سخنان آخر

کد خبر: ۱۱۷۱۶۹
تاریخ انتشار: ۲۱ خرداد ۱۳۸۷ - ۲۲:۲۳ - 10June 2008
 در آن وضعيت كه اتاق خالي بود ديدم در اتاق كناري سايه هايي در حركتند و صدايي مي آيد پشت پنجره ي اتاق رفتم و با كمال حيرت ديدم حاج آقا داخل است و با دو نفر از اسراي شخصي كه در نوار مرزي اسير شده بودند صحبت مي كند. من ميله ي پنجره اتاق را گرفتم و فرياد زدم : « حاج آقا شما اينجا هستيد »
رو به سوي دوستان كردم و فرياد زدم : « بچه ها بياييد حاج آقا ابوترابي اينجاست » .
تعدادي از دوستان از جمله آقاي احدي پشت پنجره آمدند. براي ما دشوار بود كه به سوي ايران حركت بكنيم ولي حاج آقا در زندان بماند. صداي گريه ي ما بلند شد. وقتي از پشت ميله ها با او روبوسي كرديم به ما فرمود : « آقاجون چرا ناراحتيد خوشحال باشيد داريد مي رويد ايران اگر ديديد ده سال به سجده رفتم اگر نماز خواندم و دعا كردم آرزويم اين بود كه اين لحظه را ببينم من ده سال دعا كردم كه اسرا آزاد بشوند آقا جون برويد شما مي رويد در نظام جمهوري اسلامي موفق باشيد من به آرزويم رسيدم .

خاطره : آزاده مهندس سعيد اوحدي
روزنامه ايران
 
 
 

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین