عبدالرحمن اسماعيل حمدان
مرد اسرار آميزي که جزئي از ارتش سري قسام بود.
با وجودي که دستگاه هاي اطلاعاتي صهيونيست ها، از نجات فرمانده مجاهد محمد ضيف از جنايت بزدلانه آنان، شگفت زده شده بودند، اما نام مجاهدان سري گردان هاي قسام که در اين عمليات به شهادت رسيدند، آنان را بيشتر مات و مبهوت کرد .
اين حادثه با وجودي که جنايتي بسيار وحشيانه بود، اما ميزان آگاهي دشمن صهيونيستي و مزدورانش را از ارتش سري قسام آشکار ساخت . جنبش حماس توانسته است، ارتشي اسلامي در فلسطين ايجاد کند که تيم هايش هميشه آماده اجراي فرامين فرماندهان نظامي خود و فعاليت براي قدس باشند .
شهيد قسامي عبدالرحمن اسماعيل حمدان (40 ساله ) مجالي براي تسلط هواي نفس در خود برجاي باقي نگذاشت و با پيوستن به گردان هاي قسام، خواستار رسيدن به آخرت و اميدوار به رحمت پروردگار خويش بود .
اين شهيد گرامي در يکي از خانواده هايي که بر اثر اجبار تروريست هاي انجمن هاي يهودي (آراگون و هاگان) صهيونيستي مجبور به ترک منطقه خود شده بود، به دنيا آمد . وي دوران طفوليت و جواني خود را در اردوگاه هاي خان يونس و غزه سپري کرد. او شاهد حوادث تلخي بود، اشغالگران عربده مي کشيدند، قتل و کشتار به راه مي انداختند و ويران مي ساختند، امت نيز به غير خدا پناه برده و خداوند نيز آنان را خوار کرده بود .
وي با اين مسايل از دوران کودکي ِآشنا بود و به همين سبب با فکر و فهمي جدا از هم سن و سالان خود رشد يافت . محيطي که اين شهيد در آن زندگي مي کرد نيز در تربيت او بي تأثير نبود . او از کودکي با مسجد انس گرفته و در ميان جوانان آن پرورش يافته بود . مسجد بلال در اردوگاه خان يونس يکي از محيط هاي تربيتي است که اين شهيد به هنگام رفت و آمد به آن فهميد که معنا و مفهوم انتساب به اسلام چيست ؟ و بيعت با خدا چه معنايي دارد ؟
کار و فعاليت و دعوت همچنان به پيش مي رفت تا آن که با مجاهد محمد المصري مشهور به ضيف يکي از برجسته ترين جوانان مسجد، آشنا شد و بدين ترتيب رابطه ويژه اي با او برقرار ساخت .
با وجود اين رابطه تنگاتنگ ميان اين دو هيچ دليلي در رفتار اين مجاهد يافت نمي شد که نشان دهد وي يکي از مبارزان و يا حتي حاميان مجاهدان باشد .
اما قهرمان ما که هيچ وقت دستگير نشد، نشان داد که مي تواند از نمونه هاي بسيار خوب و مناسب براي فعاليت هاي جهادي باشد و هرجا که نياز به جان فشاني و ايثار بود، اين قهرمان با جان و مالش براي پيشبرد اهداف دعوت و کمک به برادرانش آماده بود . شايد روزگار پس از آن که موانع امنيتي از بين رفت، جوانبي از زندگي سراسر جهاد و مبارزه اين بزرگ مرد را براي ما بازگويد .
ظهر 26 سپتامبر (6 مهر) با شهادت قرار ملاقات داشت . او با مجاهد محمد ضيف و مجاهد عيسي برکه براي انجام وظيفه عازم مکاني بودند، اما چشم خيانت پيشه اي که شيطان عمل زشتش را در نظرش زيبا جلوه کرده بود، آنان را تعقيب کرد . اما اين چشم اکنون از تير رس مجاهدان قسام دور نيست . تنها در چند لحظه بالگردهاي ساخت آمريکا، موشک ها و آتش خود را بر روي آنان فرو ريختند . اما اراده خداوند متعال بر اين بود که دشمن از دست يابي به آروزي خود ناکام بماند و فرمانده مجاهد محمد ضيف به صورت شگفت انگيزي از اين عمليات نجات يابد . اما دو قهرمان يعني حمدان و برکه به آسمان پرواز کردند و پيکرهاي شان تکه تکه شد، شناسايي آنها ساعت ها به طول انجاميد .
چند ساعت پس از حادثه و درحالي که خبرنگاران با دست يافتن به بقاياي اوراق شناسايي در خودروي اين قهرمانان، نام آنان را تکرار مي کردند، نزديکان و آشنايان شهيد غافلگير شده بودند . چه کسي تصور مي کرد اين مرد يکي از مجاهدان و از محافظان ضيف باشد و به اين شکل شهيد شود ؟!!
با قطعي شدن خبر اينان با حيرت و وحشت اندک اندک درنزديکي خانه شهيد در اردوگاه خان يونس تجمع کردند. يکي از آنان گفت : با وجودي که همه از علاقه وي به جهاد و التزام ديني او آگاهي داشتند، حتي يک لحظه هم فکر نکرده بود که اين شهيد از اعضاي قسام باشد . ديگري پاسخ داد : مردان قسام اين گونه فعاليت مي کنند و ضيف اين گونه موفق به انتخاب مردان خود شده است . او با مردان گمنامي همکاري مي کرد تا موفقيت کار تضمين شود و دشمن کور گردد و در زمان مستي و غرور گرفتار چنگال مرگ شود .
يکي از برادران شهيد با شکر به درگاه الهي به سبب اين افتخار گفت : عبدالرحمن هفتمين فرزند خانواده در ميان شش برادر و دو خواهر بود . پانزده سال پيش ازدواج کرده بود اما از آن جا که خداوند متعال به او فرزندي عطا نکرد، مأيوس و نا اميد نشد بلکه شکر خداوند را به جاي آورد و سرپرستي يک کودک به نام ايمن را بر عهده گرفت و با او به شدت با مهرباني و عطوفت رفتار مي کرد .
پدر و مادر اين شهيد از فقدان فرزند خود متأثر بودند . مادرش درحالي که اشک بر چمشانش جاري بود، گفت : او به شهادت رسيد و رفت و ما نتوانستيم با او وداع کنيم چرا که جنايتکاران او را تکه تکه کرده بودند .
پيکر شهيد به بهشت برين پرواز کرد و مراسم وي با حضور گروهي از مجاهدان قسام برگزار گرديد . آنان با تجديد پيمان سوگند ياد کردند که راهش را ادامه خواهند داد . آنان اين شعار را تکرار مي کردند :
"اگر من شهيد شدم اي برادر، تو سلاحم را بردار ."
