آدم عجيب
بچه ها مي خواستند توي ميدان مين معبر بزنند يک گلوله توپ خورد جلوي گردان، حسين مجروح شد فرستاديمش عقب. از کانال رد شده بوديم ديدم با همان وضع، پا به پاي بچه ها مي آيد بهش دستور دادم برگردد برگشت. مانده بوديم توي خاک زير عراقي ها طوفان شديدي بود، حتي چشمهايمان را هم نمي توانستيم باز کنيم باز سر وکلش پيدا شد از بيمارستان در رفته بود، کمک کرد بچه ها را جمع کرديم و راه را پيدا کرد دست هامان را داديم به هم و برگشتيم. رفتيم بهداري بخيه هاي دستش باز شده بود زخم عفونت کرده بود رويش پر از خون بود اشک توي چشم هاي دکتر جمع شده بود پيشاني اش را بوسيد و گفت:«شما چه انسان هاي عجيبي هستين!».
منبع : سايت صبح
لینک کپی شد
نظر شما
