خاطره اي از محمد تقي اصانلو

کد خبر: ۱۱۸۸۰۵
تاریخ انتشار: ۱۸ مرداد ۱۳۸۷ - ۲۲:۵۴ - 08August 2008
ديگر كارمان به جايي رسيد كه دست يكي‌شان را باز كرديم گفتيم « برو بقيه را بردار ببر عقب ! »
باورش نمي‌شد آزادش كرده‌ايم . با همان اسلحه‌ي خودش رفت و نزديك دو سه هزار نفر عراقي ديگر را ، گوني سفيد به دست ، برداشت آورد . حميد چند نفرشان را انتخاب كرد گذاشت بالاي سرشان ، همراه چند نفر از بچه‌هاي خودمان ، و گفت « تمام‌شان را مي‌بريد عقب تحويل مي‌دهيد . فهميديد چي مي‌گويم كه ؟ تمام‌شان را . »
هنوز داشتيم منطقه را پاكسازي مي‌كرديم كه با دو تا عراقي درگير شديم . نتوانستند طاقت بياورند . فرار كردند . رفتيم دستگيرشان كرديم ديديم خيلي تشنه‌اند . فقط ده نفر مانده بوديم ، با يك قمقمه‌ي نيمه پر آب . و همه‌مان تشنه . هوا گرم بود و بالاي چهل و پنج درجه . از صبح حركت كرده بوديم و آن لحظه خيلي تشنه بوديم و عراقي‌ها از ما تشنه‌تر . يكي‌شان خيلي تشنه بود . حميد طاقت نياورد . رفت به آن عراقي آب داد . عراقي باور نكرد . ناگهان ديديم گفت « اشهد ان لا اله الا الله … و اشهد ان علي ولي الله . »
ما هنوز نمي‌دانستيم خرمشهر آزاد شده . از تشنگي همان جا توي گمرك خواب‌مان برده بود . ساعت دو كه راديو را روشن كرديم اعلام كرد خرمشهر آزاد شده . خواب از سرمان پريد . بلند شديم فرياد زديم و كلي خنديديم .
نظر شما
captcha
پربیننده ها
پربحث ترین عناوین