حميد باکري

کد خبر: ۱۱۳۲۰۵
تاریخ انتشار: ۱۳ دی ۱۳۸۵ - ۲۰:۵۰ - 03January 2007

در آذر سال 1334 ه ش در شهرستان اروميه چشم به جهان گشود . در سنين كودكي مادرش را از دست داد و دوران دبستان و سيكل و اول دبيرستان را در كارخانه قند اروميه و بقيه تحصيلاتش را در دبيرستان فردوسي اروميه به پايان رساند. بعلت شهادت برادر بزرگش علي كه بدست رژيم خونخوار شاهنشاهي انجام شده بود با مسائل سياسي و فساد دستگاه آشنا شد . بعد از پايان دوران خدمت سربازي در شهر تبريز با برادرش مهدي فعاليت موثر خود را عليه رژيم آغاز كرد و خود سازي و تزكيه نفس شهيد نيز بيشتر از اين دوران به بعد بوده است .
در سال 1355 ظاهراُ بعنوان تحصيل به خارج از كشور سفر مي‌كند ، ابتداء به تركيه و از تركيه جهت گذراندن دوره چريكي عازم سوريه ميشود و بعد به آلمان رفته و در دانشگاه اسم نويسي كرده و فقط يك هفته در كلاس درس حاضر ميشود و با هجرت امام«مد ظله العالي»به پاريس عازم پاريس ميشود و از آنجا هم جهت آوردن اسلحه به سوريه مي‌رود و با پيروزي انقلاب اسلامي به ايران مراجعت، جهت پاسداري از دستاوردهاي انقلاب اسلامي در مراكز نظامي مشغول فعاليت مي‌شود و با تشكيل سپاه پاسداران انقلاب اسلامي در سال 57 به عضويت سپاه درآمده و به عنوان فرمانده عمليات با عناصر دست‌نشانده امپرياليسم شرق و غرب كه در گروهكها و احزابي كه بلافاصله بعد از پيروزي انقلاب شروع به فعاليت كرده بودند به مبارزه مي‌پردازد .
در عمليات پاكسازي منطقه سرو و آزادسازي مهاباد ، پيرانشهر و بانه نقش مهم و اساسي داشته و در آزاد سازي سنندج با همكاري فرمانده عملياتي منطقه با استفاده از طرحهاي چريكي كمر ضد انقلاب وابسته و ملحد را در منطقه شكسته و باعث گرديد كه سنندج پس از مدتها آزاد گردد .
شهيد با فرمان امام مبني بر تشكيل ارتش بيست ميليوني مسئول تشكيل و سازماندهي بسيج اروميه شد ودر اين مورد نقش فعالانه و موثري ايفا نمود . هميشه از بسيجي‌ ها و از قدرت الهي آنها سخن مي گفت . با شروع جنگ تحميلي جهت مبارزه با بعثيون كافر به جبهه آبادان شتافت و دو ماه بعد مراجعت نمود .
مدتي در شهرداري بصورت افتخاري در سمت مسئول بازرسي مشغول خدمت گرديد و چون كار اداري نتوانست روح بزرگ او را آرام كند مجدداً عازم جبهه آبادان شد و فرماندهي خط مقدم ايستگاه 7 آبادان را بعهده گرفته و به سازماندهي نيروهاي مردمي پرداخت . وي در زمره خاطراتش كه از بسيجي ها صحبت مي‌كرد مي‌گفت كه دو سه تا نوجوان بودند هر هر قدر اصرار كرديم كه پشت جبهه كار كنند قبول نكردند و شروع كردند به گريه كردن كه بايد ما در خط مقدم باشيم و مي‌گفت : اينها به انسان نيرو مي دهند و باعث تقويت ايمان در آدمي مي‌شوند .
بعد از بازگشت مرتب از مزاياي جنگ كه بقول امام اين جنگ يك نعمت است كه فرزندان اين مملكت را الهي كرده و آنها را از زندگي دنيايي به معنويت كشانده است . حميد براي مدتي از سوي جهاد سازندگي مسئوليت پاكسازي مناطق آزاد شده كردنشين در منطقه سرو را عهده دار گرديد كه در آن شرايط كمتر كسي مي‌توانست چنان مسئوليتي را بپذيرد . سپس بعنوان مسئول كميته برنامه ريزي جهاد استان تعييين شد و چون در هر حال جنگ را مسئله اصلي مي‌دانست و مي‌انديشيد كه در جبهه مفيدتر است حضور دائمي‌اش را در جبهه هاي نبرد با صدام متجاوز از عمليات فتح‌المبين شروع نمود ، در عمليات بيت‌المقدس فرمانده گردان تيپ نجف اشرف بود و با تلاشي كه نمود نقش موثري در گشودن دژهاي مستحكم صداميان در ورود به خرمشهر را داشت و بالا‌خره با لشكر اسلام پيروزمندانه وارد خرمشهر شد و بعد از عمليات رمضان براي فعاليت دائمي در سپاه پاسدارن مصمم گرديد .
در عمليات موفقيت‌آميز «مسلم‌بن‌عقيل» بعنوان مسئول خط تيپ عاشورا استقامتش در ارتفاعات سومار يادآور صبوري و شجاعت ياران امام حسين (ع) بود كه چندين بار خودش در جنگ تن به تن و پرتاب نارنجك دستي به صداميان شركت نمود و از ناحيه دست مجروح شد و بر حسب شايستگي كه كسب نمود از طرف فرماندهي كل سپاه پاسداران انقلاب اسلامي به عنوان فرمانده تيپ حضرت ابو‌الفضل (ع) منصوب گرديد .
بعد از عمليات والفجر مقدماتي بعنوان معاون لشكر 31 عاشورا راه مولايش حسين بن علي (ع)را ادامه داد استقامت و تدابيرش در مقابل صداميان هميشه براي يارانش الگو بود شركت در عملياتهاي والفجر 1 و2 و4 از افتخاراتش بود كه هميشه دوش بدوش برادران رزمنده بسيجي‌اش در خطوط اول حمله شركت داشت و با خونسردي زيادي كه داشت هميشه فرماندهان زير دستش را به استقامت و تحمل شدايد صحنه هاي نبرد ترغيب مينمود و به آنها ياد مي‌داد كه چگونه با دست خالي از امكانات مادي در مقابل دشمن كه سراپا پوشيده از زره و پيشرفته ترين امكانات جنگي عصر حاضر مي‌باشد فقط بااتكاء به ايمان و روش حسيني بايد جنگيد .
در والفجر يك از ناحيه پا و پشت زخمي و بستري گشت كه پايش را از ناحيه زانو عمل جراحي كردند . اطرافيانش متوجه بودند كه از درد پا در رنج است ولي هيچوقت اين را به زبان نياورد و بالا‌خره در عمليات فاتحانه خيبر با اولين گروه پيشتاز كه قبل از شروع عمليات بايستي مخفيانه در عمق دشمن پياده مي‌شدند و مراكز حساس نظامي را به تصرف در مي‌آوردند و كنترل منطقه را در دست مي‌داشتند عاعزم گرديد و در ساعت 11 شب چهارشنبه 3 اسفند 62 شروع عمليات خيبر بود كه با بي سيم خبر تصرف پل مجنون (كه به افتخارش پل حميد ناميده شد)در عمق 60 كيلومتري عراق را اطلاع داد . پلي كه با تصرف كردن آن دشمن متجاوز قادر نشد نيروههاي موجود در جزاير را فراري دهد و يا نيروي كمكي براي آنها بفرستد در نتيجه تمام نيروههايش در جزاير كشته يا اسير شدند و اين عمل قهرمانانه فرمانده و بسيجي‌هاي شجاعش ضمانتي در موفقيت اين قسمت از عمليات بود و عاقبت با دو روز جنگ شجاعانه در مقابل انبوه نيروههاي زرهي دشمن فقط با نارنجك و آرپي جي و كلاش ولي با قلبي پر از ايمان و عشق به شهادت خودش و يارانش در حفظ آن پل مهم جنگيدند و در همانجا به لقاء‌الله پيوسته و به آرزوي ديرينه‌اش ديدار سرور شهيدان امام حسين (ع) نايل آمد .
به جاست ياد شود از يار باوفايش شهيد مرتضي ياغچيان معاون ديگر لشكر عاشورا مه ادامه دهنده راه حميد بود و بعد از شهادت حميد سنگر او را پر كرد و عاقبت او هم بعد از دو روز مقاومت در سنگر حميد بشهادت رسيد .
روحش شاد و يادش گرامي باد او هم از رزمندگان امام حسين (ع) بارها در عمليات زخمي شده و رشادتها نشان داده بود و شايد بخاطد علاقه زيادي كه اين دو برادر بهم داشتند و پشتيبان هم در صحنه هاي نبرد بودند در يك سنگر بشهادت رسيدند و ياد آور شجاعت و شهامت و استقاما حسين گونه در صحنه هاي نبرد حق عليه باطل شدند.
شهيد حميد باكري در اين چند سال اخير لحظه‌اي ‎آرامش نداشت دائماً در تلاش بود و چنانچه در وصيتنامه‌اش هم قيد كرده معتقد به كسب روزي از راه ساده نبود ، از نمونه‌ بارز يك انسان متقي بور و صفاتيكه در اول سوره مباركه بقره و نيز حضرت علي (ع) در خطبه همام در مورد متقين فرموده‌اند در او عينيت مي‌يافت .
گفتارشان از روي راستي ، پوشاكشان ميانه روي‌ ، رفتارشان به فروتني ، از آنچه خداوند برايشان روا نداشته چشم پوشيده‌اند و به علمي كه آنانرا سود رساند گوش فرا داشته‌اند ، دلهايشان اندوهناك است و آزارشان ايمن و بدنهايشان لاغر و خواستني است و نفسهايشان با عفت و پاكيزگي است .
وي به مسئله ولايت يقين داشت و معتقد بود كه فقط با اين طريق مي‌توان انسان شد و لا غير
انساني خالص بود براستي كه شيعه علي (ع) بود ، در همه حال خدا را مي‌ديد و رضايت او را در نظر داشت و از من شيطاني فرار مي‌كرد . ظواهر دنيا در نظر او خيلي كم ارزش مي‌نمود و از وابستگي‌هاي شرك آلود بشدت وحشت داشت و فرا ر مي‌كرد ، اهل عمل بود نه اهل حرف و بالا‌خره تمام حرفهايش را در شهادتش گفت و دعاي هميشگي او در نماز كه با التماس از خدا مي‌خواست (اللهم ارزقنا توفيق الشهاده في سبيلك) در ششم اسفند ماه سال 62 مستجاب شد و مختصر شدحي كه گذشت دوران طي شده شهيد در اين دنيا بود . اگر بخواهيم حق مطلب را ادا كنيم و از رشادتها و اخلاصها ، عظمت روح ، صبر ، استقامت و آنچه كه بود سخن بگوئيم زبان ما قاصر و قلم ناتوان خواهد بود .
از شهيد دو امانت در بين ما است احسان 3 ساله و آسيه 11 ماهه كه انشاءالله دعاي خير امام امت فرزندان خلف پدرشان خواهدكرد .
منبع:موسسه حفظ آثار و نشر ارزشهاي دفاع مقدس لشگر31 مکانيزه عاشورا




وصيت نامه
بسم الله الرحمن الرحيم
در اين لحظات آخر عمر سر تا پا گناه و پشيماني وصيت خود را مي نويسم و علم كامل دارم
كه در اين ماموريت شهادت ، جان به پروردگار بزرگ بايد تسليم نمايم انشاالله كه
خداوند متعال با رحمت و بزرگواري خود گناهان بيشمار
اين بندة خطاكار را ببخشند .
وصيت به احسان و آسيه عزيز
1 ) انشاالله وقتي به سني رسيديد كه توانستيد اين وصايا را درك نمائيد هر چند روز يكبار اين وصيتنامه را بخوانيد.
2 ) شناخت كامل در حد استطاعت خود از خداوند متعال پيدا نمائيد در پي اصول اعتقادي تحقيق و مطالعه نمائيد و تفكر زياد نمائيد تا به اصول اعتقادي يقين كامل داشته باشيد .
3 ) احكام اسلامي را (فروع دين ) با تعبد كامل و بطور دقيق و با معني بجا آوريد .
4 ) آشنايي كامل با قرآن كريم كه عزت‌بخش شما در اين دنياي سرتا پا گناه خواهد بود داشته و در آيات آن تفكر زياد بنمائيد و با صوت خواندن قرآن را فرا گيريد .
5 ) از راحت طلبي و بدست آوردن روزي بطور ساده دوري نمائيد . دائم بايد فردي پرتلاش و خستگي ناپذير باشيد .
6 )‌ يقين بدانيد تنها اعمال شما كه مورد رضايت خداوند متعال قرار خواهد گرفت اعمالي است كه تحت ولايت الهي و رسولش و امامش باشد بنابراين در هر زمان و هر موقعيت همت به اعمالي بگماريد كه مورد تائيد رهبري و امامت باشد .
7 ) به كسب علم و آگاهي و شناخت در تاريخ اسلام و تاريخ انقلابات اسلامي اهميت زياد قائل شويد .
8 ) قدر اين انقلاب اسلامي را بدانيد و مدام در جهت تحكيم مباني جمهوري اسلامي كوشا باشيد و زندگي خودرا صرف تحكيم پايه هاي اين جمهوري قرار دهيد .
9 ) به اخلاقيات اسلام اهميت زياد قائل شده و آن را كسب و عمل نمائيد .
10 ) در جماعات و مراسم به خصوص نماز جمعه ، دعاي كميل و توسل ومجالس بزرگداشت شهداء مرتب شركت نمائيد .
11 ) رساله امام را دقيق خوانده و مو به مو عمل نمائيد .
12 ) حق مادرتان را نگهداريد و قدرش را بدانيد و احترام و احسان به مادرتان را به عنوان تكليف دانسته و خود را عصاي دست ايشان نمائيد .
13 ) در زندگيتان همواره آزاده باشيد و هيچ چيز غير از خدا و آنچه خدائي است دل نبنديد و بدانيد كه دنيا زودگذر و فاني است ، فريب زرق و برق دنيا را نخوريد .
14 ) برحذر باشيد از وسوسه هاي نفس و مدام به ياد خدا باشيد تا از شر نفس و شيطان در امان باشيد .
وصيّت به فاطمه :
1 ) مي دانم در حق شما مدام ظلم كرده ام و وظيفه ام را بجا نياورده ام ولي يقين بدان كه خود را بنده اي قاصر و كم كاري ميدانم و اميد دارم كه حلالم نمائيد .
2 ) احسان و آسيه امانتهايي هستند در دست تو و مدام در در تربيت اسلامي آنها بايد همت گماريد و توجيه و كنترل مواردي كه به آنها وصيت نموده‌ام به عهده شماست .
3 ) از كوچكي آنها را با قرآن آشنا كرده و به كلاس قرائت قرآن برويد .
4 )از كوچكي آنها را در مجالس و مجامع خصوصا نماز جمعه ، دعاي كميل و يادبود شهداء شركت بدهيد .
5 ) درآمد يا پولي نداشته و ندارم كه مهريه تان را بدهم انشا ا... كه حلال خواهيد كرد .
6 ) مقداري به مهدي مقروضم به شكلي كه برايتان مقدور باشد پرداخت نمائيد منتهي فشار مادي بيش از حد به خودتان در اين مورد وارد نكنيد .
7 ) انشاءالله كه شما و عموم فاميل در يادبود من به ياد شهداي كربلا و امام حسين گريه و عزاداري نمائيد و مرتب بياد بياوريد كه هستي دهنده اوست و بايد شكر به مصلحت الهي گفت.
متاسفانه به علت نبودن وقت نتوانستم وصيتم را تمام نمايم از عموم آشنايان و فاميل حلاليت مي‌خواهم انشاءالله همه خدمتگزار اسلام خواهند بود .
حميد باكري




حميد باکري به روايت همسرش
آن موقع ها ، مُد بود كه هر كس مذهبي است لباسش نامرتب و چروك باشد ؛ موهايش يكي به شرق يكي به غرب … يعني كه به ظواهر دنيا بي اعتنا هستند ، اما حميد نه . خيلي خوش لباس بود ؛ خيلي تميز . پوتين هايش واكس زده ؛ موها مرتب و شانه كرده ؛ قد بلند . به چشمم خوشگل ترين پاسدار روي زمين بود . خودم موها و ريش هايش را كوتاه مي كردم و هميشه هم خراب مي شد ، اما موهايش آنقدر چين و شكن داشت كه هرچه من خرابكاري مي كردم معلوم نمي شد . خودش هم چيزي نمي گفت . نگاهي توي آيينه مي انداخت ؛ دستش را مي برد لاي موهايش و مي گفت تو بهترين آرايشگر دنيايي .
آسيه گفت: « پس بابا چاخان بود » و خنديد. وقتي مي خنديد گوشه چشم هايش تيز مي شد و كمي سربالا مثل حميد .
فاطمه دستش را جلو برد و نوك بيني او را بين دو انگشتش فشرد ؛ گفت: « گيريم كه بود . زن ها كه از اين جور چاخان ها بدشان نمي آيد . من به تو سفارش مي كنم اگر روزي به آدمي مثل حميد باكري برخوردي اگر چاخان هم بود با او ازدواج كن . مطمئن باش ضرر نمي كني . »‌
واقعاً به آسيه سپرده ام اين را ؛ باور مي كنيد ؟ هنوز رويم زياد است ؛ برعكس حميد كه مظلوميت از سر و رويش مي بارد . اين توي عكسش توي صورتش هم معلوم است . من هر وقت چشمم به او مي افتاد ، دلم برايش مي سوخت ؛ بي خودي . خانه شان توي كوچه ما بود ، ته كوچه . خواهر كوچك اش با خواهر بزرگ من در يك كلاس درس مي خواندند ؛ دوست بودند . دو تا خواهر داشت ، سه تا برادر كه همه شان از او بزرگتر بودند . حميد ته تغاري بود . مادر هم نداشتند . مادرشان خيلي وقت پيش ـ وقتي حميد فقط دو سالش بود ـ‌توي يك تصادف فوت كرده بود . مادربزرگ پدري شان اهل کشور آذربايجان بود و پدربزرگشان هم از ايراني هايي بود كه ساكن آنجا بوده اند. وقتي در شوروي انقلاب مي شود ،‌مي آيند ايران و كمي بعد تصميم مي گيرند برگردند كه پدربزرگ سكته مي كند و مي ميرد . بعد پدر حميد همراه مادر و دو تا از خواهرهايش همين جا ماندگار مي شوند . اول مياندوآب ، بعد اروميه . ازاين دو خواهر يكيشان مريض بود . بچه هم نداشت . حميد او را خيلي دوست داشت ؛ مي گفت: «‌بچه كه بودم وقتي شب ها عمه مرا بغل مي كرد ، با موهايم بازي مي كرد و پشتم را مي خاراند ، چشم هايم كم كم گرم مي شد و خوابم مي برد . » عمه وقتي آمده بود ايران ،‌پيرزني را هم با خودش آورده بود كه كمك حالش باشد . پيرزن سواد فارسي نداشت ، اما كتابهاي روسي را به اندازه شش تا بچه آقاي باكري كه همگي نورچشمي او بودند دوست داشت . بچه ها به او هم مي گفتند عمه ؛ عمه ليلا .
وقتي ‌دو ، سه سال بعد از فوت مادر حميد ـ پدرشان دوباره ازدواج كرد چيزي توي خانه عوض نشد . كسي نديده يا نشنيده بود كه منصوره خانم به اين بچه ها از گل نازكتر بگويد . مادربزرگ مادري بچه ها مي گفت: « تا يك سال بعد از ازدواج دامادم نيامدم اروميه ، اما بعد فكر كردم ؛ ديدم اگر دختر من كه از دنيا رفته يك نفر بوده ، حالا اين شش نفر جاي او هستند . منصوره هم مثل دختر خودم . »
با اين كه خانواده پول داري نبودند ، در همه كارهايشان سليقه خاصي به خرج مي دادند . روي زمين غذا نمي خوردند ؛ يك ميزكهنه داشند با چند صندلي . بعد از غذا ـ وقتي زمستان بود ـ شيشه هاي مرباي عمه خانم كه توي زيرزمين رديف شده بود و ـ وقتي تابستان بود ـ ميوه هاي باغ پدرشان كه توي سبدها برق مي زد ، انتظار بچه ها را مي كشيد . آن چناني نبودند ، اما خاص بودند . من هميشه توي خانه خودمان تعريف آنها را مي كردم . هرچه رفت و آمدمان بيشتر مي شد ، بيشتر از اين خانواده خوشم مي آمد . كتاب و دفترهاي درسي مهدي و حميد كه يكي دو سال بزرگتر از من بودند ، كم كم ارث مي رسيد به من . همه مان رياضي مي خوانديم . علي ـ برادر بزرگ آنها ـ بعداً مهندسي شيمي دانشگاه تهران قبول شد و رفت . اما هر وقت برمي گشت اروميه با خودش كتاب مي آورد . همه مان را جمع مي كرد ، برايمان مي خواند . پسر عجيبي بود انگار در همه چيز هم استعداد داشت . نقاشي مي كرد . ويولن مي زد . دوره سربازيش را در دانشگاه شريف كه آن موقع اسمش « آريامهر» بود به عنوان استاديار گذراند. از آن پسرهايي بود كه پدرها بهشان افتخار مي كنند و وقتي اسمشان مي آيد گردنشان را راست مي گيرند . وقتي سال پنجاه علي همراه حنيف نژاد ، سعيد محسن و چند مجاهد ديگر ، بدون محاكمه اعدام شد ، خانواده شان ضربه سختي خورد . بعد از اعدام علي ، نزديك ترين دوستانشان ارتباطشان را با آن ها قطع كردند . آن موقع ها هيچ كس با خانواده هاي سياسي رفت و آمد نمي كرد . رضا آن سال در دانشگاه« پلي تكنيك» مكانيك مي خواند . مريم در همان اروميه مي رفت دانشكده كشاورزي كه من هم بعداً‌آن جا قبول شدم . مهدي آن سال از كنكور رد شد ، اما دو سال بعد رفت دانشگاه« تبريز» . او هم مثل رضا مكانيك مي خواند و حميد را ‌وقتي خدمت سربازيش تمام شد ـ برد پيش خودش . بعد هم اصرار خواهرها شروع شد كه حميد را بفرستند خارج . حميد دانشگاه قبول نشده بود ؛ مي گفتند برود آنجا درس بخواند . بالاخره او را فرستادند آلمان . آن جا رفته بود در رشته عمران ثبت نام كرده بود ؟ اما بيشتر از آن كه آلمان باشد مي رفت سوريه و فلسطين . پاريس هم رفته بود ؛ چندين بار ، براي ديدن امام . به امام مي گفت «‌آقا» و اين كلمه از دهان هيچ كس به اندازه او شنيدني نبود . دانشجوها به او مي گفتند «آقازاده» مي گفتند «‌حميدباكري از آلمان آمده ؛ سرتا ته حرفش آقا است.»‌
« حميد باكري از آلمان آمده »‌اين را امروز توي دانشگاه شنيده بود . پس چه طور تا به حال او رانديده است ؟ چطور مريم چيزي نگفته ؟ برف ها را كه از تميزي زير پايش قرچ قرچ مي كرد ، بانوك كفشش به هم ريخت . كيفش را از شانه اش برداشت و مثل كوله پشتي انداخت پشتش . بعد ، همان طور كه سرش به آسمان بود ـ‌خوشش آمد برف ها بخورد توي صورتش ـ پيچيد توي كوچه خودشان . فكر كرد نكند كسي او را ببنيد ؛ و سرش را راست گرفت . آن وقت حميد را ديد ؛ سرش را فرو برده بود توي يقه كاپشنش و دست هايش را كه دراز بودند ،‌توي جيبهايش قايم كرده بود . حتماً‌سردش بود ، اما تند راه نمي رفت . فاطمه ذوق زده خنديد و براي او دست تكان داد . فراموش كرده بود حميد چقدر خجالتي است . داد زد « حميد آقا ؛ سلام ! »
خيلي خوشحال بودم كه صحيح و سالم بود .زنده بود . من برادر نداشتم به او احساس نزديكي مي كردم . ساده بودم . فكر مي كردم همه مردها مي توانند برادر آدم باشند . البته حميد با همه مردها فرق داشت . من دوستش داشتم برايش نگران مي شدم . از اين كه صدمه ببيند مي ترسيدم . رفت و آمدهامان خيلي نزديك بود . از آلمان كه مي آمد ،‌هميشه برايم كتاب مي آورد ؛ يا اعلاميه امام . از وقتي هم رفتم دانشگاه و شدم دانشجوي مذهبي و انقلابي ، كه اين نزديكي بيشتر شد . حالا ديگر همفكر بوديم . قبل از آن ، من در عالم ديگري بودم . فكر و ذكرم اين بود كه مهندس شوم ؛ جيپ داشت باشم و بروم اين ور آن ور. مادرم مي گفت « آش پزي ياد بگير. »
گوش نمي كردم . مي گفتم :« من كلفت و نوكر مي گيرم . آش پزي ياد بگيرم چه كار ؟ » تأثيرات سينما بود شايد . حتي يك بار اصرار كردم به بابا كه بگذار بروم خانه جوانان ؛ براي آمادگي كنكور . بابا رفت آنجا را ديد . گفت «‌نه ! حق نداري ! تو آنجا نمي روي ، آن جا جاي شماها نيست . »
بعد سال اول دانشگاه كه شروع كردم كتابهاي شريعتي را خواندن ، همه چيز عوض شد . ديگر به دين طور ديگري فكر مي كردم . حال يك تشنه را داشتم . ولع عجيبي پيدا كرده بودم براي خواندن و فهميدن . دوست داشتم همه چيزم براساس اسلام باشد ؛ نفس كشيدنم ، زندگي كردنم.
سال دوم ديگر سفت و سخت مذهبي شدم ؛ روسري بستم و شدم محجبه ؛ مانتو تا سر زانو ، روسري هاي بزرگ كه گره مي زديم زير گلومان و شلوار لي .
با همه اين ها ، حميد باكري در دنيا آخرين كسي بود كه فكر مي كردم با او ازدواج كنم . يك روز تلفن كرد خانه مان ؛ گفت با من كار دارد . خيلي وقت ها تلفني با هم صحبت مي كرديم ، اما آن روز تعجب كردم . آن موقع حميد پاسدار شده بود . اوايل انقلاب بود . فكر كردم لابد اسم مرا در گروهي ديده ، سئوالي سياسي دارد از من . بعد حدس زدم بخواهد به واسطه من از يكي از بچه هاي دانشگاه خواستگاري كند رفتم . خانه خواهرش بود . آمد ؛ خيلي مرتب و مؤدب نشست روبروي من گفت « مي خواهم از شما درخواست ازدواج كنم. »
من نتوانستم جلوي خودم را بگيرم و زدم زير خنده ، حميد باكري آرام ، ساده ، بي زبان ؛ آن وقت من ؟‌حاضر جواب ، شلوغ ، پر رو . از اين كه جرأت كرده بود اين را بگويد خوشم مي آمد . بعد ديدم او خيلي جدي است . گفتم « حميد آقا! اجازه بدهيد بروم بيرون، برمي گردم. » و زدم بيرون .
خوابگاه بچه ها همان روبرو بود . رفتم آنجا . هر كس ماجرا را مي فهميد تعجب مي كرد . ظاهراً ما اصلاً با هم جور در نمي آمديم . اما همه دوستش داشتند . دخترها مي پرسيدند « فاطمه ! مي خواهي چي بگويي ؟ »
گفتم « معلوم است . نه ! حميد مثل برادر من است. » اما وقتي مي پرسيدند « مطمئني ؟ » نمي دانستم مطمئن نبودم . مادرم كه ماجرا را فهميد ، گفت « واي فاطمه ! حميد خيلي پسر خوبيه. »
يك هفته اي گذشت . با خودم فكر كردم ما در بعضي مسائل سياسي با هم اختلاف نظر داريم . به او مي گويم من با بعضي نظرات سياسي تو مخالفم و تمام . رفتم و همين را گفتم . چشمتان روز بد نبيند ؛ آن قدر حرف زد ، حرف زد . هوا هم سرد بود و ما هم بيرون بوديم ـ توي محوطه دانشگاه ـ نصفش را گوش كردم ، نصفش را اصلاً نفهميدم چي گفت . خودش خيلي جدي بود . يادداشت هايي با خودش آورده بود كه كمي از آن انتظاراتي بود كه از من داشت ،‌يا لابد از هر دختر ديگري كه مي خواست با او ازدواج كند . بقيه هم در مورد خودش بود نشسته بود ـ قبل از آن كه برود آلمان ـ تمام قوت و ضعف هاي شخصيتش را آورده بود روي كاغذ . به قول خودش مي خواسته وقتي پايش رسيد آلمان يادش نرود كيست و براي چي آمده . به من گفت « ببين فاطمه ! مهم اين است كه جفتمان اسلام را قبول كنيم و با آن زندگي كنيم . بقيه مسائل سياسي نظرند ؛ نظرها هم براساس واقعياتند نه حقيقتها ، واقعيت هم كه هر روز عوض مي شود . پس اگر حقيقت را قبول كنيم ، با واقعيت ها مي شود يك جوري كنار آمد . »
بعد از اين شروع كردم فكر كردن . آن وقت ها متشرع تر بودم . با خودم گفتم «‌بايد براي رد كردن حميد باكري يك اشكال شرعي پيدا كنم كه اگر آن دنيا از من پرسيدند حميد را چرا رد كردي ، جواب داشته باشم . »‌اما آن اشكال شرعي را پيدا نكردم . فكر كردم او نبايد درخواست مي كرد ؛ حالا كه كرده من بايد جواب جدي برايش داشته باشم .
حميد هميشه ادايم را در مي آورد ؛ مي گفت جوابت مثل خانم بزرگ ها بود « ببينيد ! من مي خواهم با كسي ازدواج كنم كه زندگي با او مرا يك قدم به تكامل نزديك تر كند . » واقعاً هم نيتم اين بود ؛ نيت هر دو مان بود كه به سوي انسان كامل شدن برويم . باورمان شده بود كه مي شود اين كار را كرد . دكتر شريعتي آمده بود علي و فاطمه را از آن بالا آورده بود و قابل دسترسشان كرده بود . باورمان شده بود كه ما هم مي توانيم ؛ خانه ما هم مي تواند خانه علي و فاطمه باشد .
يادم هست من توي اتاقم يك عكس از « چه گوارا» زده بودم ، يك عكس از شريعتي . مي خواستم روزي يك بار يادش بيفتم ؛ يك فاتحه برايش بخوانم . احساس مي كردم او مرا به اين جا كشاند ؛ برايم سئوال ايجاد كرد ؛ شايد هم حقيقت ها را به من نداد ، اما گفت كه اشتباه مي كني .
حميد ضربي به انگشت سبابه اش كه روي عكس بود داد ؛ انگار مي خواست كلاه چه گوارا را از سرش بيندازد گفت «‌خب ، شريعتي قبول ! چه گوارا را چرا زده اي ؟ »
فاطمه نگاهي به عكس كرد ، نگاهي به او . داشت چيزهايي را كه مي خواست بگويد مزمزه مي كرد . مطمئن نبود بتواند حميد را قانع كند. گفت: « خب به نظرم چه گوارا يك انسان كامل بود . يقين دارم امثال او اگر اسلام را مي شناختند مي آمدند طرفش . »‌
حميد با سيم تلفن كه تاب برداشته بود بازي مي كرد و فاطمه حس كرد خنده اش را با بدجنسي پشت لبهايش نگه داشته . وقتي ديد او ساكت شده، گفت: «‌فاطمه ! اين ها را بياور پايين . اگر قرار باشد تو عكس اين ها را بزني ، من هم عكس بقيه اي را كه برايشان احترام قائلم مي آورم مي زنم ، آن وقت اينجا مي شود نمايشگاه . پس تو بياور پايين تا من هم بقيه را نياورم . »‌
فاطمه چيزي نگفت ، اما اخم كرد . اين بار حميد خنده اش را نخورد . گفت: « آخر همه كه از من و تو نمي پرسند چرا اين كار را كرده اي كه آن وقت تو همه اين چيزها را كه الان براي من گفتي بگويي . آن ها همين را كه ديدند مي گويند بله ، فلاني هم ! آن قضاوتي را مي كنند كه خودشان دلشان مي خواهد چه كاري است كه مردم را به تهمت و افترا بيندازيم ؟ »‌
به حرفهايش اعتماد كردم ؛ اعتماد كردم كه يك راهي را مي توانم با او شروع كنم و تا آخر بروم . البته اين ماجرا مال بعد از ازدواجمان است ، اما وقتي به حميد جواب مثبت دادم ، يقين داشتم كه يقين دارد به اسلام . احساس مي كردم يك راهي است ، مي خواهم بروم ؛ احتياج به يك همراه دارم ؛ يك همراه خوب .
همراهي اي كه دو نفر يكديگر را كامل كنند . دوستانم گاهي شوخي مي كردند ؛ مي گفتند «‌فاطمه ! به كي شوهر مي كني ؟ »‌مي گفتم « به كسي كه برايم معلم خوبي باشد . كسي كه از او چيز ياد بگيرم . »‌و حميد اين طور بود .
خواهرهايم ، مادرم ، خواهر و برادرهاي حميد ـ پدرش اوايل آن سال فوت كرده بود ـ همه از اين كه چنين وصلتي بشود خوشحال بودند ، فقط پدرم مخالف بود . اصلاً‌از نوع انتخاب من خوشش نيامد ؛ از راه من كه انقلابي شده بودم ، از پاسدار بودن حميد ، از انقلابي بودنش … شايد هم مِن باب علاقه پدري و دختري نگران آينده من بود . سال پنجاه وهشت بود كه ما داشتيم ازدواج مي كرديم و همه چيز خيلي آشفته و نامعلوم بود . يادم هست كمي بعد از ازدواجمان درگيريهاي بانه پيش آمد كه شصت نفر پاسدار را آتش زدند و حميد هم رفته بود . در نهايت ؛ تنها چيزي كه باعث شد پدرم كوتاه بيايد اين بود كه مي گفت باكري ها خانواده خوبي هستند ، صرف همين . مي گفت :«‌حميد ، خانواده دار است . »‌ولي پايش را كرد توي يك كفش كه بايد مهر درست و حسابي بگذاريد . خب ؛ آن وقت ها هم مهر بچه انقلابي ها يك قرون دوزار بود . پدرم ، مهر مرا گذاشته بود صد هزار تومان ! يادم هست وقتي بابا اين را گفت ‍ـ رضا برادر بزرگتر حميد ـ خنديد ؛ گفت: «‌آقاي اميراني ! فقط صد هزار تومان ؟ ما خودمان را دست كم براي نيم ميليون آماده كرده بوديم ! » بابا خيلي جدي گفت :« نه !‌همان صد هزار تومان خوب است » و مهرم شد همان . فرداي آن روز حميد آمد ، با هم رفتيم سر خاك . سرخاك پدرش و چند تا از بچه هاي خودمان كه درانقلاب شهيد شده بودند . مادرم موقع رفتن به من سپرد كه برويد با هم حلقه بخريد . من توي راه اين دست آن دست كردم ؛ بگويم ؟ نگويم ؟ رويم نمي شد . بالاخره گفتم :«‌داشتيم مي آمديم مادرم گفت حلقه هم بخريد .» حميد گفت: «‌خودت چي مي گويي ؟ »‌گفتم :« من كه معتقد نيستم . » حميد خيلي خونسرد گفت: «‌خب اگر معتقد نيستي ، پس چرا بخريم ، » من كه از سر تعارف و ژست آن حرف را زده بودم گفتم: « آخر اين يادگاري است يك چيزي است از طرف مرد كه پيش زن مي ماند . »‌او يك جوري نگاهم كرد انگار نمي فهمد من چي مي گويم . گفت: « مگر هديه مرد به زن فقط مي تواند يك حلقه باشد ؟ اين كه يك چيز مادي است. » وقتي اين را گفت ، ديگر رويم نشد بگويم « تازه من دوست دارم آينه هم بخرم » موقع برگشتن خودم يك آينه از اين ها كه توي كيف جا مي شود ‍ـ از همان محله خودمان عسكرخان خريدم ؛ آمدم خانه . مادرم گفت: «‌فاطمه خريدي ؟ » گفتم :«‌نه حميد خوشش نمي آيد ، من هم نخريدم . » گفت: «‌آيينه چي ؟ » آيينه كوچك را درآوردم گفتم: « اين هم آيينه ! »‌مادرم چيزي نگفت . بعدها خواهرهاي خودش رفته بودند بازار ، براي من خريد كرده بودند . حميد ـ با آن كه ته تغاري بود ـ اولين برادرشان بود كه ازدواج مي كرد ؛ ذوق داشتند .
براي خانه مان خودمان دو تا رفتيم خريد . همه چيز را سبز خريديم ؛ دو تا موكت ، يك كمد ، يك ضبط ، يك گاز كوچك دو شعله ، پرده و … كتابهايي كه هر كداممان داشتيم من با كارتون كتابم يك چمدان لباس هم آوردم . حميد لباس ها را كه ديد گفت: « همه اين ها مال تو است ؟ » گفتم: « آره ! زياد است ؟ » گفت: «‌نمي دانم . به نظر من هر آدمي دو دست لباس داشته باشد بس است . يك دست را بپوشد يك دست را بشويد . »
همان روزهاي اول ازدواجمان مدارك و پرونده تحصيلش در آلمان را دور ريخت . گفت ديگر آن جا كاري ندارم . به من مي گفت: «‌اگر راضي باشي با هم مي رويم قم . آن جا يك دوره مسائل شرعي مان را ياد مي گيريم . خودمان مي رويم دنبالش ؛ نه اين كه از توي كتابها بخوانيم . »‌اما هنوز دو سه ما نگذشته ، از هم جدا افتاديم . در بانه درگيري پيش آمد و حميد رفت آنجا .
قبلش براي ديدن دايي ها و خاله اش آمده بوديم تهران و آن جا قضيه را به من گفت . اول خواست كمي از راه را پياده برويم . توي خيابان آذربايجان بوديم . بعد آرام آرام گفت كه ميخواهد برود بانه و من بايد تنها برگردم اروميه .
خب ؛ ما آن وقت هنوز خيلي «‌خانم »‌و « آقا » بوديم . من جلوي او نمي خواستم اشكم دربيايد . بعد با اين كه صدايم به زور در مي آمد برايش سخنراني كردم كه « آره حميد ! براي من هميشه فهم اين آيه لَقَد خَلَقنَا الاِنسانَ في كَبَد يك چيز دور بود . نمي فهميدم اما امروز مي فهمم اين يعني چه ؛ رنج چيست ؛ آدم اگر در رنج نباشد ، هيچ وقت آدم نمي شود » او رفت . من برگشتم اروميه تنها .
سر كوچه شان كه رسيد ، ايستاد ، پايش نمي كشيد برود خانه . بچه ها داشتند فوتبال بازي مي كردند و توپ پلاستيكي شان كه تا نيمه از جلد رنگ و رورفته اش زده بود بيرون ، سكندري خوران از كنار او رد شد . خواست با نوك پا نگهش دارد يا با ضربه اي پرتابش كند طرف بچه ها ، اما حوصله نداشت . فكر كرد اين كوچه امروز چقدر سوت و كور است و نگاهش روي در خانه باكري ها ‌كه نيمه باز بود ، ماند . راهش را كج كرد سمت خانه خودشان . دو تا زن توي كوچه نشسته بودند ؛ وقتي رد مي شد شنيد كه يكي شان به ديگري گفت « بو گيز هر گون بو كوچه د بير اوجابوي اوغلانينان قرار گويور . معلوم ديير بو گون ني يه ته گدير . [ اين دختر هر روز در اين كوچه با يك پسر قد بلند قرار ميگذارد . معلوم نيست امروز چرا دارد تنها مي رود.] »
از فردايش دوست هايم دور و برم را گرفتند . مي خواستند تنها نمانم ؛ توي خودم نباشم . اما دل تنگي كه به اين حرفها نبود . جلوي آنها گريه نمي كردم ، اما شب ها بالشم خيس مي شد . يك ماه طول كشيد . بچه ها مي گفتند: « تو در عرض آن يك ماه اصلاً اخبار را نشنيدي . ما مدام پيش تو بوديم كه مبادا اخبار بانه به گوشت برسد . »‌من مرتب زنگ مي زدم به آقا مهدي ، چون حميد گفته بود هر وقت نگران شدي زنگ بزن به مهدي . او از وضعيت من خبر دارد . مي پرسيدم: « آقا مهدي ! چه خبر از حميد ؟ » مي گفت: « هيچي خوب است . خيالتان راحت باشد . » يك شب با يكي از دوست هايم برمي گشتيم خانه . داشتيم مي خوابيديم كه در زدند . يكي از خواهرهاي حميد رفت ، در را باز كرد . آقا مهدي هم آمد دم پنجره ـ آن وقت مهدي هنوز مجرد بود ، يك سال بعد از ما با صفيه خانم ازدواج كرد ـ‍من يك دفعه داد زدم ‌« حميد ! حميد آمد. ». الان هم كه حرفش را مي زنم ، خوشحال مي شوم . دويدم سمت در . يك لحظه فراموش كردم آقا مهدي هم آنجاست . هرچند او ، خودش ، پيش از اين رفته بود . حميد گفت: «‌نمي داني چقدر دلم تنگ شده بود . از يك اندازه اي كه مي گذرد تحملش سخت مي شود . »‌
براي من هم سخت بود . بعد از ازدواج با حميد از همه جدا شده بودم . دوست هايم مي گفتند: « فاطمه بي وفا بود ». من توي دانشگاه با خيلي ها دوست بودم . مخصوصاً‌نه نفر بوديم كه خيلي صميمي بوديم . گروه نه نفره ما را توي دانشگاه همه مي شناختند . اما با حميد كه ازدواج كردم . همه كسم شد او . احساس مي كردم با ازدواج ، دوستيم با او قوي تر شده . خيلي با هم دوست بوديم . نمي دانم چطور بگويم ؟ شماها چطور اگر صبح تا شب بنشينيد دور هم حرف بزنيد خسته نمي شويد ؟ ما هم اين طور بوديم . درباره همه چيز حرف مي زديم و هيچ وقت خسته نمي شديم ، چقدر با هم شوخي مي كرديم . من خيلي سربه سرش مي گذاشتم ، توي كوچه ، توي خيابان ، خانه . شيطنت من و مظلوميت او كنار هم خوب جواب مي داد . اين طوري انگار هم را تكميل مي كرديم . توي خيابان كه مي رفتيم ، هميشه مي گفت: « فاطمه نخند ! بد است » و تا مي گفت نخند ، من بيشتر خنده ام مي گرفت .
عمه ام گاهي كه مرا مي ديد مي گفت: « فاطمه ! تو از زندگيت راضي هستي ؟ اين قدر دوري ، دربدري ، سختي .» و قبل از آن كه من حرفي بزنم ، خودش مي گفت: « راضي هستي . معلوم است ؛ سرحال شده اي . لپهايت گل انداخته . »
دلم مي خواست به عمه ام بگويم من همسفر خوبي دارم . آدم مي خواهد مسافرت برود با كي دوست دارد همسفر شود ؟ با يكي كه روراست باشد ؛ با او راحت باشي . من با حميد راحت بودم . حميد تميز بود . روح و جسمش . به قول يكي از دوستانش باصفا بود . گاهي كه مي خواست از خانه برود بيرون ، مي ايستاد جلوي آيينه ؛ با موهايش ور مي رفت ؛ من اذيتش مي كردم ؛ مي گفتم :« ول كن حميد ! اين قدر خودت را زحمت نده ! پسنديده ام رفته . »‌مي گفت :« فرقي نمي كند . آدم بايد مرتب باشد »
يك بار آن اوايل ازدواجمان ـ هنوز ناوارد بودم ـ روغن ريختم توي ظرف شويي ، آب سرد را هم ول كردم رويش . بلافاصله لوله ظرف شويي گرفت . من مدام مي گفتم «‌حميد ! ظرف شويي گرفته » و او از اين كه لوله را باز كند ، طفره مي رفت ؛ بدش مي آمد . با اين كه مي دانست ما آن جا فقط ظرف مي شوييم . بالاخره يك روز مثل شمر بالاي سرش ايستادم كه « بايد اين را درست كني » او هم شروع كرد ، اما وقتي داشت اين لوله را باز مي كرد . من ديدم واقعاً حالش دارد به هم مي خورد . گفت: « واي فاطمه ! هيچ وقت از اين كارها به من نگو ! » اما همين آدم ، در بسيج كه كار مي كرديم ، هميشه توالت شستن را قبول مي كرد ؛ يعني مي خواست كه اين كار را به او بسپرند . چون آنجا قرارمان اين بود كه كارهايي مثل نظافت ، جارو كردن و … را خودمان انجام بدهيم .
من احساس مي كردم چيزهايي كه خوانده ،‌خواندن تنها نبوده ؛ در تن و روحش نشسته ، قرآن در روحش نشسته . اين طور نبود كه فقط حرفش را بزند . خودش همه اين ها را از تبريز مي دانست ؛ از روزهايي كه پيش مهدي بوده . آقا مهدي ، با اين كه فقط يك سال از حميد بزرگتر بود ،‌يك نوع حالت پدري نسبت به او داشت . رفتار حميد هم در مقابل او همين را تداعي مي كرد . همرزمهاشان مي گفتند: « حميد جلوي آقا مهدي فقط يك جور مي نشست ؛ دوزانو .» وقتي هم آقا مهدي مي رفت باز از اول تا آخر حرف او مهدي بود . مي گفتيم :حميد آقا ! ما هم مثل تو آقا مهدي را شناخته ايم . آه مي كشيد مي گفت نه ! به خدا شما آقا مهدي را نمي شناسيد . من با داداش مهدي بزرگ شده ام . پا به پاي خودش مرا برده است . اصلاً من راه رفتن را از او ياد گرفته ام . »‌هميشه مي گفت: «‌عمر مفيد من از تبريز شروع مي شود ؛ از وقتي كه رفتم پيش مهدي . »
« اما عمر مفيد من از وقتي شروع شد كه با تو ازدواج كردم ؛ هرچند تو هميشه آن سر دنيايي و من … » مثل بچه ها لبهايش را ورچيد و ساكت ماند . يك چيزي قلمبه شده بود توي گلويش . حميد با دلواپسي نگاهش كرد . مخده مخملي اي كه پشتش بود صاف مانده بود ؛ تكيه نمي داد . يك پايش را برده بود زيرش و يكي را جمع كرده بود توي سينه اش . فاطمه فكر كرد :« با اين كه پوتين مي پوشد پاهايش هيچ وقت بو نمي دهد . » و دوباره چيزي قلمبه شد توي گلويش . حميد مخده را گذاشت پشت او . خودش تكيه داد به ديوار ، ديوارها سرد بود . دستش را دراز كرد روي مخده ، پشت فاطمه . گفت :« فاطمه ! خدا مي داند اگر مهدي كسي را داشت جاي خودش بگذارد ، در اين شرايط تو را تنها نمي گذاشتم بروم . »
من « احسان » را حامله بودم ـ سال پنجاه ونه بود ـ آقا مهدي و صفيه خانم عقد كرده بودند . حميد مي خواست برود آبادان جاي مهدي ، تا او بيايد و خانمش را ببرد . من هم وقتي صحبت آقا مهدي بود ، روي حرف ايشان چيزي نمي گفتم . حميد رفت . من هيچ وقت به حميد نمي گفتم نرو ، اما خيلي دل تنگ

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین