فرودي,مهدي

کد خبر: ۱۱۷۰۳۵
تاریخ انتشار: ۰۸ خرداد ۱۳۸۷ - ۰۸:۵۲ - 28May 2008
سال 1334 ه ش در محله ي تالار در شهر فردوس متولد مي شود و مهدي  اش ناميدند .پدرش محمد اسماعيل پس از عمري زحمت و رنج ،زماني که به عنوان آشپز در بيمارستاني مشغول خدمت بود ،سکته مي کند و دار فاني را وداع مي گويد .يتيمي در کودکي انگار سر نوشت مشترک بيشتر مردان و زنان بزرگ است تا در کوره ي رنج ها و سختي ها آبديده شوند .
به مدرسه مي رود و همزمان به مکتب خانه اي که قرآن تدريس مي شد ،راه مي يابد .خودش در اين باره چنين مي نويسد :
در همسايگي ما مکتب خانه اي بود که در آنجا به تحصيل قرآن پرداختم .محيط خانواده زمينه مذهبي داشت و آن ها نسبت به اسلام معتقد و متعصب بودند وتعصب اخلاقي زيادي داشتم .هيچ گاه در آن مدت به کسي نا سزا گفتم و همچنين ناسزا نشنيدم .
اين چنين است که او به کرامت انساني ارج مي نهد و بر حفظ آن پاي مي فشارد .خانواده با حقوق بازنشستگي پدر ،قاليبافي خواهر بزرگترش ،کار در تابستان «مهدي» و مهمتر صرفه جويي و قناعت مادر ،روزگار مي گذراندند .
با اتمام امتحانات کلاس چهارم ،خا نواده به «مشهد» نقل مکان مي کنند .«مهدي» در دبستان «بزرگمهر» کلاس پنجم و ششم ابتدايي را پشت سر مي گذارد .تغيير محيط ،پيچيدگي مردم در مقايسه با مردم «فردوس» کم کم« مهدي» را از سادگي و گوشه گيري جدا مي کند و ميان جمع بچه ها مي کشاند و خواهرش با زمينه ي قوي مذهبي ،در مشهد ضمن رفت و آمد به فاطميه و نرجسيه شروع به تحصيل در زبان عربي و تفسسير قرآن و دروس ديگر مي کند .رفتار خواهر سر مشق ارزنده اي بود براي مهدي .
با ورود به دبيرستان ،زمينه ي فعاليت در عرصه ي مذهبي و سياسي فراهم مي شود .او با حضور در جلسات مذهبي که هر هفته در مسجد «بناها» و بعضي از منازل بر گزار مي شد ،خود را به عنوان نوجواني معتقد و فعال و ثابت قدم معرفي مي کند و مورد توجه قرار مي گيرد .
پس از پايان امتحانات خرداد ماه ،در سال سوم دبيرستان ،به مدرسه ي علميه مي رود و به تحصيل دروس اسلامي مشغول مي شود .او به واسطه روحيه حق طلبي ،از همان سنين نوجواني با حضور در جلسات مذهبي و سياسي پا به ميدان بسيار دشوار و مرد افکن مبارزه عليه رژيم پهلوي مي گذارد .
اين مبارزات که تقريبا از سال 1351 آغاز مي شود ،تا پيروزي انقلاب در بهمن ماه 1357 بدون وقفه ادامه مي يابد .«مهدي» در خلال شش سال مبارزه پي گير و خستگي ناپذير ،سه بار دستگير و روانه شکنجه گاه ها و زندان ها مي شود .يک بار هم موفق مي شود از چنگ ماموران ژاندارمري(سابق) بگريزد .
در ميان شخصيت هاي مذهبي و انقلابي که به عنوان محور هاي مبارزه شناخته شده اند ،به خصوص در استان خراسان ،چهره هاي برجسته و درخشاني دارد .از عمده دلايل اين برجستگي ،مي توان به آگاهي و هوشياري ،جسارت و شجاعت کم نظير و تجربه و قدرت برنامه ريزي او اشاره کرد .در زماني که هنوز تظاهرات خياباني شکل نگرفته بود و بسياري از بيم عمال رژيم شاه ،حتي در خفا جرات جسارت به شاه را نداشتند ،مهدي وارد ميدان مي شود .
از فرداي پيروزي انقلاب اسلامي ،مهدي را مي بينيم که نه در پي کار و زندگي شخصي مي رود و نه به طمع نان و نام در صحنه خود نمايي مي کند .او خويش را يکسره وقف انقلاب مي کند .او که تنها و تنها براي رضاي خالقش گام بر مي دارد ،هر گاه مي بيند به وجودش نياز است ،درنگ نمي کند ؛هر جا که باشد و در هر مقام و موقعيتي .
پس از مدتي در سال 1360 ،تمام وقت و انرژي خويش را وقف سپاه پاسداران «مشهد» مي کند و کارها و طرح هاي موفق و موثري را با کمک ياران انجام مي دهند .با شروع جنگي تحميلي ،بار ديگر شاهد حضور مردمي هستيم که در جبهه هاي مختلف از جنوب تا غرب و در کسوت گوناگون ،از فرماندهي سپاه منطقه 4 گرفته تا معاونت لشکر پنج نصر ،از مسئوليت هاي ستادي گرفته تا بسيجي ساده ،يادگارهاي ماندگاري از خويش بر جاي گذاشته که تا ابد در دل تاريخ ثبت و در حافظه و ياد همرزمان باقي خواهد ماند .
زماني که« مهدي» از رياست ستاد استعفا مي دهد ،براي خيلي ها قابل درک نبود. .چرا ؟در پاسخ ياد داشت هايش مي خوانيم :
فاصله زياد ستاد تا شهادت ،باعث دلسردي و رنجش شده بود ...
اين جا است که ياران و نزديکان متوجه مي شوند اين مرد تنها در پي شهادت است و بس .همچنان در سپاه بود و شبانه روز کار مي کرد .تا پيش از سال 1362 به چند ماموريت حساس و امنيتي به همراه تني چند از برادران همرزمش اعزام مي شود .کم کم تصميم مي گيرد از سپاه پاسداران برود .اين در سال 62 اتفاق مي افتد .
نظر به تجربيات «مهدي» و هوش سر شار و شجاعت کم نظيرش ،در اواخر سال 62 ،از طرف اطلاعات نخست وزيري ،مامور مي شود تا به هندوستان برود .علي رغم تمام تنگناها و موانع ،در مدت اقامتش در هند اقدامات ارزشمندي انجام مي دهد .«مهدي» به هنگام اقامت در هند ،نامه ي مفصلي براي آيت الله «زنجاني» مي نويسد ،در بخشي از نامه آمده است .
در پايان از شما استاد و پدر ارجمند يک تقاضاي عاجزانه دارم و آن اين که برايم دعا بفرماييد که خداوند توفيق شهادت در راه خويش را هر چه زود تر نصيب اين بنده عاصي نمايد و وسايل و مقدماتش را فراهم کند .هر چند که مي دانم من لايق نيستم ولي ...هفته قبل باز هم چند تا از برادران را در خواب مي ديدم که ...
مهدي از هند باز مي گردد .چند ماهي را صرف نوشتن گزارش و کار در راديو مي کند .او که در سال 58 با دختري از منطقه محروم «فردوس» ازدواج کرده است حا لايک دختر و يک پسر دارد .شايد از معدود زمان هايي باشد که مي توان در خانه سراغش را گرفت .
در عمليات «بدر» شرکت مي کند .بسياري از ياران به شهادت مي رسند .او مجروح به «مشهد» باز مي گردد .بار ديگر به راديو مي رود .در همين سال ،با دعوت به همکاري در ستاد حج و زيارت ،به مکه مشرف مي شود .مهدي نامه اي مي نويسد خواندني :
نمي دانم برايتان قابل تصور است که آدم بيايد همان جا که پيامبر به نماز مي ايستاده و دزدانه بوسه بر جايي که پاي پيامبر انجا گذاشته شده ،بزند و بر ستون هايي که پيامبر تکيه زده ،تکيه بزند .يک خس بي سر و پا ...به طرف مسجد شجره براي احرام مي رويم .تا اين کمتر از خسان ،از ميقات همچنان همراه سيل تا دل درياها برويم .
چند صباحي در راديو مي ماند .عمليات« والفجر 8 »از راه مي رسد .واحد اطلاعات عمليات او را مي طلبد .مهدي به فاصله يک ساک بر داشتن ،طول مي کشد تا راهي شود .در حين عمليات مجروح مي شود .در اين باره چنين مي نويسد :
«گفتم بچه ها را تنها بگذارم ؟مگر خدا لطفي کند و ترکشي براي مرخصي بفرستد که گفتن همان و لحظه اي بعد خمپاره در پشت مان فرود آمد و موج آن مرا پرت کرد به جلو و دود و ترکش مرا از پاي انداخت .برادر مسعود و ارشاد به سرعت مرا از صحنه دور کردند و با موتور به اورژانس و از آن جا با قايق به آن طرف آب بردند .چون ترکش در قفسه سينه و ريه اصابت کرده بود .نفس مقطع مقطع خارج مي شد .مسعود عزيز سرم را روي زانويش گذاشته بود و عرق هايم را با دست پاک مي کرد و بعد ديگر متوجه نشدم و او را نديدم تا اين که روز پنج شنبه در زير جنازه ي شهيدي از تخريب همديگر را ديديم و بعد هم يک بار ديگر آن روزي که او داخل تابوت بود و من در زير تابوت آن . و ديگر نديدمش به اميد ديدار .»
مدتي در بيمارستان قلب بستري مي شود و پيش از التيام جراحاتش به مشهد مي آيد .بار ديگر به سر کار در راديو مي رود .انگار هيچ سدي ،مانع کار و تلاش و خدمتش نيست .او در صفحه اول سر رسيد سال 1365 مي نويسد .
اعلام سال 65 ،سال تلاش و خود سازي و برنامه ريزي روزانه براي آغاز سي و دومين سال زندگي .
مهدي اگر چه هادي مي نمايد اما همه ي آن هايي که مي شناختندش ،حس مي کردند که چگونه انتظار شهادت بي تابش کرده است .بار ديگر به مکه مشرف مي شود .ابتدا را ضي نمي شود .قصد داشت به جبهه برود .تنها زماني به رفتن رضايت مي دهد که ياران مطمئنش مي کنند که فعلا عملياتي در پيش نيست .وقتي از «مکه »به خانه بر مي گردد ،آرام آرام احساس مي کند ،موعد وصال نزديک است .
سر انجام در سحرگاه پنجم دي ماه 1365 در گرماگرم عمليات «کربلاي 4 »،به هنگام حمل پيکر شهدا و مجروحين به پشت خاکريز ،هدف گلوله و ترکش قرار مي گيرد و به شهادت مي رسد .
منبع:"غريبه"نوشته ي ،خسرو باباخاني،نشر ستاره ها،مشهد -1385




خاطرات
سعيد رئوف:
در عمليات والفجر 8 بعد از گذشت 17روز از عمليات، يادم هست كه از لابه لاي نخلها به صورت پراكنده عراقي مي آمد و خودشان راتسليم مي كرد . در يكي از همين روزها بود كه ديدم مهدي فرودي دو نفر از همين عراقيها را پشت سرش روي موتوري كه داشت سوار كرده و دارد مي آورد در صورتي كه ايشان اسلحه اي هم نداشت و عراقيها مي توانستند به راحتي از پشت سر ايشان را از پا در آورند. وقتي آمد، گفت : از آن همه آدم، دو نفر هم سهم من بود كه آوردم تحويل بدهم .

ناصر محمدي:
عمليات كربلاي چهار چند روزي به تأخير افتاد. ما ديديم چند روزي است كه مهدي فرودي در بين بچه ها نيست. وقتي جويا شديم گفتند: چون همسرش قرار بوده وضع حمل كند به مشهد رفته است. وقتي به مشهد مي رسد خانمش را به بيمارستان مي برد و بستري مي كند چون وضع حمل خانمش دو سه روز به طول مي انجامد، از خانمش قبل از اينكه وضع حمل كند خداحافظي كرده و خودش را به جبهه مي رساند تا در عمليات شركت كند. و در همين عمليات به شهادت مي رسد.

سعيد رئوف:
در عمليّات كربلاي 4 قرار بود دو تا از گردانهاي لشكر پنج نصر به نام حزب ا... و ثار ا... به خط بزنند. وقتي گردانها به خط زدند با مقاومت عراقي ها روبرو شدند، موانع هم زياد بود و خط شكسته نشد . تعدادي از نيروها شهيد شده بودند و تعدادي هم مجروح، كه توانسته بودند عقب بيايند . فكر مي كنم، قبل از نماز صبح بود كه آقاي فرودي عقب آمده بود و مي گفت : يك تعدادي از شهداء مانده اند ، ما برويم كمك كنيم تا شهدا را به عقب بياوريم . در آنجا سردار قاليباف ، آقايان صفاوردي ، موسوي و ... بودند . ايشان آمد خداحافظي كرد و گفت : من مي روم بچّه ها را مي آورم . ما تعجّب كرديم كه چرا با خداحافظي مي رود . تا آنجايي كه من يادم است كسي موافق نبود كه ايشان برود و شهداء را منتقل كند ولي خودش گفت كه : بچّه ها التماس مي كردند كه ما را به عقب ببريد . من آمدم به شما خبر بدهم . بياييد كمك كنيد ، يك تعدادي از بچّه ها را عقب بياوريم ، ايشان سريع رفت يكي از نيروها مي گفت : كمك كردند يكي ، دو نفر از شهداء را يك مقداري عقب تر آوردند . ظاهراً تير اوّل به پايش اصابت مي كند و به زمين مي افتد و بعد هم تركش خمپاره به ايشان اصابت مي كند و به شهادت مي رسد .

سيداحمد رحيمي:
يك روز آقاي فرودي به ما گفت : من تصميم گرفته ام كه ازدواج كنم . اگر صلاح مي دانيد بيايد به اتفاق هم به فردوس برويم ( ايشان بچه فرودس بود ) به اتفاق به فردوس رفته و چند روزي را در آنجا بوديم . يك روز به اتفاق به روستاي كوچكي در محدوده فردوس رفتيم و وارد يك خانه بسيار محقري شديم و ايشان حرفهايش را گفت : و خيلي ساده كار تمام شد و من نديدم كه فرودي مجلسي بگيرد . خيلي عادي خانمش را عقد كرد و به خانه مادرش آورد و در منزل ايشان زندگي خود را آغاز كرد .

رمضان رحيمي:
سال53 يا 54 يادم هست كه آقاي فرودي يك سري كتاب آورد و در چاه منزل ما مخفي كرد، بعداً هم توسط ساواك به اتفاق آقاي حقيقت نيا و برادرم دستگير شدند و پس از 48 ساعت كه بازداشت بودند به دليل اين كه ساواك نتوانست از اين ها مدرك و سندي بگيرد آنها را از زندان آزادكردند.

ناصر غزالي پور:
اولين باري كه به صورت رسمي از طرف آقاي فرودي به من اعلام شد كه شما بايد اين كار را انجام بدهي(راهپيمايي خواهران در تاريخ 56/10/17 بود كه از ميدان شهداء قرار بود به سمت چهارراه خسروي انجام شود )، قرار شد ما نقش انتظامات و حفاظت از خواهران را به عهده بگيريم. راهپيمايي با حضور 100 الي 150 نفر از خواهران شروع شد . يك پرده اي هم كه روي آن نوشته شده بود( ما خانواده هاي زندانيان سياسي، خواهان آزادي مبارزان دربند هستيم) را در پيشاپيش خود حمل مي كردند . مقداري كه رفتند، نيروهاي شهرباني و ساواك حمله كردن، كه بلافاصله ما خواهران را متفرق كرديم و تعدادي از اين خواهران هم دستگير شدند .

حميد پارسايي:
روز 17 دي ماه سال 56، خانم ها در مشهد يك راهپيمايي را سازماندهي كردند و از ميدان بيت المقدس به طرف چهارراه خسروي و از آنجا به طرف چهارراه شهداء و ميدان شهدا رفتند. كه آقاي فرودي در اين حركت نقش عمده اي داشت . در اين روز تعدادي از اين خانم ها دستگير شدند . وقتي فرودي از اين قضيه مطلع شده بود سراغ من آمد و گفت : بايد كاري كرد . در حالي كه آن موقع ما سن و سال زيادي نداشتيم اما تصميم گرفتيم كه به منزل آيت ا... ميرزا جواد آقاي تهراني كه آن زمان در بازار سرشور بود برويم و ايشان را از دستگيري اين خواهران توسط ساواك مطلع سازيم . وقتي به منزل حضرت آيت ا... وارد شديم ، ديديم داخل يك اتاق كوچكي نشسته است ، موضوع دستگيري خواهران را با ايشان در ميان گذاشتيم. ابتدا حضرت آيت ا... تهراني مقداري گريه كرد و بعد با ديگر آقايان حوضه، تماس گرفتند و سرانجام به خاطر فشارهايي كه از طرف علماء وارد شده بود خواهران آزاد شدند .

سيداحمد رحيمي:
من يادم هست كه در مشهد دوره خدمت آموزش سربازي را مي گذراندم. عصرهاي جمعه، جلسه اي بود كه مقام معظم رهبري در مسجد امام حسن (ع ) در خيابان دانش داشتند . آقاي فرودي دوستان را تشويق مي كردند كه در اين جلسه شركت كنيد . حتي به من مي گفت : شما با همين لباس سربازي در اين جلسه شركت كنيد . من چندين جلسه با لباس در جلسه مقام معظم رهبري شركت كردم تا اينكه يك روز، آقايي من را بيرون از جلسه صدا كرد و گفت : اين جا چكار مي كني ؟ گفتم : آمده ام نماز بخوانم . گفت : چرا اين جا؟ مگر مسجد قحطي است ؟ گفتم : اين جا در مسير پادگان است و به پادگان نزديك مي باشد . آمدم اين جا نماز خواندم و بعد هم چون سخنراني بود نشستم و گوش كردم . گفت : برو دفعه آخرت باشد كه در اين مسجد مي آيي .

سيداحمد رحيمي:
روزي قرار بود مقام معظم رهبري را كه تبعيد شده بودند به مشهد بياورند و در دادگاه محاكمه كنند. آقاي فرودي از طريق خواهرشان ، خواهران زيادي از جمله خانم من و ديگر بستگان را آماده كرده بودند كه اينها را ببرند مقابل دادگستري و سعي كنند كه آنها را در آن جلسه شركت دهند . با ديدن اين تعداد خواهر، دادگستري وحشت كرده بود و در آن روز دادگاه برگزار نشد .
يادم هست براي اولين بار با فكر و انديشه امام توسط كتاب حكومت اسلامي كه توسط مهدي فرودي در اختيار من قرار گرفت آشنا شدم . وقتي فرودي اين كتاب را به من داد گفت : اين كتاب را بخوان ، اما مواظب باش كه ساواك متوجه نشود كه اگر اين كتاب دست ساواك بيافتد صاحب آن جان سالمي بدر نمي برد . وقتي من اين كتاب را خواندم آنجا دريافتم كه چگونه دين مي تواند جامعه را هدايت و رهبري كند و اين كه نقش رهبري در يك نظام سياسي چگونه مؤثر است .

يادم است يك دفعه يكي از دوستان ما توسط ساواك دستگير شده بود و بر حسب اتفاق، نگهبان سلول ايشان، يكي از سربازهاي آشنا بود. آن دوست با نامه اي به مهدي فرودي مي نويسد كه خلاصه اينجا ما را زياد اذيت كردند و بعضي بچه ها را لو داده ام و اين نامه توسط آن سرباز به فرودي تحويل مي شود. يادم است كه آقاي فرودي به منزل ما آمد و گفت : فلاني مشهد را ترك كن كه اسم شما هم لو رفته است و احتمال دارد که سراغ شما هم بيايند در ضمن علي رغم اين كه، ايشان در فشار مالي بود به من گفت : اگر پول لازم داري بگو تا برات تهيه كنم . بعد هم توجيه كرد كه سريع به تهران بروم .

سيداحمد رحيمي:
يك روز مهدي فرودي به من گفت : الان بهترين موقعيت است كه شما بياييد و از اين فضاي باز سياسي كه ايجاد شده استفاده كنيد و خواست در كتاب فروشي كه راه اندازي كرده بود، كار كنم . من هم هرگز به خود جرأت نمي دادم كه به ايشان بگويم نه . مدت زيادي من در اين كتابخانه مشغول فعاليت بودم و مسئوليت كتابخانه را برعهده داشتم .
من براي اولين بار مهدي فرودي را در سال 53 كه از زندان آزاد شده بود ديدم . يادم است كه ايشان بسيار لاغر و نحيف شده بود چون دوستاني كه قبل از زندان با ايشان آشنايي داشتند عنوان مي كردند كه، فرودي اين گونه نبوده است . چهره ايشان را كه ديديم خيلي متاثر شديم وقتي ايشان از باز جوييها و مصائبي كه بر سر ايشان آمده بود براي ما تعريف مي كرد، ما اصلاً باورمان نمي شد كه ايشان چگونه توانسته بود اين همه شكنجه را تحمل كند و دست از هدفش كه مبارزه بود بر ندارد. در همان جلسه اول، يك سري از كتابهايي که دستش بود را به ما داد و ما رفتيم و آنها را مطالعه كرديم .

سعيد رئوف:
يادم هست در مدرسه علميه اي كه ما تحصيل مي كرديم يك روز اعلام كردند كه مقلدين آقاي خويي و آيت ا... ميلاني خودشان را معرفي كنند كه مي خواهيم به هر كدام، يك رساله اي بدهيم . اين كار تا آن روز مرسوم نبود . ساواك بدينوسيله مي خواست مقلدين حضرت امام را شناسايي كند. اين كار صورت گرفت و به فاصله كمتر از يك هفته مقلدين حضرت امام (ره ) را دستگير كردند و در مدرسه رعب و وحشت عجيبي افتاده بود .

سعيد رئوف:
در مدرسه علميه كه بوديم يادم است مهدي فرودي به اتفاق يكي دو نفر از دوستانش يك تئاتري در مدرسه اجرا كردند. يك نفر، نقش آمريكا و يك نفر نقش شاه و يك نفر هم نقش ملت را بازي مي كرد. اين تئاتر خيلي شيرين و خنده دار بود. در عين حال آمريكا را نشان مي داد، كه دارد شاه را باد مي كند دكمه پيراهنش را فشار مي داد و يكي هم تلمبه مي زد. شاه باز بلافاصله آن كلاه آمريكا که سرش بود يواش يواش دكمه را،مي چرخاند و آهسته بادش خالي مي شد. مي خواست بگويد هر زمان آمريكا اراده بكند شاه باد و خالي مي شود. بعد از پيروزي انقلاب ما اين تئاتر را در مسجد محله مان اجرا كرديم .

ناصر محمدي:
اولين تظاهراتي كه در روز 17 دي ماه سال 59 توسط زنان در مشهد شكل گرفت به همت مهدي فرودي و دوستانش بود اين راه پيمايي از فلكه آب مشهد شروع شد و يك پرده بزرگي كه روي آن نوشته شده بود (( ما خواهان آزادي زنان در بند هستيم )) در جلوي تظاهر كنندگان حمل مي شد. ما يك دوربين مخصوص تهيه كرديم و آن روز اولين عكسي كه تهيه شد به خارج از كشور ارسال گرديد و در بين مطبوعات چند كشور خارجي ،از جمله سوريه تصوير اين عكس چاپ شده بود .

سعيد رئوف:
در سال 1354 در مدرسه علميه موسي بن جعفر مشغول تحصيل شدم در آن مدرسه مهدي فرودي به عنوان استاد ادبيات و در واقع معلم انشاء ما بود. خودش نيز سن و سال كمي داشت .از روز اول كه ،با ايشان آشنا شدم از وضعيت فكري و فرهنگي خودش با ما صحبت مي كرد . يادم است يك روز دو عدد كتاب به ما داد كه برويم و مطالعه كنيم و كتابها را به صورت خلاصه نويسي تحويل بدهيم . وقتي اين كار را انجام داديم بعد كم كم گفت: شما بايد كارهاي غير مطالعاتي انجام دهيد .
يادم است يك دفعه كه ساواك مهدي فرودي را دستگير كرده بود ، در غياب ايشان مادرش اعلاميه هاي حضرت امام (ره ) را مي برد و در گوشه باغچه منزل مخفي مي كند. مهدي تعريف مي كرد كه، وقتي ساواك ما را اذيت كرد يك روز به منزل آمدند و مقابل مادرم مقداري به من تشر زدند و گفتند : ما اين را اعدامش مي كنيم . خلاصه اگر اعلاميه و چيز ديگر دارد بگو . مادرش تحت تأثير قرار مي گيرد و مي گويد يك تعداد اعلاميه بوده من آن را در باغچه مخفي كرده ام . ساواك اعلاميه ها را زير خاك بيرون مي آورد ، در حالي كه همه پاره پاره شده بودند .

حسن زارع حيدر آبادي:
يادم مي آيد در يكي از دستگيري هاي فرودي توسط ساواك ، من در منزل ايشان حضور داشتم كه رئيس يا معاون ساواك به منزل ايشان آمدند و ابتدا به جستجو پرداختند تا شايد بتوانند مدرك و يا سندي را پيدا كنند. بعد هم ايشان را با خود بردند و حدود يك ماهي به طول انجاميد تا برگشت وقتي از زندان آزاد شده بود ، بدنش بسيار نحيف شده بود و آثار شكنجه كاملا مشهود بود اما در عين حال در برخورد با مادر و ديگر اعضاي خانواده چهره اي مصمم و با روحيه او خود نشان مي داد . ظاهرا يكي از كساني كه در ارتباط با فرودي دستگير شده بود، يك قسمتي از كارها و اسناد و مدارك و اعلاميه ها را لو داده بود به همين دليل مأموران ساواك شاه، وارد خانه شده بودند .اگر چه قبلا اسناد و مدارك به محل ديگري انتقال داده شده بود . مأمور ساواك وقتي ديد مادر فرودي بي تابي مي كند گفت : نگاه كن مادر ، من هيچ چيز همراهم ندارم . اين بچه شما آن جا مهمان ما است، كارش نداريم. ما فرزند شما را خيلي عادي آورديم كه شما صادقانه هر چه هست به ما بگوييد تا منجر به آزادي مهدي شود . مهدي هم با ايماء و اشاره مقداري به مادر فهماند كه يك وقتي عاطفه مادري غلبه نكند و اطلاعاتي را لو بدهد . اين مأمور براي اينكه صحنه را طبيعي جلوه دهد در خواست آب كرد . خواهر مهدي رفت كه ليوان آبي بياورد وقتي آب آورد گفت : نه از همين شير حيات آب مي خورم . اين مأمور تا خم شد كه آب بخورد اسلحه زير كتش مشاهده مي شود. مادر فرودي تا اين صحنه را ديد به آن مأمور گفت : شما دروغ مي گويي . شما ظاهر سازي مي كني . اين اسلحه چيست كه به كمرت بسته اي ؟ مهدي به مادرش گفت : مادر چيزي نيست اين را براي حفاظتش آورده بعد از زير زمين بالا آمدند و گفتند : اين اتاقها متعلق به چه كسي است ؟ پدرم گفت : اين جا ما مستأجر هستيم و در اين دو اتاق زندگي مي كنيم . گفت : مي توانيم اين دو اتاق را ببينيم ؟ پدرم گفت : بله نگاه كنيد . عكس مرحوم آيت الله بروجردي روي ديوار اتاق منزلمان نصب بود مأمور پرسيد اين عكس كيست ؟ نكند عكس خميني است ؟ چون اينجا پايگاه طرفداران خميني است . پدرم گفت : اين عكس آيت الله بروجردي است .

سيداحمد رحيمي:
يك دفعه آقاي فرودي دو جزوه كه يكي رويش نوشته بود تحليل و ديگري هم مواضع گروه ها در زندان بدست آورده بود. وقتي ما اين جزوه ها را مطالعه كرديم ، ديديم خيلي جالب است، زيرا مواضع ضد روحانيت و ضد انقلابي كه اين گروها در زندان داشتند به قلمي زيبا نوشته شده بود .اين جزوه ها براي رسوا كردن منافقين خيلي خوب بود. نمي دانم با كدام يك از آقايان روحاني تماسي مبني بر چاپ اين جزوه ها گرفتند كه مورد موافقت قرار گرفت . ابتدا اين جزوه ها توسط يكي از دوستان تايپ شد و بعد باز بيني كرديم و اشكالات ويراستاري را بر طرف كرديم . طرح روي جلدش را هم به يكي از دوستان كه سليقه خوبي در طراحي داشت داديم كه طرح زيبايي كشيدند . جلد هر دو را قرمز چاپ كرديم كه نسبت به اين گروها احساس خطري بشود . حدود بيست هزار چاپ كرديم . حتي پول چاپ كتا بها را نداشتيم كه پرداخت كنيم. چك داديم و بعدا وجه آن را پرداخت كرديم. اين كتابها را به محل نماز جمعه مي برديم و مي فروختيم و يا مقابل دانشگاه مي برديم كه خيلي هم شلوغ مي شد و حزب الله مي آمدند و دسته ، دسته از ما مي خريدند . اين كتابها در آن مقطع تأثير زيادي در روي جوانها داشت زيرا مواضع منافقين ، حزب توده ، نهضت آزادي ، و جبهه ملي در زندان بود . يك روز آقاي فرودي به من گفت : فلاني بيا اين كتابها را ببريم، در تهران بفروشيم . ايام تابستان بود و ما كتا بها را در كارتن بسته بندي كرديم و به تهران برديم و دو نفري رفتيم مقابل دانشگاه تهران كتابها را بساط كرديم. در طي دو ساعت، دو هزار از اين كتابها در آنجا بفروش رفت . بعد يك نفر آمد و گفت: آقا، سريع كتابها را جمع كنيد و برويد كه به ما اطلاع داده اند كه تا نيم ساعت ديگر منافقين مي آيند. بقيه كتابها را برداشتيم و به قم رفتيم. و در آنجا هم اكثريت كتابها را فروختيم و بقيه را به مشهد برگردانديم .

ناصر غزالي پور:
يكي دو روز قبل از روز كارگر، آقاي فرودي مقدار زيادي پوستر آورد و گفت: كه فردا بايد برويم و اينها را توزيع كرده و بچسبانيم، اين پوستر ها به مناسبت روز جهاني كارگر تهيه شده بود و در اين پوسترها جملاتي از حضرت امام خميني (ره) كه درباره كارگر فرموده بودند: خداوند خودش كارگر بود، پيغمبر ما دست كارگر مي بوسيد نوشته شده بود.

سيداحمد رحيمي:
زمان انقلاب من معلم بودم و در طرقبه خدمت مي كردم يك روز آقاي فرودي به من گفت: براي طرقبه چه كار كردي؟ گفتم: فعلاً كه مسئوليت كتاب فروشي را به عهده دارم و به امور ديگر كمتر مي رسم. گفت: بايد فعاليت بيشتري بكنيد. قرار شد به اتفاق چند نفر از دوستان اولين راهپيمايي را در طرقبه راه اندازي كنيم. از ايشان در خواست كمك كرديم. ايشان محمد پارسا را ( كه بعد فرمانده سپاه فردوس شد ) به من معرفي كرد. ايشان خط خوبي داشت. خدمت ايشان رسيديم و گفتم : ما يك برنامه راهپيمايي در طرقبه داريم. لطف كنيد يك چيزي بنويسيد. گفت: فردا بياييد اگر رسيديم برايتان تهيه مي كنم. فردا كه رفتم، ديدم يك بسته بندي بزرگي به من داد. وقتي بسته را باز كردم، ديدم دو عدد پرونده است. بعد خدمت آقاي فرودي رسيديم و گفتيم: ما آنجا مشكل سازماندهي داريم. گفت: مشكلي نيست، خودت مي تواني حل كني. فقط يك سخنران را من براي شما دعوت مي كنم، به هر جهت يكي از برادران روحاني را معرفي كردند كه ما خدمت ايشان رسيديم و با ايشان ديدار و صحبت كرده و قرار گذاشتيم كه خودشان به طرقبه تشريف بياورند و در پايان راهپيمايي در مسجد جامع سخنراني كند. در ضمن، روز قبل از راهپيمايي يك مقدار تراكت مبني بر راهپيمايي آماده كرده بوديم و به دانش آموزان و دوستاني كه اعتماد داشتيم تحويل داديم و بدين وسيله تا حدودي جو را آماده کرديم. خوشبختانه يك راهپيمايي عظيمي برگزار شد كه براي نيروي انتظامي غير منتظره بود. حدود نيم ساعت ،جلسه سخنراني به طول انجاميد. اين راهپيمايي زمينه بسيار خوبي را در مردم طرقبه ايجاد كرد.

سيد مهدي رحيمي:
يك نفر بود كه برادرش جزء چريك هاي فدايي خلق بود وقتي احساس كرده بود ، قرار است به انقلاب ضربه بزنند با آقاي فرودي تماس گرفته و قضيه را مطرح كرده بود و با كمك آقاي فرودي رفتند و آن لانه فساد را با همكاري نيروهاي سپاه از بين برده و افرادش را دستگير كردند.
يادم است كه در زمان رياست جمهوري بني صدر يك روز صبح اطلاع پيدا كرديم كه ظاهراً به خاطر پيروي از بني صدر مغازه هاي مشهد تصميم گرفته اند كه مغازه ها را باز نكنند. آقاي مهدي فرودي بلافاصله كساني را كه در جاهاي مختلف مي شناخت كه در خط امام و رهبري هستند در جريان امر، قرار داد و از آنها در رابطه با اقداماتي كه بايد انجام شود ،نظر خواهي كرد . سرانجام به اين نتيجه رسيدندكه تعدادي اسپري تهيه كنند و هر چند نفر از يك خيابان شروع كنند و روي درب يا شيشه مغازه هايي كه بسته است يك علامت مخصوصي بگزارند. در ضمن به همه نيروها سفارش كرد كه وصيت نامه هاي خود را بنويسند . چون موقعيت حساس و خطرناكي بود . من يادم است كه به اتفاق فرودي و چند نفر ديگر، از دوستان از ميدان شهداء وارد خيابان امام خميني (ره) شديم و مغازه هايي را كه بسته بودند، علامت مخصوصي از قبيل ضربدر ، نقطه و .... مشخص مي كرديم . بعضي از مغازه دارها مي پرسيدند كه اين كارها چيست ؟ اينها كيستند ؟ مي گفتيم : بعداً متوجه مي شويد . به ايستگاه سراب كه رسيديم يك مغازه اي را كه مي خواستيم علامت بزنيم صاحب مغازه آمد و گفت : چه كار ميكنيد ؟ گفتيم داريم علامت مي زنيم تا شماها را بشناسيم كه چه كساني هستيد . گفت : چرا اين كار را ميكنيد ؟ بيائيد مغازه را آتش بزنيد . آقاي فرودي گفت : چرا آتش بزنيم، جمهوري اسلامي نياز به اين امكانات دارد ، اينها بايد باشند بعد به درد مي خورند . هنوز از ايستگاه سراب چند قدمي رد نشده بوديم كه بچه ها خبر آوردند كه مغازه ها دارند باز مي كنند . به چهار راه مدرس فعلي كه رسيديم ديديم تمام مغازه ها باز كرده اند. ظهر آن روز ،اخبار اعلام كرد كه امام خميني (ره) حكم ارتداد جبهه ملي را اعلام كرده اند و اين خبر يك شور و شعف خاصي در بچه ها ايجاد كرد . ديگر نيروها را جمع كرد و تظاهراتي راه اندازي كردند و حدود چهار، پنج هزار نفر جمع شدند ،با صدا و سيما ،تماس گرفته شد كه بيايند و فيلمي از تظاهر كنندگان تهيه نمايند تا دشمنان بدانند كه مردم در صحنه حاضر هستند .

حميد پارسايي:
يكي دو عدد كتاب را كه راجع به مواضع گروهها در زندان بود، فرودي چاپ و در سطح شهر مشهد پخش كرد و تعداد زيادي را هم به اتفاق دو نفر از دوستانش به تهران برده بود و در مقابل درب دانشگاه تهران به فروش گذاشته و توانسته بودند طي نصف روز دو سوم كتابها را بفروش برسانند.( اين كتاب جهت شفاف كردن گروههاي چپ آن موقع بسيار كارساز بود). بقية كتابها را هم به قم برده تا در آنجا به فروش برسانند. مقابل درب مدرسة فيضية قم، كتابها را پهن مي كنند که بفروشند. عده اي آمدند و مخالفت كردند و نگذاشتند كه كتابها در آنجا به فروش برسد به وسيلة يك طلبه اي، كتابها را شب، داخل يك مدرسه اي گذاشته تا فردا منتقل كنند، تعدادي از اين كتابها را در قم توزيع كرد و يك تعداي را هم گذاشت كه به كرمان بفرستد.

حميد نيا:
يكي دو سال بعد از پيروزي انقلاب اسلامي مهدي فرودي از طرف وزارت امور خارجه براي بررسي ابعاد سياسي مذهبي و اقتصادي هندوستان به آنجا اعزام شد. مبلغي هم براي هزينه به ايشان داده بودند. فرودي حدود دو عدد دفتر صد برگ، گزارش تهيه كرده بود. وقتي هم كه برگشت مقدار قابل توجهي از مبلغي را كه براي هزينه در نظر گرفته بودند، برگشت داده بود . مسئولين مربوطه تعجب كرده بودند كه ايشان طي اين مدت چگونه زندگي را سپري كرده است.

احمد رجبي باغدار:
يك انجمن اسلامي در سطح استان تشكيل شده بود و آقاي فرودي از من خواست كه به عنوان نماينده طرقبه در جلسات آنها شركت كنم . وقتي وارد اين جمع شدم، ديدم در اين تشكل بحث روحانيت، يك بحث حاشيه اي است و نظر روحانيت و مشروعيت خيلي جائي ندارد . خودشان همه چيز را مي برند و مي دوختند . من با آقاي فرودي مشورت كردم كه آقا قضيه اين طوري است . ايشان گفت : شما محكم جلويشان بايست هر گونه اطلاعيه اي كه مي خواهند بدهند حتماً بايد به روئيت و تأييد يكي از علماي مبارز و شناخته شده مشهد برسد.

ناصر محمدي:
يك دفعه شيشه پنجرةخانة مهدي فرودي مي شكند . به دليل سرماي زمستان خانواده ايشان مي گويند : قبل از اينكه به جبهه بروي شيشه را تهيه و نصب كن . آقاي فرودي در جواب خانمش مي گويد :مي روم، اگر بدون سهميه دادند تهيه كرده، و مي آورم اما اگر سهميه اي باشد بايد صبر كنم تا نوبت ما بشود ،زيرا من آدمي كه بخواهيد خارج از نوبت چيزي تهيه كنم نيستم.

علي اكبر قلي زاده:
بعد از شهادت ايشان يك روز در مسجد، محل كلاس قرآن بود و دخترم هم در مدرسه بود . به همين دليل مجبور شدم پسر كوچكم را بخوابانم و به پسر بزرگم گفتم : اگر برادر كوچكت از خواب بيدار شد مواظب باش طرف بخاري نرود . جلسه قرآن كه تمام شد سريع به طرف منزل برگشتم . چون بچه ها تنها بودند يك مقداري دل نگران شده بودم . اما وقتي درب را باز كردم ، ديدم پسرم دارد با خودش حرف مي زند و خيلي خوشحال است . گفتم : مادر چيه ؟ چه شده ؟ گفت : بابا الان اينجا بود . گفتم : بابا از كجا آمده بود ؟ چه شكلي بود ؟ بعد پسرم به عكسهاي پدرش اشاره كرد و گفت : اينجوري . در ادامه گفت : بابا وقتي آمد پنجره بسته بود . به پنجره زد و گفت : پسرم بيا در را برايم باز كن تا بيايم داخل. گفتم : بابا من نمي توانم چون دستم نمي رسد . بابا گفت : پسر جان بالشها را زير پايت بگذار و بعد مي تواني درب را باز كني . من هم درب را باز كردم و بعد پدرم آمد و با من بازي كرد .

سيداحمد رحيمي:
يك دوستي در طرقبه به نام حجت زريني داشتم كه ايشان معلم بود . ابتدا از طرفداران سر سخت منافقين بود و به شدت از آنان طرفداري مي كرد . يك روز قضيه ايشان را براي مهدي فرودي تعريف كردم و گفتم كه در طرقبه خيلي مزاحم ماست و نمي گذارد فعاليت كنيم .آقاي فرودي گفت : به هر شكلي ايشان را نزد من بياور. من حجت زريني را خدمت آقاي فرودي بردم. نمي دانم در گوش ايشان چه وردي خواند كه كاملاً عوض شد. حجت زريني از آن تاريخ به بعد آمد و گفت : از امروز من ديگر پوستر و عكس از منافقين نمي چسبانم و آمده ام كه هر كاري كه شما بگوييد انجام بدهم .
بعد از انقلاب در دفتر فعاليتهاي انقلابي فرودي، مشغول فعاليت بودم. يادم است كه در آنجا ما بخاري كم داشتيم. ايشان رفت و يك بخاري از منزلش آورد و گذاشت و خودش به جبهه رفت. بعد از مدتي كه به منزل فرودي رفته بوديم. خانم ايشان مي گفت: اين زمستان خيلي سرما خورديم. چون ما يك بخاري داشتيم كه نمي دانم مهدي آن را كجا برده بود.

علي طلوعي :
يكي از دوستان براي اينكه برادر فرودي بتواند به كارهايش سرعت بيشتري بدهد يك موتور هوندا خريداري كرده بود تا در اختيار آقاي فرودي قرار دهد اما جرأت اينكه بتواند اين موتور را به منزلش ببرد و تحويل دهد را نداشت. تا اينكه يك روز موتور را مي برد و مقابل منزل فرودي مي گذارد و خداحافظي مي كند و مي رود. بعد كه آقاي فرودي از اين موضوع مطلع شده بود خيلي ناراحت و عصباني شده و به ايشان اعتراض كرده بود.
يادم است در يكي از عملياتها، فرودي مجروح شده و مدتي در بيمارستان بستري بود. وقتي به منزل انتقال پيدا كرده بود، خانمش براي يك روز ظهر ايشان ،سوپ درست كرده بود . هنگام ظهر يكي از دوستانش وارد خانه مي شود فرودي به ايشان مي گويد : نهار خورده اي ؟ مي گويد : نه اتفاقا خيلي هم گرسنه ام فرودي مي گويد : غذا هست و غذاي خود را به ايشان مي دهد تا بخورند .

علي اكبر قلي زاده:
يكي از منافقين توسط دولت دستگير شده و100 ضربه شلاق خورده بود،پس ازاينكه آزاد شده بود .يك روز خودش به منزل ما آمد وبه دست وپاي آقاي فرودي افتاد وگفت:آقاي فرودي در جلسه حزب ،منافقين گفتند : بايد آقاي فرودي را ترور كنيم .چون من از دوران بچگي شمارا مي شناختم. گفتم: مگر چكار كرده كه ما بايدترورش كنيم. گفتند:چون آقاي فرودي در حال حاضر براي خودش خانه هاي آنچناني دارد وامكانات زيادي از سپاه گرفته است.من هم يك شب با توجه به تصميم قبلي حزب،قرارشد شما را ترور كنم.همان شبي كه شما با عجله از فلكه سعدي مي آمديد آن شخصي كه پشت سرتان بود من بودم. آن شب من مسلح بودم وفاصله كمي با شما داشتم وبه راحتي مي توانستم شليك كنم . اما به خودم گفتم:اين بيچاره را كه من مي شناسم ومي دانم يك دوچرخه معمولي دارد وهنوز همان لباسهاي ساده مي پوشد وهرچه، ازآن خودش و حاصل دسترنج وزحمات شخصي خودش هست به مردم مي دهد،پس چرا حزب به من گفته اين بنده خدارا ترور كنم وبه همين دليل شما را ترور نكردم.

سعيد رئوف:
يك سفري خدا توفيق داد به حج مشرف شديم به علت جراحت هايي كه داشتيم ودر حال پياده روي در خيابان هاي مكه معظمه حالم به هم خورد و در خيابان افتادم . بعد از گذشت حدود دو ساعت چشم هايم را باز كردم، ديدم در جايي هستم كه پارچه سفيدي رويم كشيده اند و باد سردي هم مي وزد . متوجه شدم كه يكي از پست هاي امداد مي باشد . در همين هنگام ديدم فرودي جلو آمد و گفت : سعيد بيدار شدي ؟ من كه وحشت كرده بودم گفتم : اين جا كجا است ؟ ما را كجا آورديد در آن فضاي معنوي حج، بي اختيار شروع به گريه كردم . دست در گردن فرودي انداختم و با هم گريه مي كرديم . بعد به من گفت : ساكت باش تا برايت خاطره اي را تعريف كنم و شروع كرد به نقل خاطره . دور خانه خدا داشتم مي چرخيدم. ديدم يك پيرزني دارد راه مي رود .موفق نمي شود كه طواف كند . گاهي به زمين مي افتاد وزير بغلش را مي گرفتند و بلندش مي كردند . با ديدن اين صحنه ها ناراحت شدم و جلو رفته و پيرزن را به پشتم گذاشتم وحركت كردم و مرتب لبيك مي گفتم . اين پيرزن هم هر وقت لبيك مي گفت من بيشتر گريه مي كردم .گفتم: خدايا مادرم را نتوانستم بچرخانم ولي اين مادر را مي چرخانم .هم اين به اعمالش برسد، هم ثوابش براي مادرم باشد . هفت دور كه تمام شد به آن پيرزن گفتم : بس است ؟گفت : پسرم هفت دور ديگر هم من را ببر . مجدد هفت دور ديگر را شروع كردم . دور پنجم يا ششم بود كه به نفس نفس افتادم .خلاصه به هرشكلي بود هفت دور را زدم . مي خواستم بپرسم بس است؟ بعد با خودم گفتم : اگر بگويد هفت دور ديگر ببر! نمي توانم. ديگر چيزي نگفتم و ايشان را زمين گذاشتم و گفتم : خدايا اين هفت دور را به ياد پدرم بردم .
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین