نمي توانم در شهر بمانم
در حالي كه بغضي در گلويش بود، گفت: مادر جان! آيا شما راضي هستيد بمانم و شاهد گريه هاي مادران شهدا باشم؟ مادرجان! دلم براي شهدا تنگ شده است. دوست دارم هرچه زودتر به دوست شهيدم ابراهيم اسكندري بپيوندم. من نمي توانم در شهر بمانم و سنگر ابراهيم خالي باشد.
او كه دانش آموز سال دوم دبيرستان بود به سوي جبهه شتافت و در عمليات كربلاي 5 بر اثر بمباران شيميايي رژيم متجاوز بعثي عراق، به شدت مجروح و پس از چند روز بستري در يكي از بيمارستان هاي تهران، بر اثر شدت مجروحيت، به كاروان شهيدان پيوست و دست در دست دوست شهيدش ابراهيم گذاشت.
راوي: مادر شهيد
منبع: كتاب «عطر حنجره هاي بي تاب»، نويسنده: «سيد حبيب حبيب پور»، ناشر: «لوح محفوظ»،
پايان.
لینک کپی شد
نظر شما


