همدلی نظامیان بعد از ممنوعیت نماز جماعت در زندان

در همان نخستین روز‌های زندان با یکی از همبندی‌هایم نماز جماعت برپا می‌کردیم و پس از نماز برایشان سخنرانی می‌کردم تا اینکه یکی از مسئولان زندان نزد من آمد و گفت شما اجازه ندارید نماز جماعت برپا کنید و برای نظامی‌ها حرف بزنید این ممنوعیت به نفع من بود، زیرا همدلی نظامیان با من بیشتر شد.
کد خبر: ۸۳۸۰۳۷
تاریخ انتشار: ۱۱ خرداد ۱۴۰۵ - ۰۳:۵۶ - 01June 2026

به گزارش خبرنگار فرهنگ دفاع‌پرس، رهبر شهید انقلاب اسلامی، امام خامنه‌ای بیش از هشت دهه در این دنیا زیست، ایشان در همه این سال‌های پربار و پربرکت روز‌های پر فراز و نشیبی را از سرگذراند که لحظه لحظه آن برای ما درس زندگی است، مهم‌ترین ویژگی در زندگی رهبر شهید ما، شهیدانه‌زیستن ایشان است که می‌تواند و باید الگوی سبک زندگی ما باشد.

رهبری

متن زیر که قسمت سی‌وسوم آن را در ادامه می‌خوانید، مروری است بر زندگی و زمانه امام شهید حضرت آیت‌الله خامنه‌ای که پیش از این در کتاب «خون دلی که لعل شد» منتشر شده است.  

زندانی‌های نظامی 
از ساختمان ساواک به یک بازداشتگاه نظامی واقع در یک پادگان در مجاورت مرکز نگهبانی منتقل شدم، چون آن زمان مشهد زندان ویژه برای سیاستی‌ها نداشت. چهارمین زندان من نیز در همین مکان بود بعد از آن بود، که یک زندان مخصوص زندانیان سیاسی ساختند که من برای پنجمین بار در آنجا بازداشت بودم. بازداشتگاه یک ساختمان تمیز و سفید بود ما آن را کاخ سفید یا هتل سفید می‌نامیدیم. در آن بازداشتگاه چند سلول انفرادی و دو سالن گروهی بود یکی از سالن‌ها برای سربازان عادی و دیگری برای درجه داران، اما اگر زندانی افسر بود اتاق خاصی داشت که البته شبیه سلول‌های زندانیان سیاسی نبود بلکه قدری رفاه در آنجا جریان داشت و در اتاق نیز باز بود.

افراد زندانی از نظامیان بودند در میان آنها جز یک جوان کاسب مشهدی به نام قاسمی غیرنظامی وجود نداشت این مرد وقتی مرا دید خیلی خوشحال شد از قرار معلوم بازداشت او به خاطر سفرش به عراق بوده که در بازگشت اوراقی در رابطه با امام به همراه داشته. در زندان یک افسر جوان هم بود که قتل همسرش متهم بود او را در یکی از اتاق‌های ویژه افسران انداخته بودند هر وقت می‌خواست بیرون می‌آمد و گاهی در راهرو‌های زندان با افتخار و مباهات قدم می‌زد و به سایر زندانیان اعتنایی نداشت.

من و قاسمی در اتاق‌های انفرادی بودیم ولی این اتاق‌ها مانند اتاق آن افسر نبود، چون از هر وسیله آسایش خالی بود تا بیشتر به قفس شود. بقیه هم در سالن‌های گروهی بودند در دو سلول قفل نبود لذا پیش می‌آمد که من و قاسمی با هم دیدار کنیم گرچه گاهی در معرض توپ و تشر و ممانعت نگهبانان قرار می‌گرفتیم. در اینجا باید یادآور شوم که وضع زندان‌ها برای زندانیان سیاسی پیش از دهه ۵۰ با وضعی که پس از آن وجود داشت کاملاً متفاوت بود، چون امکان دید و بازدید زندانیان با هم و پرداختن به مطالعه و نوشتن و همراه داشتن برخی کتاب‌ها و نوشته‌افزار و رادیو وجود داشت. هرچند گاهی به علت سخت‌گیری برخی مقامات زندان خالی از دشواری هم نبود ولی در دهه ۵۰ این امور محال و یا شبیه محال بود. 

منبر حسینی 

در همان نخستین روز‌های زندان، ماه محرم سال ۱۳۸۷ قمری فرا رسید. قاسمی با من برای برپایی شعائر اسلامی در زندان همکاری می‌کرد. زندانیان را به برپایی نماز جماعت ترغیب می‌کرد من امام جماعت نظامیان زندانی بودم و پس از نماز برایشان سخنرانی و قاسمی هم بعد از من روضه می‌خواند. چند شبی وضع به همین منوال ادامه یافت یک شب افسر مسئول زندان وارد شد و دید نظامیان زندانی پشت سر یک زندانی سیاسی نماز می‌خوانند.

انتظار داشت وقتی وارد زندان می‌شود سربازان به حال آماده باش بایستند و به او سلام نظامی بدهند، اما همه روی‌شان به سوی قبله بود و هیچ کس به او اعتنایی نکرد. مشاهده این صحنه بر او گران آمد و خشمگین از زندان بیرون رفت وقتی نماز تمام شد یکی از مسئولان زندان نزد من آمد و گفت شما اجازه ندارید نماز جماعت برپا کنید و برای نظامی‌ها حرف بزنید. این ممنوعیت به نفع من بود، زیرا همدلی نظامیان با من بیشتر شد به آنها گفتم به جلساتتان هر شب ادامه دهید و طی آن صفحاتی از کتاب آنجا که حق پیروز است را بخوانید این کتاب حاوی تحلیلی از انقلاب امام حسین علیه السلام و شرح حال شهدای کربلا است.

پسرم مرا نشناخت 

یک روز پسرم مصطفی را که دو ساله بود به زندان آوردند. یکی از سربازان دوان دوان آمد و گفت پسر شما را آوردند به در زندان نگاه انداختم دیدم یکی از افسران مصطفی را بغل کرده و به سوی من می‌آید مصطفی را گرفتم و بوسیدم. کودک به علت اینکه مدتی از او دور بودم مرا نشناخت لذا با چهره‌ای گرفته و اخم کرده و حیرت زده به من می‌نگریست. سپس زد زیر گریه نتوانستم او را آرام کنم. لذا او را دوباره به افسر دادم تا به همسرم و بقیه که اجازه دیدار با من را نداشتند بازگرداند. این امر به قدری مرا متاثر ساخت که تا چند روز بعد نیز همچنان دلسرد بودند. 

یادداشت‌های ناتمام 

در این زندان نوشتن یادداشت‌های روزانه زندان را شروع کردم، اما تا پایان ادامه ندادم، چون به حالت خستگی و دلزدگی دچار شدم در اثر آن نوشتن را رها کردم آخرین جمله‌ای که در این زندان نوشتم این بود در اینجا نوشتن را متوقف می‌کنم، چون چه فایده‌ای می‌تواند داشته باشد امروز که به آن یادداشت‌ها مراجعه می‌کنم از ادامه ندادن آنها تأسف می‌خورم، زیرا برخلاف آنچه گمان می‌کردم بی‌فایده نبوده است ترجمه کتاب الاسلام و مشکله الحضاره را در همین زندان شروع کردم و بیشتر کتاب را ترجمه کردم.

اما حالت دلتنگی و ناراحتی ناشی از ماندن مدتی طولانی در سلولی کوچک و تاریک که حالت یکنواختی و تکرار بر آن حکمفرما بود مانع از آن کار ترجمه را به اتمام برسانم و مقدمه را بنویسم این کار به صورت ناقص باقی ماند تا اینکه در اثنای چهارمین زندان آن را تکمیل کردم. لذا کار کتاب در یک زندان آغاز شد و در زندانی دیگر به پایان رسید. یادداشت‌هایی که در این زندان به نگارش درآوردم، وضع اخلاقی بدی که در بین نظامیان حاکم بود یعنی رفتار و اخلاق منحط برخی از آنها و بدرفتاری افسران با سربازان ترسیم می‌کند یادداشت‌های من حاوی مطالبی درباره یک افسر زندانی هم بود این افسر خوشبختانه از یک روحیه دینی برخوردار بود و به انجام فرایض علاقه نشان می‌داد. گرفتاری زندان معمولاً باعث می‌شود افراد بیشتر به دین روی آورند و به دعا توجه کنند، چون مانند همان کشتی است که خداوند متعال راجع به آن فرموده و اذا رکبو فی الفلک دعو الله هم مخلصین له الدین.

صدای فلسطین 

سال ۱۳۴۹ در پی گزارش‌های متعددی که علیه من به ساواک داده شده بود بازداشت شدم در یکی از شب‌های تابستان آن سال نشسته بودم و به رادیو صدای فلسطین گوش می‌دادم. آن ایام مقارن با سپتامبر سیاه بود که فلسطینی‌ها در اردن به شکل فجیعی قتل عام شدند. آن حادثه حادثه‌ای بزرگ و فاجعه‌ای عظیم بود در قبال آن جریان جز این کاری از دست ما برنمی‌آمد که با دلی خونین به صدای فلسطین بچسبیم و آخرین اخبار قتل عام را از آن رادیو بشنویم.

به خاطر دارم که آن شب تلگراف یاسر عرفات را که از اردن به کنفرانس سران عرب در قاهره فرستاده بود پخش می‌کرد. من متن تلگراف را که گوینده رادیو تکرار می‌کرد می‌نوشتم. هنوز برخی جملات این تلگراف را به خاطر تاثیر شدیدی که در من گذاشت به یاد دارم و هنگامی که در سال ۱۳۵۹ یاسر عرفات به تهران آمد برخی عبارات آن را برایش باز خواندم. از جمله این عبارت را دریایی از خون و ۲۰ هزار نفر کشته و زخمی که یاسر عرفات گفت بلکه ۲۵۰۰۰ کشته و زخمی.

همانطور که سرگرم نوشتن و گوش دادن بودم یکباره برادرم سید هادی وحشت‌زده و هراسان سر رسید و گفت شما اینجا نشسته‌اید. گفتم پس کجا باید باشم گفت شما را دستگیر نکردند. گفتم می‌بینی که روبروی شما نشستم.

نشست و نفسی تازه کرد و گفت در مسجد گوهرشاد بودم که شنیدم یکی می‌گفت سید علی خامنه‌ای دستگیر شده لذا من فوراً برخاستم و به سوی خانه شما آمدم. پس از آنکه برادرم از بودن من در خانه اطمینان پیدا کرد رفت، اما این قضیه باعث شد قدری ذهن من مشوش شود. خیلی به موضوع اهمیت ندادم پیش از ظهر روز بعد بنا به عادت خودم به خانه پدرم رفتم، چون هر روزه به دیدن ایشان می‌رفتم.

ساعتی را با ایشان می‌گذراندم و پیرامون مسائل فقهی و علمی بحث می‌کردم من رو به پدرم نشسته بودم که در زدند مادرم برای باز کردن در رفت و اندکی بعد هراسان آمد و گفت دو مامور ساواک آمدند و سراغ تو را می‌گیرند.

پدرم متاثر شد و آثار اندوه و تاثر در چهره‌اش نمودار گردید. با لحن گلایه‌آمیز به من گفت چه اتفاقی افتاده چرا دوباره خود را در معرض بازداشت و محاکمه قرار می‌دهید؟ سعی کردم پدر و مادر را تسلی دهم و رنجش خاطرشان را برطرف کنم. گفتم لابد آنها اشتباهی به خانه آمده‌اند. هیچ مسئله‌ای نیست سپس به ذهنم گذشت که دو مامور ساواک به خانه‌ام خواهند رفت پس باید پیش از آنها برسم و همسرم را با خبر کنم تا غافلگیر نشود. با پدر و مادر خداحافظی کردم و به سرعت خارج شدم. وقتی به خانه رسیدم دیدم اوضاع عادی است و هیچکس به آنجا نیامده است.

منبع: خون دلی که لعل شد/ خاطرات حضرت آیت‌الله سید علی خامنه‌ای از زندان‌ها و تبعید دوران انقلاب اسلامی/ گردآوری: محمدعلی آذرشب/ مترجم: محمدحسین باتمان غلیچ

انتهای پیام/161

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین