صدام؛ديکتاتوري که ميکشت تا زنده بماند
مردي که ميکشت تا زنده بماند، اين بار خود کشته شد. او اين بار شايد خود معناي تمام رفتنها را که هيچگاه فکر آن را نيز نميکرد فهميد تا بفهمد مرگ چه معنايي دارد؟
صدام در آن روزهايي که لذت در اوج بودن را با خون بيگناهان ميچشيد شايد هيچگاه نميدانست که مرگ او را تقدير چگونه رقم ميزند؟. اما فهميد آناني را که به ناحق از بودن منع کرده بود چگونه رفتن او را مينگرند؟.
مردي که آتش ميافروخت تا در سوختن ديگران گرماي قدرت را بفهمد در صبح اعدام ميلرزيد. هيچ کس نفهميد که لرزههاي او در آن صبح براي چه بوده است؟ اما همه ديدند که در لابلاي طناب دار، او ساکت،اما آرام ميلرزيد. شايد در آن سرما به اين ميانديشيد که چرا دفتر عمر او اين گونه بسته شد؟ شايد به اين ميانديشيد که چگونه خونهاي بيگناه اين گونه دامن او را گرفتند.
گردن صدام هرچند که براي يک ديکتاتور آنقدرها هم بد نبود اما در لابلاي طناب دار از تار مويي هم نازکتر بود. طناب داري که در هزار توي پيچ خود براي ديکتاتور شکست خورده معناي زيادي داشت. شايد يکي از معاني آن فريادهاي بيکران مادراني بود که فرزندان بيآلايش خود را در آرزوهاي خام او از دست داده مينگريست. شايد هر تار طناب دار او فريادهاي جوانان نازنين اين مملکت بود که در زير بمبارانهاي شيميايي هواپيماهاي او ماسک خود را به ديگري ميدادند.
و براي او چه سخت بود اعدام شدن با طناب دار خود، همان طناب بيرحمي که با گردنهاي بيگناه بسياري آشنا بود ولي اين بار طناب دار بر گردن کسي افتاد که از تمام کساني که زير پايشان در غربت و در دام او خالي شده بود مستحقتر بود. اين بار شکارچي بيرحمي با تفنگ سرد خود معناي داغ تير شکستن گردن را فهميد.
و صدام مرد...
صدام روزهاي زيادي بود که طعم مرگ را فهميده بود. آن روز که او را در دخمهاي داغ و خاکي گرفتار کردند، مرد. شايد هم آن روز که صندلي خود را بر گردن کودکي در خيابانهاي بغداد تاراج شده ديد فهميد از تمام منيت او تنها گردني سالم باقي مانده است که آن هم در لاي طناب دار شکست. صدام چه سخت مرد. آري او که روزگاري براي تفريح بر کمرهاي آنان که دشمن ميپنداشت نارنجک ميبست تنها به فاصله چند وجب با خاکي که تمام کشورش را مادام از خود ميدانست، مرد. آري در لحظه مردن از تمام خاک يک کشور تنها بادي نصيب او شد.
براستي آن روز که ميکشت تا وجبي بيشتر از اين خاک با ارزش را صاحب شود ميپنداشت که روزي از تمام سفتي آن، تقلايي نصيب او ميشود؟ براي او چه سخت بود تلاش براي رسيدن به زميني که روزگاري تمام آن را ميخواست. آيا آن روز که براي خود با ظلمها قصر ميساخت به اين ميانديشيد که روزي در ناکجا آبادها دفن خواهد شد؟ در جايي که هيچ کس از آن سراغي نخواهد داشت.
هر چند که او کشته شد اما اي کاش نميمرد تا زودتر از آنکه تاريخ جنايتهاي او را بگويد از داستان پليديهاي او آگاه ميشديم.
يک جانباز دوران دفاع مقدس پس از اعدام صدام گفت:«آن روزها که در جنگ بوديم رزمندگان خود را به روي مين ميانداختند تا ديگران از رويشان عبور کنند تا نکند که وجبي از خاک ايران به دست دشمن بيفتد اما ارتش عراق يک شب بغداد را به آمريکا تحويل داد. اين هم سرنوشت صدام و براستي که خانه عنکبوت سست است».
آري آن رزمنده راست ميگفت. اين را من از رقص جسد صدام در بالاي دار ديدم و حال از تمام بودن صدام تنها ياد خاطرات تلخي مانده است که با رفتن او هم آرام نميشود.
منبع: خبرگزاري ايسنا
nikbakht
