ايزدي,محمود

کد خبر: ۱۱۴۷۱۳
تاریخ انتشار: ۱۲ آذر ۱۳۸۶ - ۱۱:۳۴ - 03December 2007
محمود ايزدي در سال 1333 ه ش در روستاي ارغا دربخش خليل آباد ودر خانواده اي مذهبي و روحاني به دنيا آمد .دوره ي ابتدايي را در زادگاه و دوره راهنمايي را در خليل آباد گذراند .
در دوازده سالگي پدرش را از دست داد ، بنابراين بار زندگي و مسئوليت مادر و خرج تحصيلش را با کار و فعاليت مردانه بر دوش گرفت .
شبانه در «کاشمر» به دبيرستان رفت و ديپلم رشته طبيعي گرفت و در يک دفتر ثبت اسناد رسمي« کاشمر» شروع به کار کرد .دوره سربازي را با درجه گروهباني در «بيرجند» سپري کرد و پس از سربازي جذب شهر داري «خليل آباد» شد و در جايگاه معاونت شهردار به فعاليت پرداخت .
سال 1352 در منزل مادر «محمود» شب هاي چهارشنبه جلسه اي هفتگي بر گزار مي شد و روحانيوني مانند شهيد «هاشمي نژاد »و شهيد «کامياب» از «مشهد» براي سخنراني دعوت مي شدند. مادر «محمود» باني جلسه بود و هزينه اين مجالس را بر عهده داشت و خوشبختانه ساواک هم نتوانست براي اين جلسات مشکلي ايجاد کند .
او ايزدي با همکاري دوستانش کتاب و نوارهايي که دانشجويان به روستاهاي «خليل آباد» مي آوردند ، تکثير و در سطح شهر« کاشمر» توزيع مي کردند .او گاهي چند نسخه از کتابها را دستنويس مي کرد و به جلسه هاي مخفي مي داد .
پيش از انقلاب اسلامي آيت الله «مشکيني» به «کاشمر» تبعيد شده بود .«محمود» منظم از درس هاي اخلاق اسلامي و تفسير قرآن آيت الله «مشکيني» يا دداشت مي نوشت .
براي ادامه کارش مدتي در« اصفهان» و کنار برادرش« احمد» در سازمان آب کار کرد .وي در 23 سالگي با دختر خاله اش «اقدس معماريان» ازدواج کرد که حاصل سه سال زندگي مشترک تا هنگام شهادت ، نعمت دو فرزند پسر و دختر بود .
با تشکيل سپاه به خيل سبزپوشان پاسدار پيوست و در ابتداي ورود به سپاه «کاشمر »مسئول امور مالي و حسابداري گرديد . وي صندوق ايثار را در همان هنگام بنيان گذاشت ؛ هر کس پول زيادي اش را درآن مي ريخت و هر کس هر مبلغي نياز داشت ، بدون آنکه کسي بفهمد از آن بر مي داشت و پس از برطرف شدن مشکل به صنودوق باز مي گرداند .مدتي مسؤل تدارکات ، آموزش نظامي و واحد بسيج خواهران بود تا نهايتا مسئوليت معاونت عمليات سپاه «کاشمر» را عهده دار شد .وي بسيار منظم خدمت مي کرد و خيلي نظيف ، تميز ، همواره خوش بو ، وقت شناس و با نظم بود .
روزي به همسرش که با تاخير عازم آموزشگاه و محل کار خود شده بود پيشنهاد کرد که بهتر است امروز نروي تا غيبت محاسبه شود و کسر حقوق شوي ، زيرا حقوق امروزت اشکال شرعي دارد و همواره تاکيد مي کرد که اگر مسئوليتي داريد، مراعات وقت آن را هم بکنيد .
همواره به فکر تهيدستان بود و حقوقش را خرج آنان مي کرد و هيچگاه از سپاه حقوقي به خانه نمي برد و هزينه زندگي خانواده اش با حقوق معلمي همسرش تامين مي کرد .
آنقدر فروتن بود که شبانه دستشويي هاي سپاه را نظافت و صبح ها صحنه نسبتا وسيع محل کارش را جارو مي کرد ؛ در حالي که فرمانده سپاه بود .او و همکارانش براي کمک به روستاييان دسته جمعي به درو مي رفتند .
در رفتار و گفتارش صداقت و دقت داشت .مي گفت :دروغ نبايد گفت و نبايد شنيد حتي به شوخي ، نجات و رستگاري در صداقت است .
ايزدي در اوايل جنگ تحميلي سال 1359 به جبهه اعزام شد و سه ماه مسؤل محور عملياتي حصر آبادان بود .برادر سالمندش محمد باقر را به خط نمي برد و مي گفت :پيرمرد ها را به خط مقدم راه نمي دهند .برادرش بعد از اصرار زياد او را قسم داد که با خودش ببرد و او چنين کرد .
شبها محمود با صادقي طرقي به شناسايي مي رفتند و پيش از در آمدن آفتاب بر مي گشتند .
سر انجام روز دوم دي ماه سال 1360 به جبهه نبرد رفت و در آنجا مسؤل طرح و عمليات منطقه شوش بود ابتدا طرح قرار گاهي را طرح زيري کرد که در عمليات فتح المبين خيلي موثر بود .دو ماه بعد روز سيزدهم اسفند با اصابت ترکش خمپاره به پشت سرش به ديدار يار شتافت .
پيکر پاک سردار شهيد« محمود ايزدي »پس از يازده روز در «کاشمر» بسيار با شکوه تشييع و در جوار آرامگاه شهيد سيد حسن مدرس در کنار ساير شهيدان به خاک سپرده شد .
منبع:"افلاکيان خاکي"نوشته ي علي اکبر نخعي،نشر کنگره ي بزرگداشت سرداران و23000شهيد خراسان،مشهد-1384



وصيت نامه
...خواهرم !مادرم !برادرم !فرزندانم!همسرم !مي دانم که براي آمدن من ثانيه شماري مي کنيد ؛ ولي چه مي کردم که خدا مرا به مهماني دعوت کرده بود و من عاشقانه به ملاقات خدا شتافتم .
در شرايطي که آماده و عازم صف مقدم جبهه نبرد عليه کفر جهاني هستم ، احساس مي کنم عازم دانشگاهي هستم که مکتبش شهادت و معلمش امام حسين مي باشد .
سردار شهيد ايزدي در واپسين لحظه هاي زندگي اش مي نگارد :
برادران و خواهران من !بدانيد که من آگاهانه در اين راه قدم نهاده ام ؛ چرا که خون سرخ شهيدان از هابيل تا کربلاي جنوب و غرب صدا مي زنند که چيست شما را ؟براي چه نشسته ايد ؟آخر ما مسلمان هستيم .ظلم و فساد سراسر جهان را فرا گرفته است. خوشبختانه انقلاب پيشتاز اسلامي ؛ مرزها را مي گشايد و به پيش مي رود . در اين راه بايد بکوشيد ؛ بايد خون داد تا اسلام عزيز با حضور حضرت مهدي (عج) پيروز شود و قسط و عدل الهي در سراسر جهان گسترش يابد .
اين حقوقي که من از سپاه مي گيرم خرج تبليغات اسلامي شود .
اگر با ريختن خون من پاسدار ، اين نهال نو پاي انقلاب اسلامي آبياري و اسلام در تاريخ زنده مي شود ، اي گلوله ها مرا در يابيد .
برادران و خواهران من بدانيد که من آگاهانه در اين را ه قدم نهاده ام چرا که خون سرخ شهيدان از هابيل تا ابا عبدالله الحسين (ع) و از حسين تا شهداي 15 خرداد و 17 شهريور تا شهداي کربلاي جنوب و غرب ايران صدا مي زنند چيست شما را ؟براي چه نشسته ايد آخر ما مسلمان هستيم !ما در عصري زندگي مي کنيم که ظلم و ستم و فساد از يک سو سراسر جهان را فرا گرفته و متقابلا ، خوشبختانه انقلاب پيشتاز اسلامي ايران هم اکنون مرزها را يکي بعد از ديگري گشوده و به پيش مي رود ، مي رود تا دست استعمار و استعمار گران را از سر ملت مظلوم کوتاه کند و در اين راه است که بايد بکوشيم و بايد خون بريزيم و بايد آنقدر خون بريزيم و بايد آنقدر کشته بدهيم تا اسلام عزيز با حضور حضرت مهدي (عج) پيروز شود و قسط و عدل الهي سراسر جهان را فرا گيرد . محمود ايزدي



خاطرات
علي صفر نژاد:
پيش از پيروزي انقلاب با محمود ايزدي براي گرفتن چند نوار و کتاب ممنوع سياسي از يک دانشجو به روستاي خليل آباد رفتيم ، هنگام بازگشت در حالي که محمود موتور سيکلت را مي راند ، متوجه ميدان تازه تاسيس در ورودي شهر خليل آباد نشد و مستقيم وارد ميدان شد . دو نفري روي زمين افتاده بوديم و کتاب و نوارها در اطرافمان پراکنده شده بود .
لنگان لنگان هر دو بلند شديم و خودمان را جمع و جور کرديم چند نفر هم به کمکمان شتافتند .با عجله کتاب ها و نوارها را جمع کرديم و سوار شديم و خودمان را به کاشمر رسانديم .

خواهر شهيد:
روزي از برادرم خواستم براي اداي نذري که دارم مرا با ماشين اش به مزار جابوز ببرد تا خيالم راحت شود .
محمود هم پذيرفت .وقتي به زيارتگاه رسيديم ، ابتدا فرش پهن کرديم و سماور را براي چاي روشن کرديم. برادرم راديو را روشن کرده بود که ناگهان خبر حمله نطامي آمريکا به طبس را شنيد ، سراسر وجودش بي تاب شد و گفت :خواهر جان !وسايل را جمع کن که بايد برويم آنقدر شتاب کرد که فرصت نشد يک استکان چاي بخوريم .او در آن زمان مسؤل عمليات سپاه کاشمر بود .

همسر شهيد:
محمود اوايل کارش در سپاه خيلي گرفتار مسئوليتش شده بود .نيم شبي به خانه آمد و يکراست به بالاي سر بچه که خوابيده بود ، رفت .سعي داشت او را بيدار کند .هر چه گفتم گناه دارد ، بيدارش نکن ؛ دست بردار نبود . بعد رو به من گفت :پس از مدتها يک شب به خانه آمده ام ، اگر الان بچه ام را نبينم معلوم نيست دوباره کي بتوانم او را ببينم .

بعد از يک هفته کار و ماموريت در سپاه ، بالاخره محمود به خانه آمد .روي پله هاي جلوي در نشست و گفت :خيلي تشنه ام به سرعت رفتم ليوان را آب کردم و فورا بر گشتم ، ديدم همانجا روي پله ها که نشسته خوابش برده است .
وقتي بيدارش کردم پرسيد :خيلي وقت است که خوابيده ام ؟گفتم نه ، تازه خوابيده اي . خداحافظي کرد و رفت .

زهرا ايزدي (خواهر شهيد):
يک روز ظهر در ماه مبارک رمضان از کاشمر به خانه ما آمد و مقداري گندم و روغن آورد .پرسيدم اينها براي چيست ؟گفت :اينها را براي نيازمندان آورده ام و زحمتش براي شما است که توزيع کنيد . ما هم شبانه آن گندم و روغن ها را بين نيازمندان کرديم .

هادي ناصح :
پيکر شهدا را که مي آوردند ، پاسداران اولين کساني بودند که دور شهيدان جمع مي شدند و فاتحه مي خواندند و راز و نياز مي کردند و خانواده و خويشان شهيد هم با او وداع مي کردند .
چند بار آقا محمود را ديدم که پس از قراعت حمد دستانش را بلند کرد و مي گفت :خدايا !تو را به اين شهيدان قسم مي دهم که شهادت را نصيبم بگردان .

خواهر شهيد:
برادرم در برنامه اي از جبهه به خانواده و همسرش نوشته بود :به پسر کوچکمان شعار مرگ بر امريکا را ياد بدهيد و مواظب باشيد که آن را مدام بگويد که فراموش نکند و به نسل آينده منتقل شود .
دعا به جان امام و پيروزي انقلاب و اسلام را نيز هرگز از ياد نبريد .

علي اشرفي :
با کاروان نيروهاي اعزام به جبهه در نزديک منطقه جنگي براي آب خوردن ، استراحت و... توقف کرده بوديم .
پيرمردي چشمش به ما افتاد و پرسيد :با اين شور و شوق و خوشحالي به کجا مي رويد ؟
محمود ايزدي پاسخ داد :به کربلا مي رويم ؛ آگر مي آييد ، يا علي برادر! ما کربلايي هستيم .
پيرمرد با شنيدن نام کربلا به گريه افتاد ، به طوري که شانه هايش از گريستن کاملا تکان مي خورد .
ايزدي شانه هايش را گرفت و آرامش کرد .

خواهرشهيد:
روزي هنگام ناهار محمود به خانه مان آمد ، غذا کمي مفصل بود. او برخاست و گفت :من در اينجا ناهار نمي خورم .پرسيدم :براي چي ؟گفت :سفره شم رنگين است ، بنابراين مي روم تا سر سفره علي وار سپاه بنشينم .
برادرم با اينکه بعد از مدتها فقط همان روز آمده بود ، ناهار نخورد و برگشت .

تيمور عربي :
در بيت امام در جماران خدمت مي کردم .محمود ايزدي سر راه رفتن به جبهه با اينکه خانه مان از جماران خيلي دور بود ، به ديدنمان آمد .وقتي ديد که در خانه بسيار کوچکي زندگي مي کنيم ، گفت :لازم نبود که خانواده را به تهران بياوري ؛ يا حداقل خانه بزرگتري اجاره مي کردي که ناراحت نباشند . اين وضعيت براي خانواده تان خيلي سخت است در خواست مي کنم که به کاشمر منتقل گرديد .
ايشان نامه اي برايم نوشت که با ارائه آن ، به کاشمر منتقل شدم .

محمد صابر شاکري :
پيش از آخرين باري که عازم جبهه شود ، با آقاي ايزدي داخل سپاه قدم مي زديم .سخن به حرف دل کشيد ،گفت :نميدانم چرا دنيا برايم تنگ است و جسمم را مي فشارد. از فردا به جبهه مي روم ؛ شايد در آنجا مشکلم بر طرف شود .

همسر شهيد:
آخرين باري که محمود به جبهه مي رفت ، جلو در حياط که رسيد برگشت و گفت :ناراحت نباش؛ اگر شهيد شدم و بخواهم وارد بهشت شوم، صبر مي کنم تا بيايي و با هم وارد شويم .

مهدي رجب زاده:
وقتي جنازه دايي محمود را آورده بودند، عباس پسر شهيد سه ساله بود .اين کودک چند بار پدرش را که در تابوت بود ، صدا زد . خيال مي کرد که خوابيده است .مي گفت :چرا جوابم را نمي دهد ؟

خواهر شهيد:
ديدم محمود به خانه مان آمد و دستش را به گردنم انداخت و با دست ديگرش به پشتم زد و گفت :خواهر جان !تو و حبيبه در پيش امام حسين (ع) سرافرازم کرديد .ممنونم . از خواب پريرم و به فکر فرو رفتم که چرا از من و خواهرم اين قدر خشنود است ؟خواهرم مادر شهيد است ؛ ولي از من چرا ؟
با خود گفتم :شايد به خاطر پسرم مهدي که بعد از شهادت دايي اش پاسدار بود ؛ اما سه ماه بعد پسرم مرتضي شهيد شد .

در هنگام تشييع جنازه برادرم محمود و در گيرودار و ازدحام جمعيت ؛ پسري هشت نه ساله خيلي بي تابي مي کرد ؛ خودش را به زمين مي کوبيد و مرتب خود را روي شهيد مي انداخت .خويشان همه تعجب کرده بودند .هيچکدام او را نمي شناختند، از تابوت جدايش کردند ولي باز هم دور نمي شد و خودش را روي آن مي انداخت .
پس از تشييع جنازه درباره پسر بچه از چند نفر سوال کردم .از خانمي که خود را مادرش معرفي مي کرد علت بي تابي فرزندش را پرسيدم ؛ گفت :شوهرم چند سال پيش از دنيا رفت و چند بچه يتيم برايم ماند ؛ تا اينکه خداوند آقاي ايزدي را براي ما رساند .مثل پدر از اين بچه ها سرپرستي مي کرد و نيازمندي هايشان را بر آورده مي کرد .مرتب به در حياط مي آمد و از حال و روز بچه ها خبر مي گرفت و آنها هم او را چون پدر دوست داشتند .حالا اين طفلک دوباره يتيمي را تجربه کرد .



نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین