قسمت 9 - تشييع جنازه شيخ جواد فومني
«تشييع جنازه شيخ جواد فومني»
قسمت نهم
به کوشش محسن کاظمي
مرحوم آيت الله شيخ جواد فومني ، از روحانيون مشهوري بود که در جنوب شهر تهران پيشرو حرکت هاي مبارزاتي و سياسي بود ، او با زبان تند و صريحي که داشت ابايي از گفتن حقايق و افشاي مفاسد رژيم نداشت .
به خاطر مبارزات علني و تبليغ بي پرده و صريح عليه رژيم شاه ، چند بار دستگير و يا به اداره اطلاعات شهرباني فرا خوانده شده بود ، او به خاطر روحيات سازش ناپذير و خدمات بسيار براي مردم مستضعف و فقير ، در ميان عامه مردم تهران از جايگاه و پايگاه خوبي برخوردار بود .
رژيم به دليل محبوبيت اين عالم بزرگ و کلان نافذش سعي مي کرد به شدت از او مراقبت کند ، سرانجام اين مجاهد خستگي ناپذير در شب 23 ماه مبارک رمضان سال 1343 – شب قدر – به ديدار محبوبش شتافت .(1)
مردم با شنيدن خبر فوت اين عالم فرزانه ، سراسر غرق در ماتم و اندوه شدند ، تشييع جنازه او به يک ميتينگ و راهپيمايي با شکوه تبديل شد ، رژيم شاه که پيش بيني چنين وضعي را مي کرد ، در يک اقدام امنيتي خطوط ارتباط تلفني بازار و حوالي ميدان خراسان را قطع کرد .
مردم روزه دار تهران سياهپوش و برخي پا برهنه به تشييع جنازه اين عالم مجاهد شتافتند ، جنازه مطهر او را از مقابل مسجد نو مشايعت کردند ، من و برادرم مهدي هم ماننده قطره اي به اين رود خروشان پيوستيم و مرداني را ديديم که گل به سر ماليده بودند و زناني که لباس مشکي به تن و جوراب کلفت بر پا کرده و بي هيچ ترسي از رژيم براي وداع با پير و مرشد خود آمده بودند .
با راهپيمايي جنازه را به سمت شهر ري برديم ، ساواک در طول مسير چند مرتبه سعي کرد تا مانع ادامه مراسم شود ، ولي با خشم و مقاومت مردم باز پس زده شد ، وقتي وارد خيابان ري شديم ، مردم شروع به دادن شعار کردند : " حجت الاسلام ما رفت زدار فنا ، واويلا ، واويلا ."
در ميدان شوش شخصي بالاي يک سطل حلب خالي 18 کيلويي رفت و شروع به سخنراني و دادن شعار کرد ، ساواک واکنش نشان داد و سعي کرد او را دستگير کند ، ولي او را زرنگي خاص خود را قاطي جمعيت کرد و ساواک او را نيافت .
ميدان شوش به شدت شلوغ شد ، مشخص شد که بين جمعيت ، مأموريني با لباس شخصي نفوذ کرده اند ، من که همين طور همراه با جمعيت مي رفتم و به شعارها جواب مي گفتم ، ناگهان ديدم کسي مچ دستم را گرفت و کشيد ، نگاهي به او کردم ، گفتم : " که چه کار مي کني ؟ " گفت : " تکان نخور ! يواش با من بيا عقب ! " فهميدم که مأمور ساواک است .
گفتم : " برو بابا ! اين حرف ها چيه ؟! " و با او بگو مگو کردم ، برادرم مهدي که از من فاصله گرفته بود متوجه مشاجره ما شد ، از همان دور پرسيد : " احمد ! چي شده ؟" گفتم : " اين يارو دستم را گرفته و مي گه بايد با من بيايي ...! "
يک دفعه برادرم با چند نفر ديگر سينه زنان به طرف ما هجوم آوردند ، در نتيجه برخورد آنها با ما فرد ساواکي مجبور شد مچ دستم را رها کند ، برادرم بلافاصله مرا به سمت جمعيت هل داد و گفت : " برو ...! " من رد خود را در ازدحام و شلوغي مردم گم کردم و او نتوانست ديگر پيدايم کند .
در جاده شهر ري ، سر پل سيمان به دسته اي از کماندوها برخورديم که از بيراهه آمده بودند و همان سرهنگي که در پانزده خرداد سال 42 مردم را به خاک و خون کشيد آنها را هدايت و رهبري مي کرد .(2)
با ديدن آنها جنازه را زمين گذاشتيم و شروع به سينه زني و مرثيه خواني کرديم ، کماندوها خواستند که از تشييع جنازه جلوگيري کنند ، اما مردم بي اعتنا به آنها به راه خود ادامه داده و آنها را هل دادند و به کنار زدند . سرانجام پيکر مطهر شيخ جواد فومني در حرم عبدالعظيم (ع) به خاک سپرده شد و مماتش چون حياتش مايه برکت شد.(3)
دستگيري مهدي احمد (4)
پس از واقعه 15 خرداد 1342 هيئت هاي مؤتلفه اسلامي به سمت مبارزه مسلحانه روي آوردند .
به دنبال اين سياست جديد در بهمن ماه سال 1343 حسنعلي منصور (5) نخست وزير و عامل تصويب لايحه ننگين کاپيتولاسيون(6) توسط چهار تن از جوانمردهاي هيئت مؤتلفه به نام هاي محمد بخارايي ، صادق اماني ، مرتضي نيک نژاد و رضا صفار هرندي ترور و اعدام انقلابي شد.
بلافاصله هر چهار نفر دستگير و پس از مدتي محاکمه و به شهادت رسيدند ، پس از آن دستگيري گسترده ساير اعضاي هيئت هاي مؤتلفه اسلامي شروع شد ، برادر من مهدي نيز که از بدو تأسيس از اعضاي فعال هيئت محسوب مي شد ، دستگير و روانه زندان شد .
ما از محل و مکان بازداشت او بي خبر بوديم ، در نتيجه به جاهاي مختلفي از جمله به ساواک و زندان هاي مختلف سر زدم تا خبري از او بگيرم ، مراکز ساواک مخفي و براي مردم ناآشنا بود و من براي پيدا کردن آنها با مشکلات جدي مواجه بودم ، در يکي از اين مراجعات ساواک مرا دستگير و بازخواست کرد .
مأمورين مي خواستند بدانند که چگونه محل آنها را پيدا کرده ام ، براي آنها توضيح دادم که از راننده تاکسي اي خواستم تا مرا به جايي که ساواک است برساند ، آنها هم حرف مرا به ظاهر پذيرفتند ، از آنها درباره سرنوشت برادرم سؤال کردم ، ولي آنها جواب مشخصي به من ندادند و بعد از ساعتي مرا آزاد کردند .
علاوه بر من ساير خانواده هاي اعضاي هيئت مؤتلفه اسلامي در جستجوي زندانيان خود بودند و مدتي طول کشيد تا فهميديم که آنها در زندان عشرت آباد ( پادگان ولي عصر (عج) محبوس هستند.
پاورقي ها
1- آقاي حاج اکبر صالحي در خاطرات خود در اين خصوص مي گويد : " آقاي فومني را به بيمارستان فيروزآبادي انتقال مي دهند و در آنجا ساواک ايشان را با آمپول مسموم به شهادت مي رساند ، بعد از رحلت ، جنازه وي را براي غسل به منزل آوردند و هنگام غسل دادن با عرقچين هاي خوني اي که به بدنش بوده مواجه مي شوند ، ساواک براي اين که مسئله لو نرود ، آنها را دزديد ...."
ر. ک ، خاطرات 15 خرداد ، بازار ، دفتر ادبيات انقلاب اسلامي
2- سرهنگ سعيد طاهري در قيام 15 خرداد سال 42 با افراد تحت امر خود نقش مؤثري در به خاک و خون کشيدن مردم بي گناه داشت و در رأس کماندوهاي شهرباني جنايت فجيعي را به بار آورد ، وي همچنين در سرکوب تظاهرات ضد اسراييلي مردم ، هنگام مسابقات ايران و اسرائيل نقش اساسي داشت و عده زيادي را مجروح و دستگير کرد .
اين سرهنگ خون آشام بعدها به خاطر جنايات بي شمارش به مقام معاونت رئيس پليس تهران با درجه سرتيپي ارتقاء يافت ، او از سال 1350 در ستاد فرماندهي کميته مشترک ( ساواک ، ارتش ، شهرباني) ضد خرابکاري به شکنجه و تحقيق از مبارزين و مخالفين رژيم پرداخت ، او از تئوريسين ها و پايه گذاران کميته به شمار مي رود.
سرتيپ طاهري سرانجام در مرداد ماه سال 1351 به دست شهيد محمد مفيدي و شهيد محمد باقر عباسي ترور و به هلاکت رسيد .
3- آيت الله شيخ جواد فومني حايري ، فرزند مرحوم آيت الله شيخ جعفر در تاريخ 22/3/1291 ه . ش ، در کربلاي معلي و در خانواده اي اصيل و روحاني به دنيا آمد ، او تحصيلات خود را از مکتبخانه نزد مرحوم حاج شيخ علي اکبر ناييني معروف به خطاط شروع کرد ، در ده سالگي ملبس به لباس مقدس روحانيت شد ، او درس حوزوي ( سطوح ) را نزد پدر و ديگر استادان و مدرسين حوزه کربلا ( مدرسه بادکوبه ) گذراند ، وي دروس خارج فقه و اصول را در نجف اشرف نزد آيت الله العظمي حاج آقا ضياء الدين عراقي و مرحوم آيت الله العظمي سيد ابوالحسن اصفهاني گذراند و در 25 سالگي به درجه شامخ اجتهاد رسيد .
وي پس از فوت پدرش در سال 1317 ه . ش ، در 27 سالگي براي نشر احکام اسلام و تربيت افراد با ايمان به تهران آمد و فعاليت هاي ديني و فرهنگي خود را دردمندانه و متعهدانه آغاز کرد ، او نگراني هاي خود را به مردم منتقل مي کرد و آنها را نسبت به مسائل اجتماعي و فرهنگي آشنا مي ساخت و برنامه هاي رژيم را افشا مي کرد ، او به تأسيس و تشکيل بنيادهاي اجتماعي و فرهنگي _ اسلامي همت گماشت و به صورت عملي وارد صحنه مبارزه و مقابله با نيات استعماري رژيم پهلوي شد.
برخي تشکل ها و بنيادهايي که وي در تأسيس و راه اندازي آنها نقش اصلي را به عهده داشت عبارتند از : تشکيل اتحاديه ديني ( اجتماع و گروهي که به اجراي برنامه هاي اسلامي ، تبليغي و فرهنگي مي پرداخت ) ، احداث مسجد نو ، تأسيس دبستان نو ( مخصوص دوشيزگان ) ، تأسيس اولين کودکستان تربيت ديني ، تأسيس شرکت تعاوني " روزي ده شاهي " ( در اين شرکت اعضا و برخي متمکنين روزي ده شاهي معادل نيم ريال به صندوق آن براي تأمين هزينه هاي مدرسه دخترانه و کودکستان پرداخت مي کردند ) ، تأسيس دبستان نو ( ويژه پسران ) ، احداث مسجد نو شماره 2 و .....
او مجموعاً 4 بار توسط ساواک دستگير و مورد بازجويي و شکنجه قرار گرفت ، سرانجام اين شيخ مجاهد و نستوه در اثر فشارهاي روحي و جسمي بيمار شد و در نهايت مقارن شب 23 ماه مبارک رمضان در سال 1343 فوت کرد .
ر. ک ، ستم ستيزان نستوه ، مرکز بررسي اسناد تاريخي وزارت اطلاعات
4- مهدي احمد ، متولد سال 1311 در تهران و برادر بزرگتر احمد احمد است ، او از اعضاي اوليه هيئت هاي مؤتلفه اسلامي و از گروه مسجد امين الدوله ( بازار دروازه ) بود ، او پس از دستگيري و بازجويي از طرف ساواک ، جزء افراد درجه دو هيئت محسوب شد و مدت 57 روز در زندان قزل قلعه و 67 روز را هم در زندان مخوف عشرت آباد گذراند ، او همراه ساير برادران همفکر و همرزم خود دو بار به اعتصاب غذا دست زد و سرانجام همراه 13 نفر ديگر به زندان عمومي قصر بند 3 منتقل شد و در 21/5/1344 آزاد شد .
مهدي احمد که به شغل آهنگري در خيابان 17 شهريور اشتغال داشت ، فارغ از محدوديت هاي ساواک به مبارزات خود ادامه داد و در سال 1352 پس از درگيري وحيد لاهوتي با پليس شهري تحت تعقيب ساواک قرار گرفت و متواري شد و به شهر مقدس مشهد رفت و با نام مستعار حاج علي ترقي مشغول به کار شد ، ساواک در سال 56 او را شناسايي و دستگير کرد و به شدت تحت شکنجه قرار داد و چون اطلاعات کافي از وي به دست نياورد او را بعد از چند ماه آزاد کرد .
5- حسنعلي منصور ، فرزند رجب علي منصور ( منصور الملک ) در سال 1302 در تهران به دنيا آمد ، او پرورش يافته انگليسي ها بود که بعدها ماهيت آمريکايي يافت ، او ليسانس حقوق از دانشگاه تهران داشت ، پدر وي فراماسون و وضعيت خودش هم مشکوک بود ، پيشرفت و ترقي او مديون خدمات پدرش به خاندان پهلوي است ، منصور در سال 1340 زماني که نماينده مجلس شوراي ملي بود به توصيه آمريکايي ها " کانون ترقي " را تشکيل داد ، بعدها اين کانون توسعه يافت و با نام " حزب ايران نوين " اهداف خود را دنبال کرد .
او پس از شکست دولت عَلم در مقابله با نهضت اسلامي در اواخر تيرماه سال 1342 به عنوان رئيس دولت معرفي شد و در مهر ماه سال 1343 لايحه ننگين کاپيتولاسيون را به تصويب نمايندگان رساند ، سرانجام در اوايل بهمن سال 1343 توسط اعضاي هيئت هاي مؤتلفه اسلامي در مقابل مجلس شوراي ملي ترور ( اعدام انقلابي ) شد و به هلاکت رسيد .
6- کاپيتولاسيون ( معروف به حق توحش ) قراردادهايي که به موجب آن شهروندان دولتي در قلمرو دولت ديگر از نظر امور حقوقي و کيفري تابع قوانين کشور خود هستند و آن قوانين را کنسول آن دولت در محل مأموريت اجرا مي کند ، از اين رو آن را در فارسي " حق قضاوت کنسولي " نيز گفته اند .
تصويب اين لايحه موجي از اعتراضات و خشم مردم و روحانيون را پديد آورد ، حضرت امام خميني در خصوص آن فرمودند : " بسم الله الرحمن الرحيم ، انا لله و انا اليه راجعون ، من تأثرات قلبي خود را نمي توانم اظهار کنم ، قلب من در فشار است [....] ملت ايران را از سگ هاي آمريکا پست تر کردند ! اگر کسي سگ آمريکايي را زير بگيرد بازخواست از او مي کنند ، لکن اگر شاه ايران يک سگ آمريکايي را زير بگيرد بازخواست مي کنند و اگر چنانچه يک آشپز آمريکايي شاه ايران را زير بگيرد ، مرجع ايران را زير بگيرد ، بزرگتر مقام را زير بگيرد ، هيچ کس حق تعرض ندارد ، چرا ؟ ...."
سخنراني امام خميني (ره) در روز 4 آبان 1343 ، صحيفه نور ، ج 1 ، ص 140 و 139
قسمت نهم
به کوشش محسن کاظمي
مرحوم آيت الله شيخ جواد فومني ، از روحانيون مشهوري بود که در جنوب شهر تهران پيشرو حرکت هاي مبارزاتي و سياسي بود ، او با زبان تند و صريحي که داشت ابايي از گفتن حقايق و افشاي مفاسد رژيم نداشت .
به خاطر مبارزات علني و تبليغ بي پرده و صريح عليه رژيم شاه ، چند بار دستگير و يا به اداره اطلاعات شهرباني فرا خوانده شده بود ، او به خاطر روحيات سازش ناپذير و خدمات بسيار براي مردم مستضعف و فقير ، در ميان عامه مردم تهران از جايگاه و پايگاه خوبي برخوردار بود .
رژيم به دليل محبوبيت اين عالم بزرگ و کلان نافذش سعي مي کرد به شدت از او مراقبت کند ، سرانجام اين مجاهد خستگي ناپذير در شب 23 ماه مبارک رمضان سال 1343 – شب قدر – به ديدار محبوبش شتافت .(1)
مردم با شنيدن خبر فوت اين عالم فرزانه ، سراسر غرق در ماتم و اندوه شدند ، تشييع جنازه او به يک ميتينگ و راهپيمايي با شکوه تبديل شد ، رژيم شاه که پيش بيني چنين وضعي را مي کرد ، در يک اقدام امنيتي خطوط ارتباط تلفني بازار و حوالي ميدان خراسان را قطع کرد .
مردم روزه دار تهران سياهپوش و برخي پا برهنه به تشييع جنازه اين عالم مجاهد شتافتند ، جنازه مطهر او را از مقابل مسجد نو مشايعت کردند ، من و برادرم مهدي هم ماننده قطره اي به اين رود خروشان پيوستيم و مرداني را ديديم که گل به سر ماليده بودند و زناني که لباس مشکي به تن و جوراب کلفت بر پا کرده و بي هيچ ترسي از رژيم براي وداع با پير و مرشد خود آمده بودند .
با راهپيمايي جنازه را به سمت شهر ري برديم ، ساواک در طول مسير چند مرتبه سعي کرد تا مانع ادامه مراسم شود ، ولي با خشم و مقاومت مردم باز پس زده شد ، وقتي وارد خيابان ري شديم ، مردم شروع به دادن شعار کردند : " حجت الاسلام ما رفت زدار فنا ، واويلا ، واويلا ."
در ميدان شوش شخصي بالاي يک سطل حلب خالي 18 کيلويي رفت و شروع به سخنراني و دادن شعار کرد ، ساواک واکنش نشان داد و سعي کرد او را دستگير کند ، ولي او را زرنگي خاص خود را قاطي جمعيت کرد و ساواک او را نيافت .
ميدان شوش به شدت شلوغ شد ، مشخص شد که بين جمعيت ، مأموريني با لباس شخصي نفوذ کرده اند ، من که همين طور همراه با جمعيت مي رفتم و به شعارها جواب مي گفتم ، ناگهان ديدم کسي مچ دستم را گرفت و کشيد ، نگاهي به او کردم ، گفتم : " که چه کار مي کني ؟ " گفت : " تکان نخور ! يواش با من بيا عقب ! " فهميدم که مأمور ساواک است .
گفتم : " برو بابا ! اين حرف ها چيه ؟! " و با او بگو مگو کردم ، برادرم مهدي که از من فاصله گرفته بود متوجه مشاجره ما شد ، از همان دور پرسيد : " احمد ! چي شده ؟" گفتم : " اين يارو دستم را گرفته و مي گه بايد با من بيايي ...! "
يک دفعه برادرم با چند نفر ديگر سينه زنان به طرف ما هجوم آوردند ، در نتيجه برخورد آنها با ما فرد ساواکي مجبور شد مچ دستم را رها کند ، برادرم بلافاصله مرا به سمت جمعيت هل داد و گفت : " برو ...! " من رد خود را در ازدحام و شلوغي مردم گم کردم و او نتوانست ديگر پيدايم کند .
در جاده شهر ري ، سر پل سيمان به دسته اي از کماندوها برخورديم که از بيراهه آمده بودند و همان سرهنگي که در پانزده خرداد سال 42 مردم را به خاک و خون کشيد آنها را هدايت و رهبري مي کرد .(2)
با ديدن آنها جنازه را زمين گذاشتيم و شروع به سينه زني و مرثيه خواني کرديم ، کماندوها خواستند که از تشييع جنازه جلوگيري کنند ، اما مردم بي اعتنا به آنها به راه خود ادامه داده و آنها را هل دادند و به کنار زدند . سرانجام پيکر مطهر شيخ جواد فومني در حرم عبدالعظيم (ع) به خاک سپرده شد و مماتش چون حياتش مايه برکت شد.(3)
دستگيري مهدي احمد (4)
پس از واقعه 15 خرداد 1342 هيئت هاي مؤتلفه اسلامي به سمت مبارزه مسلحانه روي آوردند .
به دنبال اين سياست جديد در بهمن ماه سال 1343 حسنعلي منصور (5) نخست وزير و عامل تصويب لايحه ننگين کاپيتولاسيون(6) توسط چهار تن از جوانمردهاي هيئت مؤتلفه به نام هاي محمد بخارايي ، صادق اماني ، مرتضي نيک نژاد و رضا صفار هرندي ترور و اعدام انقلابي شد.
بلافاصله هر چهار نفر دستگير و پس از مدتي محاکمه و به شهادت رسيدند ، پس از آن دستگيري گسترده ساير اعضاي هيئت هاي مؤتلفه اسلامي شروع شد ، برادر من مهدي نيز که از بدو تأسيس از اعضاي فعال هيئت محسوب مي شد ، دستگير و روانه زندان شد .
ما از محل و مکان بازداشت او بي خبر بوديم ، در نتيجه به جاهاي مختلفي از جمله به ساواک و زندان هاي مختلف سر زدم تا خبري از او بگيرم ، مراکز ساواک مخفي و براي مردم ناآشنا بود و من براي پيدا کردن آنها با مشکلات جدي مواجه بودم ، در يکي از اين مراجعات ساواک مرا دستگير و بازخواست کرد .
مأمورين مي خواستند بدانند که چگونه محل آنها را پيدا کرده ام ، براي آنها توضيح دادم که از راننده تاکسي اي خواستم تا مرا به جايي که ساواک است برساند ، آنها هم حرف مرا به ظاهر پذيرفتند ، از آنها درباره سرنوشت برادرم سؤال کردم ، ولي آنها جواب مشخصي به من ندادند و بعد از ساعتي مرا آزاد کردند .
علاوه بر من ساير خانواده هاي اعضاي هيئت مؤتلفه اسلامي در جستجوي زندانيان خود بودند و مدتي طول کشيد تا فهميديم که آنها در زندان عشرت آباد ( پادگان ولي عصر (عج) محبوس هستند.
پاورقي ها
1- آقاي حاج اکبر صالحي در خاطرات خود در اين خصوص مي گويد : " آقاي فومني را به بيمارستان فيروزآبادي انتقال مي دهند و در آنجا ساواک ايشان را با آمپول مسموم به شهادت مي رساند ، بعد از رحلت ، جنازه وي را براي غسل به منزل آوردند و هنگام غسل دادن با عرقچين هاي خوني اي که به بدنش بوده مواجه مي شوند ، ساواک براي اين که مسئله لو نرود ، آنها را دزديد ...."
ر. ک ، خاطرات 15 خرداد ، بازار ، دفتر ادبيات انقلاب اسلامي
2- سرهنگ سعيد طاهري در قيام 15 خرداد سال 42 با افراد تحت امر خود نقش مؤثري در به خاک و خون کشيدن مردم بي گناه داشت و در رأس کماندوهاي شهرباني جنايت فجيعي را به بار آورد ، وي همچنين در سرکوب تظاهرات ضد اسراييلي مردم ، هنگام مسابقات ايران و اسرائيل نقش اساسي داشت و عده زيادي را مجروح و دستگير کرد .
اين سرهنگ خون آشام بعدها به خاطر جنايات بي شمارش به مقام معاونت رئيس پليس تهران با درجه سرتيپي ارتقاء يافت ، او از سال 1350 در ستاد فرماندهي کميته مشترک ( ساواک ، ارتش ، شهرباني) ضد خرابکاري به شکنجه و تحقيق از مبارزين و مخالفين رژيم پرداخت ، او از تئوريسين ها و پايه گذاران کميته به شمار مي رود.
سرتيپ طاهري سرانجام در مرداد ماه سال 1351 به دست شهيد محمد مفيدي و شهيد محمد باقر عباسي ترور و به هلاکت رسيد .
3- آيت الله شيخ جواد فومني حايري ، فرزند مرحوم آيت الله شيخ جعفر در تاريخ 22/3/1291 ه . ش ، در کربلاي معلي و در خانواده اي اصيل و روحاني به دنيا آمد ، او تحصيلات خود را از مکتبخانه نزد مرحوم حاج شيخ علي اکبر ناييني معروف به خطاط شروع کرد ، در ده سالگي ملبس به لباس مقدس روحانيت شد ، او درس حوزوي ( سطوح ) را نزد پدر و ديگر استادان و مدرسين حوزه کربلا ( مدرسه بادکوبه ) گذراند ، وي دروس خارج فقه و اصول را در نجف اشرف نزد آيت الله العظمي حاج آقا ضياء الدين عراقي و مرحوم آيت الله العظمي سيد ابوالحسن اصفهاني گذراند و در 25 سالگي به درجه شامخ اجتهاد رسيد .
وي پس از فوت پدرش در سال 1317 ه . ش ، در 27 سالگي براي نشر احکام اسلام و تربيت افراد با ايمان به تهران آمد و فعاليت هاي ديني و فرهنگي خود را دردمندانه و متعهدانه آغاز کرد ، او نگراني هاي خود را به مردم منتقل مي کرد و آنها را نسبت به مسائل اجتماعي و فرهنگي آشنا مي ساخت و برنامه هاي رژيم را افشا مي کرد ، او به تأسيس و تشکيل بنيادهاي اجتماعي و فرهنگي _ اسلامي همت گماشت و به صورت عملي وارد صحنه مبارزه و مقابله با نيات استعماري رژيم پهلوي شد.
برخي تشکل ها و بنيادهايي که وي در تأسيس و راه اندازي آنها نقش اصلي را به عهده داشت عبارتند از : تشکيل اتحاديه ديني ( اجتماع و گروهي که به اجراي برنامه هاي اسلامي ، تبليغي و فرهنگي مي پرداخت ) ، احداث مسجد نو ، تأسيس دبستان نو ( مخصوص دوشيزگان ) ، تأسيس اولين کودکستان تربيت ديني ، تأسيس شرکت تعاوني " روزي ده شاهي " ( در اين شرکت اعضا و برخي متمکنين روزي ده شاهي معادل نيم ريال به صندوق آن براي تأمين هزينه هاي مدرسه دخترانه و کودکستان پرداخت مي کردند ) ، تأسيس دبستان نو ( ويژه پسران ) ، احداث مسجد نو شماره 2 و .....
او مجموعاً 4 بار توسط ساواک دستگير و مورد بازجويي و شکنجه قرار گرفت ، سرانجام اين شيخ مجاهد و نستوه در اثر فشارهاي روحي و جسمي بيمار شد و در نهايت مقارن شب 23 ماه مبارک رمضان در سال 1343 فوت کرد .
ر. ک ، ستم ستيزان نستوه ، مرکز بررسي اسناد تاريخي وزارت اطلاعات
4- مهدي احمد ، متولد سال 1311 در تهران و برادر بزرگتر احمد احمد است ، او از اعضاي اوليه هيئت هاي مؤتلفه اسلامي و از گروه مسجد امين الدوله ( بازار دروازه ) بود ، او پس از دستگيري و بازجويي از طرف ساواک ، جزء افراد درجه دو هيئت محسوب شد و مدت 57 روز در زندان قزل قلعه و 67 روز را هم در زندان مخوف عشرت آباد گذراند ، او همراه ساير برادران همفکر و همرزم خود دو بار به اعتصاب غذا دست زد و سرانجام همراه 13 نفر ديگر به زندان عمومي قصر بند 3 منتقل شد و در 21/5/1344 آزاد شد .
مهدي احمد که به شغل آهنگري در خيابان 17 شهريور اشتغال داشت ، فارغ از محدوديت هاي ساواک به مبارزات خود ادامه داد و در سال 1352 پس از درگيري وحيد لاهوتي با پليس شهري تحت تعقيب ساواک قرار گرفت و متواري شد و به شهر مقدس مشهد رفت و با نام مستعار حاج علي ترقي مشغول به کار شد ، ساواک در سال 56 او را شناسايي و دستگير کرد و به شدت تحت شکنجه قرار داد و چون اطلاعات کافي از وي به دست نياورد او را بعد از چند ماه آزاد کرد .
5- حسنعلي منصور ، فرزند رجب علي منصور ( منصور الملک ) در سال 1302 در تهران به دنيا آمد ، او پرورش يافته انگليسي ها بود که بعدها ماهيت آمريکايي يافت ، او ليسانس حقوق از دانشگاه تهران داشت ، پدر وي فراماسون و وضعيت خودش هم مشکوک بود ، پيشرفت و ترقي او مديون خدمات پدرش به خاندان پهلوي است ، منصور در سال 1340 زماني که نماينده مجلس شوراي ملي بود به توصيه آمريکايي ها " کانون ترقي " را تشکيل داد ، بعدها اين کانون توسعه يافت و با نام " حزب ايران نوين " اهداف خود را دنبال کرد .
او پس از شکست دولت عَلم در مقابله با نهضت اسلامي در اواخر تيرماه سال 1342 به عنوان رئيس دولت معرفي شد و در مهر ماه سال 1343 لايحه ننگين کاپيتولاسيون را به تصويب نمايندگان رساند ، سرانجام در اوايل بهمن سال 1343 توسط اعضاي هيئت هاي مؤتلفه اسلامي در مقابل مجلس شوراي ملي ترور ( اعدام انقلابي ) شد و به هلاکت رسيد .
6- کاپيتولاسيون ( معروف به حق توحش ) قراردادهايي که به موجب آن شهروندان دولتي در قلمرو دولت ديگر از نظر امور حقوقي و کيفري تابع قوانين کشور خود هستند و آن قوانين را کنسول آن دولت در محل مأموريت اجرا مي کند ، از اين رو آن را در فارسي " حق قضاوت کنسولي " نيز گفته اند .
تصويب اين لايحه موجي از اعتراضات و خشم مردم و روحانيون را پديد آورد ، حضرت امام خميني در خصوص آن فرمودند : " بسم الله الرحمن الرحيم ، انا لله و انا اليه راجعون ، من تأثرات قلبي خود را نمي توانم اظهار کنم ، قلب من در فشار است [....] ملت ايران را از سگ هاي آمريکا پست تر کردند ! اگر کسي سگ آمريکايي را زير بگيرد بازخواست از او مي کنند ، لکن اگر شاه ايران يک سگ آمريکايي را زير بگيرد بازخواست مي کنند و اگر چنانچه يک آشپز آمريکايي شاه ايران را زير بگيرد ، مرجع ايران را زير بگيرد ، بزرگتر مقام را زير بگيرد ، هيچ کس حق تعرض ندارد ، چرا ؟ ...."
سخنراني امام خميني (ره) در روز 4 آبان 1343 ، صحيفه نور ، ج 1 ، ص 140 و 139
لینک کپی شد
نظر شما
