست بدهم.
سياه پوش اول: مگر با آن چکار مي کني؟
خواهر پير: با اين صندوقچه؟
سياه پوش دوم: کاري نمي توان کرد.
خواهر پير: شما که نمي دانيد. نمي دانيد با چه زحمتي اينها را جمع کرده ام؟
سياه پوش اول: از آن زن حامله چه خبر؟
خ
nikbakht

نظر شما
captcha
پربیننده ها
پربحث ترین عناوین