آهني,رجب علي
سوم تير سال 1334 ه ش در روستاي سلطاني، از بخش نهبندان در شهرستان بيرجند به دنيا آمد. دوران کودکي را در روستاي محل تولدش سپري کرد و در همين روستا به مکتبخانه رفت و قرآن را فرا گرفت.در سه سالگي پدر خود را از دست داد. دوران ابتدايي را در روستاي سلطاني گذراند و تا کلاس پنجم درس خواند و بعد از آن ترک تحصيل کرد. تا سيزده سالگي در روستاي محل تولدش بود و سپس به تهران رفت. در تهران در شرکت باردارو در قسمت پخش دارو و کارهاي بانکي به مدت دو سال مشغول به کار شد و در سال 1354 به سربازي رفت. بعد از اتمام سربازي به بيرجند برگشت و در شرکت پي ريز در محمديه بيرجند حدود يک سال کار کرد و دوباره به تهران رفت که همزمان با اوجگيري انقلاب بود و با حضور خود در تمامي صحنه هاي انقلاب و تظاهرات، هنگام با مردم تهران فعاليت مي کرد و در تظاهرات هفده شهريور عليه رژيم شاه نقش فعالي داشت. بعد از آن دوباره به بيرجند برگشت و در تظاهرات و راهپيمايي ها شرکت مي کرد و مردم را با رشادت رهبري مي کرد. با پيروزي انقلاب اسلامي به کميته پيوست و بعد از چندي در جهاد سازندگي به فعاليت مشغول شد و بعد از آن، فعاليت خود را در سپاه پاسداران انقلاب اسلامي بيرجند آغاز کرد و پس از نه ماه که در سپاه مشغول خدمت بود، براي آموزش به مشهد مقدس اعزام شد و دوران آموزشي خود را با موفقيت به پايان رساند و بعد از آن به بيرجند بازگشت و پس از چندي داوطلبانه به جبهه اعزام شد. قبل از اعزام فرماندهده عمليات مبارزه با مواد مخدر منطقه نهبندان را عهده دار بود که حدود شانزده ماه در اين منطقه فعاليت کرد و پس از اينکه اوضاع منطقه را سر و سامان داد و به جبهه رفت. در عمليات طريق القدس به عنوان فرمانده گردان شرکت کرد و اولين فرماندهي بود که خط دفاعي عراق را شکست و از ميدان هاي وسيع مين گذشت و به ياري خداوند متعال، دشمن را تا عمق سي کيلومتري مجبور به عقب نشيني کرد. او در اين عمليات بر اثر اصابت ترکش خمپاره مجروح شد و سر پايي معالجه شد و بعد از عمليات و بعد از شش ماه حضور در جبهه به بيرجند برگشت. براي دومين بار در تاريخ 5/11/1360 به جبهه اعزام شد و فرماندهي نيروهاي ويژه خراسان را به عهده گرفت و در عمليات فتح المبين شرکت کرد. در اين عمليات بر اثر اصابت گلوله از ناحيه دست مجروح شد که براي مداوا به بيرجند منتقل شد و پس از ده روز به جبهه برگشت.
در عمليات بيت المقدس به عنوان خط شکن، فرماندهي گردان ابوذر را به عهده گرفت. در اين مرحله از عمليات باز پس گيري خرمشهر، بر اثر اصابت ترکش خمپاره از ناحيه کمر مجروح که دوباره براي مداوا به بيرجند منتقل شد. در اين عمليات نام گردان خود را ابوذر گذاشت و معتقد بود: ابوذر از پا برهنگان بود و انقلاب را پا برهنگان بايد حفظ کنند. خود او نزد افراد گردانش با عنوان شير علي و چريک خميني معروف بودند. در عمليات رمضان نيز شرکت کرد که در هنگام گرفتن سنگر هاي مثلثلي عراقي ها بر اثر اصابت ترکش خمپاره به پا مجروح شد و براي معالجه به بيرجند منتقل شد. در عمليات کرخه نيز بر اثر اصابت گلوله کاليبر 50 از ناحيه کمر مجروح شد.
رجبعلي آهني در 25 سالگي ازدواج کرد که مدت زندگي مشترک آنها حدود دو ماه بود. شب عروسي که مصادف با شب جمعه بود، پس از قرائت دعاي کميل، مراسم عقد برگزار شد. چند روز بعد از ازدواج از طرف سپاه پاسداران به عنوان فرمانده فداکار عازم مکه معظمه شد و بعد از مراجعت از سفر حج، بعد از سه روز به جبهه اعزام شد.
در برابر گرفتاري ها و مشکلات بسيار صبور و با حوصله بود و همچون کوه استوار و مقاوم بود.رجبعلي آهني در 25 آبان 1361 در عمليات مسلم بن عقيل در جبهه سومار در تپه هاي مشرف به شهر مندلي عراق بر اثر رفتن بر روي مين به شهادت رسيد. پيکر مطهرش در منطقه دشمن مفقود شد .
منبع:"فرهنگ جاودانه هاي تاريخ ،زندگي نامه فرماندهان شهيد خراسان"نوشته ي سيد سعيد موسوي ،نشر شاهد،تهران-1386
خاطرات
محمود جلايري:
ايشان در مشکلات به هيچ وجه جا خالي نمي کرد و در بحراني ترين شرايط جنگ با روحيه باز و شاد و عالي بچه ها را هدايت و به ادامه عمليات و پيشروي تشويق مي کرد. اهل عقب نشيني و پشت کردن به دشمن نبود و اين را از حضرت علي (ع) به ارث برده بود.
در عمليات بيت المقدس زماني که گردان ما در محاصره قرار گرفت و هيچ راه گريزي نبود، ناگهان ايشان در جمع گروه ها حاضر شد و گفت: گردان ابوذر گرداني نيست که در دست عراقي ها باشد. روحيه افراد افزايش يافت و پس از درگيري توانستيم محاصره را بشکنيم.
محمد حسن شيباني:
شجاعت و استقامت ايشان زبانزد همه بود. گردان آهني يک گردان پيشرو و خط شکن بود. هر جا درگيري در کار بودَ، گردان ايشان وارد عمل مي شد و گره را مي گشود. نوک پيکان تمام عمليات ها بود و اين شجاعت را از حضرت علي (ع) و اصحاب ايشان فرا گرفته بود.
علي امير آبادي:
رجب علي آهني با اينکه معاونت تيپ 21 امام رضا (ع) را داشت، وقتي که بحث اطاعت پذيري و ولايت پذيري پيش مي آمد، بدون هيچ شبهه لبيک مي گفت. روحش را از جسم جدا مي ديد و با خداي خويش ارتباط خاصي داشت. يادم هست در عمليات ايذايي در شهر مندلي عراق که تير بار دشمن کاملا در منطقه مسلط بود، به لحاظ حساسيت موضوع، شهيد چراغچي فرمود: حاج رجب مي تواني با يک گروهان اين سنگر را تصرف کني؟ ايشان گفت: با اينکه هيچ معبري از ميدان باز نيست، بر اساس اصل ولايت پذيري اين وظيفه را انجام مي دهم. در همين عمليات او به ملکوت علي پيوست و پيکر مطهرش همانند سرورش اباعبدالله الحسين (ع) روزها در ميدان ماند که سردار قاليباف و فاضل الحسيني در چند نوبت خواستند پيکرش را بياورند اما به خاطر شدت حمله نيروهاي عراقي نتوانستند.
مادر شهيد:
آن روز بي موقع از مدرسه برگشت . كيسه اي پر از پنبه را به كناري پرتاب كرد و با ناراختي ، در گوشه اي از اتاق زانوهايش را ميان دستانش گرفت . از رفتارش متعجب شدم . پرسيدم : چرا الان از مدرسه برگشتي رجب جان ؟
بغض كرده بود و فقط در جوابم مي گفت : هيچي ! از كيسه مشتي پنبه برداشتم و پرسيدم :
اينها را ازکجا آوردي ؟
سرش را به طرفم برگرداند و گفت : من ديگر مدرسه نمي روم . آقاي معلم مي خواهد از ما كار بكشد، به هر كدام از بچه هاي روستا يك كيسه پنبه داده تا با مادرهايشان بريسند. زور مي گويد يا پنبه را بگيريد و نخ درست كنيد و و يا دستكش ببافيد تا براي خانواده ام هديه ببرم وگرنه حق نداريد پايتان را در كلاس بگذاريد.!
طاقت نداشتم او را با گلويي بغض كرده ببينم، سرش را به سينه چسباندم و گفتم : عيبي ندارد ، من پنبه ها را مي ريسم ، تو برو مدرسه . اما او گفت : نه ، من حرف زور گوش نمي كنم . چرا شما بي اجرت كار كنيد ؟ فردا پنبه را در كلاس جلويش پرت مي كنم و ديگر به مدرسه نمي روم.
هر چه اصرار كردم ، رجب زير با نرفت و همين كار باعث شد تا ترك تحصيل كند .
هرگز او را تند خو و عصبي نديده بودم . براي همين وقتي با عصبانيت وارد خانه شد ، تعجب كردم ، دست از لباس شستن كشيدم و به اتاق رفتم . رجبعلي ، قرآني برداشته ، مشغول خواندنش بود . پرسيدم : چي شده ؟ خدا نكند تو را كج خلق ببينم.
بدون اينكه نگاهش را از قرآن بردارد ، گفت : چيزي نيست ، اجازه بدهيد كمي قرآن بخوانم . مي ترسم الان حرفي بزنم كه به گناه ختم شود . من هم دست از كنجكاوي برداشتم . بعد از مدتي كوتاه خودش به سراغم آمد . علت ناراحتي اش را كه پرسيدم ، گفت : امروز چند معلم زن ، از آموزش و پرورش بيرجند براي شركت در جلسه اي به روستا آمده بودند ؛ به محض ورود با مردان دست دادند. من هم از اينكه حريم خدا شكسته شد . سخت ناراحت شدم.
مهدي صائب:
در سپاه دوره آموزشي را مي گذراندم . آقاي آهني نگهباني ضلع غربي پادگان را بر عهده داشت . مسوولين آموزش نقشه كشيده بودند تا به صورت آزمايشي نگهبانها را خلع سلاح كنند.
شبانه يكي از فرماندهان آموزش با نقابي به چهره،به طرف ايشان مراجعه كرد و بدون توجه به ايست ، وارد محوطه شد . آقاي آهني دوباره ايست داد ، اما فرد نقابدار نزديك و نزديكتر شد .
آقاي آهني كه احساس خطر مي كرد به قصد شليك تير هوايي ، اسلحه را مسلح كرد ، اما ظاهراً از قبل اسلحه ها را بدون فشنگ تحويل داده بودند تا نگبهانها از هر دفاعي عاجز شوند . مرد نقابدار براي گرفتن اسلحه با ايشان درگير شد تا ميزان مقاومتش را نسبت به حفظ صلاح محك بزند.
آقاي آهني در زير فشار ضربات فرد ناشناس ، يكسره فرياد مي زد و كمك مي طلبيد اما به هر نحوي بود از دادن اسلحه خودداري كرد . فرداي آن روز در صبحگاه، آقاي آهني به عنوان نگبهاني نمونه و متعهد مورد تشويق فراوان حاضرين قرار گرفت. در حاليكه سر و صورتش از ضربات شب گذشته باند پيچي شده بود.
علي آهني ، برادر شهيد:
مدتي مسووليت ستاد مبارزه با مواد مخدر نهبندان را به عهده داشت . يكي از اقوام نزديك ، پيغام داده بود : به رجبعلي بگوييد كسي را كه دستگير كرده اي از آشنايان است ، كاري به او نداشته باش.
اما رجبعلي زير بار نمي رفت . در جواب گفت : به او بگوييد دايي و عمو و برادر و بيگانه برايم فرقي ندارد، هر كس تخلف كند بايد او را به دست عدالت سپرد ، حتي اگر متخلف تو باشي.
وقتي در جبهه مجروح شده بود و در خانه از او مراقبت مي كرديم، همه افراد فاميل و مردم روستا به ديدنش آمدند . جز آن كسي كه برايش پيغام فرستاده بود . مدتي بعد همان خويشاوندمان در بستر افتاد؛ دلمان نمي خواست حتي از حالش خبر بگيريم ، اما رجبعلي در حاليه عصا زير بغلش بود به ديدنش رفت . مي گفت : من از هيچ كس كدورتي ندارم ؛ اگر هم كاري كردم ، انجام وظيفه بود . تا وقتي هم كه زنده ام براي نابودي قاچاقچيان تلاش خواهم كرد .
محمود جلايري:
از تحصيلات بالايي برخوردار نبود ؛ اما نيروها چنان مجذوب گفتار و رفتارش مي شدند كه در مدت كمتر از دو هفته ، گرداني خط شكن را آماده عمليات مي كرد. شب بود كه آهني وارد سنگر فرماندهي شد و با خوشحالي خبر داد كه فردا حمله داريم . اين بار محور عملياتي منطقه كرخه نور بود . گردان ابوذر هم به فرماندهي آقاي آهني وارد عمل شد . به دليل پيشگيري از شنود دشمن ، اغلب از بي سيم استفاده نمي كرد و شخصاً طول گردان را بارها طي مي كرد و دستورات لازم را مي داد.
با عبور از كانال ، بايد از پل شناوري كه روي روخانه كرخه نور نصب شده بود ، رد مي شديم. از گلوله هاي آرپي جي گرفته تا تيربار دشمن ، همگي آماده پذيرايي از ما بودند . هنوز تعدادي از نيروها از پل نگذشته بودند كه طناب پل باز شد و بچه ها از حركت ايستادند. آهني زير باران گلوله ، تا كمر داخل آب فرو رفت . گويا اصلاً در صحنه نبرد نبود . با دستانش دو طرف طناب را نگه داشت تا افراد به راحتي عبور كنند.
صبح روز بعد خاكريز دشمن سقوط كرد ، اما خبر رسيد كه آقاي آهني از ناحيه كمر مورد اصابت گلوله قرار گرفته است .وقتي خودم را به او رساندم . رنگ به چهره نداشت. لبهايش از شدت خونريزي سفيد شده بود . با نگراني گفتم : آقا ، ديگر رمقي برايت نمانده ، بيا به بيمارستان صحرايي برويم.
اما او اصرار داشت تا به نيروهايش كه كمي پايين تر مستقر بودند سركشي كند . هر چه گفتم ، تسليم نشد . زير آتش توپخانه دشمن به نيروهاي خودي رسيديم. آقاي آهني در حاليكه دستورات لازم را براي مقابله با پاتك عراقيها به بچه مي داد ، ناگهان نقش زمين شد . با خود گفتم حتماً ديگر كارش تمام است . او را كشان كشان به سايه سنگري بردم و به هر شكلي بود به پشت جبهه انتقالش دادم . پزشكان در بيمارستان صحرايي وقتي زخم عميقش را ديدند ، باور نمي كردند كه او توانسته با چنين جراحتي ده ساعت زنده بماند.
مهدي صائب:
مهمترين خصوصيتش هدايت نيروها بود . در عمليات فتح المبين مسئول پرسنلي گروهان بودم . يك گردان وقتي مي خواست به خط بزند ، مشكل تامين سلاح داشت؛ يعني همه افراد اسلحه نداشتند . وقتي به شهيد آهني گفتم :آقا اينطوري كه نمي شود جنگيد! بچه ها تجهيزات ندارند.
به ما اطمينان مي داد و مي گفت : شما نگران نباشيد ، همين كه خط اول را شكستيم ، من براي همه شما سلاح مي آورم.
در اين عمليات با اينكه گردان آهني ، خط شكن بود ، به راحتي در محور عملياتي وارد عمل شد و با تجهيزات دشمن ، سلاح پچه هاي گردان را تامين كرد.
يكبار كه زخمي شده بود ، شبانه به سنگرش رفتام و از جراحتش پرسيدم ، گفت : زخم مهمي نيست . باور كن از اين گلوله بدنم هيچ احساس ناراحتي نمي كنم.
قبول حرفهايش برايم سخت بود . تصميم گرفتم شب را در كنارش به صبح برسانم . نيمه هاي شب از خواب بيدار شدم . آقاي آهني در حاليكه به پشت تكيه كرده بود ، نشسته و به آرامي زمزمه مي كرد . آثار درد در چهراه اش نمايان شده بود . پرسيدم : آقا حتماً دردت شديد شده!
صحبتم را قطع كرد و گفت : نگران درد من نباش . آهي كشيد و ادامه داد : درد من آوارگي و بي خانماني مردم جنوب كشور است . آنهايي كه از دست دشمن در بيابانها سرگردان شده اند. از فكر بي پناهي آنها خوابم نمي برد.
رمضان احمدي :
در اولين عملياتي كه شركت داشتم ، به عنوان فرمانده گروهان خدمت مي كردم . از آنجا كه آقاي آهني طرفدار محرومين بود ، گاهي نيروهايش را گردان پا برهنه ها صدا مي زد. تازه وارد منطقه كرخه شده بوديم كه همه به جنب و جوش افتادند. هر كدام از بچه ها براي برپاكردن چادر ، گوشه اي از كار را گرفتند.
آقاي آهني در جمعمان حاضر شد و با لحني صميمي گفت : آهاي گردان پابرهنه ها چكارمي كنيد ؟ اولين كاري كه به محض رسيدن از شما انتظار داشتم برپايي چادر مسجد بود . حتي قبل از نصب چادر براي استقرار نيروها حالا بسم الله.
بچه ها با شنيدن اين حرف ، بلافاصله دست به كار شدند و با جمع آوري ني ، فضايي را حصار كشيدند . خاك زمين مسجد نرم بود . به پيشنهاد آقاي آهني با پا كوبيدن و سردادن شعار كربلا ، كربلا ، ما داريم مي آييم كف مسجد هم صاف و يكدست شد . در واقع با اينكه صبح آن روز وارد كرخه شده بوديم ، توانستيم نماز ظهر را به جماعت در مسجد بخوانيم.
محمود جلايري:
براي شركت در عمليات فتح المبين ما را با بالگرد به دزفول منتقل كرده بودند. بعد از رسيدن مهمات و امكانات بايد به طرف پادگان عين خوش مي رفتيم تا عمليات انجام دهيم . قبل از عمليات شبانه به طرف پادگان پياده به راه افتاديم. هفتاد و دو نفر به رديف حركت مي كرديم تا اينكه نزديك طلوع آفتاب شد . نگران خواندن نماز صبح بوديم . فرصتي خواستيم تا نمازمان قضا نشود . آقاي آهني نگاهي به دور و برانداخت و بعد هم به آسمان خيره شد . آنوقت گفت : چاره اي نيست بايد نماز را در راه بخوانيم . فرصتي نداريم . تيمم كنيد.
بچه ها از شنيدن اين حرف جا خورده بودند ؛ اما آقاي آهني پيشقدم شد در حاليكه راه مي رفت صورتش را به طرف قبله برگرداند. دستش را بالا آورد و با گفتن تكبيره الاحرام شروع كرد به اقامه نماز بچه ها هم يكي پس از ديگري شروع كردند به خواندن و آن صحنه شد يك صحنه فراموش نشدني.
علي آهني ـ برادر شهيد:
چند روز بعد از عمليات بيت المقدس ، رجبعلي از اصفهان به من تلفن كرد و گفت دو روز ديگر مي آيم . پرسيدم :
در اصفهان چكار مي كني؟
با خونسري جواب داد : چند نفر از بچه ها زخمي شده اند ، آنها را به اينجا آوردم . احساس كردم خودش هم زخمي شده ؛ اما مي خواهد از من پنهان كند . بعد از خداحافظي ، بلافاصله با اهواز تماس گرفتم و از دوستانش درباره رجبعلي پرسيدم ، گفتند : نگران نباشيد ! زخم مختصري برداشته . همين روزها به بيرجند مي آيد.
شماره تلفن بيمارستان اصفهان را از آنها گرفتم و زنگ زدم . به رجبعلي گفتم كه فردا به اصفهان خواهم آمد. او مرا به آرامش دعوت كرد و عاجزانه گفت : خدا شاهد است جراحتم مهم نيست . اگر تو بيايي، مادر متوجه مي شود . دلم نمي خواهد بعد از آن همه زحماتي كه مادر برايمان كشيده ، حالا زخمي شدنم را بشنود و از غصه چروكي به چهره اش اضافه شود.
وقتي به بيرجند برگشت ، بر اثر اصابت تركش به كمرش نمي توانست به درستي بنشيند. اما با ديدن نگاه نگران مادر ، تظاهر به سالم بودن مي كرد و چيزي بروز نمي داد.
ابوالفضل دراني پور:
سال 1360 در گردان ابوذر براي شركت در عمليات بيت المقدس آماده مي شديم. ساعت دوازده شب با تابيدن نور ماه ، محور عملياتي ما فعال شد . بعد از تصرف مواضع از پيش تعيين شده ، زير باران گلوله دشمن مقاومت مي كرديم. صبح روز بعد در منطقه كرخه نور مستقر بوديم كه نيروهاي گردانمان به محاصره عراقيها در آمدند. تنها راه چاره ، عقب نشيني بود . آقاي آهني با تماسهاي پي در پي گردان مالك اشتر را به كمك مي طلبيد . در عين حال خودش به ما روحيه مي داد و مي گفت : دست خدا با ماست و ما در هر شرايطي به وظيفه خود عمل مي كنيم.
آن روز با تدبير فرماندهان گردان ابوذر و مالك اشتر ، بچه ها از محاصره درآمدند و نيروهاي دشمن را عقب زدند . جالب اينجاست كه راديوي عراق با اطلاع از به محاصره درآمدن گردان آهني ، اعلام كرده بود : آهني را گرفتيم و هر كس سرش را بياورد ، جايزه كلاني دريافت خواهد كرد.
تاج قرباني :
آن زمان تعداد پاسداران بيرجند به پنجاه نفر هم نمي رسيد . سال 1361 چهل نفر از منافقين در سالني بزرگ به عنوان زنداني نگهداري مي كرديم ؛ در حاليكه آن سالن از حداقل امكانات حفاظتي هم برخوردار نبود . شبي خبر رسيد كه تعدادي از زندانيان فرار كرده اند. آقاي آهني به محض اطلاع به جستجوي منافقين رفت .سه شبانه روز همه از او بي خبر بودند حتي خانواده اش . بعد از سه روز به سپاه آمد . در حاليكه نايي در بدن نداشت. جلوي در سپاه هشت نفر از منافقين را دست بسته تحويل داد و همانجا از حال رفت . دستپاچه او را به داخل اتاقي آورديم و سعي كرديم با دادن مايعات او را به هوش بياوريم . بعد از دقايقي چشمانش را باز كرد . با نگراني از حالش پرسيدم . گفت : ناراحت نباشيد ، ناتواني من از گرسنگي است . سه روز است كه در تعقيب زندانيها هستم. هيچ غذايي به همراه نداشتم و از طرفي فرصت تهيه چيزي را پيدا نمي كردم تا اينكه به قدرت خدا توانستم اين هشت زنداني فراري را سر مرز دستگير كنم.
غلامحسين ابراهيمي :
يكي از دوستان در شهرمان غريب بود . قصد داشت جهيزيه عروسش را از بيرجند به ايرانشهر ببرد.تازه تشكيل خانواده داده بود و بسيار در مضيقه به سر مي برد . وقتي قضيه را به آقاي آهني گفتم ، بدون معطلي به سراغ وسيله رفت . وانت برادرش را كه تنها روزي رسان خانواده به حساب مي آيد ، قرض گرفت و جهاز عروس را بار زديم . وقتي همه وسايل به ماشين منتقل شد دو گوسفند هم به عنوان هديه داخل ماشين گذاشت و با هم راهي ايرانشهر شديم.
ماشين فرسوده اي بود . هنوز مسير زيادي را نرفته بوديم كه لاستيكش پنچر شد . آقاي آهني با اينكه جك هم در دسترس نداشت با استفاده از سنگ ، لاستيك ماشين را عوض كرد و اين كار تا رسيدن به ايرانشهر ، نه بار تكرار شد . اما او هر بار با صبر و حوصله ، آستين بالا مي زد و اصلاً به روي خودش نمي آورد . وقتي به ايرانشهر رسيديم خانواده عروس كه در نهايت سادگي زندگي را مي گذراندند به گرمي از ما استقبال كردند. آن روز رضايت قلبي آن خانواده براي ما بهترين پاداش به حساب مي آمد.
محسن خورشيد زاده:
فروردين سال 1361 خبر رسيد كه عده اي از بچه هاي بيرجند براي تحويل گردان مي آيند . با رسيدن آقاي آهني ، همه با خوشحالي دوره اش كرديم . او بعد از احوالپرسي ، فرمانده گروهانها را معرفي كرد . ساعت نه صبح ما را به رزم بردند . كيلومتر ها راه رفتيم و انواع و اقسام تاكتيكهاي نظامي روي گردان اعمال شد . بعد از پايان رزم ، حسابي خسته شده بوديم . آنقدر كه صداي انفجار خمپاره و گلوله ديگر برايمان معنايي نداشت. آقاي آهني شروع كرد به صحبت . با لحني قاطع گفت : برادران ، همگي خسته نباشيد . زياد وقتتان را نمي گيرم. صحبتم يك كلام است . من مرد ميدان مي خواهم ، شيرعلي ، چريك خميني هرگز خسته نمي شود. هر كس خواست در اين گردان خط شكن بماند يا علي و هر كس در توانش نيست مي تواند در جاي ديگري خدمت كند.
از فرداي آن روز بچه هاي گردان ابوذر از ساير نيروها مشخص شده بودند . چون روي كلاهشان نوشته بودند . شير علي .
محمد آهني ، برادر شهيد:
در روستاي سلطاني ، رسم بر اين بود كه عروس را با ساز و دهل به منزل داماد بياروند و مردم به تماشا بيايند. هر چه مي گفتيم بعد از سالها آرزو داريم سه روز جشن مفصل برايت بگيريم و رسم روستا را زنده نگهداريم ، قبول نمي كرد و مي گفت : انقلاب شده كه در عروسي ها بجاي گناه صلوات محمدي باشد . هر كس مي خواهد تابع رسم باشد ، خودش مي داند . ما بايد براي ديگران الگو باشيم.
جشن ازدواج را به خواسته خودش در شب جمعه برگزار كرديم ، در حاليكه همه دوستانش جمع بودند، دعاي كميلي خوانده شد و با دادن وليمه ، مراسم عروسي در نهايت سادگي به پايان رسيد.
رمضان احمدي:
بدون هيچ تشريفاتي به مكه رفته بود. وقتي هم كه برگشت انگار نه انگار كه حاجي شده . يادم مي آيد دوستان دورش كرده بودند و يكسره مي گفتند : وليمه ، وليمه بايد گوسفند قرباني كني.
آقاي آهني كه ديد راه گريزي ندارد ، لبخند به لب گفت : خب حالا كه مجبورم كرديد ، امشب بياييد خانه ما تا با گوسفند قرباني ، از شما پذيرايي كنم.
ما هم با خيالي راحت، دوستان را جمع كرديم و به منزلشان رفتيم . وقتي سفره را پهن كردند ، قيافه بچه ها ديدني شده بود . چون فهميدند قرار است به جاي گوسفند ، با بادمجان سرخ شده پذيرايي شوند . گرچه غافلگيرمان كرده بود ولي آن شام بي تكلف ، يكي از بياد ماندني ترين شامهاي عمرمان شد.
حجت الاسلام محمد باقر نوري نيا:
از او خواستم تا درباره برخورد عربستانيها با ايرانيان برايم صحبت كند . اول طفره مي رفت اما وقتي ديد دست بردار نيستم ، گفت : اين خاطره را براي اولين بار است كه تعريف مي كنم . روز هفتم ذي الحجه بود . در حال عبور از يك خيابان ديدم چهار پليس عربستان ، تعدادي از زنان ايراني را داخل كوچه اي محاصره كرده اند و بلند بلند مي خندند . قضيه برايم سئوال شده بود . به رفتارشان دقيق شدم . ديدم پليسها براي اينكه حلقه محاصره را تنگ تر كنند ، با استفاده از باتوم به دو خانم حمله كرده اند . با خود گفتم آهني ، غيرت ايراني كجا رفته ؟ هر چه باشد اينها حق ندارند به خانمها تعرض كنند.
كمربندم را باز كردم و دو دستم پيچيدم و با فريادي بلند به طرف پليسها حمله ور شدم . ديگر نفهميدم چكار مي كنم . فقط به ياد دارم كه دو نفرشان را داخل جوبي انداختم و ديگري را با بلند كردن بالاي سرم ، به گوشهاي پرت كردم . خانمها هم با هر چه در دست داشتند به سر و صورت پليسها ضربه مي زدند . آخرين پليس كه از همه قويتر به نظر مي رسيد ، به پايم پيچيد . با ضربه اي كه به صورتش وارد كردم ، بي حال شد . روي سينه اش نشستم و گفتم : از خدا نمي ترسي ؟ تعرض به ناموس ايراني و بي غيرتي !
با اينكه بي رمق بود جوابم را مي داد اما چيزي نمي فهميدم ، فقط التوبه التوبه اش باعث شد تا او را رها كنم و به سرعت خانمها را به كاروانشان برسانم.
رقيه بهرامي ـ همسر شهيد:
روزي كه براي رفتن به خانه خدا عازم مكه بود، به من سفارش كرد تا چراغ خانه را خاموش نكنم و در منزل خودمان بمانم. سه روز بعد از بازگشت از سفر حج آماده رفتن به منطقه شد . اين بار رو به من كرد و گفت : هر جا دوست داشتي زندگي كن . در خانه خودمان خانه پدرت يا خانه مادرم.
به دلم گذشت كه منظور خاصي دارد . پرسيدم : چرا وقتي به مكه مي رفتي در خانه خودمان بمانم و حالا ...؟
سرش را پايين انداخت و گفت : خانه ما از اين به بعد .... و پس از مكثي كوتاه ادامه داد : به درگاه خدا دعا كن و بگو آهني در راه تو رفت و من هم به تو پناه مي برم.
علي مولوي :
نزديك غروب بود. حاج همت فرمانده لشگر ، تمام مسوولين گردانها را در منطقه سومار فراخواني كرد . من هم يكي از فرماندهان گردان بودم . حاج همت در جمع شروع به صحبت كرد . شرايط منطقه عملياتي را توضيح داد و بعد از تشريح آرايش و وضعيت استقرار نيروهاي دشمن ، اعلام كرد كه امشب آماده مي شويم براي اجراي عمليات .
همه بهت زده از اعلام ناگهاني عمليات ، به فرمانده لشگر خيره شده بودند . چرا كه تا آن لحظه هيچ صحبتي از حمله به ميان نيامده بود . آقاي آهني كه آن موقع مسئول محور بود بلند شد و گفت :
برادر همت ـ ما آماده اجراي عمليات نيستيم . بعضي از نيروهايمان در مرخصي اند و تعدادي از گردانهاي تحت امر در خط مستقرند و از تصميم شما بي اطلاعند. بيست و چهار ساعت به ما فرصت بدهيد تا به نيروها ابلاغ كنيم.
شهيد همت گفت : درست است اما اين دستور از قرارگاه رسيده و اگر اجراي عمليات به تاخير بيفتد، شايد ضرر و زيان سنگيني را به دنبال داشته باشد.
آقاي آهني گفت :
اگر امر اين است كه همين امشب بايد عمليات داشته باشيم بنده آماده ام و با نيروهاي مستقر در خط در خدمت شماييم.
نيمه هاي شب از قرارگاه ، فرمان عمليات صادر شد . تعدادي از گردانها تا عمق خاك دشمن نفوذ كردند. بعضي از نيروهاي عراقي به محاصره در آمده و بعضي پا به فرار گذاشته بودند . آقاي آهني هدايت سه گردان را به عهده داشت. لحظه به لحظه از طريق بي سيم دستوراتي را كه به نيروهايش مي داد ، دنبال مي كردم . ناگهان صدايش با بلند شدن خش خش بي سيم تغيير كرد و ارتباطش قطع شد . از پشت بي سيم چندين بار خواستم تا وضعيتش را اعلام كند . بعد از گذشت دقايقي از قرارگاه اعلام كردند : آهن شكسته شد.
با شنيدن اين رمز فهميدم كه آهني هم پرواز كرد . آن شب جبهه دشمن بر اثر غافلگيري از هم پاشيده شد و و نيروهاي خودي با تحويل خط ، براي تجديد قوا به مواضع اوليه شان برگشتند.
غلامرضا خوشحال:
عمليات مسلم به عقيل بود. در سنگر فرماندهي به عنوان رابط تداركات امور مربوط به مخابرات را پيگيري مي كردم . نيمه هاي شب ، سه گردان منطقه عملياتي شدند. هدف ، تصرف ارتفاعات مشرف به شهر مندلي عراق بود. فرمانده گردانها با بي سيم لحظه به لحظه اعلام وضعيت مي كردند . يكباره آقاي آهني با لحني نگران از پشت بي سيم گفت : دو گردان از طرفين رفته اند و ما به علت وجود ميدان مين نمي توانيم جلوتر برويم . تا هوا روشن نشده ما را راهنمايي كنيد.
فرمانده خط در جوابش گفت : آهني جان ، راهي نداريم. اگر مي توان چند بشكه را پر از شن كنيد تا از تپه سرازير شود و بعد از انفجار مينها ، نيروها را عبور دهيد. آقاي آهني گفت : بشكه و بعد از مكثي ادامه داد: خلاصه يك فكري مي كنم. نزديك اذان صبح صداي خش خش بي سيم دوباره بلند شد . آقاي آهني گفت : خداحافظ . من با چند نفر از برادرها رفتم تا راهي باز كنيم. اگر برنگشتيم نيروها را هدايت كنيد.
فرداي آن روز پس از كشته شدن آهني ، يكسره مارش شادي عراق پخش مي شد. چون آهني با چند نفر ديگر ، روي مينها رفت و راه عبوري را باز كرد و به اين طريق عمليات با قدرت ادامه پيدا كرد.
غم به جا ماندن پيكر شهيد آهني در خاك دشمن ، براي بچه هاي گردان خيلي سنگين بود . به همين دليل يكروز پس از عمليات ، براي شناسايي منطقه شهادت آهني ، به عمق خاك دشمن نفوذ كرديم . متوجه شديم كه پيكرش در ميدان مين روي زمين افتاده و انتهاي ميدان ، عراقيها از داخل يك سنگر كاملاً مراقبند . در حقيقت دشمن از پيكر شهيد به عنوان تله استفاده مي كرد . چندين روز به اميد انتقال پيكرش به آن ناحيه مي رفتيم . اما با ديدن بدن پاكش در آفتاب سوزان ، تنها اشك مي ريختيم و از دور با او دردل مي كرديم . يكي از بچه هاي گردان كه شيفته آهني بود پيشنهاد كرد : اجازه بدهيد سه روزه تا سنگر دشمن كانالي بزنم و از آنجا شهيد را بياورم.
موافقت كرديم و عده اي هم بسيج شدند . هشتصد متر از كانال حفر شده بود كه دشمن به قضيه پي برد و با شهادت رسيدن يكي از داوطلبين ، بدن شهيد آهني براي هميشه دست نيافتني شد .
نعمت اله آهني:
بعد از شهادت آقاي آهني ، مردم روستا جلسه اي گذاشتند تا به ياد آن شهيد حسينيه اي ساخته شود. كد خداي ده كه از ملاكين مشهور روستا به حساب مي آمد ، با تصميم مردم مخالفت كرد. اما اهالي روستا كه مصمم بودند زمينه را فراهم كردند . كد خدا براي مقابله اعلام كرد كه حق برداشتن آب را براي ساختن حسينيه نداريد . ناچار از ادامه كار بازمانديم . مدتي آب را از روستاهاي اطراف مي آورديم ؛ اما كار به خوبي پيش نمي رفت.
چند روزي از توقف ساخت بنا گذشته بود كه باران رحمت خدا نازل شد و همزمان چشمه اي كه در كنار زمين حسينيه ، مدتها خشك مانده بود ، جوشيدن گرفت و آب روي زمين جاري شد . هنوز سالگرد شهادت آهني نشده بود كه كار حسينيه به پايان رسيد و آب چشمه بار ديگر خشك شد . اين حسينيه از نظر روستاييان مورد عنايت است و بارها پناهگاه مردمي بوده است كه بر اثر طوفان و سيل بي خانمام شده اند .
سيد علي موسوي مقدم:
موقعي كه ما 12 شهيد در بيرجند داشتيم، شهيد آهني براي هر يك در وسط خيابان يك حجله زده بود و به من مي گفت:«بيا برويم از بيمارستان امام رضا (ع) گل بياوريم، مي خواهم حجله ها را گل باران كنم!» من رفتم شروع به گل چيدن كردم و اين برادر را هم ديدم كه با خودش زمزمه مي كند و مي گويد:«اي كاش من لياقت داشتم كه به شهادت برسم. خوشا به سعادت اين برادران...!» من گفتم: آهني، شايد كلّه ات خراب است كه با خودت صحبت مي كني؟ آهي كشيد و گفت:«اگر مي رفتي و حماسه اي را كه اين برادران آفريدند مي ديدي تو هم ديوانه مي شدي! اينها هر يك به اندازة تمام جمعيّت اين شهر (بيرجند) ارزش داشتند». در همين موقع ديدم يك گل رز قرمز را كه حدود 30 سانتيمتري طول شاخه اش بود، دور انداخت و به طرف شير آب رفت. من گفتم:«آنرا بردار كه خارش به دستم فرو رفته و آن گل خونين است!» من گفتم چه عيب دارد ما اين گل را مي گذاريم و بعد خشك مي شود و كسي نمي خواهد بردارد! شهيد آهني گفت: من نمي خواهم خون كثيف من جلوي حجلة يك شهيد باشد.
در عمليات بيت المقدس به عنوان خط شکن، فرماندهي گردان ابوذر را به عهده گرفت. در اين مرحله از عمليات باز پس گيري خرمشهر، بر اثر اصابت ترکش خمپاره از ناحيه کمر مجروح که دوباره براي مداوا به بيرجند منتقل شد. در اين عمليات نام گردان خود را ابوذر گذاشت و معتقد بود: ابوذر از پا برهنگان بود و انقلاب را پا برهنگان بايد حفظ کنند. خود او نزد افراد گردانش با عنوان شير علي و چريک خميني معروف بودند. در عمليات رمضان نيز شرکت کرد که در هنگام گرفتن سنگر هاي مثلثلي عراقي ها بر اثر اصابت ترکش خمپاره به پا مجروح شد و براي معالجه به بيرجند منتقل شد. در عمليات کرخه نيز بر اثر اصابت گلوله کاليبر 50 از ناحيه کمر مجروح شد.
رجبعلي آهني در 25 سالگي ازدواج کرد که مدت زندگي مشترک آنها حدود دو ماه بود. شب عروسي که مصادف با شب جمعه بود، پس از قرائت دعاي کميل، مراسم عقد برگزار شد. چند روز بعد از ازدواج از طرف سپاه پاسداران به عنوان فرمانده فداکار عازم مکه معظمه شد و بعد از مراجعت از سفر حج، بعد از سه روز به جبهه اعزام شد.
در برابر گرفتاري ها و مشکلات بسيار صبور و با حوصله بود و همچون کوه استوار و مقاوم بود.رجبعلي آهني در 25 آبان 1361 در عمليات مسلم بن عقيل در جبهه سومار در تپه هاي مشرف به شهر مندلي عراق بر اثر رفتن بر روي مين به شهادت رسيد. پيکر مطهرش در منطقه دشمن مفقود شد .
منبع:"فرهنگ جاودانه هاي تاريخ ،زندگي نامه فرماندهان شهيد خراسان"نوشته ي سيد سعيد موسوي ،نشر شاهد،تهران-1386
خاطرات
محمود جلايري:
ايشان در مشکلات به هيچ وجه جا خالي نمي کرد و در بحراني ترين شرايط جنگ با روحيه باز و شاد و عالي بچه ها را هدايت و به ادامه عمليات و پيشروي تشويق مي کرد. اهل عقب نشيني و پشت کردن به دشمن نبود و اين را از حضرت علي (ع) به ارث برده بود.
در عمليات بيت المقدس زماني که گردان ما در محاصره قرار گرفت و هيچ راه گريزي نبود، ناگهان ايشان در جمع گروه ها حاضر شد و گفت: گردان ابوذر گرداني نيست که در دست عراقي ها باشد. روحيه افراد افزايش يافت و پس از درگيري توانستيم محاصره را بشکنيم.
محمد حسن شيباني:
شجاعت و استقامت ايشان زبانزد همه بود. گردان آهني يک گردان پيشرو و خط شکن بود. هر جا درگيري در کار بودَ، گردان ايشان وارد عمل مي شد و گره را مي گشود. نوک پيکان تمام عمليات ها بود و اين شجاعت را از حضرت علي (ع) و اصحاب ايشان فرا گرفته بود.
علي امير آبادي:
رجب علي آهني با اينکه معاونت تيپ 21 امام رضا (ع) را داشت، وقتي که بحث اطاعت پذيري و ولايت پذيري پيش مي آمد، بدون هيچ شبهه لبيک مي گفت. روحش را از جسم جدا مي ديد و با خداي خويش ارتباط خاصي داشت. يادم هست در عمليات ايذايي در شهر مندلي عراق که تير بار دشمن کاملا در منطقه مسلط بود، به لحاظ حساسيت موضوع، شهيد چراغچي فرمود: حاج رجب مي تواني با يک گروهان اين سنگر را تصرف کني؟ ايشان گفت: با اينکه هيچ معبري از ميدان باز نيست، بر اساس اصل ولايت پذيري اين وظيفه را انجام مي دهم. در همين عمليات او به ملکوت علي پيوست و پيکر مطهرش همانند سرورش اباعبدالله الحسين (ع) روزها در ميدان ماند که سردار قاليباف و فاضل الحسيني در چند نوبت خواستند پيکرش را بياورند اما به خاطر شدت حمله نيروهاي عراقي نتوانستند.
مادر شهيد:
آن روز بي موقع از مدرسه برگشت . كيسه اي پر از پنبه را به كناري پرتاب كرد و با ناراختي ، در گوشه اي از اتاق زانوهايش را ميان دستانش گرفت . از رفتارش متعجب شدم . پرسيدم : چرا الان از مدرسه برگشتي رجب جان ؟
بغض كرده بود و فقط در جوابم مي گفت : هيچي ! از كيسه مشتي پنبه برداشتم و پرسيدم :
اينها را ازکجا آوردي ؟
سرش را به طرفم برگرداند و گفت : من ديگر مدرسه نمي روم . آقاي معلم مي خواهد از ما كار بكشد، به هر كدام از بچه هاي روستا يك كيسه پنبه داده تا با مادرهايشان بريسند. زور مي گويد يا پنبه را بگيريد و نخ درست كنيد و و يا دستكش ببافيد تا براي خانواده ام هديه ببرم وگرنه حق نداريد پايتان را در كلاس بگذاريد.!
طاقت نداشتم او را با گلويي بغض كرده ببينم، سرش را به سينه چسباندم و گفتم : عيبي ندارد ، من پنبه ها را مي ريسم ، تو برو مدرسه . اما او گفت : نه ، من حرف زور گوش نمي كنم . چرا شما بي اجرت كار كنيد ؟ فردا پنبه را در كلاس جلويش پرت مي كنم و ديگر به مدرسه نمي روم.
هر چه اصرار كردم ، رجب زير با نرفت و همين كار باعث شد تا ترك تحصيل كند .
هرگز او را تند خو و عصبي نديده بودم . براي همين وقتي با عصبانيت وارد خانه شد ، تعجب كردم ، دست از لباس شستن كشيدم و به اتاق رفتم . رجبعلي ، قرآني برداشته ، مشغول خواندنش بود . پرسيدم : چي شده ؟ خدا نكند تو را كج خلق ببينم.
بدون اينكه نگاهش را از قرآن بردارد ، گفت : چيزي نيست ، اجازه بدهيد كمي قرآن بخوانم . مي ترسم الان حرفي بزنم كه به گناه ختم شود . من هم دست از كنجكاوي برداشتم . بعد از مدتي كوتاه خودش به سراغم آمد . علت ناراحتي اش را كه پرسيدم ، گفت : امروز چند معلم زن ، از آموزش و پرورش بيرجند براي شركت در جلسه اي به روستا آمده بودند ؛ به محض ورود با مردان دست دادند. من هم از اينكه حريم خدا شكسته شد . سخت ناراحت شدم.
مهدي صائب:
در سپاه دوره آموزشي را مي گذراندم . آقاي آهني نگهباني ضلع غربي پادگان را بر عهده داشت . مسوولين آموزش نقشه كشيده بودند تا به صورت آزمايشي نگهبانها را خلع سلاح كنند.
شبانه يكي از فرماندهان آموزش با نقابي به چهره،به طرف ايشان مراجعه كرد و بدون توجه به ايست ، وارد محوطه شد . آقاي آهني دوباره ايست داد ، اما فرد نقابدار نزديك و نزديكتر شد .
آقاي آهني كه احساس خطر مي كرد به قصد شليك تير هوايي ، اسلحه را مسلح كرد ، اما ظاهراً از قبل اسلحه ها را بدون فشنگ تحويل داده بودند تا نگبهانها از هر دفاعي عاجز شوند . مرد نقابدار براي گرفتن اسلحه با ايشان درگير شد تا ميزان مقاومتش را نسبت به حفظ صلاح محك بزند.
آقاي آهني در زير فشار ضربات فرد ناشناس ، يكسره فرياد مي زد و كمك مي طلبيد اما به هر نحوي بود از دادن اسلحه خودداري كرد . فرداي آن روز در صبحگاه، آقاي آهني به عنوان نگبهاني نمونه و متعهد مورد تشويق فراوان حاضرين قرار گرفت. در حاليكه سر و صورتش از ضربات شب گذشته باند پيچي شده بود.
علي آهني ، برادر شهيد:
مدتي مسووليت ستاد مبارزه با مواد مخدر نهبندان را به عهده داشت . يكي از اقوام نزديك ، پيغام داده بود : به رجبعلي بگوييد كسي را كه دستگير كرده اي از آشنايان است ، كاري به او نداشته باش.
اما رجبعلي زير بار نمي رفت . در جواب گفت : به او بگوييد دايي و عمو و برادر و بيگانه برايم فرقي ندارد، هر كس تخلف كند بايد او را به دست عدالت سپرد ، حتي اگر متخلف تو باشي.
وقتي در جبهه مجروح شده بود و در خانه از او مراقبت مي كرديم، همه افراد فاميل و مردم روستا به ديدنش آمدند . جز آن كسي كه برايش پيغام فرستاده بود . مدتي بعد همان خويشاوندمان در بستر افتاد؛ دلمان نمي خواست حتي از حالش خبر بگيريم ، اما رجبعلي در حاليه عصا زير بغلش بود به ديدنش رفت . مي گفت : من از هيچ كس كدورتي ندارم ؛ اگر هم كاري كردم ، انجام وظيفه بود . تا وقتي هم كه زنده ام براي نابودي قاچاقچيان تلاش خواهم كرد .
محمود جلايري:
از تحصيلات بالايي برخوردار نبود ؛ اما نيروها چنان مجذوب گفتار و رفتارش مي شدند كه در مدت كمتر از دو هفته ، گرداني خط شكن را آماده عمليات مي كرد. شب بود كه آهني وارد سنگر فرماندهي شد و با خوشحالي خبر داد كه فردا حمله داريم . اين بار محور عملياتي منطقه كرخه نور بود . گردان ابوذر هم به فرماندهي آقاي آهني وارد عمل شد . به دليل پيشگيري از شنود دشمن ، اغلب از بي سيم استفاده نمي كرد و شخصاً طول گردان را بارها طي مي كرد و دستورات لازم را مي داد.
با عبور از كانال ، بايد از پل شناوري كه روي روخانه كرخه نور نصب شده بود ، رد مي شديم. از گلوله هاي آرپي جي گرفته تا تيربار دشمن ، همگي آماده پذيرايي از ما بودند . هنوز تعدادي از نيروها از پل نگذشته بودند كه طناب پل باز شد و بچه ها از حركت ايستادند. آهني زير باران گلوله ، تا كمر داخل آب فرو رفت . گويا اصلاً در صحنه نبرد نبود . با دستانش دو طرف طناب را نگه داشت تا افراد به راحتي عبور كنند.
صبح روز بعد خاكريز دشمن سقوط كرد ، اما خبر رسيد كه آقاي آهني از ناحيه كمر مورد اصابت گلوله قرار گرفته است .وقتي خودم را به او رساندم . رنگ به چهره نداشت. لبهايش از شدت خونريزي سفيد شده بود . با نگراني گفتم : آقا ، ديگر رمقي برايت نمانده ، بيا به بيمارستان صحرايي برويم.
اما او اصرار داشت تا به نيروهايش كه كمي پايين تر مستقر بودند سركشي كند . هر چه گفتم ، تسليم نشد . زير آتش توپخانه دشمن به نيروهاي خودي رسيديم. آقاي آهني در حاليكه دستورات لازم را براي مقابله با پاتك عراقيها به بچه مي داد ، ناگهان نقش زمين شد . با خود گفتم حتماً ديگر كارش تمام است . او را كشان كشان به سايه سنگري بردم و به هر شكلي بود به پشت جبهه انتقالش دادم . پزشكان در بيمارستان صحرايي وقتي زخم عميقش را ديدند ، باور نمي كردند كه او توانسته با چنين جراحتي ده ساعت زنده بماند.
مهدي صائب:
مهمترين خصوصيتش هدايت نيروها بود . در عمليات فتح المبين مسئول پرسنلي گروهان بودم . يك گردان وقتي مي خواست به خط بزند ، مشكل تامين سلاح داشت؛ يعني همه افراد اسلحه نداشتند . وقتي به شهيد آهني گفتم :آقا اينطوري كه نمي شود جنگيد! بچه ها تجهيزات ندارند.
به ما اطمينان مي داد و مي گفت : شما نگران نباشيد ، همين كه خط اول را شكستيم ، من براي همه شما سلاح مي آورم.
در اين عمليات با اينكه گردان آهني ، خط شكن بود ، به راحتي در محور عملياتي وارد عمل شد و با تجهيزات دشمن ، سلاح پچه هاي گردان را تامين كرد.
يكبار كه زخمي شده بود ، شبانه به سنگرش رفتام و از جراحتش پرسيدم ، گفت : زخم مهمي نيست . باور كن از اين گلوله بدنم هيچ احساس ناراحتي نمي كنم.
قبول حرفهايش برايم سخت بود . تصميم گرفتم شب را در كنارش به صبح برسانم . نيمه هاي شب از خواب بيدار شدم . آقاي آهني در حاليكه به پشت تكيه كرده بود ، نشسته و به آرامي زمزمه مي كرد . آثار درد در چهراه اش نمايان شده بود . پرسيدم : آقا حتماً دردت شديد شده!
صحبتم را قطع كرد و گفت : نگران درد من نباش . آهي كشيد و ادامه داد : درد من آوارگي و بي خانماني مردم جنوب كشور است . آنهايي كه از دست دشمن در بيابانها سرگردان شده اند. از فكر بي پناهي آنها خوابم نمي برد.
رمضان احمدي :
در اولين عملياتي كه شركت داشتم ، به عنوان فرمانده گروهان خدمت مي كردم . از آنجا كه آقاي آهني طرفدار محرومين بود ، گاهي نيروهايش را گردان پا برهنه ها صدا مي زد. تازه وارد منطقه كرخه شده بوديم كه همه به جنب و جوش افتادند. هر كدام از بچه ها براي برپاكردن چادر ، گوشه اي از كار را گرفتند.
آقاي آهني در جمعمان حاضر شد و با لحني صميمي گفت : آهاي گردان پابرهنه ها چكارمي كنيد ؟ اولين كاري كه به محض رسيدن از شما انتظار داشتم برپايي چادر مسجد بود . حتي قبل از نصب چادر براي استقرار نيروها حالا بسم الله.
بچه ها با شنيدن اين حرف ، بلافاصله دست به كار شدند و با جمع آوري ني ، فضايي را حصار كشيدند . خاك زمين مسجد نرم بود . به پيشنهاد آقاي آهني با پا كوبيدن و سردادن شعار كربلا ، كربلا ، ما داريم مي آييم كف مسجد هم صاف و يكدست شد . در واقع با اينكه صبح آن روز وارد كرخه شده بوديم ، توانستيم نماز ظهر را به جماعت در مسجد بخوانيم.
محمود جلايري:
براي شركت در عمليات فتح المبين ما را با بالگرد به دزفول منتقل كرده بودند. بعد از رسيدن مهمات و امكانات بايد به طرف پادگان عين خوش مي رفتيم تا عمليات انجام دهيم . قبل از عمليات شبانه به طرف پادگان پياده به راه افتاديم. هفتاد و دو نفر به رديف حركت مي كرديم تا اينكه نزديك طلوع آفتاب شد . نگران خواندن نماز صبح بوديم . فرصتي خواستيم تا نمازمان قضا نشود . آقاي آهني نگاهي به دور و برانداخت و بعد هم به آسمان خيره شد . آنوقت گفت : چاره اي نيست بايد نماز را در راه بخوانيم . فرصتي نداريم . تيمم كنيد.
بچه ها از شنيدن اين حرف جا خورده بودند ؛ اما آقاي آهني پيشقدم شد در حاليكه راه مي رفت صورتش را به طرف قبله برگرداند. دستش را بالا آورد و با گفتن تكبيره الاحرام شروع كرد به اقامه نماز بچه ها هم يكي پس از ديگري شروع كردند به خواندن و آن صحنه شد يك صحنه فراموش نشدني.
علي آهني ـ برادر شهيد:
چند روز بعد از عمليات بيت المقدس ، رجبعلي از اصفهان به من تلفن كرد و گفت دو روز ديگر مي آيم . پرسيدم :
در اصفهان چكار مي كني؟
با خونسري جواب داد : چند نفر از بچه ها زخمي شده اند ، آنها را به اينجا آوردم . احساس كردم خودش هم زخمي شده ؛ اما مي خواهد از من پنهان كند . بعد از خداحافظي ، بلافاصله با اهواز تماس گرفتم و از دوستانش درباره رجبعلي پرسيدم ، گفتند : نگران نباشيد ! زخم مختصري برداشته . همين روزها به بيرجند مي آيد.
