نمايشنامه - هنگامه

کد خبر: ۱۱۱۸۲۷
تاریخ انتشار: ۱۱ دی ۱۳۸۵ - ۱۲:۲۷ - 01January 2007

 

 


مقدمه :
آدمي بر شانه تجربيات تاريخي خود قد مي افرازد و تمدن را مي سازد. نگاه هر جامعه اي به پيشينه خود و نحوه عبور او از تجربيات تاريخي اش چه تلخ و چه شيرين ـ افق نگاه او را به آينده اش، سازمان مي دهد. جنگ هشت ساله در بحراني ترين مقطع تاريخ کشور در روز سي و يکم شهريور 1359 به شکلي علني و آشکار با تجاوز نابهنگام نيروهاي متخاصم از زمين و هوا، آغازگر دفاع مؤمنانه و مخلصانه ملتي بود که اين بار براي شرکت در آزموني خطير و سرنوشت ساز،‌ مورد هجوم قرار مي گرفت.
مفهوم پليد تجاوز دشمن در کارزار ملت غيور ايران اسطوره هاي ايمان، دفاع، استقامت، بسيج و همبستگي ايران و ايراني را به منصه ظهور رساند. گرچه اهريمنان قرن بيستم با نيت شوم ويراني و تصرف و تباهي، جهاز جنگ را فراهم آوردند؛ ليکن به تبع جهل و تاريکي ذاتي خود نمي توانستند دريابند که در جهان ايزدي و منظومه ديني، تمامت نکبت آنان به هيچ نمي ارزد و معادلات آنان در موازنه قواعد و سنن خدايي، نه تنها خدشه اي به عظمت مؤمنانش نمي رساند، که هر آنچه پليدي و اهريمني است به خود آنان باز برمي تاباند «وَ مَکَروُا وَ مَکَرَالله وَ اللهُ      خَيرُ الماکرين». و اينچنين شد که در برابر قساوت و خشونت و دنائت که همزادان متجاوز بوده اند، ملت ما        طلايه داران عرفان و عشق و ايستادگي شدند. تصويرهاي سراسر استقامت، صبوري، از خودگذشتگي و مهر، پرشورترين دستاوردهاي مردان و زناني بودند که در طول هشت سال دفاع مقدّس، در سنگرهاي جهاد بي پيرايه و در راه خدا،‌ با قطره قطره خون خود، جهان نگره ايمان را براي جهانيان بنا کردند.
تئاتر دفاع مقدس، نمايش مقاومت پرچمداران و پيشاهنگان روشني در مقابله با سياهي و اهريمن است که گامهاي نخستين را گر چه آرام، اما عميق و جستجو گرانه برمي دارد و در پي آنست که در تار و پود لحظات شاد و غمان، خالق و يادآور تمامت خاطرات و خطرات ايام وشورانگيز دفاع مقدّس باشد.
دفتر دوم تئاتر مقاومت که حاصل «نخستين مسابقه بين المللي دفاع مقدّس» و دومين جشنواره تئاتر دفاع مقدّس در سال 74 مي باشد نويد آن دارد که مدخلي هر چند کوتاه و مختصر بر آستانه  پرشکوه قهرمانان و ملت  قهرمان ايران اسلامي باشد. ان شاءالله.

                                                                                       بنياد حفظ آثار و ارزشهاي دفاع مقدس

 

 

 

توضيحات صحنه:
اتاقي سراسر سفيد و محدود که با پاروان مخصوص، از ساير قسمت هاي سالن در بيمارستان، جدا شده است. بر روي تختي که چسبيده

به يک طرف ديوار قرار داده شده است، مرد بيمار زير ملحفه به حال اغما و بيهوشي دراز شده است. دستگاه اکسيژن سرم چند لگن و ساير

تجهيزات لازم، منتها مختصر، در گوشه و کنار ديده     مي شود. دور از تخت، روي يک جالباسي، شلوار و پيراهن يکرنگ سبز، به چشم مي

خورد. صداي نَفَس کشيدن و خُرخُر گاه ممتد مرد و يا ضربان قلب او در سکوت حاکم بر اتاق به گوش مي رسد.                                       

                                

 

اشخاص نمايش:

بيمار. جواد آذر سينا ـ مردي نه چندان جوان که به حال اغماء از ابتدا روي تخت خوابيده است.
پرستار اول. هنگامه صارمي ـ 25 ساله
پرستار دوم. سيما نوري ـ 28 ساله
دکتر جواد عطاران ـ 35 ساله
دکتر جواد پورآزما ـ 35 ساله
پرستار سوم ـ چاق و کودک مآب
زني که براي شناسايي بيمار مي آيد ـ جاافتاده

 

 


صحنة اول


               [دکتر جواد پورآزما رو به پنجره حرف مي زند. هنگامه بيرون پنجره ايستاده است. نور صحنه کامل نيست.] 
دکتر پورآزما: مي خوام شما رو مسؤول مستقيم تخت هفتاد و دو کنم. چون تازه واردين، از زير کار در نمي رين. از چم و خم اينجا باخبر

نيستين که بي واهمه سهل انگاري کنين. تا موقعي هم که جا بيفتين ممکنه به اونچه من ازتون مي خوام، خودتون اعتقاد پيدا کنين.
هنگامة‌ صارمي: من چه کار بايد بکنم؟
دکتر پورآزما: مي خوام به شما اعتماد کنم. عقيدة شما چي يه؟
هنگامه: نمي دونم. هنوز نمي دونم.
دکتر پورآزما: خوبه. اينجوري خوبه. چيزي نگين. اظهار نظر نکنين. گوش بدين. نمي خواد کاري کنين. اما                سنگ اندازي نکنين.

گوش بدين. فقط گوش بدين...
هنگامه: دارين گريه مي کنين؟
               [تاريکي]
               [بازگشت به زمان حال]
               [لحظاتي بعد کسي در راهرو مي دود. هنگامه وارد مي شود. چراغ را روشن مي کند. وسايل اتاق را مرتب مي کند. ملحفة بيمار

را عوض مي کند دور و بر را مي پايد و برمي گردد اتاق را جارو مي کند، سپس خارج مي شود.] 
صداي هنگامه: بفرماييد [وارد مي شود . دکتر عطاران را راهنمايي مي کند] تخت هفتاد و دو.
               [دکتر عطاران پرونده اي را که در دست دارد مطالعه ي سطحي مي کند.]
هنگامه: همون موردي که جناب مدير توضيح دادن.
دکتر عطاران: اوهوم... مشکل شون چي يه؟
هنگامه: حالا بعد از اون همه ساله در واقع بايد از مشکل ما حرف زد آقاي دکتر عطاران.
دکتر عطاران: [مي خندد] جالبه. خب خب؟
هنگامه: بيمار، پنج سال که تو اغماس. لااقل از دو سال پيش به اين طرفش رو خود من شاهد بودم.
دکتر عطاران: [پرونده را ورق مي زند.] هيچ تغييري توي برنامه نيست.
هنگامه: راجع به اون دو سه موردي که... [ سرک مي کشد پرونده را نگاه مي کند.] چيزي نوشته نشده؟ [مکث] خب لابد اهميتي نداشته.
دکتر عطاران: کدوم موارد؟ نکتة تازه اي بوده؟
هنگامه: نه آقاي دکتر از اين جهت خيالتون راحت باشه. وضعيت بيمار همينجور بي تغيير بوده. قلبش تلمبه مي کنه، سرم مي چکه و مثانه

هم کار مي کنه. همه همينو مي گن.
               [لگن را از زير تخت با پايش مي کشد و دوباره با پا به زير تخت مي راند.]
دکتر عطاران: پرونده ي قطوري شده. اما بدرد نخور.
هنگامه: فرماليته ست؟ اگر دستور بديد من بعد بنويسيم مثل هميشه!!
               [سر و صدا در راهرو پرستار دوم ـ سيما نوري ـ به در مي زند و داخل مي شود.]
پرستار دوم: [سيما] سلام آقاي دکتر.
دکتر عطاران: سلام.
سيما: [به هنگامه] بازم اومدن. الان نگرشون دارم؛ نه؟
هنگامه: [فکر مي کند.] نه. بفرستشون دخل. بد نيست حالا که آقاي دکتر هم هستن ببينن.
دکتر عطاران: [سعي مي کند کنجکاو نشان بدهد.] تازگي داره؟
هنگامه: اومدن شناسايي. شايد کس و کارش باشن.
               [دکتر سرش را تکان مي دهد و منتظر مي ماند. سيما خارج مي شود. زني با چادر وارد مي شود. به محض ديدن تخت و مردي

که زير ملحفه دراز شده است بغضش مي ترکد. جرأت نمي کند ملحفه را کنار بزند.]
سيما: [مانع ورود بقية همراهان زن مي شود.] شماها بيرون باشين. اگه خودش باشه که همون خانم مي بينه، کافي يه.
               [زن ترسيده پيش مي رود. همانطور از روي ملحفه به مرد زل مي زند. هنگامه ناگهان ملحفه را کنار مي زند. زن جيغ مي کشد و

صورتش را مي پوشاند. دکتر عطاران هم پيداست که دچار تعجب شده و جا مي خورد. اما احساسش را بروز نمي دهد.]
هنگامه: [به سيما] خانم نوري،‌ راهنماييشون کن.
سيما: [از دم در پيش مي آيد. به هنگامه خيره مي شود. هنگامه با سر مي گويد نه.]
دکتر عطاران: خب چي شد؟
هنگامه: نمي شناختش.
دکتر عطاران: پس چرا اينجوري کرد؟
هنگامه: خب چکار کنه؟ خوشحالي؟ که اين آدم مال اونا نيست؟ [مکث] معذرت مي خوام دکتر.
دکتر عطاران: شما تحت تأثير حرف هاي ديگران قرار مي گيرين. سعي کنين خودتون باشين.
هنگامه: خواهش مي کنم آقاي دکتر، گفتم که معذرت مي خوام.
               [پرستار دوم (سيما نوري) برمي گردد به اتاق]
دکتر عطاران: هر جور مي خوايد. ولي من توي اين بخش تازه وارد نيستم قبلاً هم اينجا بودم.
               [هنگامه پرسشجويانه به سيما نگاه مي کند.]
سيما: آقاي دکتر عطاران از مؤسسين مراقبت هاي ويژه هستن. 
دکتر عطاران: [با دست نشان مي دهد که تعارف را کنار بگذارد. پرونده را ورق مي زند.]  با تحويلش به بيمارستان ارتش موافقت نشده.

چرا؟
سيما: دکتر پورآزما موافقت نکردن.
دکتر عطاران: فقط به خاطر اينکه جلوي مديريت بيمارستان ايستاده باشن؟
هنگامه: [قبل از اينکه سيما بخواهد حرف بزند.] ايشون اصلاً آدم سرسختي بودن.
دکتر عطاران: و نتيجه ش چي بوده؟ عملاً دست مديريت رو براي پذيرش بيماران تازه بسته ن. اينجا فراموشخانه که نيست خانم پرستار!

چند مورد ديگه هم که من رسيدگي کردم نظرم ترخيص بيمار و اعلام يک تخت خالي به مديريت بوده.
هنگامه: حسابداري؟
دکتر عطاران: بله! حسابداري.
               [سکوت]
هنگامه: پس در مورد تخت هفتاد و دو هم اعلام نظر بفرمايين.
               [قلمش را به طرفش مي گيرد.]
دکتر عطاران: متشکرم. قلم دارم.
[مکث ـ روي برگة ويزيت بيمار چيزي مي نويسد.] به هر صورت جداسازي اين قسمت، از سالن اصلي، اصولاً صحيح نبوده. [به طرف هنگامه]

براي آدم مسائل کاملاً حل شده تقريباً وجود نداره.هر وقت تونستين به دفترم بياين. [سرش را براي آن دو تکان مي دهد و خارج مي شود.]
سيما: بفرماييد. [راه باز مي کند بعد کنجکاوانه برگة ويزيت را برمي دارد مي خواند.] مي دوني چي نوشته؟ اغما!‌
سيما: اعلام نظر هم کرده. در مورد اين کيس، همانطور که بيهوشي و اغما ناگهاني بوده بعيد نيست خارج شدن از اين وضع نيز به طور

ناگهاني صورت گيرد. مراقبت لازم.
هنگامه: چه کشفي!‌
سيما: ازت خواست بري دفترش. براي چي؟
هنگامه: خودت که بودي.
سيما: منکه سر در نياوردم. شماها خيلي صغري کبري مي چينين تا يه چيزي بگين. آدم بايد رک و پوست کنده حرف بزنه. شايد هم

اينجوري مي خواستي خودتو پيش دکتر يه دختر متفکر و جدي نشون بدي؟
هنگامه: ول کن ديگه خوب نيست. [ به بيمار نگاه مي کند.]
سيما: خيال مي کني مي شنوه؟
هنگامه: يه جوري يه.
سيما: چه جوري يه؟
هنگامه: وقتي پلکاشو مي زنم بالا، چشماشو که مي بينم، ازش خجالت مي کشم.
سيما: خسته شدي هنگامه. بريم استيشن. وقتي مي اومدم بچّه ها جمع بودن.
هنگامه: دکتر عطاران گفت قبلاً اينجا بوده؟
سيما: قبل از جبهه رفتنش رو مي گفت.
هنگامه: جبهه؟
سيما: طرح. با دکتر پورآزما رفته بودن. ولي بعدش دکتر عطاران رفت جاي ديگه.
هنگامه: چرا؟
سيما: چه مي دونم. براي چي مي پرسي؟
هنگامه: هيچي. مي گم حالا که اون دوباره برگشته دکتر پورآزما داره مي ذاره مي ره.
سيما: با اين فکرها خودتو عذاب نده. بريم بوفه سان کوئيک بخوريم.
هنگامه: سان کوئيک حالم رو بهم مي زنه.
سيما: ول کن هنگامه. [او را با خود مي برد.] اين چيزيش نمي شه بيا.
هنگامه: ما چي هستيم سيما؟
سيما: پرستار، خدمتکار، کلفت، نوکر؛ همه چي!‌
               [خارج مي شوند. صداهايي از بيرون]
ـ چي شده؟
ـ صندلي بيار. از حال رفته.
ـ هنگامه؟ هنگامه؟ ضعيف شده.
سيما: [برمي گردد توي اتاق. به تخت نگاه مي کند. آرام جلو مي رود. بيرون را مي پايد. بعد دست مي برد به طرف چشم هاي مرد. پلک ها

را بالا مي زند. يک لحظه]
ببخشيد. [دستش را پس مي کشيد. پرستار سوم داخل مي شود.]
پرستار: تو که اينجايي؟
سيما: خب چکار کنم؟ اينجا رو که نمي تونم ول کنم برم.
پرستار: اگه هم بري کسي بازخواستت نمي کنه. هيچ اتفاقي هم نمي افته.
سيما: خودم مي دونم. ولي الان به هنگامه قول دادم بمونم. از اون گذشته، ممکنه دکتر پورآزما بياد اين قسمت.
پرستار: مطمئن باش نمي ياد. چون عصباني يه. نبودي سر بي بي خانوم داد زد گفت شما بلد نيستي کارت رو بکني. اين چه وضعي يه؟...
سيما: برو برو از خودت در نيار.
پرستار: اون راننده کاميونه هست که هي تشنه ش مي شه آب مي خواد؟ بي بي خانوم داشته براش آب مي برده يه راست مي ره توي

شکم دکتر پورآزما که از اتاق مي اومده بيرون. ليوان از دستش مي افته مي شکنه؛ اون وقت دکتر جواد عصباني مي شه سرش داد مي

زنه.
سيما: بي بي خانم چکار مي کنه؟
پرستار: هيچي. الانم يک ساعت داره توي آبدارخونه گريه مي کنه.
سيما: دکتر چي؟
پرستار: بهت نمي گم.
سيما: لوس نشو ديگه. نگي هم خودم بالاخره مي فهمم.
پرستار: رفته... تو اتاقش در و هم بسته.
سيما: دکتر هم اين رو بهانه کرده. لابد رفته نشسته تو اتاقش ماتم اين رو گرفته که دارن از اينجا مي اندازنش بيرون.
پرستار: نگو. دکتر که خودش داره مي ره. 
سيما: خودش!
پرستار: هنگامه مي گفت.
پرستار: مي گم چرا اين هنگامه اينجوري مي کنه؟ اين اداها ديگه چي يه؟ اين کارا يعني چي؟
سيما: امروز فهميدي چکار کرد؟ به بهانة بازرسي سرپرست جديد خودش پاشده بود اتاق رو جارو کرده بود. حتي لگن رو هم خودش برده

بود.
پرستار: چرا بي بي خانوم رو صدا نکرده بود؟
سيما: همين ديگه. دکتر پورآزما که بود ديگه از اين کارا نمي کرد. تازه زياد جلوش خودش رو جدي نشون نمي داد.
پرستار: ولي جدي بود. فکر مي کنم مي خواست توجه دکتر رو جلب کنه. معلوم بود مي خواتش. 
سيما: حسوديت شده؟
پرستار: نه بيشتر از تو. تو يکي نمي خواد به من بگي تو هم دوست داري حسودي خودتو توي بقيه ببيني.
               [سکوت. سيما توي کمد را نگاه مي کند.]
پرستار: من مي رم پيش بچه ها.
               [پرستار خارج مي شود. سيما سعي مي کند بي اعتنا باشد. سپس سريع مي رود بيرون را ديد مي زند. زياد مردد نمي ماند.

اتاق را ترک مي کند.]
سيما: پس بذار منم بيام.
               [مدتي مي گذرد. صحنه خاليست. اما به نظر مطلق نمي آيد. صداي عميق و خفه اما سنگيني فضا را در مي نوردد. گويي مرد

نفس         مي کشد يا حرف مي زند واگويه مي کند.]
               [قطع نور]

 

 

 

 

 

 

 


صحنة دوم


               [همان صحنة اول. لباس ها روي جالباسي نيست. هنگامه مشغول رسيدگي به بيمار است.]
هنگامه: چرا حرف نمي زني؟ چرا پا نمي شي؟ خسته نشدي؟ تو تا همه رو خسته نکني دست بر نمي داري. دکتر جواد رو هم تو خسته

کردي. کاري کردي که از خودش بدش بياد. بعد از اون همه کارهايي که برات کرد، انصاف نبود اينطوري باهاش تا کني. هيچي نمي گفتي.

حتي پلک نمي زدي. گاهي مي شد يه ساعت تموم مي ايستاد و بهت زل مي زد. بلکه يه چيزي بگي. حتي يه کلمه، يه لبخند کوچولو. يه

چشمک. اما توي نمک نشناس مثل... مثل مرده همونجور سرجات مي افتي و کاري نمي کني. نه تشويقي. نه تشکري. [مکث]
به من نگو وظيفه اش بوده. به من نگو وظيفه تونه. اين چه وظيفه اي يه که آدمو داغون مي کنه؟ اين چه وظيفه اي يه که مال همه نيست؟

اين چه حال و روزي يه که به سر دکتر آوردي تو؟ تو آوردي؟ خودش آورد؟ با توأم...             تشنه ت نيست؟... هميشه تشنه اي. گرسنه

اي؟... هميشه هستي. هم هستي، هم نيستي. اين تويي؟ با توأم. چرا چيزي نمي گي؟ چرا بلند نمي شي؟ [به طرفش مي رود.]

چيزيت شده؟ [نبضش را مي گيرد.] مثل هميشه اي. [پلکش را عقب مي زند؛ يک لحظه خيره مي ماند. بعد دستش را عقب مي کشد.

سرش را زير مي اندازد. رويش را آن طرف مي کند.] تو چشمات هنوز زنده س. دکتر جواد هم همين رو مي گفت. [به طرف در نگاه مي کند.]

[تغيير در نور، دکتر جواد در آستانه مي ايستد.]
               [رويا]
هنگامه: حال بيمارتون فرقي نکرده آقاي دکتر.
دکتر پورآزما: [پيش مي آيد. بيمار را مي نگرد.] بيمار من؟ [مکث] خانم صارمي اينجا جايي نيست که به احساساتتون پر و بال بدين. به

وظيفه تون برسين.
هنگامه: شما از روي احساساتتون نيست که به اين بيمار زياد توجه نشون مي دين؟ 
دکتر پورآزما: اشتباه نکنين. من هر کاري از دستم بر بياد براي همه شون انجام مي دم. اين يکي فقط بيشتر من رو ياد خودم مي ندازه.
هنگامه: چرا موافقت نمي کنين تحويل بهداري بشه؟ يا بيمارستان ارتش؟ اون وضع ثابتي داره. از قرار، هيچ اتفاق مهمي پيش نمي ياد که

اين وضع رو تغيير بده. [مکث] چرا نگهش داشتين؟ چرا ازش دل نمي کنين؟
دکتر پورآزما: من دارم از يه دوستي هفت ساله حرف مي زنم.
هنگامه: از وقتي که دانشجو بودين. اما دوستي بايد دوطرفه باشه. در عوض عکس العمل اون تا حالا چي بوده؟
دکتر پورآزما: يک طرفه بودن يا نبودن فقط جلوة، دوست داشتن رو عوض مي کنه. اما نفس دوست داشتن رو نه. از طرفي اين فقط يه

دوستي نيست. يه ارتباطه. يه وابستگي.
هنگامه: اگه يه موجود زنده...
دکتر پورآزما: [با تحکم.] اون زنده س. [دفترچة ثبت حال بيمار را نشان مي دهد.] اينها رو خوندي؟
هنگامه: من خودم نوشتمشون. چطور ممکنه...
دکتر پورآزما: پس دقت نکردي. الان ساعت چنده؟ ده دقيقه به پنج. ده دقيقه ي ديگه کار شما چي يه؟
هنگامه: تعويض کيسه ي ادرار.
دکتر پورآزما: ساعت شيش.
هنگامه: گرفتن نبض و فشار خون.
دکتر پورآزما: ساعت هفت؟
هنگامه: سُرم.
دکتر پورآزما: ساعت هشت؟
هنگامه: ولي اينکارها در مورد هر بيمار ديگه اي هم انجام مي شه.
دکتر پورآزما: اون ناله مي کنه؟
هنگامه: نه. اونقدر ساکته که آدمو به دادکشيدن وا مي داره.
دکتر پورآزما: خواب مي بينه؟
هنگامه: از جنگ حرف مي زنه. از زندگي حرف مي زنه. از مادرش. از هم سنگرش.
دکتر پورآزما: از زخماش چيزي مي گه؟ از دردش؟
هنگامه: به خاطر نمي ياره.
دکتر پورآزما: [بالاي تخت. هنگامه به او نزديک مي شود.] گاهي فکر مي کنم از عمد چشماش رو بسته تا ببينه ما چکار       مي کنيم؟ [از

هنگامه فاصله مي گيرد.] اون مواظبه.
               [عقب عقب مي رود. در آستانه ي در ناپديد مي شود. هنگامه دو سه قدم بر مي دارد. به صندلي مي خورد. به ان نگاه مي کند.

روي آن مي نشيند، دوباره به در خيره مي شود.]
               [نور اوليه ـ بازگشت به زمان حال]
هنگامه: شقيقه هات مثل وقتي که آدم عصبي شده باشه و هر آن بخواد کاري کنه مي کوبه. مژه هات مثل وقتي که آدم خودش رو به

خواب مي زنه تکون مي خوره... پس چرا حرفي نمي زني؟ بلند نمي شي بايستي؟ بهم نگو که جلوي من نمي کني. هر وقتم نيستم بي

بي خانم مراقبه. تو هيچ از جات تکون نمي خوري. اما مثل يه کفتر مي موني که تو خودش جمع شده تا يک دفعه بپره.
 صداي سيما: دستت درد نکنه بي بي خانوم. بده من مي برم. شما برو به کارات برس.
               [هنگامه خودش را به خواب مي زند. سيما با لباس هاي شسته شده ي بيمار وارد مي شود.]
سيما: هنگامه؟ [به طرف جالباسي مي رود. لباس ها را سرجايش مي گذارد. هنگامه او را مي نگرد. سيما ناگهان برمي گردد.] بيداري؟
هنگامه: مي بيني.
سيما: خوب نيست اين همه به خودت سخت بگيري. اون که چيزيش نيست.
هنگامه: منم کار شاقي نمي کنم. گرفتم اينجا خوابيدم.
سيما: [شانه اش را بالا مي اندازد. سکوت] بي بي خانوم باز غرغر مي کرد.
هنگامه: مگه تازگي داره؟
سيما: مي گه مگه يه لباس که کسي نمي پوشدش و استفاده اي نداره چه قدر شستن مي خواد؟
هنگامه: بي بي مي گه يا تو مي گي؟
سيما: اقدامات دکتر عطاران اينطور مي گه.
هنگامه: بي خود.
سيما: تا دکتر پورآزما بود، تو مي تونستي خودتو وقف اينجا کني. اينجا بست بنشيني. اما حالا چي؟
هنگامه: مگه چي عوض شده؟ من؟ دکتر پورآزما؟ اون؟ [اشاره به تخت] يا مديريت بيمارستان؟ [مکث] من چرا دارم سر تو داد مي زنم؟

ببخش، بگير بشين سيما.
               [هنگامه به تخت نگاه مي کند.]
سيما: اون نمي ذاره؟
هنگامه: چي داري مي گي تو؟ خيال کردي خُل شدم، اينجوري باهام حرف مي زني؟
سيما: هنگامه؟
هنگامه: چي يه؟
سيما: خودتي؟
هنگامه: مرض!
سيما: مي خواستم ازت بپرسم اينروزها چت شده؟ اتفاقي افتاده؟ با دکتر حرفت شده؟ [سکوت]
هنگامه: وقتي اومدم اين بيمارستان دکتر پورآزما گفت يه تخت هفتادودو هست که مي خوام شما رو مسئول مستقيمش کنم... مي دوني

اون اوايل نگاهم همه جا مي گشت روي همه چيز مي دويد... تا رسيد به اون دو تا چشماي خيس.
سيما: يعني دکتر جلوت گريه کرد؟
هنگامه: دلش خيلي پُر بود. اون قدرکه وقتي حرف مي زد گريه ش گرفته بود. فهميدم چه قدر تنهاست... تو حرفهاش يه روز بهم گفت گاهي

خودشو جاي اون روي تخت مي بينه. احساس مي کنه يه قسمت از خودشه که توي گذشته مونده و حاضر نيست اين طرف بياد؛ جلو نه.

مي گفت خانم صارمي من فکر نمي کنم داريم جلو              مي ريم. سيما من فقط گوش مي دادم. مي تونستم اهميت ندم. نمي

تونستم؟ اما واقعاً ديدم نمي تونم. ... کم کم ديدم براي خودمم مسئله شده. سعي کردم به روي خودم نيارم. به دکتر علاقه مند شده بودم،

به مريض شمارة            هفتاد و دو علاقه مند شده بودم. مريضي که دلمون مي خواست فکرش رو بخونيم. باهامون حرف بزنه. مريضي که

بيدار مي مونديم و خواباش رو مي نوشتيم. از هذياناش يه عالمه کاغذ سياه کرديم...    
سيما: ما هم اوايل کنجکاو شده بوديم ببينيم اين کارا آخرش به کجا مي کشه؟ اما خبري نبود. خيال کرديم دارين لج مي کنين. گفتيم با ما.

بعد گفتيم با مديريت. شايدم با خودتون. حالا ديگه تعجبي نداره که دکتر جواد کشيده کنار. اما تو چرا ول نمي کني؟
هنگامه: اونم ول نکرده. محاله.
سيما: تو بيمارستانه.
هنگامه: کي؟ دکتر...
سيما: [با سر] نمي ري ببينيش؟
هنگامه: کاري باهاش ندارم.
سيما: به هر حال زياد نمي مونه. شنيدم خرده حساباي اداري يي که هنوز مونده، اومده تمومش کنه... گوش        نمي دي؟ نمي خواي

بدوني قراره کجا بره؟
هنگامه: معلومه.
سيما: چي؟ چي معلومه؟
               [مکث]
سيما: تعجب مي کني. چون هر کس ديگه اي هم که شنيد تعجب کرد. رفته مدارک پزشکي. کار اداري صرف. پشت ميزنشين شده. خودش

رو راحت کرد. از فرصت استفاده کرد. مديريت خيال مي کرد با پيشنهاد اين پُست، بدجوري تودهني مي خوره. فقط مي خواستن غرورش رو

بشکونن اما اون قبول کرده. دکتر عطاران هم مي گفتن پنهوني آتش بيار معرکه بوده.
               [مکث]
سيما: من مي گم پاشو برو دکتر رو ببين... پاشو.
هنگامه: تورو خدا ول کن سيما.
               [سيما او را تا دم در مي کشد. هر دو رو به در ميخکوب مي شوند. دکتر پورآزما در آستانه ي در مي ايستد.]
سيما: سلام آقاي دکتر.
دکتر پورآزما: سلام خانم نوري. حالتون چطوره؟
سيما: خوبم خيلي ممنون... [بلا تکليف] با اجازه تون من تو بخش کار دارم. [برمي گردد طرف هنگامه برايش چشمک مي زند. خارج مي

شود.]
دکتر پورآزما: پرستار خوبي يه خانم نوري. [مکث. برمي گردد طرف هنگامه]
هنگامه: [سرش را بالاخره بالا مي گيرد.] سلام.
دکتر پورآزما: سلام. [مکث. بلافاصله به طرف تخت مي رود.] حالش چطوره؟
هنگامه: يعني هنوز هم براي شما اهميت داره؟
               [دکتر جواد برمي گردد و خيره نگاهش مي کند. هنگامه حرفش را مي خورد.]
هنگامه: معذرت مي خوام.
دکتر پورآزما: شايد توقع زيادي باشه که ازتون انتظار دارم کمتر به خودتون فکر کنين. بخصوص توي اين وضعيت.
هنگامه: من نمي فهمم آقاي دکتر. شما از وضعيتي حرف مي زنين که خودتون بوجود آوردين، اما به راحتي دارين ترکش مي کنين.
دکتر پورآزما: راحت؟
هنگامه: به من نگين که نمي تونستين بيشتر از اين از خودتون مقاومت نشون بدين.
دکتر پورآزما: اونا به من حکم نشون مي دن. شورا و مديريت رو پيش مي کشن. از قانون حرف مي زنن. مقاومت من اما از اون جنسي

نيست که بر اساس ادلّه و مدارک باشه.
هنگامه: و عقب نشيني مي کنه.
دکتر پورآزما: من از پا نمي نشينم. نمي ذارم اين هفت سال اينجوري تباه بشه.
هنگامه: چه جوري مي خواين جلوشون رو بگيرين؟ با رفتنتون؟
دکتر پورآزما: چرا متوجه نيستي؟ طرف مقابل ما کي يه؟ ما کي هستيم؟ چي مي خوايم؟ چي مي گيم؟ اين يه درگيري يه. من خودم

مقابل خودمم. تو اوني رو که بايد پس بزني، خودتي. اين که رو تخت افتاده تويي. تويي، منم، خودشه!
هنگامه: چرا سعي دارين مسائل رو پيچيده کنين؟ دور از دسترس قرار بدين؟ که چي؟ که يه هالة ابهام و تقدس دورش بکشين و ازش

فسانه بسازين؟
               [مکث. دکتر با تعجب به او مي نگرد.]
هنگامه: پس چرا صريح نمي گين مي خواين چکار کنين؟
دکتر پورآزما: براي اينکه نمي دونم. هنوز چيزي ندارم با انگشت بهش اشاره کنم، بگم خانوم صارمي اين هم         نتيجه ي اعتمادي که به

من کردين. نگاهش کنين، ورش دارين، لمسش کنين، بوش کنين، مال خودتون، تصاحبش کنين. لگدمالش کنين، قابش بگيرين تو اين رو

مي خواي. مگه نه؟
هنگامه: شما خيلي بي انصاف هستين... من... راجع به من... [گريه مي کند.] 
دکتر پورآزما: معذرت مي خوام... خيلي راجع به خودمون پرحرفي کرديم. [نمي داند چکار کند. برمي گردد به طرف تخت. گزارش روزانه را

برمي دارد.] براي امروز چيزي نيست؟
هنگامه: مثل هميشه.
دکتر پورآزما: با اين وجود بايد ثبت بشه.
هنگامه: بله آقاي دکتر. [پيش تخت مي رود وضعيت را چک مي کند. يادداشت برمي دارد. به دکتر جواد  نشان مي دهد. دکتر با دقتي      

مي خواند. سپس تصميم به امضاء مي گيرد.]
دکتر پورآزما: بفرماييد. [مکث]
دکتر پورآزما: خانم... [مکث به هم نگاه مي کنند.]
[منصرف مي شود.] نه. براي بدست آوردن چيزهايي بزرگتر بايد آمادگي اين رو داشت که چيزايي رو هم از دست داد... من... شما...
هنگامه: ولي دکتر...
دکتر پورآزما: فعلاً بهتره خودمون رو درگير اين موضوع نکنيم. به من اين اجازه رو بديد که جمع و جور باشم.
هنگامه: به خاطر اون؟ [به بيمار اشاره مي کند.]
دکتر پورآزما: [بالاي تخت] فکر مي کني اگه بهوش بياد، چشماش باز بشه، بلند بشه، چه کار مي کنه؟
هنگامه: چي؟
دکتر پورآزما: به نظر تو چه کار مي کنه؟
هنگامه: خب... نمي دونم. معلوم نيست. يعني هر کاري ممکنه بکنه.
دکتر پورآزما: نه. نه. از مسائل پزشکي و مباحث درسي حرف نمي زنم. که تمام گذشته اش و هر چه به سرش اومده با يک هجوم به

خاطرش بياد و عکس العمل طبيعي اش ترس و اضطراب باشه و چيزاي ديگه.
هنگامه: خب پس چه کار دوست داره بکنه؟
دکتر پورآزما: مي ياد کنار اين پنجره. [به طرف پنجره مي رود.] بازش مي کنه. [پنجره را باز مي کند.] و بيرون رو برانداز      مي کنه. احساس

غريبي مي کنه. يه غريبي گُنگ.
هنگامه: اما احساس آشنايي هم هست.
دکتر پورآزما: شعارها و نقاشي هاي روي ديوار رو مي بينه. چشم مي اندازه تو شهر، مي بينه آدما يه جور ديگه ن. اونور، ساختمان بانک

قد کشيده جلوي خورشيد رو گرفته. اينور يه ضريح تازه سازه کنار اتوبان، که نالة زائراش پخش تو آسمون و بغلش روي آسفالت، نعرة ويراژ

ماشينهاي خارجي. جوون به خودش نگاه مي کنه مي پرسه اين چي يه؟ يه اغماي ديگه س؟ تنهاييِ تمام عالم مي ريزه تو دلش.
هنگامه: پس ما اين وسط چه کاره ايم؟ خيلي هاي ديگه مثل ما!!
دکتر پورآزما: مارو که مي بينه پس مي کشه، بهمون مي گه آشغالا.
هنگامه: نه نمي گه. به ما نمي گه. [به طرف تخت برمي گردد.] مي خواي بي انصافي کني؟ همه رو با يه چوب بروني؟ همه بسوزن؟

خشک و تر با هم؟ نه تو اينجوري نيستي. نه دکتر. اون اينجوري نيست... بعد از اين همه سال... [سرش را مي گيرد.]
دکتر پورآزما: خانم صارمي؟
هنگامه: باور نمي کنم. بگو که لبخند مي زني. بگو که مي گي سلام.
دکتر پورآزما: آروم باشين. لطفاً بگيرين بنشينين.
هنگامه: به دکتر بگو که همه چي رو ميدوني. از همه چي باخبري.
دکتر پورآزما: خانم هنگامه... به اعصابتون مسلط باشين. آب بخورين... [يک ليوان آب به او مي دهد.]
هنگامه: چشماتو باز کن. چشماتو باز کن. يه چيزي بگو، يه چيزي بگو. دکتر، چشماشو باز کرد! ديدين چشماشو باز کرد؟ دکتر حرف زد! دکتر

شنيدين چي گفت؟ گفت سلام، به من سلام کرد، به شما سلام کرد.
دکتر پورآزما: [نگران هنگامه به دنبال پرستارها خارج مي شود.] خانم پرستار نوري... خانم نوري.
هنگامه: من ديگه ازت خجالت نمي کشم. سرمو نمي ندازم پائين. تو هرچي مي خواي بهم زل بزن، از پشت پلکات خيره خيره نگام کن،

من که از رو نمي رم. سرمو نمي ندازم پائين؛ منم نگاهت مي کنم. منم بهت سلام مي کنم. سلام.
               [نور مي رود]

 

 

 



صحنة سوم


               [روشنايي از بيرون پنجره اتاق را کمي مي نماياند. هنگامه بي تکان و با نگاهي ثابت روبروي تخت نشسته است. وسايل سرم

باز شده است. مدتي به همين منوال مي گذرد. کسي به در مي زند...]
صداي سيما: هنگامه؟... هنگامه؟ [هنگامه اما بي حرکت] مي تونم بيام تو؟
[سيما در را به آرامي باز مي کند. در نيم تاريکي هنگامه را تشخيص مي دهد.]
سيما: براي چي نشستي تو تاريکي؟ چراغو روشن کنم؟... هنگامه؟ بيداري؟ [چراغ را روشن مي کند.]
چي شده؟ چته؟ [نگاهش را دنبال مي کند به تخت 72 نزديک مي شود.]
اين... هنگامه؟ چش شده؟... يعني؟... [به هنگامه مي نگرد و دوباره به تخت.]
آخي کي؟... تموم کرده؟
هنگامه: چي؟! [يک آن نگاهش مي کند. دستش را به دهانش مي برد فريادش را فرو مي خورد، سرش را با ناباوري تکان مي دهد.] 
سيما: پس چرا خبري ندادي؟... آخه چه جوري شد؟... مي دونم. مي دونم. معذرت مي خوام. توي حال خودت نيستي. ولي سخت نگير. به

خودت فشار نيار هنگامه. فکر اينو بکن که چيزي عوض نمي شه. [پيش مي رود.]
تو، حالت خوبه؟... مي خواي همينجور ولش کني؟ بايد يه کاري کرد.
هنگامه: نه!
سيما: خوب پس چي؟ [از نزديک خيره به او.]
داري چي به سر خودت مي ياري دختر؟ چه کار کردي؟ [دستان وارفتة هنگامه را تکان مي دهد؟] جونتو گذاشتي تو دستات که نذاري قلبش

بايسته؟... خيلي خوب تو آروم باش. استراحت کن. همه چي رو بذار به عهدة من. باشه؟ [مستأصل] خب چکار کنم؟... تو چي مي گي؟

ها‍؟ بگم بيان ببرنش؟
هنگامه: دکتر!
سيما: چه جوري مي خواي بهش بگي؟ بيچاره دکتر پورآزما.
هنگامه: نه. نه،‌ سيما.
سيما: شنيدم دائم کار مي کرده. سراغ بايگاني خدمات آموزشي هم رفته بوده. مي دوني؟ يه نفر بهم گفت. خوبه آدم هر جايي يه نفر

آشنا داشته باشه... چرا ساکتي؟
هنگامه: [خيره به سيما. ساکت نگاهش مي کند.]
سيما: خيلي خب، باشه. خودت مي دوني. خودت بايد گزارششو بدي. [مکث] کمک نمي خواي [دم در برمي گردد] راستي بازم يه خونواده

اومدن براي شناسايي. نظرت چي يه؟ چه کار کنم؟... [ناگهان] به دکتر چي گفتي؟ نپرس راجع به چي؟ مي دونم باز بهت پيشنهاد داده.

يعني اينجوري حدس مي زنم. من معمولاً درست حدس مي زنم... خب؟ رد کردي؟ هيچي نگفتي؟... آخه چرا؟ به خدا تو خُلي دختر. اصلاً

دو تاتون يه جوري هستين. يه کارايي            مي کنين! آدم سر در نمي ياره. مي دوني؟ من دوست ندارم سر در نيارم. [سکوت] نمي

خواي چيزي بگي؟ ترو خدا بگو... [مي خندد. خنده اش را بلافاصله مي خورد.] من برات يه پيغامم داشتم. چون بالاخره بهت مي رسوندم

عجله اي براي گفتنش نکردم... نمي دونم. گفت مي خواد بياد اينجا. مي خواست بهت تلفن کنه اما حالا به من مي گه. ازم نپرس چرا رفته

بودم اونجا؟ مي دوني حواس دکتر جواد هنوز پيش توئه. اما تو اين چيزا حاليت نيست. نمي دونم چه جور مي توني خودتو تو اين اتاق

حبس کني،‌ بشيني روبروي اون تخت يک ساعت، دوساعت،‌ بي صدا، بي تکون... خيلي عجيبه. من همين الانش که پيش توأم دلم مي

خواد بدونم بچه هاي ديگه دارن چکار مي کنن،‌ کجان؟       چي جيک و پيک مي کنن؟... [مکث]
من سنگدل نيستم ها. دلم مي سوزه يه نفر بميره. خودم که حالا حالاها دوست ندارم بميرم. ولي اون از خيلي وقت پيش تموم کرده بود...
پيغامو بهت ندادم. ها؟ اين لحظه همه چيز متوقف مي شه. ساعت شيش [هنگامه يک آن نگاهش مي کند.] يعني چي؟ [هنگامه نگاهش

را برمي گيرد.] معلومه که يه جور قرار ملاقاته... اما بد ساعتي رو انتخاب کردين. چون دکتر عطاران هم مي ياد اينجا. [مکث] من ازش

خواستم بياد. مي خواد بهت بگه اينجارو ول کني. شما خودتون نمي تونين به اين وضع خاتمه بدين. اينجا بوي ناجوري پيچيده... باور کن از

رو بدجنسي اينکارو نکردم. حسودي، شايد [مکث]
من چکار کنم که تو حرف بزني؟ تو قبلاً اينجوري نبودي، مي گُفتي، مي خنديدي. بالا و پايين مي پريدي. [به ساعتش نگاه مي کند.] زياد

که حرف نمي زنم؟ نه. معمولي حرف مي زنم. چون تو خيلي کم حرفي، به نظر خيلي وراج مي يام. [ساعت را نگاه مي کند.] خسته م

کردي هنگامه. [ناگهان] مي دونستي دکتر عطاران زن داره؟ با دو دختر؟ خب معلومه که نمي دونستي... م
nikbakht

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین