گفت وگو با سردار مرتضى قربانى درباره عمليات والفجر ? (بخش نخست)

کد خبر: ۱۱۵۷۸۶
تاریخ انتشار: ۱۱ اسفند ۱۳۸۶ - ۱۶:۴۴ - 01March 2008
علي گفت: چاره اش فقط اين است كه كله ات را بكني زير پتو، والا تا صبح كبابت مي كنند اين فانتوم ها و رفت يك پتو كشيد روي سرش و از همان زير گفت: اين جوري و صداي خرخر درآورد و خنديد. گفت: حالا اگر مردند بيايند به جنگ علي آقات.
و آرام گرفت.
بلند شدم. خستگي و گرما و اين بي خوابي شده بود قوز بالاقوز. حوصله نداشتم سر به سر علي بگذارم. رفتم ايستادم دم در چادر. صداي بم علي آمد كه: اگر رفتني شدي، مواظب باش لو نروي. امشب منور زياد است اين دور و بر. لابد خودش هم يكي از آنها بوده كه زده به شوخي تا من نفهمم كجا بوده يا كنار كي و به چه كار. زيپ پوتينم را كشيدم بالا و زدم بيرون. زير نور كم رمق و آبي ستارگان قدم زدن مي چسبيد. آن هم در هوايي شرجي و گرم و خنكايي كه حتم از هواي دم صبح بود و مي خورد به پيراهن خيس و عرق كرده ام. صدا هم بود. صداي جيرجيرك ها و خروش امواجي كه مي رفتند مي خوردند به ديواره هاي سنگي كوه و آدم را به آرامش مي خواندند. راه رفتن روي رمل و ماسه هاي كنار رود آرامم كرد و واداشت گوش تيز كنم براي زمزمه هاي بچه هايي كه خودشان را از چشم غير پنهان كرده بودند و خلوتي داشتند و ناله اي و حتم گريه اي. همه جا بودند. يعني اگر خوب گوش مي دادم مي توانستم حدس بزنم چند نفرشان در چند جاي همين نيزارند يا پشت آن سنگ ها يا ته آن گودال ها. تازه فهميدم منظور علي از منور چي بود. از تعبيرش خوشم آمد و لبخند به لبم نشست و ناخودآگاه گفتم: گل گفتي!
و از خودم شرمنده شدم كه چرا خواب ماندم و اين خنكا و اين قدم زدن و اين ناله ها و اين خلوت را از خودم رانده ام. ديگر صداي جيرجيرك ها و خروش موج را نمي شنيدم. يعني مي شنيدم. اما آن قدر هيجان زده و در عين حال شرمنده بودم كه نمي خواستم بشنوم. مي خواستم قدم تند كنم و بروم سمت تانكر آب و شيرش را باز كنم و دستم را كاسه كنم زير آب خنكش و وضويي بگيرم و بروم من هم خلوتي براي خودم پيدا كنم و بگذارم اشك اگر اشك است بيايد و آرامم كند. شير آب را كه باز كردم، حس كردم دو نفر نشسته اند روي تانكر آب.
ظاهرشان نشان مي داد كه از نيروهاي خدمات هستند. لهجه شيرين ملايري شان از شك درم آورد.
يكي به آن يكي مي گفت: دكتر جان! هني آب مي خواهد. گمانم دوتا بشكه دير. يك ساعت داريم اذان. زودي باش!
سرم را انداختم پايين و آرام سلام كردم. همين طور كه ظرف هاي بيست ليتري آب را دست به دست مي كردند گفتند سلام.
يكي شان گفت: حاجي جان! اگر كار داري، آنور آب خلوت است. بلم هم هست. بستيمش به يك بوته بزرگ نعنا... آن جا.
گفتم ممنون و رفتم بلم و طناب را جستم و با يك خيز بلند پريدم وسط بلم. پارو را برداشتم و سعي كردم آرام بزنمش به آب و بروم جاي خلوتي پيدا كنم. رفتم ساحل روبرو، كنار يك بلم ديگر، كه روي ساحل آرام گرفته بود. همان جا كنار همان بلم ايستادم و پاروها را اهرم كردم و پريدم توي خشكي. اين ور آب پر از تخته سنگ بود و غار. رفتم غاري انتخاب كردم، تو در تو و گوشه ايش آرام گرفتم. قبله را پيدا كردم و خواستم بلند شوم و شروع كنم كه صدايي از تاريكي زمزمه كرد: مولاي يا مولاي انت الدليل و... وقتي دقت كردم ديدم عمامه كوچكي در ته غار به سفيدي مي زند. صدا هم آشنا بود. باز هم نادر و حالا بي لبخند و بي كلمن و با صداي نالان و چشم هايي حتم گريان. كم آوردم. با قدم هاي آرام و بي صدا، نرم نرمك، آمدم از غار بيرون و نشستم كنار ساحل و بلم ها. همان جا بود، كنار زمزمه رود و ناله هاي آن غار، كه احساس كردم چشمم مي سوزد و چيزي از درونم كنده مي شود. من داشتم گريه مي كردم.
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین