به هر قيمتي که شده بايد به جبهه بروم

کد خبر: ۱۱۲۱۲۸
تاریخ انتشار: ۱۶ بهمن ۱۳۸۵ - ۰۹:۳۵ - 05February 2007

يکي از روزهاي خرداد که در حال بازگشت از امتحان بودم به فکرم رسيد که به مرکز اعزام سپاه، مستقر در «عبدالحق» سري بزنم شايد فرجي شود و قفل اين در (اعزام به جبهه) باز شود قبل از وارد شدن به دفتر چشمم به اعلاميه‌اي که روي در چسبانده شده بود خورد :«اعزام مجدد نيروها به جبهه، تاريخ 19 خرداد». وارد دفتر شده و مستقيم به دفتردار نگاه کردم و خيلي محکم گفتم:«براي اعزام مجدد آمده‌ام» نمي‌دانم چرا اما او حرفم را باور کرد و پرسيد:«آموزش ديده هستي؟» زبانم بريده بريده گفت بله اما دلم گفت:«نه» در جوابم پاسخ داد:«مي‌تواني ثبت نام کني» از آنجايي که مدارک ثبت نام هميشه همراهم بود ثبت نام کردم، از دفتر که بيرون آمدم به خاطر دروغي که گفته بودم ناراحت بودم اما به دليل اينکه يک خان از هفت خان را گذرانده بودم خوشحال بودم به طرف خانه حرکت کردم شب قبل از اعزام ساکم را حاضر کرده و به والدينم گفتم:«فردا تا ساعت 6 بعدازظهر منتظر من نباشند». براي تمرين فوتبال به باشگاه مي‌روم.
فردا به طرف عبدالحق حرکت کردم اما با دستاني لرزان و دلي پراز دلهره به دفتر که رسيدم از من پرسيدند تأييده‌ي پايان دوره آورده‌ام يا نه. من هم در جواب آنها پاسخ دادم:«راستش را بخواهيد من در قائم‌شهر آموزش ديده ام و به دليل تعطيلي و کمبود وقت نتوانستم مدارکم را بياورم». مسؤول دفتر باور کرد و گفت:«سوار شو» مي‌خواستم همانجا نماز شکر بجا بياورم که يکي از بچه‌هاي محله مرا ديد و گفت:«تو کجا مي‌روي؟» تو که نه آموزش ديده اي و نه قبلاً به جبهه رفته‌اي؟» مسؤول دفتر که تازه متوجه ماجرا شده بود از سوار شدن من جلوگيري کرد خيلي ناراحت شدم به قدري که صداي گريه‌ام به هوا رفت گريه‌اي که دل سنگ را به درد مي‌آورد اما آنها را نه.. وقتي ديدم که گريه‌هاي من آنها را راضي نمي‌کند جلوي ماشين خوابيدم و گفتم:« يا مرا با خود به جبهه مي‌بريد يا بايد از روي من رد شويد». مسؤول دفتر اين بار دلش به رحم آمد و گفت:«برو اما به والدينت خبر مي‌دهم». گفتم:«ايرادي ندارد و به سرعت سوار شدم که مبادا نظرش تغيير کند».
برادرم فردا صبح به سمت رامسر حرکت کرد، ولي وقتي به پادگان رسيد ما نيم ساعت بود که به سمت جبهه حرکت کرده بوديم.

منبع : سايت صبح

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار