احمد صفار مقدم
در خانه ي آنها هر کدام از فرزندام به غير از درس خواندن مسئوليتي نيز در اداره ي زندگي به عهده داشت و از همان ابتدا مثل يک مدير تربيت مي شدند .
در يکي از انتقالاتي که براي پدرش اتفاق افتاد و آنها مجبور به کوچ به يکي از شهرهاي محروم شدند ،احمد براي ادامه تحصيل از خانواده جدا شد و در ديار غربت ادامه ي تحصيل داد .
او جدا از خانواده در شهرستان «نقده» به ادامه تحصيل پرداخت و با توجه به تعاليمي که« احمد »در داخل خانواده از پدر و مادر خود فرا گرفته بود ،ادامه زندگي آن هم به تنهايي براي او داراي ضابطه هاي خاصي بود و هر چند احمد از فراق پدر و مادر در عذاب بود ،ولي از عهده ي اداره ي زندگي در غربت به خوبي بر آمد و بدون آنکه حادثه اي باز دارنده در زندگي او بوجو بيايد ،توانست مدرک ديپلم خود را بگيرد .
او در اين مسافرت هاي اجباري ،تجربيات فراواني آموخت که همه آنها را در زندگي مد نظر قرار داد .او فردي معتقد و با ايمان بود و به ائمه اطهار(ع)عشق مي ورزيد و هر گاه دچار دلتنگي يا گرفتاري مي شد به آن بزرگواران تمسک مي جست .او خميشه با پشتکار و جديت کارهاي خود را دنبال مي کرد و به هر هدفي که تصميم مي گفت مي رسيد .
«احمد» با توجه به علاقه اي که از طرف پدرش به او منتقل شده بود ارادتي به ارتش پيدا کرده بود و اعتقاد داشت که انسان در ارتش ؛هم مي تواند براي کشور مفيد باشد و هم با پول حلالي که از اين راه سخت به دست مي آورد امرار معاش کند .به همين خاطر پس از مشورت با بزرگان فاميل در سال 1352 به استخدام ارتش در آمد .
او ابتدا براي دوره ي مقدماتي به« شيراز» اعزام شد و پس از قبولي در رشته خلباني بالگرد ،وارد هوانيروز شد .
احمد داراي هوشي سر شار و استعدادي خارق العاده در فرا گيري بود و خيلي زود متون درسي خود را با معدل با لا پشت سر گذاشت وبه عنوان يکي از خلبانان ورزيده انتخاب گرديد .
احمد از دوره نوجواني علاقه اي به دختر عمويش پيدا کرده بود و اين عشق و علاقه ي پاک الهي ،او را آنچنان به خانم «عذرا فاضلي عسگران» علاقمند کرده بود که وقتي براي او از تشکيل خانواده صحبت کردند ،همه مي دانستند که شريک زندگي او کسي جز او نيست و با لا خره در سال 1356 اين پيوند انجام گرفت و اين عاشقان ديرينه به هم پيوستند و زندگي صميمانه اي آغاز کردند .
معمولا در تاريخ وقتي صحبت تر عشاق معروف چون ليلي و مجنون ،وامق وعذرا ،زهره و منوچهر، پيش مي آيد ،اشاره به اين مطلب شده است که چون آنها به هم نرسيده اند در داغ فراغ هم چه کارها کرده و چه زجر ها کشيده اند ولي هر گز قلمي نتوانسته خوشبختي زوجي را که به هم رسيده اند به تصوير بکشد ،و به راستي اين خوشبختي را کسي جز آن روج خوشبخت نخواهند توانست مني کند .چرا که قلم هميشه از نوشتن نادانسته ها عاجز است .
پيوند زناشويي« احمد» ،انگيزه هاي او را براي زندگي مشترک بيشتر کرد و او توانست با شوق و ذوق بيش از حد در سال 1356 دوره ي استاد خلباني را طي نمايد .
احمد به پاس اين خوشبختي و کامروايي ،بيش از پيش به انجام فرائض ديني مي پرداخت .او هر روز قبل از خروج از خانه آياتي از قرآن مجيد و به دنبال آد دعاهايي که دل انسان را جلا مي دهد ،مي خواند و با ياد و نام خدا از منزل خارج مي شد .به برکت همين دعا ها بود که در اواخر سال 1357 از يک حادثه ي مرگبار جان سالم به در برد .آن روز هر کس آن سا نحه ي هواي را مي ديد ،چنين اظهار مي داشت که همه ي سرنشينان اين بالگرد نابود شده اند ،ولي آن معجزه به برکت دعا هايي بود که احمد هر روز مي خواند و از آن سانحه هر سه سر نشين بالگرد جان سالم به در بردند.
«احمد» که در زندگي خوشبخت بود ،سعي داشت در خوشبختي ديگران نيز شريک گردد ،لذا مي خواست تا آنجا که برايش مقدور است به کمک ديگران بشتابد .گاهي« احمد »بخشي از ضروريات زندگي خود را به ديگران مي داد و وقتي مورد اعتراض دوستان قرار مي گرفت ،مي گفت : لن تنالو البر حتي تنفقو امما تحبون
همسرش که همدل و هم مرام احمد بود ،با ديدن اين همه جوانمردي احساس غرور مي کرد .
در سال 1358 خداوند فرزندي پسر به آنها عنايت کرد .احمد با شوق زياد به نگهداري و تعليم اين مانت خداوند پرداخت ،به طوري که امير يک ساله هم زمان با فراگيري کلمات ،آيات کوچکي از قرآن را نيز فرا گرفت .
استکبار به سر کردگي آمريکا با تحميل جنگ از سوي دستان کين آلود صدام ،آرامش جامعه را به هم زد و در اين جا گفتار آن شير زن اهل ذوق تحقق مي يابد که مي خواند :
چون وقت جنگ در آيد خودم شمشير به کمر شوهرم بسته و او را راهي جبهه ها مي کنم .احمد که خود داراي هزاران انگيزه براي مقابله با دشمن بود با تعييد و همراهي همسرش و با انگيزه هاي بيشتري راهي جبهه هاي جنگ مي شود و هر از چند گاهي که عازم ماموريت مي شود يک جدايي موقت بين اين خانواده خوشبخت ايجاد مي شود .
اين جدايي ها با هم عشق و علاقه احمد به خانواده را بيشتر مي کند و او بيش از پيش ،ايام فراغت خورا در گکنار خانواده به سر برده و خوشبختي را در زندگاني خود تفسير مي کند .
در سال 1362 خداوند فرزند ديگري به آنها عنايت فرمود که او را «محبوبه » ناميدند .اين اتفاق مبرک باز هم به شادي زندگاني« احمد» و خانواده اش افزوده مي شود .مدتي بعداو راهي يک ماموريت بي باز گشت مي شود.
اودر تاريخ 14/ 7/ 1362 را هي منطقه عملياتي جنوب مي شود و از آنجا به «مريوان» مي رودو پس از ساعتها پرواز در مناطق عملياتي و گرفتار شدن به توفان ،ارتباط او با مراکز قطع و ديگر خبري از او نمي شود .
يگان هوانيروز و يگانهاي در گير در منطقه از او اطلاعي به دست نمي آورند و وضعيت او و همراهانش در هاله اي از ابهام مي ماند .
همسر او به همراه فرزندانش چشم به راه اين عزيز مي دوزند و براي ديدن دوباره ي او ،ساعت ها و روز ها و هفته ها و ماه ها و سال ها را پشت سر مي گذارند .
در تاريخ 15/ 3/ 1370 پيکر مطهر اين قهرمان ملي با تلاش رزمندگان جستجوي مفقودين کشف مي شود وبه «مشهدمقدس»منتقل مي گردد.همسرش اين مطالب را به هيچ وجه باور نمي کند و به آنها مي گويد با لا خره« احمد» باز خواهد گشت و در نهايت استخوان هاي به جا ما نده را در گلزار شهدا ي« مشهد» دفن مي کنند .
خاطرات:
همسر شهيد:
همسر من گوهري بود دست نيافتني .گوهري بود از محبت وايثار و فداکاري براي دين و وطن و خانواده اش .همه از او به نيکي ياد مي کنند ،زيرا او به همه احترام مي گذاشت .او هميشه حرف حق رلا قبول مي کرد ،حتي اگر به ضررش هم تمام مي شد .ازنظر مذهبي فردي معتقد و مومن بود و هر گز در انجام واجبات او خللي پيش نمي آمد .
کارهاي او براي خدا بود و سعي مي کرد از همه پوشيده بماند .اگر من گاهي از اعمال خير او خبر دارمي شدم به علت اشتراک زندگسيمان بود .
زندگي من با او سراسر خاطره است .تمام لحظاتي که با او بوديم شيرين است .من تا به امروز هز گز يک لحظه از فکر او بيرون نبودم و نخواهم بود .احمد عزيز ترين کس زندگي من بود .اي کاش توانايي آن را داشتم که عشق و علاقه ي خود را به احمد به قلم بياورم ،ولي نه مي توان نوشت و نه واژه ها وسعت پذيرفتن حسن و خوبي هاي بيکران او را دارند .
در يک جمله بدون اغراق بگويم که او روح من بود و من امروز بدون روحم زندگي مي کنم .
در رفتن جان از بدن گويند هر نوعي سخن
من خود به چشم خويشتن ديدم که جانم مي رود
حميد صديق شجاع :
احمد مردي پاک و با خدا بود .او در دوران طاغوت نيز مثل يک مسلمان واقعي معتقد ،نماز و روزه اش را به جا مي آورد .او در زندگي خوشبخت بود و چهره ي بشاش و شادمان او اين مسئله را نمايان مي ساخت و هميشه به خوبي ها فکر مي کرد و در راه خوبي ها و نيکي ها قدم بر مي داشت .
با شروع غائله ي کردستان او نيز مثل بقيه پرسنل هوانيروز مرتب در ماموريتها شرکت مي کرد و براي رهايي کشور از اين غائله کوشش فراوان مي نمود .
با شروع جنگ تحميلي او از گروه کرمان در ماموريت هاي مختلفي شرکت مي کرد .در سال 1362 به او ماموريت ويژه اي مي دهند که از جنوب به غرب عزيمت نمايد .او براي انجام اين ماموريت ساعت ها پرواز مي کند و در نهايت در منطقه ي مريوان هلي کوپترش هدف دشمن قرار مي گيرد و به خيل قبادي و علي اکبر صحرا نورد و مرتضي خادمي به درجه ي رفيع شهادت نايل مي شوند .
جنازه ي او در تاريخ 15/ 3/ 1370 به دست نيرو هاي خودي مي افتد و طي مراسم با شکوهي دفن مي شود .همسرش که عاشقانه به شهيد صفار مقدم علاقمند بود ه و هست ،اين مسئله را قبول نمي کند .آنها يک روح بودند در دو جسم .او هر پنجشنبه کفش هاي شهيد را جفت مي کند و در انتظار آمدن شهيد صفار مقدم مي نشيند .
شهيد احمد صفار مقدم يکي از عناصر فعال جبهه ها بود .در عمليات هاي مختلف نقش به سزايي داشت .اين شهيد بزرگوار هر وقت مي خواست براي عمليات سوار هلي کوپتذر بشود مي گفت :عشق است و به اين عمليات مي رفت .اين حرف او هميشه در دل پرسنل خلبان ايجاد روحيه مي کرد و آنها با انگيزه ي بيشتري پرواز مي کردند.
اين مرد بزرگ در پرواز بي نظير بود ،به طوري که در زمان صلح و يا در مناطق امن هرکس با او يک دور پرواز مي کرد به قول معروف تاييد مي شد و مي توانست از عهده ي انجام مانورها ي مختلف بر آيد .
آخرين ماموريت او سنگين بود ،يعني ايشان ماموريت داشت که از جنوب با تعدادي از پرسنل ،مقداري وسايل را جا به جا کند ،که اين جا به جايي اهميت حياتي داشت و قرار بود که در عمليات مهمي که در غرب انجام شود .بهره برداري شود .
آن روز تا 8 ساعت پرواز ،از اين بزرگوار ثبت شده بودو در نهايت احتمالا او در منطقه ي مريوان هدف پدافند دشمن قرار گرفته ،به درجه ي رفيع شهادت نايل شده است .طبق اطلاع بعضي از منابع ،آن شب تلويزيون عراق ،سقوط آن هلي کوپتر را نشان داده بود و پرسنل متخصص از شماره ي دم آن متوجه شده بودند که هلي کوپتر مزکور همان حامل شهداي ارزنده هوانيروز بوده است .
شهيد صفار مقدم عاشق خانواده و فرزندانش بود .او عاشق نگاه بچه اش بود و هر وقت دلش مي گرفت از عشق و علاقه به فرزندانش صحبت مي کرد ،با انگيزه ي ديدار مجدد ،دوران جدايي را طي مي نمود .
من با آنکه خبر تلويزيون عراق را در مورد شهيد و ساير دوستانش را شنيده بودم ،آرزو داشتم اين خبر هم مثل خيلي از خبر هاي ديگر عراق که دروغ بود، غير واقعي باشد .دلم به اين مسئله سا لها خوش بود تا اينکه يک روز تلفن عمليات به صدا در آمد و ازآن سوي تلفن مرا خواستند و گوشي را گرفتم .آن طرف سيم از من پرسيد شما سرهنگ حميد صديق شجاع هستيد .من جواب مثبت دادم .ايشان در ادامه پرسيد شما صفار مقدم را مي شناسيد ؟در جواب پرسيدم شما کي هستيد و از کجا زنگ مي زنيد .آن شخص خود را معرفي کرد و اعلام نمود که از معراج شهداي منطقه زنگ مي زند و شماره تلفن خود را داد و از من خواست به او زنگ بزنم .
بلافاصله به او زنگ زدم و در نهايت با اطلاعاتي که او داد پذيرفتم که آن جنازه متعلق به شهيد صفار مقدم است .چون اين شهيد مربوط به گروه کرمان بود بلافاصله با کرمان تماس گرفتم و شماره تلفن معراج رادادم و از آنها خواستم سريعا پيگيري کنند و در نهايت ،جنازه ي آن شهيد همراه شهيد خليل قبادي و شهيد صحرا نورد و شهيد داوود دولت آبادي شناسايي و به محل زندگي آنها ارسال و طي مراسم با شکوهي تشييع و تدفين گرديد .
اهالي آسمان ،نوشته ي عليرضا پور بزرگ وافي ،نشر مرکزاسناد انقلاب اسلامي-1383
در يکي از انتقالاتي که براي پدرش اتفاق افتاد و آنها مجبور به کوچ به يکي از شهرهاي محروم شدند ،احمد براي ادامه تحصيل از خانواده جدا شد و در ديار غربت ادامه ي تحصيل داد .
او جدا از خانواده در شهرستان «نقده» به ادامه تحصيل پرداخت و با توجه به تعاليمي که« احمد »در داخل خانواده از پدر و مادر خود فرا گرفته بود ،ادامه زندگي آن هم به تنهايي براي او داراي ضابطه هاي خاصي بود و هر چند احمد از فراق پدر و مادر در عذاب بود ،ولي از عهده ي اداره ي زندگي در غربت به خوبي بر آمد و بدون آنکه حادثه اي باز دارنده در زندگي او بوجو بيايد ،توانست مدرک ديپلم خود را بگيرد .
او در اين مسافرت هاي اجباري ،تجربيات فراواني آموخت که همه آنها را در زندگي مد نظر قرار داد .او فردي معتقد و با ايمان بود و به ائمه اطهار(ع)عشق مي ورزيد و هر گاه دچار دلتنگي يا گرفتاري مي شد به آن بزرگواران تمسک مي جست .او خميشه با پشتکار و جديت کارهاي خود را دنبال مي کرد و به هر هدفي که تصميم مي گفت مي رسيد .
«احمد» با توجه به علاقه اي که از طرف پدرش به او منتقل شده بود ارادتي به ارتش پيدا کرده بود و اعتقاد داشت که انسان در ارتش ؛هم مي تواند براي کشور مفيد باشد و هم با پول حلالي که از اين راه سخت به دست مي آورد امرار معاش کند .به همين خاطر پس از مشورت با بزرگان فاميل در سال 1352 به استخدام ارتش در آمد .
او ابتدا براي دوره ي مقدماتي به« شيراز» اعزام شد و پس از قبولي در رشته خلباني بالگرد ،وارد هوانيروز شد .
احمد داراي هوشي سر شار و استعدادي خارق العاده در فرا گيري بود و خيلي زود متون درسي خود را با معدل با لا پشت سر گذاشت وبه عنوان يکي از خلبانان ورزيده انتخاب گرديد .
احمد از دوره نوجواني علاقه اي به دختر عمويش پيدا کرده بود و اين عشق و علاقه ي پاک الهي ،او را آنچنان به خانم «عذرا فاضلي عسگران» علاقمند کرده بود که وقتي براي او از تشکيل خانواده صحبت کردند ،همه مي دانستند که شريک زندگي او کسي جز او نيست و با لا خره در سال 1356 اين پيوند انجام گرفت و اين عاشقان ديرينه به هم پيوستند و زندگي صميمانه اي آغاز کردند .
معمولا در تاريخ وقتي صحبت تر عشاق معروف چون ليلي و مجنون ،وامق وعذرا ،زهره و منوچهر، پيش مي آيد ،اشاره به اين مطلب شده است که چون آنها به هم نرسيده اند در داغ فراغ هم چه کارها کرده و چه زجر ها کشيده اند ولي هر گز قلمي نتوانسته خوشبختي زوجي را که به هم رسيده اند به تصوير بکشد ،و به راستي اين خوشبختي را کسي جز آن روج خوشبخت نخواهند توانست مني کند .چرا که قلم هميشه از نوشتن نادانسته ها عاجز است .
پيوند زناشويي« احمد» ،انگيزه هاي او را براي زندگي مشترک بيشتر کرد و او توانست با شوق و ذوق بيش از حد در سال 1356 دوره ي استاد خلباني را طي نمايد .
احمد به پاس اين خوشبختي و کامروايي ،بيش از پيش به انجام فرائض ديني مي پرداخت .او هر روز قبل از خروج از خانه آياتي از قرآن مجيد و به دنبال آد دعاهايي که دل انسان را جلا مي دهد ،مي خواند و با ياد و نام خدا از منزل خارج مي شد .به برکت همين دعا ها بود که در اواخر سال 1357 از يک حادثه ي مرگبار جان سالم به در برد .آن روز هر کس آن سا نحه ي هواي را مي ديد ،چنين اظهار مي داشت که همه ي سرنشينان اين بالگرد نابود شده اند ،ولي آن معجزه به برکت دعا هايي بود که احمد هر روز مي خواند و از آن سانحه هر سه سر نشين بالگرد جان سالم به در بردند.
«احمد» که در زندگي خوشبخت بود ،سعي داشت در خوشبختي ديگران نيز شريک گردد ،لذا مي خواست تا آنجا که برايش مقدور است به کمک ديگران بشتابد .گاهي« احمد »بخشي از ضروريات زندگي خود را به ديگران مي داد و وقتي مورد اعتراض دوستان قرار مي گرفت ،مي گفت : لن تنالو البر حتي تنفقو امما تحبون
همسرش که همدل و هم مرام احمد بود ،با ديدن اين همه جوانمردي احساس غرور مي کرد .
در سال 1358 خداوند فرزندي پسر به آنها عنايت کرد .احمد با شوق زياد به نگهداري و تعليم اين مانت خداوند پرداخت ،به طوري که امير يک ساله هم زمان با فراگيري کلمات ،آيات کوچکي از قرآن را نيز فرا گرفت .
استکبار به سر کردگي آمريکا با تحميل جنگ از سوي دستان کين آلود صدام ،آرامش جامعه را به هم زد و در اين جا گفتار آن شير زن اهل ذوق تحقق مي يابد که مي خواند :
چون وقت جنگ در آيد خودم شمشير به کمر شوهرم بسته و او را راهي جبهه ها مي کنم .احمد که خود داراي هزاران انگيزه براي مقابله با دشمن بود با تعييد و همراهي همسرش و با انگيزه هاي بيشتري راهي جبهه هاي جنگ مي شود و هر از چند گاهي که عازم ماموريت مي شود يک جدايي موقت بين اين خانواده خوشبخت ايجاد مي شود .
اين جدايي ها با هم عشق و علاقه احمد به خانواده را بيشتر مي کند و او بيش از پيش ،ايام فراغت خورا در گکنار خانواده به سر برده و خوشبختي را در زندگاني خود تفسير مي کند .
در سال 1362 خداوند فرزند ديگري به آنها عنايت فرمود که او را «محبوبه » ناميدند .اين اتفاق مبرک باز هم به شادي زندگاني« احمد» و خانواده اش افزوده مي شود .مدتي بعداو راهي يک ماموريت بي باز گشت مي شود.
اودر تاريخ 14/ 7/ 1362 را هي منطقه عملياتي جنوب مي شود و از آنجا به «مريوان» مي رودو پس از ساعتها پرواز در مناطق عملياتي و گرفتار شدن به توفان ،ارتباط او با مراکز قطع و ديگر خبري از او نمي شود .
يگان هوانيروز و يگانهاي در گير در منطقه از او اطلاعي به دست نمي آورند و وضعيت او و همراهانش در هاله اي از ابهام مي ماند .
همسر او به همراه فرزندانش چشم به راه اين عزيز مي دوزند و براي ديدن دوباره ي او ،ساعت ها و روز ها و هفته ها و ماه ها و سال ها را پشت سر مي گذارند .
در تاريخ 15/ 3/ 1370 پيکر مطهر اين قهرمان ملي با تلاش رزمندگان جستجوي مفقودين کشف مي شود وبه «مشهدمقدس»منتقل مي گردد.همسرش اين مطالب را به هيچ وجه باور نمي کند و به آنها مي گويد با لا خره« احمد» باز خواهد گشت و در نهايت استخوان هاي به جا ما نده را در گلزار شهدا ي« مشهد» دفن مي کنند .
خاطرات:
همسر شهيد:
همسر من گوهري بود دست نيافتني .گوهري بود از محبت وايثار و فداکاري براي دين و وطن و خانواده اش .همه از او به نيکي ياد مي کنند ،زيرا او به همه احترام مي گذاشت .او هميشه حرف حق رلا قبول مي کرد ،حتي اگر به ضررش هم تمام مي شد .ازنظر مذهبي فردي معتقد و مومن بود و هر گز در انجام واجبات او خللي پيش نمي آمد .
کارهاي او براي خدا بود و سعي مي کرد از همه پوشيده بماند .اگر من گاهي از اعمال خير او خبر دارمي شدم به علت اشتراک زندگسيمان بود .
زندگي من با او سراسر خاطره است .تمام لحظاتي که با او بوديم شيرين است .من تا به امروز هز گز يک لحظه از فکر او بيرون نبودم و نخواهم بود .احمد عزيز ترين کس زندگي من بود .اي کاش توانايي آن را داشتم که عشق و علاقه ي خود را به احمد به قلم بياورم ،ولي نه مي توان نوشت و نه واژه ها وسعت پذيرفتن حسن و خوبي هاي بيکران او را دارند .
در يک جمله بدون اغراق بگويم که او روح من بود و من امروز بدون روحم زندگي مي کنم .
در رفتن جان از بدن گويند هر نوعي سخن
من خود به چشم خويشتن ديدم که جانم مي رود
حميد صديق شجاع :
احمد مردي پاک و با خدا بود .او در دوران طاغوت نيز مثل يک مسلمان واقعي معتقد ،نماز و روزه اش را به جا مي آورد .او در زندگي خوشبخت بود و چهره ي بشاش و شادمان او اين مسئله را نمايان مي ساخت و هميشه به خوبي ها فکر مي کرد و در راه خوبي ها و نيکي ها قدم بر مي داشت .
با شروع غائله ي کردستان او نيز مثل بقيه پرسنل هوانيروز مرتب در ماموريتها شرکت مي کرد و براي رهايي کشور از اين غائله کوشش فراوان مي نمود .
با شروع جنگ تحميلي او از گروه کرمان در ماموريت هاي مختلفي شرکت مي کرد .در سال 1362 به او ماموريت ويژه اي مي دهند که از جنوب به غرب عزيمت نمايد .او براي انجام اين ماموريت ساعت ها پرواز مي کند و در نهايت در منطقه ي مريوان هلي کوپترش هدف دشمن قرار مي گيرد و به خيل قبادي و علي اکبر صحرا نورد و مرتضي خادمي به درجه ي رفيع شهادت نايل مي شوند .
جنازه ي او در تاريخ 15/ 3/ 1370 به دست نيرو هاي خودي مي افتد و طي مراسم با شکوهي دفن مي شود .همسرش که عاشقانه به شهيد صفار مقدم علاقمند بود ه و هست ،اين مسئله را قبول نمي کند .آنها يک روح بودند در دو جسم .او هر پنجشنبه کفش هاي شهيد را جفت مي کند و در انتظار آمدن شهيد صفار مقدم مي نشيند .
شهيد احمد صفار مقدم يکي از عناصر فعال جبهه ها بود .در عمليات هاي مختلف نقش به سزايي داشت .اين شهيد بزرگوار هر وقت مي خواست براي عمليات سوار هلي کوپتذر بشود مي گفت :عشق است و به اين عمليات مي رفت .اين حرف او هميشه در دل پرسنل خلبان ايجاد روحيه مي کرد و آنها با انگيزه ي بيشتري پرواز مي کردند.
اين مرد بزرگ در پرواز بي نظير بود ،به طوري که در زمان صلح و يا در مناطق امن هرکس با او يک دور پرواز مي کرد به قول معروف تاييد مي شد و مي توانست از عهده ي انجام مانورها ي مختلف بر آيد .
آخرين ماموريت او سنگين بود ،يعني ايشان ماموريت داشت که از جنوب با تعدادي از پرسنل ،مقداري وسايل را جا به جا کند ،که اين جا به جايي اهميت حياتي داشت و قرار بود که در عمليات مهمي که در غرب انجام شود .بهره برداري شود .
آن روز تا 8 ساعت پرواز ،از اين بزرگوار ثبت شده بودو در نهايت احتمالا او در منطقه ي مريوان هدف پدافند دشمن قرار گرفته ،به درجه ي رفيع شهادت نايل شده است .طبق اطلاع بعضي از منابع ،آن شب تلويزيون عراق ،سقوط آن هلي کوپتر را نشان داده بود و پرسنل متخصص از شماره ي دم آن متوجه شده بودند که هلي کوپتر مزکور همان حامل شهداي ارزنده هوانيروز بوده است .
شهيد صفار مقدم عاشق خانواده و فرزندانش بود .او عاشق نگاه بچه اش بود و هر وقت دلش مي گرفت از عشق و علاقه به فرزندانش صحبت مي کرد ،با انگيزه ي ديدار مجدد ،دوران جدايي را طي مي نمود .
من با آنکه خبر تلويزيون عراق را در مورد شهيد و ساير دوستانش را شنيده بودم ،آرزو داشتم اين خبر هم مثل خيلي از خبر هاي ديگر عراق که دروغ بود، غير واقعي باشد .دلم به اين مسئله سا لها خوش بود تا اينکه يک روز تلفن عمليات به صدا در آمد و ازآن سوي تلفن مرا خواستند و گوشي را گرفتم .آن طرف سيم از من پرسيد شما سرهنگ حميد صديق شجاع هستيد .من جواب مثبت دادم .ايشان در ادامه پرسيد شما صفار مقدم را مي شناسيد ؟در جواب پرسيدم شما کي هستيد و از کجا زنگ مي زنيد .آن شخص خود را معرفي کرد و اعلام نمود که از معراج شهداي منطقه زنگ مي زند و شماره تلفن خود را داد و از من خواست به او زنگ بزنم .
بلافاصله به او زنگ زدم و در نهايت با اطلاعاتي که او داد پذيرفتم که آن جنازه متعلق به شهيد صفار مقدم است .چون اين شهيد مربوط به گروه کرمان بود بلافاصله با کرمان تماس گرفتم و شماره تلفن معراج رادادم و از آنها خواستم سريعا پيگيري کنند و در نهايت ،جنازه ي آن شهيد همراه شهيد خليل قبادي و شهيد صحرا نورد و شهيد داوود دولت آبادي شناسايي و به محل زندگي آنها ارسال و طي مراسم با شکوهي تشييع و تدفين گرديد .
اهالي آسمان ،نوشته ي عليرضا پور بزرگ وافي ،نشر مرکزاسناد انقلاب اسلامي-1383
لینک کپی شد
نظر شما
