خائف,کاظم

کد خبر: ۱۱۶۹۸۲
تاریخ انتشار: ۰۴ خرداد ۱۳۸۷ - ۱۶:۰۳ - 24May 2008
 ارديبهشت ماه سال 1337 ه ش در بيرجند به دنيا آمد. مادرش مي گويد: آخرين ماه قبل از تولد فرزندم، شبي حضرت آيت الله سيد کاظم حائري از علماي بزرگ بيرجند را در خواب ديدم که کسي را فرستاده و مرا احضار کرده. وقتي رفتم و به خدمت ايشان رسيدم، نوشته اي به من داد و گفت: نام فرزندت را مطابق همين نوشته بگذار. با تعجب گفتم چه مي فرماييد؟! فرزندي ندارم. ايشان فرمودند: به زودي فرزندي خواهي داشت. گفتم من سواد ندارم آن را برايم بخوانيد. سپس در ادامه پرسيدم: اسم خودتان سيد کاظم است، چنين نيست؟ فرمودند: بلي، همين طور است. ما هم به همين دليل نام فرزندمان را کاظم گذاشتيم. قرآن را خيلي خوب و زود، نزد روحاني آموخت. کودکي بسار فعال و پر تحرک بود.
دوره ابتدايي را در سال 1344 در مدرسه ابتدايي حکيم نظامي شروع کرد و در سال 1349 به پايان برد. سپس وارد مدرسه راهنمايي گنجي شد و دوره متوسطه را در هنرستان ابوذر گذراند و در سال 1356 در رشته برق ديپلم گرفت. اوقاتش را بيشتر به مطالعه و ورزش مي گذراند. در ورزشهاي رزمي، کاراته و کوهنوردي فعال بود و مربي کونگ فو به شمار مي رفت. به کوه و طبيعت علاقمند بود. مي گفت: «مشاهده کوه و طبيعت چند فايده دارد، از جمله اينکه انسان را به عظمت خداوند واقف مي سازد و نيز در خلوتي که دست مي دهد، بهتر مي توان با خدا سخن گفت.»پس از اخذ ديپلم به عنوان درجه دار ارتش و در لشگر 77 خراسان به خدمت مشغول شد. علاقه او به امام موجب شد به فرمان ايشان از خدمت فرار کند که پس از پيروزي انقلاب به محل خدمت خود بازگشت.در مبارزات وراهپيمايي ها چون نظامي بود،با لباس مبدل شرکت مي کرد. يک بار دستگير شد ولي از چنگ ماموران گريخت. پس از پيروزي انقلاب اسلامي به فرمان امام خميني به بسيج پيوست وجزء اولين نيروهاي اعزامي به منطقه گنبد براي خنثي سازي توطئه هاي ضد انقلاب داخلي بود . اونقش مهمي درسرکوب ضدانقلاب داشت. با شروع جنگ تحميلي به سرعت به سپاه پيوست و به جنگ و جبهه وارد شد.
عاشق جبهه بود و خود را مسئول مي ديد و در شتافتن به سوي جبهه و ايفاي نقش و انجام تکليف سر از پا نمي شناخت. در کسوت پاسداري به جبهه اعزام شد و با عناوين عضو گروه ويژه، معاونت گروه ويژه، فرمانده گروهان و فرمانده گردان با دشمن جنگيد. او در جبهه هاي بستان، تنگه چزابه و در عمليات هاي طريق القدس، فتح المبين و بيت المقدس شرکت داشت. کاظم خائف در تاريخ دهم ارديبهشت ماه سال 1361، در عمليات بيت المقدس، در جبهه کرخه نور بر اثر اصابت گلوله به گردن و نخاع به شهادت رسيد.
پيکر شهيد بعد از انتقال به زادگاهش – شهرستان بيرجند – به خاک سپرده شد.
منبع: "فرهنگ جاودانه هاي تاريخ، زندگي نامه فرماندهان شهيد خراسان" نوشته ي سيد سعيد موسوي، نشر شاهد، تهران - 1386




وصيت نامه
باسمه تعالي
گمان نكنيد آناني كه در راه خدا كشته مي شوند مردگانند، بلكه آنها زنده اند و نزد پروردگارشان روزي مي خوردند. قرآن كريم
به نام ايزد متعال و به نام خدايي كه فرمان جهاد تمام گناهان انسانهايي كه در جواب او لبيك مي گويند و مي بخشند و آنها را به كمال مي رسانند، پروردگارا اسلام و مسلمين را پيروز گردان. اسلامي كه پيامبر اكرم (ص) و امامان براي آن كوشيدند و خود را فداي آن كردند تا قوانين تو را به تحقق برسانند.
يا ارحم الراحمين انقلاب خونين اسلامي را كه فقط با خون به دست آمده به پيروزي كامل برسان‌ هر چه زودتر ابر قدرتها و كليه كسانيكه با اسلام مخالفند. اگر قابل توبه هستند. توبه شان قبول و گرنه نابودشان بفرما. خالقا! رهبر بزرگمان را امامي كه مردگان را به قدرت تو زنده كرد و ما را هدايت نمود. اين فرزند زهرا (س) و نايب حضرت مهدي (عج) خميني كبير را تا انقلاب مهدي (عج) نگهدار زيرا امروز چشم تمام مستضعفان به او و انقلاب اسلامي است.
اي خميني عزيز بدان اگر لايق باشيم تا آخرين قطره خونمان را تو كه همان اسلام است دفاع خواهيم كرد و نخواهيم گذاشت كه مورد هجوم مخالفان اسلام قرار گيرد. اي ملت شهيد پرور ايران بايد افتخار كنيد كه خداوند چنين هديه اي به شما داد و قدر آن را بدانيد. تمام شهدا مال شما هستند و اين انقلاب به شما تعلق دارد. حال وظيفه شما سنگين و بزرگ شده بايد با تمام نيرو و قدرتي كه داريد از انقلاب پشتيباني كنيد.
زيرا امروز اسلام و انقلاب اسلامي مورد هجوم تمام مخالفين اعم از ايراني و خارجي قرار گرفته است. اگر زماني جنگ اسلام با حزب بعث تمام شد فكر نكنيد كه ديگر جنگ تمام شده، نه. اين را بدانيد تا زمانيكه ابر قدرتي و ظالمي در جهان وجود داشته باشد جنگ و جبهه هم خواهد بود و حتماً اين را بدانيد كه شما نيستيد كه مي جنگيد بلكه خود خداست كه پيروز مي كند و شما فقط وسيله ايد.
به هوش باشيد كه پيروزي شما را ذوق زده نكند و مغرور نشويد زيرا خدا بزودي ما را امتحان خواهد كرد.
پروردگارا! اگر من لايق شهادت هستم مرا شهيد گردان.

كلامي با خانواده ام:
سلام پدرم مي دانم شما آنقدر آگاه هستيد كه اگر فرزند شما لايق شهادت باشد افتخار مي كنيد چون امروز زماني است كه اسلام مبارز و پشتيبان مي خواهد.
نكند به خاطر من گريه كنيد و دشمن از گريه شما سوء استفاده كند و باعث تضعيف اسلام شود.
بايد مانند كوه مقاومت كنيد و مشتي محكم باشيد بر دهان دشمنان اسلام. هر چند اين مصيبت نيست ولي در همه حال مصائب را تحمل كنيد و به همه بگوييد به جاي تسليت به شما تبريك بگويند. پدرم اين را بدانيد كه اسلام با خون امام حسين (ع) زنده است و هر چه جوانانش شهيد مي شوند چهره او برافروخته تر مي شود.
مادر اين حرف هميشه در ذهنتان باشد كه ما امانت هايي هستيم كه خداوند چند صباحي در دنيا به شما داده است.
برادر مي دانم كه شما از شهادت و مقامي كه خدا به شهيد مي دهد باخبريد. احيتاجي نيست به شما هم توصيه كنم سفارشم اين است كه از امام و انقلاب پشتيباني كنيد و حفظ و حراست از خون شهدا بر شما بلكه بر همه مسلمين واجب است. فرزندانتان را طوري تربيت كنيد كه حامي امام زمان باشند. اميدوارم زماني شما مفتخر به اين شويد كه فرزندي از شما در لشكر اسلام به فرماندهي امام زمان (عج) با دشمنان اسلام بجنگد. آنها را طبق موازين اسلامي تربيت كنيد طوري كه بتوانند در جامعه خود الگو بوده و حتماً به آنها خواندن قرآن را ياد بدهيد كه وظيفه هر پدر نسبت به فرزندش مي باشد.
خواهرم! حضرت زينب (س) سمبل اسارت استمرار خط سرخ شهادت الگو عظيم زن در تاريخ بشريت بود. آن بانوي بزرگ وقتي احساس مي كرد گريه اش تضعيف اسلام است مانند كوه ايستاد و خطبه هاي آتشين خواند. همگي بدانيد شهادت گوهريست كه حضرت علي (ع) براي آن بي صبري مي كرد و شهادت لذاي دارد كه حضرت علي اكبر (ع) از خدا مي خواست كه به او هزار بار جان بدهد تا همه را در راه خدا بدهد. پس ديگر جايي براي ناراحتي نمي ماند و ما بايد خوشحال هم باشيم.
در آخر توصيه مي كنم به خانواده ام اگر جدي از من باقي بماند كه فرستادند براي دفن، اذيت نشويد و مراسم ساده باشد.
يك لحظه امام را تنها نگذاريد كه خداي خواسته دچار سرنوشت مردم كوفه خواهيد شد.
من با آگاهي تمام اين راه را انتخاب كردم. اين راه همان راه اسلام اصيل است و شهادت آخرين مرحله تكامل است هر شهيد آن را با آگاهي تمام انتخاب كرده و هيچ ترسي ندارد و هيچ وقت از روي احساسات خود را به خطر نمي اندازد هر كس مي گويد كه اينگونه شهيد شدن از روي احساسات است خودش بيايد و از نزديك مشاهده كند كه در اينجا احساسات از بين مي رود و جاي آن را شوق پيروزي اسلام، رضاي خدا و آرزوي شهادت مي گيرد.
همه شما را به خداوند بزرگ مي سپارم. به اميد پيروزي اسلام . كاظم خائف




خاطرات
پدرشهيد:
ايشان تعريف مي کرد: فرمانده اي داشتيم که از ارادتمندان حضرت آيت الله شيرازي رهبر مبارزات انقلابي در مشهد بود و ارشادات آقاي شيرازي تاثير زيادي بر من گذاشت تا جايي که وقتي متوجه شديم قرار است ما را براي مقابله با مردم به سطح شهر بفرستند ما که حدود سيصد نفر بوديم دور هم جمع شديم و تصميم گرفتيم که از اجراي چنين تصميمي سر باز زنيم و همين کار را هم کرديم.

مادر شهيد :
شهيد ازدواج نکرد و هر وقت در اين باره با او سخن مي گفتيم، در جواب مي گفت: تا زمانيکه که جنگ به پايان نرسيده، ازدواج نخواهم کرد. دوست ندارم که زن و فرزند بي سرپرستي – که مايه زحمت شما باشند – از خود به جاي بگذارم.

حسين يوسفي:
قبلا به ما گفته بودند که قرار است گرداني با عنوان گردان ويژه تشکيل گردد و توضيح داده بودند که هيچ اميد و برگشتي براي اعضاي اين گردان وجود ندارد و افرادي بايد در آن عضو شوند که صد در صد از شهادت استقبال کنند و از دنياي دون به سوي پروردگار خود قطع علاقه کرده باشند. وقتي که از کاظم خائف پرسيدم: در جبهه قرار است در چه واحدي انجام وظيفه کني؟ گفت در گردان ويژه. من که وصف گردان ويژه را شنيده بودم، يکه خورم و حالم تغيير کرد. ايشان با تعجب پرسيد: چه شد؟ چرا اين طوري شدي؟ من نمي خواستم چيزي بگويم، ولي اصرار کرد و من هم درباره گردان ويژه شنيده بودم، توضيح دادم. تعجب کردم، چون ديدم چهره اش باز و بشاش شد و خيلي خوشحال. در نهايت به من گفت: وقتي که برگشتي اين مطلب را نزد پدر و مادرم تعريف نکن که نگران نشوند.

عبد الله مرشد زاده :
سردار شهيد حاج رجبعلي آهني مي گفت که شهيد خائف معاون من بود و ما در يک منطقه، در کنار نيروهاي ارتشي مشغول آموزش نيروهاي خودي بوديم. شهيد خائف با نيروها کار مي کرد و آنها را آموزش مي داد. من که در کنار يک سرهنگ ارتشي بودم، به ايشان گفتم: جناب سرهنگ! به نظر شما خائف چقدر تجربه کاري دارد؟ جناب سرهنگ وراندازي کرد و گفت: بايد بيست و پنج سال تجربه داشته باشد. گفتم جناب سرهنگ سن ايشان به بيست و پنج سال نمي رسد.

برادر شهيد :
روزي در مشهد به همراه سردار شهيد حاج رجبعلي آهني که در آن زمان فرمانده گردان بود نزد من آمدند و صحبت شد. از جمله در مورد محول کردن ماموريت هاي مهم و خطرناک به افراد بحث کرديم. من خدمت برادر شهيد عرض کردم که در معامله با خداوند بهتر است انسان اوج اخلاص را رعايت کند تا اگر در آن حال به محضر خداوند شرف ياب شد، مسرور و رستگار و عزيز باشد. لذا شما هم بهتر است آن ماموريتهايي را که خيلي سخت است و داوطلب ندارد و کمتر دارد، انتخاب و قبول کني. ايشان به جبهه رفت و در برگشت به من گفت: همان کاري را که گفتيد کردم و از بين ماموريتهاي مختلف پيشنهادي، عضو شدن در گروه ويژه و خط شکني و اطلاعات و شناسايي را پذيرفتم.

جناب آقاي موهبتي – که از فرماندهان آن زمان و همرزم شهيد خائف بودند – تعريف مي کردند که يک بار او را دعوت کردم تا فورا خود را به جبهه رساند و در عملياتي که در پيش است شرکت کند. وقتي شهيد به سپاه آمد، مهري برداشت و دو رکعت نماز خواند، علت را پرسيدم گفت: وقتي دوستان شهيد خود را به ياد مي آورم، فکر مي کنم که خداوند مرا دوست نداشته که به شهادت برسم. ولي اکنون که مي بينم پس از فاصله اندکي خداوند به من توفيق داده که برگردم و در راه او جهاد کنم، خوشحال هستم و بدين منظور شکر خداوند را بر خود لازم مي دانم.

پدرشهيد:
در نيمه هاي شب چيزي مرا از خواب بيدار کرد و متوجه شدم که در پشت پرده کسي است. وقتي پرده را کنار زدم ديدم، کاظم در حال راز و نياز با خداست. من به حال او خيلي غبطه خوردم که من با اين که عمري را سپري کرده ام، چنين توفيقي نيافته ام، ولي جواني که هنوز مجرد است و در اوج احساسات غريزي است، اين چنين رو به خداوند کرده و با او انس دارد.

يکي از دوستان شهيد براي من تعريف مي کرد: سحر ماه رمضان بود که بيدار شدم. چيزي براي سحري هم نداشتيم و غذا خيلي مختصر و ناکافي بود. من ديدم ايشان داخل سنگر نيستند؛ بيرون رفتم. ايشان را در جايي در حال نماز و عبادت در محوطه ديدم. نماز را که خواند، گفتم بايد برويم سحري بخوريم. فرمود من سحري خورده ام، ولي من که مي دانستم شب چيزي نخورده و سحري هم نداشتيم، اصرار مي کردم که نهايتا ايشان فرمود: من دو تکه نان خشک داشتم، همان را آب زدم و خوردم. که اين نشانگر اوج اخلاص و توجه و زهد و تقواي اوست.

دوستش ، برادر ميرزايي گفت: در آن شب در سنگر نشسته و در روشنايي نور چراغ قوه مشغول خواندن دعا بوديم که غذاي مختصري – که عبارت بود از هويج و سيب زميني آوردند. شهيد خائف آن را تقسيم کرد و براي هر کدام از ما اندکي غذا ريخت، ولي غذاي خودش را هم پيش من گذاشت و گفت: من نمي خواهم غذا بخورم. علت را که پرسيدم گفت: من تنها امشب اينجا هستم و مطمئنم فردا شهيد مي شوم. قبلا از خداوند چند چيز خواسته ام.
اول اينکه مرا با شکم گرسنه شهيد کند. دوم اينکه تنها با اصابت يک گلوله به شهادت برسم و سوم اينکه پيکرم در آفتاب بماند که کبود شود و اکنون دوست دارم که خواسته هاي من اجابت گرد. همين طور هم شد در شب عمليات از هم ديگر جدا شديم و تا بامداد يکديگر را پيدا نکرديم، شلوغ بود و هر کس گرفتار و مواظب وضعيت و وظيفه خودش بود. بامدادان وقتي شهيد بزرگوار سردار رجبعلي آهني به جستجوي او رفت، او را در حال گذراندن آخرين لحظات ديده بود و پيکرش نيز به دليل شلوغي خط، نه روز در آفتاب داغ خوزستان ماند.

غلامحسين اصغري:
شبانه براي دستگيري قاچاقچيان راهي كوير شديم . ما بوديم و يك ماشين تويوتاي قراضه كه مدام خاموش مي كرد . بعد از هر چند كيلومتري بايد پياده مي شديم و دوباره با هل دادن روشنش مي كرديم. در همين گير و دار بوديم كه آقاي فايده گفت : بچه ها امشب شب جمعه است . بياييد دعاي كميل بخوانيم.
با خنده گفتم : شوخي مي كني آقا ؟ شما كه حال و روزمان را مي بيني ! الان بايد برويم كمين بگذاريم. به اصطلاح شما مسئول ستاد مبارزه با مواد مخدر هستي. بهتر خبر داري!
در تاييد حرفهايم گفت : من هم معتقدم با اين امكانات ، كارمان پيش نمي رود . پس بايد با دعا به نتيجه برسيم.
خلاصه در دل شب ، با صفا و بي ريا، دعاي كميلي در بيابان خوانديم كه در زندگي ام سابقه نداشت . ماشين را با هل دادن راه انداختيم و دو ساعت بعد ، از نوار مرزي افغانستان سر در آورديم. در منطقه چاه محمد عمر كمين گذاشتيم. اما خبري نشد . با كنايه گفتم : ديدي آقا ، دعاي كميل هم در دستگيري اين از خدا بي خبران تاثيري نداشت. او با اطمينان در جوابم گفت : جوجه را آخر پاييز مي شمارند. موقع برگشتن از مرز به يك جيپ ايست داديم و با كمي جستجو متوجه شديم كه داخل ماشين شش كيسه مواد مخدر جاسازي شده است .

مهدي پيرايش:
شبي توفيق داشتم تا براي سركشي از خانواده اي همراهش باشم. حومه بيرجند به منزل نيمه ويراني رسيديم. پيرزن قد خميده اي به استقبالمان آمد . در گوشه اي از آن ويرانه ، مرد كهنسالي از درد به خود مي پيچيد.
پيرزن عاجزانه مي گفت : مدتي است كسي به ما سر نزده و همسرم بيمار است.
آقاي فايده بلافاصله به دنبال تهيه ماشين رفت . مرد بيمار را به بيمارستان رسانديم و بعد از معاينه و تهيه دارو به منزلش برگردانديم. آن شب دعاهاي بي وقفه پير زن بدرقه راهمان بود.

محمود رضا قاسمي:
دشمن در منطقه مرزي كوشك پاتك سنگيني زده بود . حدود صد و پنجاه تانك در بيابان روبروي ما صف كشيده بودند . امكانات ما هم در مقابل دشمن قابل مقايسه نبود . حدود ساعت نه نيروها اعلام كردند كه ديگر گلوله آرپي جي نداريم. با اضطراب به طرف شهيد فايده رفتم و گفتم : آقا در جريان باشيد، گلوله هاي آرپي جي تمام شده ، اگر صلاح مي دانيد به عقبه اعلام شود تا براي ما مهمات بفرستند.

شهيد محمد علي ميرزايي:
يك روز كه خيلي گرمم شده بود، كنار رودخانه كرخه رفتم تا آب تني كنم. از قضا ناهار به من نرسيد. گرسنگي بدجور به من فشار مي آورد، اما چيزي نمي گفتم. آقاي خائف در حاليكه ظرفي در دست داشت به طرفم آمد و تعارف كرد. خجالت مي كشيدم از غذايش بخورم اما او لقمه اي از غذا گرفت و گفت: اگر تو با من نخوري، من هم ذره اي از آن بر نمي دارم. من هم از خدا خواسته قبول كردم و مهمان صفاي روح و ظرف غذايش شدم.

محمود جلايري:
ما را با يك كمپرسي به دشت عباس انتقال داده بودند. تازه عمليات تمام شده بود. تا چشم كار مي كرد، اسراي عراقي به طرف ما سرازير مي شدند. همه چيز حكايت از پيروزي رزمندگان داشت، بين اسرا از سربازان عراقي گرفته تا سوداني و مصري، با ذلت تن به شكست داده بودند. به ياد دارم كاظم به محض ديدن سر و وضع آشفته اسرا، كوله پشتي اش را باز كرد و چند قوطي كنسرو و كمپوت درآورد. با دست خودش به اسرا آب خنك مي داد. سربازان دشمن ناباورانه و بهت زده به رفتار انسان دوستانه رزمندگان نگاه مي كردند.

چهارم فروردين سال 1360به خط شديم تا به طرف پادگان عين خوش برويم. نيروهاي عراقي از عبور ما در جاده مطلع شده بودند، چون فاصله ما با آنها به كمتر از سيصد متر مي رسيد. دشمن از پشت خاكريز با كاليبر 50 بچه ها را به رگبار مي گرفت. در همان لحظات اول گلوله اي به دست آقاي آهني خورد. چون به شدت خونريزي داشت، با اصرار به عقب منتقلش كردند. از آن به بعد گردان بوسيله من و آقاي خائف هدايت مي شد. آنقدر آتش دشمن شديد بود كه تنها با سينه خيز پيشروي مي كرديم. بعد از رسيدن به خاكريز، عده اي از بچه ها را به داخل كانالي كنار پل فرستاديم. در همين حين گلوله اي به پاي چپم اصابت كرد و من هم از حركت ايستادم. آقاي خائف با نگراني به طرفم آمد. هر چه گفتم شما برو، او راضي نشد و گفت: تا شما را به پشت مخور نبرم، بر نمي گردم. با همان بدن تحيف مرا پشتش گذاشت و به عقب منتقل كرد. لحظه اي كه سوار آمبولانس مي شدم، آخرين لحظه ديدارمان بود.

حميد صائب:
يكبار در مصاحبه با كاظم پرسيدند: آقاي خائف، شما با اين همه شجاعت و بي باكي كه در جبهه ها داريد، چرا فاميليتان خائف يعني ترسو است؟
كاظم با لبخندي محجوبانه پاسخ داد: بله من خائف هستم ومي ترسم، اما ترس من فقط از خداست و جز او از هيچ كس و هيچ چيز نمي ترسم.

طاهره خائف ، خواهر شهيد:
اين بار موقع رفتن حال و هواي ديگري داشت. چشم از قد و بالايش برنمي داشتم. نمي دانم در دلم چه مي گذشت. اور گرم صحبت بود و من محو چهره اش. از هميشه نوراني تر و جذاب تر به نظر مي رسيد. با نگراني تا در حياط به دنبالش رفتيم، اما او از خوشحالي سر از پا نمي شناخت. هنوز چند قدمي نرفته بود كه دست انداختم دور گردنش و او را بوسيدم. نا خواسته اشكهايم سرازير شد. پسر كوچكم دوان دوان خودش را به كاظم رساند و پيچيد دور پايش. كاظم با مهرباني او را در آغوش گرفت و لحظه اي به نگاه معصومانه پسرم خيره شد. با تامل گفت: زندگي در اين دنيا مثل قفس است دايي جان. بعد او را بوسيد و براي هميشه با ما خداحافظي كرد.

حسين يوسفي:
در حاليكه از چزابه بر مي گشتيم، فرماندهان صحبت كوتاهي درباره گردان ويژه كرد و گفت: هر كس قصد ماندن دارد مي تواند به اين گروه ملحق شود. البته بايد اين را بگويم كه به احتمال قوي نود و نه درصد افراد اين گروه شهيد خواهند شد. چون فعاليتشان با بقيه متفاوت است.
به اهواز كه رسيديم گفتند تعدادي از بچه هاي بيرجند دذر ساختمان روبرو هستند. يكباره دلتنگ كاظم شدم. گفتن خوب است كارهايم را زودتر سر و سامان بدهم، شايد كاظم هم با بچه ها آمده باشد.
گرم كار خودم بودم كه يكدفعه صدايي آشنا مرا به خود آورد: برادر يوسفي!
سرم را بلند كردم. ديدم كاظم لباس سبز سپاه را پوشيده و مرتب و زيبا و معطر جلوي رويم ايستاده! بعد از احوالپرسي به شوخي گفتم: كاظم حتما داماد شدي ما خبر نداريم. خيلي به خودن رسيدي!
با خنده گفت: نه هنوز، ولي اين دفعه داماد شدنم حتمي است خيالت جمع جمع!
چند دقيقه به صحبت گذشت. پرسيدم: كجايي؟
گفت: در گردان ويژه ثبت نام كرده ام.
با اطلاعاتي كه درباره اين گروه داشتم حسابي خود را باختم. كاظم كه متوجه تغيير حالتم شده بود. پرسيد: چه شده؟ مگر چيز عجيبي شنيده اي؟
هر چه درباره اين گروه مي دانستم به او گفتم: كاظم مرا قسم داد تا درباره گردان ويژع چيزي به خانواده اش نگويم. بعد دستي به پشتم زد و با لبخندي رضايت مندانه گفت: من از همه شرايط خبر داشتم. براي همين گفتم اين بار حتماً داماد مي شوم.

سلطان يوسفي:
آن روز به بچه هايم گفتم: تمام فكرم پيش كاظم است. پرسيدند براي چي؟ گفتم:
چيزي در او مي بينم كه در بقيه نيست. او شهيد خواهد شد.
گرچه باورش براي همه سخت بود اما من مي دانستم. چرا كه كاظم گفته بود: مادر جان! ديشب خواب زيبايي ديدم. چند كبوتر سفيد از آسمان آمده اند و در باغچه نشستند. وقتي كبوترها به پرواز در آمدند. من هم با آنها پركشيدم و به پرواز درآمدم.

مادر شهيد:
خواب مي ديدم. زنگ خانه را زدند. وقتي در را باز كردم. خانمي موقر مقابلم ايستاده بود. بدون مقدمه گفت:
مادر خائف دلت مي خواهد به مزار شهدا برويم؟
با خوشحالي گفتم: با كمال ميل! چادر به سر كردم و دوش به دوش آن خانم به طرف مزار شهدا راه افتاديم. در يك چشم به هم زدن خود را سر مزار كاظم ديدم. دستم روي قبر بود و مشغول خواندن سوره اخلاص. آن خانم رو به من كرد و گفت:
سر قبر را باز كنيد.
با تعجب گفتم: ولي اين كار از من بر نمي آيد. قبري كه با سنگ و سيمان پوشانده شده، چطور قابل باز شدن است؟
با متانت لبخندي زد و گفت: دست راستتان را از طرف پايين روي قبر بگذاريد.
هنوز لحظه اي از انجام اين كار نگذشته بود كه اتاق سفيدي جلوي چشمانم ظاهر شد. با تختها و متكاهاي سفيد. همه چيز مي درخشيد. غرق در زيبايي ها بودم كه ناگهان كاظم را ديدم. لباس سياه را پوشيده بود و موهايش را شانه مي كرد. به سرعت خودم را به او رساندم و با شوق در آغوشش گرفتم. دقايقي به گفتگو گذشت. يكباره ياد پدرش افتادم. گفتم: كاظم جان پدرت. اگر پدرت بداند كه اينجايي حتماً خودش را به تو مي رساند.
كاظم با نگاه محبت آميزي به من انداخت و گفت: مادر جان! من هميشه با شما هستم. الان از خانه مي آيم. وقتي مي خواستي بر مزارم بيايي، قدم به قدم شما را همراهي مي كردم، اما اين جايگاهي است خداوند براي ما مهيا كرده است.

محمد رضا خائف:
برادر بزرگوار جناب آقاي موهبتي، از فرماندهان آن زمان و همرزم شهيد خائف، تعريف مي كرد: يكبار ما را دعوت كردند كه خود را به جبهه برسانيم و در عملياتي كه در پيش است شركت كنيم. وقتي شهيد خائف به سپاه آمد، مهري برداشت و دو ركعت نماز گذارد. علت را كه پرسيدم گفت: «وقتي دوستان شهيد خود را به ياد مي آورم فكر مي كنم كه خداوند مرا دوست نداشته كه به شهادت نرسيده ام ولي اكنون كه مي بينم پس از فاصله اندكي خداوند توفيق و فرصتي به من داد كه برگردم و در راه او جهاد كنم، خوشحالم و بدين منظور شكر خداوند را بر خود لازم مي دانم!

شهيد پس از اخذ ديپلم در واقع به سربازي نرفت، بلكه بصورت استخدامي درارتش وارد كادر درجه داري گرديد و مشغول گذارندن يك دوره گروهباني بود كه، جريانات انقلاب پيش آمد. ايشان تعريف مي كرد: فرماندهي داشتيم كه از ارادتمندان حضرت آيت الله شيرازي، رهبر مبارزات انقلابي مشهد بود و ارشاداتش روي ما تأثير زيادي گذاشته بود. وقتي متوجه شديم كه شايد ما را براي مقابله با مردم در صحنه و انقلابي به سطح شهر بفرستند و لازم باشد كه با مردم بجنگيم، دور هم جمع شديم و حدود سيصد نفر تصميم گرفتيم كه متعهداً از اجراي چنين فرماني احتمالي، ممانعت به عمل آوريم. همين كار را كرديم و بعداً كسانيكه براي اجراي اين فرمان رفتند و با مردم درگير شده بودند، بسيار پشيمان بودند و اشك ندامت مي ريختند و ما را تحسين مي كردند. همينطور تعريف مي كرد كه: در همان زمان با پوشيدن لباس شخصي به جمع مردم مؤمن و انقلابي كه به راهپيمايي و اعلام ضديّت و انزجار عليه رژيم منحوس پهلوي مي پرداختند، پيوستيم. در يكي از همين روزها، نيروهاي نظامي و انتظامي راهپيمايان را، مورد ضرب و شَتم قرار داده بودند كه من بدليل اينكه خودم نظامي بودم، وضع وخيمي داشتم. با دقت و فراست بسيار، فرار كردم و از چنگ مأمورين گريختم.

حسين يوسفي روبيات :
يك شب هنگاميكه از جبهه ترخيص شده و عازم بيرجند بودم، ايشان را كه تازه به اهواز رسيده بود، در آنجا ملاقات نمودم. در كنارهم تا صبح، صحبت كرديم و اصلا ًخواب به چشمان ما نيامد. قبلاً به ما گفته بودند كه قرار است گرداني با عنوان گردان ويژه تشكيل گردد و توضيح داده بودند كه هيچ اميد برگشتي بجز يك درصد براي اعضاي اين گردان وجود ندارد و افرادي بايد در آن عضو شوند كه، صد در صد از شهادت استقبال و از دنياي دون قطع علاقه كرده باشند. در خلال صحبتها، وقتي كه از كاظم خائف پرسيدم: در جبهه قراراست در چه واحدي انجام وظيفه كني؟ فرمود: در گردان ويژه! من كه توصيف گردان ويژه را مي دانستم، يكه خوردم و حالم تغيير كرد. ايشان تعجب و اصرار كرد كه چه شد؟ چرا اينطوري شدي؟ من نمي خواستم چيزي بگويم، ولي اصرار كرد و من هم توضيح گردان مذكور را دادم. عجبا كه در اين حال چهره اش باز و بشاش شد. خيلي خوشحال و شگفت زده شد و در نهايت به من گفت: وقتي برگشتي، اين مطلب را نزد پدر و مادرم تعريف نكن تا نگران نشوند! من هم قول دادم و به آن قول عمل نمودم. به شهرستان برگشتم، حدود پانزده روز بعد در خانه نشسته و مشغول تعمير وسيله اي بودم كه ناگاه در به صدا درآمد و كاظم وارد شد. با تعجب پرسيدم: برگشتي؟ گفت: بله، برگشتم! دو سه روز ماند و سپس دوباره به دنبالش فرستادند كه بايد براي پر كردن محل يك معاون گردان، فوراً برگردد و ايشان هم رفت. قبل از رفتن، باهم بيرون رفتيم و صحبت كرديم و قدم زديم. دفعات قبل اولين سؤالم از او در مورد دامادي وي بود كه مي فرمود: اوضاع بهتر شود، داماد مي شوم! ولي اين بار در پاسخ پرسشم فرمود: آري، مي خواهم داماد شوم! خوشحال شدم و گفتم: داماد چه كسي مي شوي؟ فرمود: داماد خدا. و اين عبارت را با لبخندي ادا كرد كه من متوجه شدم كه ايشان آماده شهادت است و حقيقت اين که، از آنروز به بعد، هر روز منتظر دريافت خبر شهادت او بودم.

عبد الله مرشد زاده :
سردار شهيد حاج رجبعلي آهني نقل مي كرد كه: شهيد خائف معاون من (معاون گردان بود و ما، در يك منطقه از نيروهاي ارتش مشغول آموزش نيروهاي ارتش بوديم. شهيد خائف با نيروها كار مي كرد و آنها را آموزش مي داد. من در كنار يك سرهنگ ارتشي بودم و به ايشان گفتم: جناب سرهنگ، به نظر شما فلاني (شهيد خائف ) چقدر تجربه كاري دارد؟ جناب سرهنگ وي را بر اندازي كرد و گفت: بايد 20 الي 25 سال تجربه داشته باشد! من گفتم: «جناب سن ايشان به 25 سال نمي رسد.

در آخرين عملياتي كه كاظم به مرخصي آمده بود، براي كاري به سپاه رفته بود. در موقع برگشت از سپاه به مادرش گفت: مادرجان مي خواهم بروم جبهه، ولي مادرش گفته بود كه، شما هنوز دو روز است كه از مرخصي تان مي گذرد، باشيد و استراحت كنيد تا ديگران بروند و بعد نوبت شما بشود. كاظم در جواب مادرش مي گويد: نه مادر بايد بروم چون، منطقه به ما نياز دارد و عده اي هم مي خواهند داوطلبانه به جبهه بروند. من(عمو شهيد) گفتم: شما نمي خواهد برويد شما بايستي پيش مادرتان بمانيد. بعد گفت: من افتخار مي كنم كه بروم و كمكي براي اسلام باشم.

در منطقه اي كه ما با كاظم بوديم ظهر بود و هنوز غذا نيامده بود كاظم يك كلمن يخ ومقداري شكر و آبليمو را درون آن ريخت وشربتي درست كرد و داخل قمقمه هاي بچه ها ريخت. بچه هاي اسفراين گفتند: آقاي خائف اين شربت شهادت است؟ كاظم گفت: خدا كند اينجوري باشد و بايد خوشبخت بود. كه ناگهان ديده بان ازبالاي تپه صدا زد عراقي ها حمله كردند تانكهاي آن ها ديده مي شد. و به ما اعلام كردند بچه ها سريع برويد روي خاكريز سنگر بگيريد. رفتيم بالاي خاكريز و مشاهده كرديم 6 تانك عراقي آمده اند و همان موقع كاظم فريادهاي بلند الله اكبر را سر داد و مي گفت: فقط گلوله ي آرپي جي بياوريد. ايشان پا برهنه رفتند. وچهار گلوله آرپي جي به طرف تانكها شليك كردند و گلوله ي پنجم را درون جان لوله گذاشت تا شليك كند اما عراقي ها درهمان حال پا به فرار گذاشتند.

روزي با كاظم و آقاي آهني عازم ستاد كربلا در اهواز شديم، براي هماهنگي، به ما اطلاع دادند دو سه روز ديگر شما را اعزام مي كنيم. برگشتيم در لشكر 92 زرهي شب را سركرديم. نماز جماعت را به امامت حاج آقا صائب اقامه كرديم. وبعد از پيامهاي تاريخي امام كه در رابطه با مسائل جنگ بود. بشدت تحت تأثير سخنان امام قرار گرفت. كه همانجا شروع به نوشتن وصيت نامه خود كرد. و مي خواست كپي آن را براي خانواده اش پست كند. دقيقاً يك شب به شروع عمليات فتح المبين مانده بود بچه ها دعاي توسل برگزار كردند و آقاي خائف بي صبرانه منتظر برگزاري عمليات بود. تا اينكه عمليات شروع شد و صداي تير اندازي از طرف منطقه دشت عباس به گوش رسيد. و حمله هوايي از طرف دشمن صورت گرفت. ولي ما به عمليات اعزام نشديم. و چون كاظم خيلي بي صبرانه منتظر شروع عمليات بود ناراحت شد. و فرداي آن روز به عمليات رفتيم و سربازهاي عراقي، اردني، سوداني را به اسارت گرفتيم. كاظم خائف تعدادي كنسرو را از كوله پشتي خود درآورد و با محبت به اسرا داد و آن ها از اين كار كاظم تعجب كرده بودند.

شب كاظم را در خواب ديدم كه ايشان مي گفت: من خيلي ناراحت هستم بيا با هم قدم بزنيم. گفتم: ناراحتي تو از چيست؟ گفت: براي من احضاريه اي فرستاده اند. يك شخص جوان از من طلبكار بوده و از دست من شكايت كرده و به من مرخصي داده اند تا كارهاي دنيايي ام را حل كنم. بعد گفتم: چه كسي؟ مشخصات او را به من بده. آن زمان قائم مقام كميته بودم، خاطر جمع باش من پارتي دارم و قاضي ها با من آشنا هستند و كار تو را درست مي كنم. برادران كاظم، محمد علي و مضفر را هم صدا زدم تا برويم در جلسه علني دادگاه شركت كنيم. مكان برگزاري دادگاه در پشت سينما فردوسي كه الآن سازمان اطلاعات در آن جا است. دريك اتاق 12 متري صندلي و ميز گذاشته بودند تا حضار جلسه بر روي آن ها بنشينند. يك روحاني سيد، حاكم شرع بود. آن جوان را آوردند و او مي گفت: من از كاظم خائف طلبكارم و طلبم را مي خواهم. حاكم، حكم دادگاه را اعلام كرد من رفتم به قاضي گفتم: آقاي كاظم خائف شهيد شده است و ما با هم همكار هستيم و يك لطفي بكنيد. حكم كاظم خائف را كمتر ببريد. و يك تخفيفي به او بدهيد. حاكم در جواب من گفت: فقط مي توانم ايشان را بازداشت نكنم تا طلبش را بدهد. كاظم گفت: من نمي توانم طلب ايشان را بدهم چون پول ندارم بعد از اين خواب، به برادر و پدر و مادرش گفتم: بگرديد و ببينيد چه كسي از كاظم طلبكار است، طلب او را بدهيد.

يكشب خواب ديدم كاظم در يك فضاي سبز مشغول تفريح است وجايي كه من آن ها را نظاره گر بودم،سيم خاردار كشيده بودند. به نظرم رسيد كه جبهه است. كاظم كه لباس سفيد به تن داشت مرا شناخت و به طرفم آمد و گفت: چطوري؟ گفتم: خوبم چرا جاي مرا سيم خاردار كشيدند. گفت: چون اينجا ورود ممنوع است وبايد بروي از داخل آن خيمه ها جواز ورود بگيري. يكي ازآن خيمه ها منزل امام خميني است وديگر خيمه ها منزل شهيدان است.

زماني كه در منطقه مشغول خدمت بود به پيكر پاك شهيد مطهري برخورد مي كند. او هميشه آرزو مي كرد كه دوست دارم مانند اين شهيد به شهادت برسم. دوست دارم مانند او گلوله اي به رگ من اصابت كند و به شهادت برسم و در عمليات كرخه به همين شکل به شهادت رسيد. يادش گرامي باد.

روزي، 21 شهيد به مشهد مقدس آورده بودند و ما براي استقبال از آنان به مشهد رفتيم در مسجد گوهر شاد و حرم مطهر تمام مادران از شهداي خود خداحافظي مي كردند. ناگهان نفهميدم كجا افتاده ام من همانجا قش کردم. حس كردم دو تا خانم سر مرا به دامن گرفته اند و به من مي گويند مادر بيدارشود. مادرشهيد هستيد گفتم: بله حاج خانم. آن ها به من گفتند: بلند شو. مادر فاميلي شهيد را بگو. شما را كنار تابوت پسرتان ببرم. گفتم: حاج خانم فاميل شهيد، خائف است از بيرجند. و در ادامه گفتم: اگر براي شما مشكلي ندارد مرا به ضريح امام برسانيد. تا با آن امام درد دل كنم و اجل (مرگ) خودم را بخواهم چون هميشه بي هوش مي شوم و غش مي كنم. به خواب رفتم در عالم خواب ديدم كه صداي ا… اكبر به گوشم رسيد من گفتم: چه شده؟ گفتند: پاسداران به جبهه اعزام مي شوند. من نان درست مي كردم و كنارتنور بودم. رفتم تا ببينم كاظم هم با آنهاست، ديدم خيابان را پاسداران گرفته اند، همه با كاپشن هاي قرمز و فرياد ا...اكبر سر مي دهند. و شخصي جلوي آنها در دست راست خود قرآن و در دست چپ خود پرچم بر دست دارد و الله اكبر مي گويد. رفتم جلو آنها را گرفتم و گفتم: آهاي برادرها يك لحظه صبر كنيد تا ببينم كاظم من با شما نيست. ديدم جا به جا ايستادند. يكي از آن برادرها به من گفت: مادر آن شخصي كه جلو من است، فرمانده ماست. از او سؤال كنيد. رفتم و گفتم: برادر! شما كاظم مرا مي شناسيد، تا رويش را برگرداند. ديدم كاظم است. گفتم: كاظم جان كجا مي روي؟ گفت: مادر به جبهه مي روم گفتم: نمي گذارم بروي تا آمدم او را در آغوش بگيرم از خواب بيدار شدم.

خاطره اي كه به ياد دارم، كاظم 12 روز مرخصي گرفته بود و سه روز از مرخصي او مي گذشت، شخصي به دنبال كاظم آمد و به او گفت: شما آماده رفتن به جبهه باشيد چون درخط كسي نيست كاظم هم بدون هيچ سؤالي درخواست آن برادر را پذيرفت و با او به خط رفت.

روزي كاظم براي من تعريف كرد، مادر جان ديشب خواب ديدم كه چند كبوتر سفيد آمده اند و در باغچه نشسته اند و بعد از پرواز كبوترها، من هم با آنان پرواز كردم.

يك روز در خيابانها تظاهراتي انجام داديم. ناگهان مشاهده كرديم، تانكي جلوي راه ما را سد كرده و لوله تانك را به سمت جمعيت تنظيم كرده است. تمام مردم متفرق شدند و عده اي هم به كوچه هاي اطراف رفتند. كاظم خائف هم با ما بود و به كوچه اي بن بست رسيديم. در خانه، تمام اهالي كوچه را زديم. هيچ كس در را باز نكرد. چون يك افسر ارتشي سر كوچه ايستاده بود. كاظم خائف در گوش يكي ازروحانيون كه با ما بود حرفي زد و آن روحاني بچه ها را جمع كرد و گفت: همه پشت سر من بياييد و شعار، ارتش برادر ماست را بدهيد. آن افسر مي گفت: اگر جلوتر بياييد تيراندازي مي كنم و فحش مي داد. به آن افسر نزديك شديم و خودمان را برروي زمين انداختيم و اسلحه وي را گرفتيم و بعد متوجه شديم اين طرح و نقشه را كاظم خائف داده بود.

در آخرين دفعه اي كه كاظم به جبهه رفته بود، در عملياتهاي كرخه و همزمان با فتح خرمشهر شركت داشتند و با وجود حملات شديد دشمن، آنها پيشروي مي كنند و بر اثر تركش خمپاره از ناحيه گردن (شاهرگ) به آرزوي ديرينه اش رسيد. و پس از چند روز كه، منطقه آزاد شد پيكر كاظم را پيدا كرده بودند و به عقبه انتقال دادند.

كاظم مشتاق شهادت بود و مرگ در راه خدا را دوست داشت و مي خواست گلوله بعثيان عراق، تنش را زخم بردارد و آرزو مي كرد، كه بعد از شهادتش پيكرش در آفتاب باشد مانند صحنه ي عاشورا و بعد از عمليات كرخه ديده بودند كه همين امر به واقعيت پيوسته و پيكر كاظم در آفتاب سوزان حدود سه روز بر روي زمين مانده بود.

در يكي از روزهايي كه كاظم از جبهه به مرخصي آمده بود به من مي گفت: برادر جان دلم گرفته، فكرمي كنم، وقتي به مرخصي مي آيم من را زنداني كرده اند. گفتم چرا؟ گفت: به جبهه که مي روم و آن حال و هوا و نورانيّت بچه ها را كه با جان و دل با پروردگار خويش به راز و نياز پرداخته اند را مشاهده مي كنم، دلم باز مي شود و مي گويم، در اين دنيا نيستم.

محمد رضا خائف :
شهيد آهني كه نام و هيبتش، پشت كارآمدترين لشكرهاي حزب بعث را مي لرزاند در سخنراني خود گفت: وقتي كه شهيد خائف را به سپاه دعوت كردم تا اعزام شويم، هنگام ورود به محل اعزام سجده شكري به جا آورد. وقتي علت را پرسيدم، توفيق حضور براي اعزام به جبهه موجب اين شكرگذاري شده بود.

يكي از دوستان شهيد كه خودش هم به شهادت رسيده است، براي من تعريف مي كرد كه سحر ماه، رمضان بود كه بيدار شده بودم و چيزي هم براي سحري نداشتيم و غذا خيلي مختصر و ناكافي بود. در همين زمان متوجه غيبت ايشان در سنگر شدم. وقتي كه بيرون رفتم ايشان را در حال نماز و عبادت در محوطه ديدم. نماز را كه تمام كرد به وي گفتم: بيا برويم. سحري بخوريم. ايشان گفت: من سحري خورده ام. ولي من كه مي دانستم وي شب چيزي نخورده و سحري هم نداشته است اصرار كردم كه نهايتاً ايشان فرمود: من دو تكه نان خشك داشتم، همان را آب زدم و خوردم. كه اين نشانگر اوج اخلاص و توجه و زهد و تقوي او بود.

حسين يوسفي روبيات :
تا وقتي كه در نيشابور، مشغول خدمت بودم، متأسفانه گناهي مانند غيبت دامنگير من بود و من آنرا انجام مي دادم. شبي شهيد كاظم خائف را در خواب ديدم و پرسيدم: از كجا مي آيي؟ گفت: از عالم آخرت. گفتم: آنجا چه خبر است و چه مي كني؟ گفت: من آنجا مسئول دبيرخانه هستم! گفتم: پس خوش مي گذرد ودر جاي مهم و حساسي هستي! ديدم ناراحت است، گفتم: چه شده است؟! گفت: مدتي است به ما گزارش مي رسد كه تو فلان گناه را انجام مي دهي! من كه خجالت مي كشيدم اعتراف نكردم و گفتم: دروغ است، گزارش دروغ بوده! ليكن ايشان فرمود: به آن دبيرخانه گزارش دروغ نمي رسد! من به تو گفتم و تا كنون هم آن گزارشها را رد نكرده ام، ولي از امروز به بعد اگر تكرار شد آنها را رد خواهم كرد! و رفت. دوباره در همان عالم خواب در حال انجام گناه بودم كه ناگهان ظاه
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین