هنر و ادبيات - شهر نجيب
شهر من، اي شهر پيکر سوخته.
باغ و بستانت سراسر سوخته
با سموم بادها بر دامنت
بيد بن هاي تناور سوخته
خاطرات سبز تو ديري است دير
با شقايقهاي پرپر سوخته
روي دشت سينه خونين تو
سرو پژمرده، صنوبر سوخته
زنبق و ياس و گل و نسرين تو
در هجوم باد صرصر سوخته
ايستاده بر فراز شانه ات
نخل قد افراشته سر سوخته
در کنارت مادر از داغ پسر
خواهر از داغ برادر سوخته
در دل و در سينه و پهلوي تو
دشنه و شمشير و خنجر سوخته
از فراق سينه سرخان شهيد
اشک در چشم کبوتر سوخته
نغمه هايت در گلو خشکيده است
مثل پروازي که در پر سوخته
غم مخور اي قهرمان شهر نجيب.
دشمنان را مي به ساغر سوخته
قهرمانان تو جاويدان شدند
دشمنت با قهر داور سوخته
سبز مي گردي در آغوش بهار
اين بهارستان پيکر سوخته.
شاعر :سيمين دخت وحيدي
باغ و بستانت سراسر سوخته
با سموم بادها بر دامنت
بيد بن هاي تناور سوخته
خاطرات سبز تو ديري است دير
با شقايقهاي پرپر سوخته
روي دشت سينه خونين تو
سرو پژمرده، صنوبر سوخته
زنبق و ياس و گل و نسرين تو
در هجوم باد صرصر سوخته
ايستاده بر فراز شانه ات
نخل قد افراشته سر سوخته
در کنارت مادر از داغ پسر
خواهر از داغ برادر سوخته
در دل و در سينه و پهلوي تو
دشنه و شمشير و خنجر سوخته
از فراق سينه سرخان شهيد
اشک در چشم کبوتر سوخته
نغمه هايت در گلو خشکيده است
مثل پروازي که در پر سوخته
غم مخور اي قهرمان شهر نجيب.
دشمنان را مي به ساغر سوخته
قهرمانان تو جاويدان شدند
دشمنت با قهر داور سوخته
سبز مي گردي در آغوش بهار
اين بهارستان پيکر سوخته.
شاعر :سيمين دخت وحيدي
لینک کپی شد
نظر شما
