ورژ باغوميان
بدين ترتيب «ورژ» از پانزده سالگي تا اعزام به خدمت به كار و ورزش مشغول شد. بعد از طي دوره آموزشي به كرمان منتقل و در بخش خدمات (موتور خانه) به خدمت خود ادامه داد. در اواخر سال 1364 وي به جبهه «پيرانشهر» اعزام گشته و در بخش تداركات، مشغول به ادامه خدمت مقدس سربازي گرديد. وي، مهمات و غذا به خط مقدم حمل مينمود. روزي خبر رسيد كه حدود 27 سرباز به محاصره گروهك ضد انقلاب«كومله» در آمده¬اند. محاصره¬شدگان با بيسيم تقاضاي كمك كرده بودند. در اين بين، گروهي ديگر از نيروها براي ياري رساندن به همرزمان، آماده اعزام به منطقه گشتند. زماني كه «ورژ» شنيد كه او را با خود نخواهند برد به دنبال آن¬ها دويده، خواهش مينمايد كه وي را نيز با خود به منطقه محاصره شده ببرند! در «كربلا»ي آن روز، بنا به روايت برادر شهيد، غير از دو سرباز از هموطنان مشهدي و اصفهاني كه زخم برداشتند، بقيه جوانان رشيد اين مرز وبوم، همراه با «ورژ»، شربت شهادت نوشيده و به ملكوت اعلي پيوستند.
پيكر شهيد «ورژ باغوميان» پس از انتقال به زادگاهش و اجراي مراسم مخصوص مذهبي در كليساي حضرت «مريم» مقدس با حضور صدها تن از خويشاوندان، دوستان و همشهريانش در تاريخ 20 خرداد 1365 در قبرستان ارامنه به خاك سپرده شد.
بر سنگ قبر شهيد «ورژ باغوميان» اين كلمات نقش بسته¬اند:
براي همرزم زخميَت، سپر گشتي و
بي درنگ، به نجاتش شتافتي.
قلبت سوخته و شمع زندگيَت، خاموش شد،
و مَردُمَت را، تشنه ايمان مُحكَمَت گذاردي ...
منبع: گل مريم ، نوشته ي دکتر آرمان بوداغيانس، نشر تسنيم حيات، با همکاري نشر صرير- 1385
پيكر شهيد «ورژ باغوميان» پس از انتقال به زادگاهش و اجراي مراسم مخصوص مذهبي در كليساي حضرت «مريم» مقدس با حضور صدها تن از خويشاوندان، دوستان و همشهريانش در تاريخ 20 خرداد 1365 در قبرستان ارامنه به خاك سپرده شد.
بر سنگ قبر شهيد «ورژ باغوميان» اين كلمات نقش بسته¬اند:
براي همرزم زخميَت، سپر گشتي و
بي درنگ، به نجاتش شتافتي.
قلبت سوخته و شمع زندگيَت، خاموش شد،
و مَردُمَت را، تشنه ايمان مُحكَمَت گذاردي ...
منبع: گل مريم ، نوشته ي دکتر آرمان بوداغيانس، نشر تسنيم حيات، با همکاري نشر صرير- 1385
خاطرات
شهيد به روايت برادر ش:
شهيد «ورژ باغوميان» فرزند سوم خانواده بود. در كودكي و نوجواني بازي فوتبال را بسيار دوست ميداشت. دوستان بسيار زيادي داشت. مادرمان شعري را به «ورژ» ياد داده بود كه هرگاه در خانه آشنا يا خويشاوندي دور هم جمع ميشديم، او آن را ميسرود. او آن قدر اين شعر را سروده بود كه من هم آن را ياد گرفته و براي شما ميخوانم:
تفنگم را روي شانه هايم انداخته و
شمشير «تور كايتزاك»را به كمر بسته ام،
روز و شب از دوستانم دفاع ميكنم.
اگر دشمن به ما نزديك شده و توهين نمايد،
شمشيرم شاهد، كه قسّم ميخورم،
و سرانجام، اوست كه پشيمان خواهد شد.
من فكر ميكنم قولي را كه برادرم داده بود، در زندگي به آن عمل كرد و آن به حقيقت پيوست. او دوست داشت كه خدمت سربازي را زود تمام كرده تا به زندگي معمولي خود بازگشته و مشغول به كار گردد. 40 روز به پايان دوران خدمتش باقي مانده بود كه به شهادت رسيد. پدرم آماده شده بود كه مغازه اي را خريداري نمايد، چون فكر ميكرد كه «ورژ» بزودي به خانه باز خواهد گشت. «ورژ» ورزشكار قابلي بود. اشعار «صاياد نُوا»(5) را دوست داشت. وقتي دور هم جمع ميشديم، براي ما از او شعر ميسرود. او نسبت به والدينش بسيار با احترام رفتار ميكرد. حتي نسبت به اشخاصي كه از خودش بزرگ تر بودند. او دوست خيلي خوبي بود.
ما «ورژ» را ازدست داديم، اما او در قلبمان زندگي ميكند. ما زنده هستيم، چون جواناني مانند «ورژ» بوده¬اند{و براي دفاع از كشور، جنگيده¬اند}و{اينك} براي ادامه زندگي، ما ميتوانيم گام هاي استوارتري برداريم. همانطور كه ما، ارامنه قتل عام شده در 24 آوريل 1915 را به خاطر داريم و براي آمرزش روح آنها به درگاه خداوند دعا ميكنيم، براي جواناني چون «ورژ» نيز، دست به دعا برداشته و نخواهيم گذاشت تا خاطره آنها فراموش شود. ما بايستي از همه شهدا ياد كنيم.
روزهايي كه «ورژ» به مرخصي ميآمد، به خصوص اگر مراسم مذهبي داشتيم، به ما ملحق ميشد. او پسري خوش برخورد بود. درآن ايام براي عرض تبريك، ابتدا به بزرگتر هاي خانواده سرمي كشيد و همه را از خود راضي نگاه ميداشت. وقتي هم كه دور هم جمع ميشديم، به خواندن شعر پرداخته و همه را شاد ميكرد.
معمولاً براي همه نامه مينوشت. هرنامه¬اي را هم كه تمام ميكرد، در پايان حتماً شعر مينوشت. از اشعار مختلف نوشته و نقاشي ميكرد. او احساسات خود را با شعر و نقاشي نشان ميداد. هر چند تحصيلات عاليه نداشت، اما ميتوانست در كارش، فردي موفق باشد. خدا او را دوست داشت و او را پيش خود برد. ما هم سعي كرده ايم تا اين سوگ را تحمل كنيم، هر چند اين زخم در قلب ما وجود دارد.
شهيد «ورژ باغوميان» فرزند سوم خانواده بود. در كودكي و نوجواني بازي فوتبال را بسيار دوست ميداشت. دوستان بسيار زيادي داشت. مادرمان شعري را به «ورژ» ياد داده بود كه هرگاه در خانه آشنا يا خويشاوندي دور هم جمع ميشديم، او آن را ميسرود. او آن قدر اين شعر را سروده بود كه من هم آن را ياد گرفته و براي شما ميخوانم:
تفنگم را روي شانه هايم انداخته و
شمشير «تور كايتزاك»را به كمر بسته ام،
روز و شب از دوستانم دفاع ميكنم.
اگر دشمن به ما نزديك شده و توهين نمايد،
شمشيرم شاهد، كه قسّم ميخورم،
و سرانجام، اوست كه پشيمان خواهد شد.
من فكر ميكنم قولي را كه برادرم داده بود، در زندگي به آن عمل كرد و آن به حقيقت پيوست. او دوست داشت كه خدمت سربازي را زود تمام كرده تا به زندگي معمولي خود بازگشته و مشغول به كار گردد. 40 روز به پايان دوران خدمتش باقي مانده بود كه به شهادت رسيد. پدرم آماده شده بود كه مغازه اي را خريداري نمايد، چون فكر ميكرد كه «ورژ» بزودي به خانه باز خواهد گشت. «ورژ» ورزشكار قابلي بود. اشعار «صاياد نُوا»(5) را دوست داشت. وقتي دور هم جمع ميشديم، براي ما از او شعر ميسرود. او نسبت به والدينش بسيار با احترام رفتار ميكرد. حتي نسبت به اشخاصي كه از خودش بزرگ تر بودند. او دوست خيلي خوبي بود.
ما «ورژ» را ازدست داديم، اما او در قلبمان زندگي ميكند. ما زنده هستيم، چون جواناني مانند «ورژ» بوده¬اند{و براي دفاع از كشور، جنگيده¬اند}و{اينك} براي ادامه زندگي، ما ميتوانيم گام هاي استوارتري برداريم. همانطور كه ما، ارامنه قتل عام شده در 24 آوريل 1915 را به خاطر داريم و براي آمرزش روح آنها به درگاه خداوند دعا ميكنيم، براي جواناني چون «ورژ» نيز، دست به دعا برداشته و نخواهيم گذاشت تا خاطره آنها فراموش شود. ما بايستي از همه شهدا ياد كنيم.
روزهايي كه «ورژ» به مرخصي ميآمد، به خصوص اگر مراسم مذهبي داشتيم، به ما ملحق ميشد. او پسري خوش برخورد بود. درآن ايام براي عرض تبريك، ابتدا به بزرگتر هاي خانواده سرمي كشيد و همه را از خود راضي نگاه ميداشت. وقتي هم كه دور هم جمع ميشديم، به خواندن شعر پرداخته و همه را شاد ميكرد.
معمولاً براي همه نامه مينوشت. هرنامه¬اي را هم كه تمام ميكرد، در پايان حتماً شعر مينوشت. از اشعار مختلف نوشته و نقاشي ميكرد. او احساسات خود را با شعر و نقاشي نشان ميداد. هر چند تحصيلات عاليه نداشت، اما ميتوانست در كارش، فردي موفق باشد. خدا او را دوست داشت و او را پيش خود برد. ما هم سعي كرده ايم تا اين سوگ را تحمل كنيم، هر چند اين زخم در قلب ما وجود دارد.
لینک کپی شد
نظر شما