شماره تلفن بيمارستان اصفهان را از آنها گرفتم و زنگ زدم . به رجبعلي گفتم كه فردا به اصفهان خواهم آمد. او مرا به آرامش دعوت كرد و عاجزانه گفت : خدا شاهد است جراحتم مهم نيست . اگر تو بيايي، مادر متوجه مي شود . دلم نمي خواهد بعد از آن همه زحماتي كه مادر برايمان كشيده ، حالا زخمي شدنم را بشنود و از غصه چروكي به چهره اش اضافه شود.
وقتي به بيرجند برگشت ، بر اثر اصابت تركش به كمرش نمي توانست به درستي بنشيند. اما با ديدن نگاه نگران مادر ، تظاهر به سالم بودن مي كرد و چيزي بروز نمي داد.
ابوالفضل دراني پور:
سال 1360 در گردان ابوذر براي شركت در عمليات بيت المقدس آماده مي شديم. ساعت دوازده شب با تابيدن نور ماه ، محور عملياتي ما فعال شد . بعد از تصرف مواضع از پيش تعيين شده ، زير باران گلوله دشمن مقاومت مي كرديم. صبح روز بعد در منطقه كرخه نور مستقر بوديم كه نيروهاي گردانمان به محاصره عراقيها در آمدند. تنها راه چاره ، عقب نشيني بود . آقاي آهني با تماسهاي پي در پي گردان مالك اشتر را به كمك مي طلبيد . در عين حال خودش به ما روحيه مي داد و مي گفت : دست خدا با ماست و ما در هر شرايطي به وظيفه خود عمل مي كنيم.
آن روز با تدبير فرماندهان گردان ابوذر و مالك اشتر ، بچه ها از محاصره درآمدند و نيروهاي دشمن را عقب زدند . جالب اينجاست كه راديوي عراق با اطلاع از به محاصره درآمدن گردان آهني ، اعلام كرده بود : آهني را گرفتيم و هر كس سرش را بياورد ، جايزه كلاني دريافت خواهد كرد.
تاج قرباني :
آن زمان تعداد پاسداران بيرجند به پنجاه نفر هم نمي رسيد . سال 1361 چهل نفر از منافقين در سالني بزرگ به عنوان زنداني نگهداري مي كرديم ؛ در حاليكه آن سالن از حداقل امكانات حفاظتي هم برخوردار نبود . شبي خبر رسيد كه تعدادي از زندانيان فرار كرده اند. آقاي آهني به محض اطلاع به جستجوي منافقين رفت .سه شبانه روز همه از او بي خبر بودند حتي خانواده اش . بعد از سه روز به سپاه آمد . در حاليكه نايي در بدن نداشت. جلوي در سپاه هشت نفر از منافقين را دست بسته تحويل داد و همانجا از حال رفت . دستپاچه او را به داخل اتاقي آورديم و سعي كرديم با دادن مايعات او را به هوش بياوريم . بعد از دقايقي چشمانش را باز كرد . با نگراني از حالش پرسيدم . گفت : ناراحت نباشيد ، ناتواني من از گرسنگي است . سه روز است كه در تعقيب زندانيها هستم. هيچ غذايي به همراه نداشتم و از طرفي فرصت تهيه چيزي را پيدا نمي كردم تا اينكه به قدرت خدا توانستم اين هشت زنداني فراري را سر مرز دستگير كنم.
غلامحسين ابراهيمي :
يكي از دوستان در شهرمان غريب بود . قصد داشت جهيزيه عروسش را از بيرجند به ايرانشهر ببرد.تازه تشكيل خانواده داده بود و بسيار در مضيقه به سر مي برد . وقتي قضيه را به آقاي آهني گفتم ، بدون معطلي به سراغ وسيله رفت . وانت برادرش را كه تنها روزي رسان خانواده به حساب مي آيد ، قرض گرفت و جهاز عروس را بار زديم . وقتي همه وسايل به ماشين منتقل شد دو گوسفند هم به عنوان هديه داخل ماشين گذاشت و با هم راهي ايرانشهر شديم.
ماشين فرسوده اي بود . هنوز مسير زيادي را نرفته بوديم كه لاستيكش پنچر شد . آقاي آهني با اينكه جك هم در دسترس نداشت با استفاده از سنگ ، لاستيك ماشين را عوض كرد و اين كار تا رسيدن به ايرانشهر ، نه بار تكرار شد . اما او هر بار با صبر و حوصله ، آستين بالا مي زد و اصلاً به روي خودش نمي آورد . وقتي به ايرانشهر رسيديم خانواده عروس كه در نهايت سادگي زندگي را مي گذراندند به گرمي از ما استقبال كردند. آن روز رضايت قلبي آن خانواده براي ما بهترين پاداش به حساب مي آمد.
محسن خورشيد زاده:
فروردين سال 1361 خبر رسيد كه عده اي از بچه هاي بيرجند براي تحويل گردان مي آيند . با رسيدن آقاي آهني ، همه با خوشحالي دوره اش كرديم . او بعد از احوالپرسي ، فرمانده گروهانها را معرفي كرد . ساعت نه صبح ما را به رزم بردند . كيلومتر ها راه رفتيم و انواع و اقسام تاكتيكهاي نظامي روي گردان اعمال شد . بعد از پايان رزم ، حسابي خسته شده بوديم . آنقدر كه صداي انفجار خمپاره و گلوله ديگر برايمان معنايي نداشت. آقاي آهني شروع كرد به صحبت . با لحني قاطع گفت : برادران ، همگي خسته نباشيد . زياد وقتتان را نمي گيرم. صحبتم يك كلام است . من مرد ميدان مي خواهم ، شيرعلي ، چريك خميني هرگز خسته نمي شود. هر كس خواست در اين گردان خط شكن بماند يا علي و هر كس در توانش نيست مي تواند در جاي ديگري خدمت كند.
از فرداي آن روز بچه هاي گردان ابوذر از ساير نيروها مشخص شده بودند . چون روي كلاهشان نوشته بودند . شير علي .
محمد آهني ، برادر شهيد:
در روستاي سلطاني ، رسم بر اين بود كه عروس را با ساز و دهل به منزل داماد بياروند و مردم به تماشا بيايند. هر چه مي گفتيم بعد از سالها آرزو داريم سه روز جشن مفصل برايت بگيريم و رسم روستا را زنده نگهداريم ، قبول نمي كرد و مي گفت : انقلاب شده كه در عروسي ها بجاي گناه صلوات محمدي باشد . هر كس مي خواهد تابع رسم باشد ، خودش مي داند . ما بايد براي ديگران الگو باشيم.
جشن ازدواج را به خواسته خودش در شب جمعه برگزار كرديم ، در حاليكه همه دوستانش جمع بودند، دعاي كميلي خوانده شد و با دادن وليمه ، مراسم عروسي در نهايت سادگي به پايان رسيد.
رمضان احمدي:
بدون هيچ تشريفاتي به مكه رفته بود. وقتي هم كه برگشت انگار نه انگار كه حاجي شده . يادم مي آيد دوستان دورش كرده بودند و يكسره مي گفتند : وليمه ، وليمه بايد گوسفند قرباني كني.
آقاي آهني كه ديد راه گريزي ندارد ، لبخند به لب گفت : خب حالا كه مجبورم كرديد ، امشب بياييد خانه ما تا با گوسفند قرباني ، از شما پذيرايي كنم.
ما هم با خيالي راحت، دوستان را جمع كرديم و به منزلشان رفتيم . وقتي سفره را پهن كردند ، قيافه بچه ها ديدني شده بود . چون فهميدند قرار است به جاي گوسفند ، با بادمجان سرخ شده پذيرايي شوند . گرچه غافلگيرمان كرده بود ولي آن شام بي تكلف ، يكي از بياد ماندني ترين شامهاي عمرمان شد.
حجت الاسلام محمد باقر نوري نيا:
از او خواستم تا درباره برخورد عربستانيها با ايرانيان برايم صحبت كند . اول طفره مي رفت اما وقتي ديد دست بردار نيستم ، گفت : اين خاطره را براي اولين بار است كه تعريف مي كنم . روز هفتم ذي الحجه بود . در حال عبور از يك خيابان ديدم چهار پليس عربستان ، تعدادي از زنان ايراني را داخل كوچه اي محاصره كرده اند و بلند بلند مي خندند . قضيه برايم سئوال شده بود . به رفتارشان دقيق شدم . ديدم پليسها براي اينكه حلقه محاصره را تنگ تر كنند ، با استفاده از باتوم به دو خانم حمله كرده اند . با خود گفتم آهني ، غيرت ايراني كجا رفته ؟ هر چه باشد اينها حق ندارند به خانمها تعرض كنند.
كمربندم را باز كردم و دو دستم پيچيدم و با فريادي بلند به طرف پليسها حمله ور شدم . ديگر نفهميدم چكار مي كنم . فقط به ياد دارم كه دو نفرشان را داخل جوبي انداختم و ديگري را با بلند كردن بالاي سرم ، به گوشهاي پرت كردم . خانمها هم با هر چه در دست داشتند به سر و صورت پليسها ضربه مي زدند . آخرين پليس كه از همه قويتر به نظر مي رسيد ، به پايم پيچيد . با ضربه اي كه به صورتش وارد كردم ، بي حال شد . روي سينه اش نشستم و گفتم : از خدا نمي ترسي ؟ تعرض به ناموس ايراني و بي غيرتي !
با اينكه بي رمق بود جوابم را مي داد اما چيزي نمي فهميدم ، فقط التوبه التوبه اش باعث شد تا او را رها كنم و به سرعت خانمها را به كاروانشان برسانم.
رقيه بهرامي ـ همسر شهيد:
روزي كه براي رفتن به خانه خدا عازم مكه بود، به من سفارش كرد تا چراغ خانه را خاموش نكنم و در منزل خودمان بمانم. سه روز بعد از بازگشت از سفر حج آماده رفتن به منطقه شد . اين بار رو به من كرد و گفت : هر جا دوست داشتي زندگي كن . در خانه خودمان خانه پدرت يا خانه مادرم.
به دلم گذشت كه منظور خاصي دارد . پرسيدم : چرا وقتي به مكه مي رفتي در خانه خودمان بمانم و حالا ...؟
سرش را پايين انداخت و گفت : خانه ما از اين به بعد .... و پس از مكثي كوتاه ادامه داد : به درگاه خدا دعا كن و بگو آهني در راه تو رفت و من هم به تو پناه مي برم.
علي مولوي :
نزديك غروب بود. حاج همت فرمانده لشگر ، تمام مسوولين گردانها را در منطقه سومار فراخواني كرد . من هم يكي از فرماندهان گردان بودم . حاج همت در جمع شروع به صحبت كرد . شرايط منطقه عملياتي را توضيح داد و بعد از تشريح آرايش و وضعيت استقرار نيروهاي دشمن ، اعلام كرد كه امشب آماده مي شويم براي اجراي عمليات .
همه بهت زده از اعلام ناگهاني عمليات ، به فرمانده لشگر خيره شده بودند . چرا كه تا آن لحظه هيچ صحبتي از حمله به ميان نيامده بود . آقاي آهني كه آن موقع مسئول محور بود بلند شد و گفت :
برادر همت ـ ما آماده اجراي عمليات نيستيم . بعضي از نيروهايمان در مرخصي اند و تعدادي از گردانهاي تحت امر در خط مستقرند و از تصميم شما بي اطلاعند. بيست و چهار ساعت به ما فرصت بدهيد تا به نيروها ابلاغ كنيم.
شهيد همت گفت : درست است اما اين دستور از قرارگاه رسيده و اگر اجراي عمليات به تاخير بيفتد، شايد ضرر و زيان سنگيني را به دنبال داشته باشد.
آقاي آهني گفت :
اگر امر اين است كه همين امشب بايد عمليات داشته باشيم بنده آماده ام و با نيروهاي مستقر در خط در خدمت شماييم.
نيمه هاي شب از قرارگاه ، فرمان عمليات صادر شد . تعدادي از گردانها تا عمق خاك دشمن نفوذ كردند. بعضي از نيروهاي عراقي به محاصره در آمده و بعضي پا به فرار گذاشته بودند . آقاي آهني هدايت سه گردان را به عهده داشت. لحظه به لحظه از طريق بي سيم دستوراتي را كه به نيروهايش مي داد ، دنبال مي كردم . ناگهان صدايش با بلند شدن خش خش بي سيم تغيير كرد و ارتباطش قطع شد . از پشت بي سيم چندين بار خواستم تا وضعيتش را اعلام كند . بعد از گذشت دقايقي از قرارگاه اعلام كردند : آهن شكسته شد.
با شنيدن اين رمز فهميدم كه آهني هم پرواز كرد . آن شب جبهه دشمن بر اثر غافلگيري از هم پاشيده شد و و نيروهاي خودي با تحويل خط ، براي تجديد قوا به مواضع اوليه شان برگشتند.
غلامرضا خوشحال:
عمليات مسلم به عقيل بود. در سنگر فرماندهي به عنوان رابط تداركات امور مربوط به مخابرات را پيگيري مي كردم . نيمه هاي شب ، سه گردان منطقه عملياتي شدند. هدف ، تصرف ارتفاعات مشرف به شهر مندلي عراق بود. فرمانده گردانها با بي سيم لحظه به لحظه اعلام وضعيت مي كردند . يكباره آقاي آهني با لحني نگران از پشت بي سيم گفت : دو گردان از طرفين رفته اند و ما به علت وجود ميدان مين نمي توانيم جلوتر برويم . تا هوا روشن نشده ما را راهنمايي كنيد.
فرمانده خط در جوابش گفت : آهني جان ، راهي نداريم. اگر مي توان چند بشكه را پر از شن كنيد تا از تپه سرازير شود و بعد از انفجار مينها ، نيروها را عبور دهيد. آقاي آهني گفت : بشكه و بعد از مكثي ادامه داد: خلاصه يك فكري مي كنم. نزديك اذان صبح صداي خش خش بي سيم دوباره بلند شد . آقاي آهني گفت : خداحافظ . من با چند نفر از برادرها رفتم تا راهي باز كنيم. اگر برنگشتيم نيروها را هدايت كنيد.
فرداي آن روز پس از كشته شدن آهني ، يكسره مارش شادي عراق پخش مي شد. چون آهني با چند نفر ديگر ، روي مينها رفت و راه عبوري را باز كرد و به اين طريق عمليات با قدرت ادامه پيدا كرد.
غم به جا ماندن پيكر شهيد آهني در خاك دشمن ، براي بچه هاي گردان خيلي سنگين بود . به همين دليل يكروز پس از عمليات ، براي شناسايي منطقه شهادت آهني ، به عمق خاك دشمن نفوذ كرديم . متوجه شديم كه پيكرش در ميدان مين روي زمين افتاده و انتهاي ميدان ، عراقيها از داخل يك سنگر كاملاً مراقبند . در حقيقت دشمن از پيكر شهيد به عنوان تله استفاده مي كرد . چندين روز به اميد انتقال پيكرش به آن ناحيه مي رفتيم . اما با ديدن بدن پاكش در آفتاب سوزان ، تنها اشك مي ريختيم و از دور با او دردل مي كرديم . يكي از بچه هاي گردان كه شيفته آهني بود پيشنهاد كرد : اجازه بدهيد سه روزه تا سنگر دشمن كانالي بزنم و از آنجا شهيد را بياورم.
موافقت كرديم و عده اي هم بسيج شدند . هشتصد متر از كانال حفر شده بود كه دشمن به قضيه پي برد و با شهادت رسيدن يكي از داوطلبين ، بدن شهيد آهني براي هميشه دست نيافتني شد .
نعمت اله آهني:
بعد از شهادت آقاي آهني ، مردم روستا جلسه اي گذاشتند تا به ياد آن شهيد حسينيه اي ساخته شود. كد خداي ده كه از ملاكين مشهور روستا به حساب مي آمد ، با تصميم مردم مخالفت كرد. اما اهالي روستا كه مصمم بودند زمينه را فراهم كردند . كد خدا براي مقابله اعلام كرد كه حق برداشتن آب را براي ساختن حسينيه نداريد . ناچار از ادامه كار بازمانديم . مدتي آب را از روستاهاي اطراف مي آورديم ؛ اما كار به خوبي پيش نمي رفت.
چند روزي از توقف ساخت بنا گذشته بود كه باران رحمت خدا نازل شد و همزمان چشمه اي كه در كنار زمين حسينيه ، مدتها خشك مانده بود ، جوشيدن گرفت و آب روي زمين جاري شد . هنوز سالگرد شهادت آهني نشده بود كه كار حسينيه به پايان رسيد و آب چشمه بار ديگر خشك شد . اين حسينيه از نظر روستاييان مورد عنايت است و بارها پناهگاه مردمي بوده است كه بر اثر طوفان و سيل بي خانمام شده اند .
سيد علي موسوي مقدم:
موقعي كه ما 12 شهيد در بيرجند داشتيم، شهيد آهني براي هر يك در وسط خيابان يك حجله زده بود و به من مي گفت:«بيا برويم از بيمارستان امام رضا (ع) گل بياوريم، مي خواهم حجله ها را گل باران كنم!» من رفتم شروع به گل چيدن كردم و اين برادر را هم ديدم كه با خودش زمزمه مي كند و مي گويد:«اي كاش من لياقت داشتم كه به شهادت برسم. خوشا به سعادت اين برادران...!» من گفتم: آهني، شايد كلّه ات خراب است كه با خودت صحبت مي كني؟ آهي كشيد و گفت:«اگر مي رفتي و حماسه اي را كه اين برادران آفريدند مي ديدي تو هم ديوانه مي شدي! اينها هر يك به اندازة تمام جمعيّت اين شهر (بيرجند) ارزش داشتند». در همين موقع ديدم يك گل رز قرمز را كه حدود 30 سانتيمتري طول شاخه اش بود، دور انداخت و به طرف شير آب رفت. من گفتم:«آنرا بردار كه خارش به دستم فرو رفته و آن گل خونين است!» من گفتم چه عيب دارد ما اين گل را مي گذاريم و بعد خشك مي شود و كسي نمي خواهد بردارد! شهيد آهني گفت: من نمي خواهم خون كثيف من جلوي حجلة يك شهيد باشد.
حمد صفري:
در مرحله اوّل عمليّات، تيپ محمّد رسول الله (ص) ساير يگانها عمل كردند و تيپ 21 امام رضا (ع) احتياط بود و بايد در مرحلة بعد وارد عمل مي شديم. خط دشمن به ياري خداوند با موفّقيّت در هم شكست و ارتفاعات مشرف به شهر مندلي از جمله گيسكه، كاني شيخ، سلمان كشته و ... به تصرّف رزمندگان اسلام در آمد. مندلي زير پاي رزمندگان قرار گرفت. گردان ما براي پدافند و آماده شدن عمليّات مرحلة بعد به خط اعزام شديم. محلّ استقرار گردان منتهي اليه، سمت چپ ارتفاعات دست عراقي ها بود ما بايد هم از روبرو و هم از پهلو از خطوط پدافندي خودمان محافظت مي كرديم. جاي خيلي سختي بود پشت ارتفاع ديواره داشت و پرتگاه بود. مكاني براي زدن سنگر وجود نداشت. خاكريزي هم به آن شكل روي ارتفاع زده نشده بود و فقط با كيسه گوني در ضدّ شيب در جلو ديد دشمن سنگرهاي آتش ساخته بوديم. سنگر استراحت و اجتماعي وجود نداشت. نيروها در همان سنگر آتش، دو سه نفري كه با هم بودند نوبتي به صورت نشسته استراحت و گاهي چرت مي زدند. عراقي ها به راحتي ما را مي ديدند و از فاصلة دور با تير مستقيم و تانك سنگرهاي ما را هدف قرار مي دادند. براي تغذيه و آب ما بايد حدود 500 متر روي ارتفاع جلوي ديد عراقي ها راه مي رفتيم و بعد از جاي مناسبي كه نردبان گذاشته بودند از ارتفاع پائين مي آمديم و خط را به اين شكل از جهت عمليّات پشتيباني و تغذيه مي كرديم. فاصلة كمين عراقي ها كه در ادامة ارتفاعات بود با ما حدود 30 متر بيشتر نبود، اين كمين ما را خيلي اذيّت مي كردند. عراقي ها چند بار تا نزديك سنگرهاي ما جلو آمدند ولي با مقاومت نيروهاي مخلص بسيجي باز مجبور به عقب نشيني مي شدند، در اين منطقه بيشترين كاربرد را نارنجك تفنگي داشت من تصميم گرفتم براي مقابله با كمين دشمن سنگري با كيسه گوني روي قسمت بلند ارتفاع بسازم و از آنجا كه كاملاً بر كمين دشمن تسلّط داشت با آنها مقابله كنم. سنگر را شب آماده كردم و خودم با اسلحة كلاش داخل آن رفتم تا عراقي ها مي خواستند تكان بخورند و سرشان را بالا بياورند با يك تير همه داخل سوراخ موش مي رفتند تا 48 ساعت وضع خوبي داشتيم و بچّه ها از اين كمين راحت بودند. از طرفي هم هنگام شلّيك گلوله هاي 106 و به محض مشاهدة آتش به بچّه ها خبر مي دادم و همه داخل سنگر مي خوابيدند. روز بعد داخل سنگر لحظه اي متوجّه شدم و ديدم كه يك نفر عراقي گلولة آر پي جي را آماده كرده و به سمت من هدف گرفته فرصت عكس العمل نبود تنها كاري كه كردم داخل سنگر خوابيدم. موشك آر پي جي مستقيم به سنگر من خورد و كيسه هاي گوني خاك و شن روي سر و صورت من ريخت و تمام صورتم و پهلويم پر از تركش ريزه و موج انفجار پردة گوشم را پاره كرد و نزديك بود كه از ارتفاع به پشت پرت بشوم. از سنگر پايين آمدم و با كمك نيروهاي امدادگر به اورژانس و براي مداوا به باختران با هلي كوپتر اعزام شدم و سپس از باختران به تهران اعزام و از آنجا به شهرستان آمدم. چند روز بعد مرحلة دوّم با رمز يا زين العابدين (ع) توسط بچه ها انجام شده بود بعضي از نيروها ،به شهر مندلي به صورت نفوذي رفته بودند و در آنجا اطّلاعيّه و عكس پخش كرده بودند. در اين مرحله شهيد آهني كه از فرماندهان خوب و شجاع بود به شهادت رسيده بود جنازة او به دست عراقي ها افتاد و عراقي ها فكر كرده بودند كه اين آهني همان آهنگران معروف مدّاح و نوحه خوان است. لذا گفته بودند بلبل خميني (ره) به قفس افتاد و اين خبر را بي بي سي پخش كرده بود.
در مرحله اوّل عمليّات، تيپ محمّد رسول الله (ص) ساير يگانها عمل كردند و تيپ 21 امام رضا (ع) احتياط بود و بايد در مرحلة بعد وارد عمل مي شديم. خط دشمن به ياري خداوند با موفّقيّت در هم شكست و ارتفاعات مشرف به شهر مندلي از جمله گيسكه، كاني شيخ، سلمان كشته و ... به تصرّف رزمندگان اسلام در آمد. مندلي زير پاي رزمندگان قرار گرفت. گردان ما براي پدافند و آماده شدن عمليّات مرحلة بعد به خط اعزام شديم. محلّ استقرار گردان منتهي اليه، سمت چپ ارتفاعات دست عراقي ها بود ما بايد هم از روبرو و هم از پهلو از خطوط پدافندي خودمان محافظت مي كرديم. جاي خيلي سختي بود پشت ارتفاع ديواره داشت و پرتگاه بود. مكاني براي زدن سنگر وجود نداشت. خاكريزي هم به آن شكل روي ارتفاع زده نشده بود و فقط با كيسه گوني در ضدّ شيب در جلو ديد دشمن سنگرهاي آتش ساخته بوديم. سنگر استراحت و اجتماعي وجود نداشت. نيروها در همان سنگر آتش، دو سه نفري كه با هم بودند نوبتي به صورت نشسته استراحت و گاهي چرت مي زدند. عراقي ها به راحتي ما را مي ديدند و از فاصلة دور با تير مستقيم و تانك سنگرهاي ما را هدف قرار مي دادند. براي تغذيه و آب ما بايد حدود 500 متر روي ارتفاع جلوي ديد عراقي ها راه مي رفتيم و بعد از جاي مناسبي كه نردبان گذاشته بودند از ارتفاع پائين مي آمديم و خط را به اين شكل از جهت عمليّات پشتيباني و تغذيه مي كرديم. فاصلة كمين عراقي ها كه در ادامة ارتفاعات بود با ما حدود 30 متر بيشتر نبود، اين كمين ما را خيلي اذيّت مي كردند. عراقي ها چند بار تا نزديك سنگرهاي ما جلو آمدند ولي با مقاومت نيروهاي مخلص بسيجي باز مجبور به عقب نشيني مي شدند، در اين منطقه بيشترين كاربرد را نارنجك تفنگي داشت من تصميم گرفتم براي مقابله با كمين دشمن سنگري با كيسه گوني روي قسمت بلند ارتفاع بسازم و از آنجا كه كاملاً بر كمين دشمن تسلّط داشت با آنها مقابله كنم. سنگر را شب آماده كردم و خودم با اسلحة كلاش داخل آن رفتم تا عراقي ها مي خواستند تكان بخورند و سرشان را بالا بياورند با يك تير همه داخل سوراخ موش مي رفتند تا 48 ساعت وضع خوبي داشتيم و بچّه ها از اين كمين راحت بودند. از طرفي هم هنگام شلّيك گلوله هاي 106 و به محض مشاهدة آتش به بچّه ها خبر مي دادم و همه داخل سنگر مي خوابيدند. روز بعد داخل سنگر لحظه اي متوجّه شدم و ديدم كه يك نفر عراقي گلولة آر پي جي را آماده كرده و به سمت من هدف گرفته فرصت عكس العمل نبود تنها كاري كه كردم داخل سنگر خوابيدم. موشك آر پي جي مستقيم به سنگر من خورد و كيسه هاي گوني خاك و شن روي سر و صورت من ريخت و تمام صورتم و پهلويم پر از تركش ريزه و موج انفجار پردة گوشم را پاره كرد و نزديك بود كه از ارتفاع به پشت پرت بشوم. از سنگر پايين آمدم و با كمك نيروهاي امدادگر به اورژانس و براي مداوا به باختران با هلي كوپتر اعزام شدم و سپس از باختران به تهران اعزام و از آنجا به شهرستان آمدم. چند روز بعد مرحلة دوّم با رمز يا زين العابدين (ع) توسط بچه ها انجام شده بود بعضي از نيروها ،به شهر مندلي به صورت نفوذي رفته بودند و در آنجا اطّلاعيّه و عكس پخش كرده بودند. در اين مرحله شهيد آهني كه از فرماندهان خوب و شجاع بود به شهادت رسيده بود جنازة او به دست عراقي ها افتاد و عراقي ها فكر كرده بودند كه اين آهني همان آهنگران معروف مدّاح و نوحه خوان است. لذا گفته بودند بلبل خميني (ره) به قفس افتاد و اين خبر را بي بي سي پخش كرده بود.
يك شب كه تيپ امام حسين(ع) از اصفهان عمليات داشت با هم رفتيم در عمليات آن تيپ شركت كرديم. عمليات موفق بود. تا صبح به پشت خاكريز كه فتح شده بود رسيديم. پدافند كرديم، بعد از آن پاتك قوي عراق شروع شد. مثل باران گلوله مي باريد و هيچ كس جرأت بيرون آمدن از خاكريز را نداشت. كم مانده بود كه عمليات ما شكست بخورد و تمام نيروها قتل عام شوند. تانك هاي دشمن حدود 150 متر با خاكريز فاصله داشت. حاج آقا آهني يك آر پي جي گرفتند و با پشتك زدن از ميان رگبار مسلسل ها از روي خاكريز رد شد و با شليك گلوله يك تانك دشمن را زد و تانك ها كه بيش از 70 متر با ما فاصله نداشتند، با آتش گرفتن آن تانك، به عقب برگشتند و در اينجا بود كه آر پي جي زن ها فرصت پيدا كردند و به تعقيب و شكار تانك ها پرداختند.
يكي از همرزمانش مي گفت:" در عمليات بيت المقدس ايشان فرمانده گردان بودند. به هنگام عمليات تير به كمرش اصابت كرده بود و ايشان همچنان يك پارچة چفيه به كمرش بسته بود و با تكبير نيروها را فرماندهي مي كردند."
يكي از برادران هم رزم مي گفت:" آخرين باري كه مي خواستيم به جبهه برويم، حاج آقا آهني به قدري در حرم امام رضا(ع) گريه كردند كه من منقلب شدم، خودش هم مي گفت امروز حال ديگري دارم."
ايشان هر بار كه مجروح مي شد استقامت زيادي از خود نشان مي داد. يكي از همرزمانش تعريف مي كرد كه:" در يكي از عمليات ها حاج آقا آهني مجروح شد، به او گفتم: تو ديگر نمي تواني بجنگي. بيا تا زخمت را ببندم و به پشت خط مقدم شما را منتقل نمايم. ناگهان همچون شيري كه غرش مي كند، سخت و كوبنده يك تكبير گفت و ادامه داد كه تن آهني از آهن است، شما را كاري نباشد، و نگذاشت زخمش را ببندم اگر درد هم داشت، آن را پنهان كرده بود."
يك روز كه چند نفر از بچه هاي سپاه دور هم جمع شده بودند و راجع به خاطرات و عمليات ها صحبت مي كردند، يك نفر از رجبعلي پرسيد:" آقا رجب شما شب هاي عمليات را تا صبح چگونه مي گذراني؟ با همين روحيه اي كه الان داري با من صحبت مي كني با آنان صحبت مي كني؟" ايشان به آن برادر عزيزمان گفت:" به خاطر اين كه ببيني من چگونه صحبت مي كنم و چگونه با بچه هاي رزمنده شب را سپري مي كنم، بايد بيايي و ببيني و خودت مشاهده بكني. اگر مردش هستي يا علي! "
من يادم هست در يكي از روزهاي سازماندهي و اعزام نيرو به خط مقدم، بنا به تشخيص مسئولين بنده كه سمت فرماندهي گردان را به عهده داشتم، در منطقه اسلام آباد براي تجهيز و تدارك گردان مقداري با مشكل بر خورد كردم. به حاج آقا آهني مراجعه كردم و مشكلم را با ايشان در ميان گذاشتم. حاج آقا آهني با آن نفوذي كه در بين ديگران داشت، گفت:" برو به فلاني بگو كه رجب گفته كه اين امكانات را بايد بدهي، اگر نداد بيا و به من بگو." من در فاصلة كوتاهي به آن فرد مسئول مراجعه كردم و پيام حاج آقا آهني را به او دادم. به محض اينكه گفتم حاج آقا آهني گفتنه اند، آن فرد به من گفت:" چرا از اول نگفتي كه با حاج آقا آهني هستي؟ اگر مي گفتي من حتماً اين گردان را در اولويت تجهيزات قرار مي دادم." آري اين روحيه و نفوذ شهيد آهني بود كه در بين يگانها و گردانهاي خراسان مؤثر و كار ساز بود.
محمود جلايري :
در عمليّات فتح المبين كه براي زمينه سازي عمليّات در يك گروه 72 نفري اعزام شديم ، اوّلين گلوله به دست شهيد آهني اصابت كرد و صحنة عجيبي پيش آمد و ما در واقع بي كس شديم . بچّه ها با اصرار او را به پشت خط منتقل كردند . نكتة جالب و اصلي اينكه با همان دست تير خورده به پيشروي خود ادامه مي داد و به روي خود نمي آورد.
در عمليّات فتح المبين كه براي زمينه سازي عمليّات در يك گروه 72 نفري اعزام شديم ، اوّلين گلوله به دست شهيد آهني اصابت كرد و صحنة عجيبي پيش آمد و ما در واقع بي كس شديم . بچّه ها با اصرار او را به پشت خط منتقل كردند . نكتة جالب و اصلي اينكه با همان دست تير خورده به پيشروي خود ادامه مي داد و به روي خود نمي آورد.
روزي نزديك غروب، سردار ولي الله همت، فرماندهان گردانها را فراخواني كرد من هم آن روز به عنوان يكي از فرمانده هان گردان در خدمت فرمانده لشگر در منطقه سومار بودم. ايشان اعلام كردند كه همين امشب بايد عمليات انجام شود. اين در حالي بود كه از اجراي عمليات و تصميم فرماندهي همه بي اطلاع بوديم. حتي
لینک کپی شد
نظر شما
