من به دنبال عماد مغنيه بودم
کتاب "نگاه کن، اما نه به شيطان" نوشته "رابرت باير" که يکي از عوامل سابق سيا مي باشد، به فعاليتهاي وي در دهه هشتاد و نود ميلادي مي پردازد. اين کتاب به فارسي ترجمه شده و در دست انتشار مي باشد. بخشي از کتاب مذکور شرح تلاش هاي اين عامل سيا براي دستيابي به سردار شهيد «عماد مغنيه» است.
مقدمه:
آن چه خواهيد خواند بخش هايي است از کتاب در دست انتشار " نگاه کن، اما نه به شيطان" نوشته "رابرت باير" .
"رابرت باير" يکي از عوامل سابق سيا (سازمان اطلاعات مرکزي آمريکا) ، در اين کتاب به مروري بر فعاليتهاي وي در کشورهايي نظير لبنان ، مراکش، سودان،هند، تاجيکستان و شمال عراق در سالهاي دهه هشتاد و نود ميلادي مي پردازد .کتاب مذکور به دليل انتقادات فراوان نويسنده نسبت به عملکرد سيا، از معروفيتي جهاني برخوردار است.
مامور کهنه کار سازمان سيا ومولف اين اثر در مورد انگيزه خود از نگارش اين کتاب که چاپ اول آن در سال 2002 ميلادي انتشار يافت ، در مصاحبه با Foreign Policy Association مي گويد: پس از خروجم از سيا در سال1997 ميلادي،علاقمند بودم که اثري را در مورد اين سازمان ومسايل مرتبط با آن بنويسم. فقدان توجه به منابع ويا جاسوس هاي محلي،کمبود نيروي انساني(مثلا در دوره اي ، من به تنهايي و بدون هيچ عاملي مسئول کل منطقه قفقاز وآسياي ميانه بودم) ،سهل انگاري و ريسک گريزي مديران سيا،تمرکز زياد بر تکنولوژي هاي پيشرفته نظير ماهواره ها و فرستنده هاي راديويي، محدود شدن فعاليت هاي برون مرزي سيا پس از جنگ سرد، عدم توجه به روابط پيچيده موجود در اين منطقه ، رواج بوروکراسي فراوان ، از دست دادن نيروهاي زبده بذليل حقوق اندک پرداختي وناتواني درمقابله با عواملي که بعدها فعاليتهاي آنان به حملات 11سپتامبرانجاميد،بخشي از انتقادات مطرح شده از سوي باير است.
در اين کتاب با بهره گيري از شيوه داستان گويي وبا نگاهي نو ودست اول به ريشه هاي تروريسم نوين ، بويژه فعاليتهاي تروريستي ناديده گرفته شده از سوي سيا در افغانستان و عربستان سعودي در سالهاي دهه نود ميلادي ، مي توان با حقايق زيادي درمورد جنگ کاخ سفيد با تروريسم آشنا شد.
ازسوي ديگر ، باير که از سوي سيمور هرش به عنوان کارکشته ترين و باهوش ترين مامور سيا در خاورميانه معرفي گرديده ، در "به شرارت ننگر "، براي خوانندگانش مي گويد که از وقوع حملات تروريستي 11سپتامبر2001 ،چندان شگفت زده نشده است.
او که کودکي پرفراز و نشيبي داشته و 21سال فعاليت در سيا را درکارنامه دارد ، همواره در بخش مبارزه با تروريسم فعاليت مي نموده ،ولي هيچگاه اعتماد ي به سياستهاي رهبران واشنگتن نداشته است.
بايرکه نگارش کتاب Sleeping with the Devil (در بستر شيطان-2003)را نيز در کارنامه دارد، از تروريسم به عنوان خون حيات بخش خاورميانه ياد مي کند که غرب نيز به دليل نياز به نفت منطقه ، همواره بايد با اين مساله دست و پنجه نرم کند.
نويسنده به صورتي بي سابقه وکم نظير با اشاره به اشتباهات خود و سازمان در پيگيري ردپاهاي بدست آمده از مظنونان - که اين افشاگري ها در گذشته تقريبا سابقه نداشته - توانسته اعتماد خوانندگان را نسبت به اين اثر ، بدست آورد.
او در اين کتاب براي خوانندگانش مي گويد که سيا چگونه از سازماني برطرف کننده تهديدات عليه آمريکا ، به يک مرکز ديوان سالار ناکارا و ناتوان تبديل گرديده است که حتي با وجود آگاهي از نقشه ربودن خبرنگار شبکه ABCدربيروت ، نمي تواند هيچ گام موثري براي مقابله با آن بردارد.
کارشناسان ، با اشاره به ويژگي هاي برجسته اين کتاب معتقدند که خواندن اين اثر براي سياستمداران، مديران و کارشناسان آمريکايي بسيار ضروري است. اين کتاب از آغاز انتشار در سال2002 همواره جز کتابهاي پرفروش سياسي دنيا بوده و درليست 100کتاب برتر چالش برانگيز و پيشروي سياسي آمريکا نيز برگزيده شده است.
باير بدليل تسلط بر زبان عربي ،موفقيتهاي چشمگيري در ماموريتهايش نيز بدست آورده ،هرچند به دلايلي که خود در اين کتاب براي خوانندگان
مي گويد بسياري از طرحهايش در جهت دنبال کردن اقدامات گروههاي تروريستي موثر در حوادثي نظير 11سپتامبر ، مسکوت گذاشته شد.از نگاه وي، ناديده انگاري شکل گيري فعاليتهاي بنيادگرايانه در عربستان سعودي و افغانستان يکي از بزرگترين اشتباهات راهبردي سيا بوده است.عدم توجه به ضرورت يادگيري زبانهاي محلي نيز يکي ديگر از چالشهاي فراروي سيا ميباشد. باير معتقد است که در دوره رياست جمهوري کلينتون ،سيا فرصتهاي زيادي را از دست داد که آثار آن هم اينک نيز قابل مشاهده است.
در اين کتاب ازانبوهي از افراد و نامها و گروه ها نام برده شده که البته در دهها مورد نيز بدليل مسايل امنيتي ،اين اسامي پيش از چاپ حذف شده اند.
در کتاب" نگاه کن، اما نه به شيطان" پرسشهاي بي پاسخ زيادي نيز به چشم مي خورد که کماکان براي خوانندگان بدون پاسخ باقي مي ماند.اما اصرار باير بر پيش رفتن سيا به سوي جهنم تا چه ميزان درست است؟
در اين کتاب ما با انبوهي از مديران سيا روبرو مي شويم که بيشترين انرژي خود را به جاي اتکا بر منابع اطلاعاتي صرف موضوعاتي نظيرکاغذبازي، ترسيم افقهاي سازماني،مصرف الکل، اجاره دفاتر مورد نياز، نگارش برنامه هاي آرماني ،شرکت در سمينارهاي آموزشي و ياحضور در جلسات مخفي مي نمايند تا در بوروکراسي حاکم بر دولت آمريکا، هم چنان درشغلهايشان باقي بمانند.
باير که در خطرناک ترين نقاط دنيا نظير بيروت(دهه هشتاد)،تاجيکستان(در سالهاي جنگ داخلي)وعراق(سالهاي مياني دهه نود)به فعاليت مي پرداخته،مي نويسد: "شايد اين جمله احمقانه به نظر آيد ولي من از کارکردن در بيروت لذت مي بردم. من به جاي دنبال کردن دستور العملها و کاغذ بازي ها و شرکت در جلسات مختلف ، در خيابانها رفت و آمد مي کردم و بسيار راحت نيز بودم. بهتر از همه اينکه من از سياستهاي واشنگتن بعنوان بزرگترين عامل انجام کارهايمان ، دور بودم . "
رابرت بايردر اين کتاب با اشاره به تلاشهاي خود براي يافتن عاملان ترور ها،آدم ربايي ها، و هواپيما ربايي هاي مختلف بويژه انفجار سفارت آمريکا در سال 1983 ، ستاد مرکزي تفنگداران آمريکايي(مارينز) در بيروت و همچنين گروگانگيري غربيها در دهه هشتاد در لبنان و ربودن هواپيماي تي .دبليو. اي (TWA)در مسير آتن به رم و ربودن قتل «ويليام باکلي» ، رئيس ايستگاه بيروت سازمان سيا و ردپاهاي بدست آمده مي گويد:" در اين ميان شايد «مغنيه با هوش ترين و عملياتي ترين و قابل ترين کسي ست که تا کنون سيا بدنبالش بوده است.»
رابرت بير پس از ترور«عماد مغنيه» در گفتگو با يک شبکه تلويزيوني مي گويد:«او هيچگاه از دري که داخل شده بود، خارج نمي شد،در بيست سال گذشته هيچگاه خود به زنگ تلفن جواب نداده بوده است،کمتر شبي در يک محل به سر ميبرد، و دقيق ترين نکته هاي امنيتي را مراعات مي کرده است.»
از سوي ديگر وي چندى پيش در پوشش خبرنگار به ايران آمد و مستندى با نام «آيين انتحار» با موضوع «شهادت طلبى» ساخت که حتى توانست با بالاترين مقامات نظامى کشور نيز گفتگو کند. اين مستند در ايران توسط يکتشکل غير دولتي («ستاد پاسداشت شهداي نهضت جهاني اسلام»)ترجمه شد و مورد استقبال فراواني هم قرار گرفت.
رابرت باير، در اين مستند به نحوه شکل گيري و گسترش عمليات هاي شهادت طلبانه در ميان مسلمانان به خصوص در ايران، لبنان و فلسطين مي پردازد.اين مستند انجام عمليات هاي شهادت طلبانه را برنده ترين سلاح مسلمانان در برابر دشمن مي داند.
باير که در هنگام خروج از سيا به دريافت مدال لياقت اطلاعاتي مفتخرگرديد ، علاوه بر سرزنش کلينتون بدليل تضعيف سيا ،معتقد است که بوش پدر و ريگان هم در حوادثي نظير 11سپتامبر دخيل هستند.
در اين کتاب همانند يک رمان جذاب مي توان حوادث متعددي را دنبال نمودکه به دليل ساختار نمايشي آن دستمايه «استيو کاگان» براي ساخت فيلم سينمايي «سيريانا» گرديد.(البته باير در سال 2006 رماني با عنوان "خانه را ويران کن" Blow the House Down نيز نگاشت که آن اثرهم با استقبال مخاطبان روبرو شد.)
اين فيلم که به کارگرداني «استيو کاگان» در سال 2005 ميلادي ساخته شد، به نقش يک مامور سازمان جاسوسي آمريکا ميپردازد که در خاورميانه در حال جمعآوري اطلاعات براي شناسايي کساني است که ميخواهند منافع آمريکا را در معرض خطر قرار دهند.
به موازات اين شخصيت که جورج کلوني نقش آن را ايفا کرده است، پيماني غيرشرافتمندانه ميان شرکتهاي بزرگ نفتي آمريکا و جناحهايي از خانوادههاي سلطنتي که بر کشورهاي نفتخيز خاورميانه حکومت ميکنند، بسته شده است.
براي نمود دادن و برجسته کردن اين پيمان، فيلم کشوري نفتخيز و فرضي در خاورميانهاي را به نام «سيريانا» به تصوير ميکشد که خانوادهاي بر آن را سلطنت ميکند و اين خانواده در مقطعي دقيق و حساس بسر ميبرد و آن مرحله زمينهسازي براي دوره پس از حاکم فعلي است. رقابت براي جانشيني حاکم ميان دو فرزند او "اميرناصر" و "اميرمشعل" جريان دارد. اميرناصر قصد دارد از درآمدهاي نفتي براي پيشرفت کشور خود و رساندن آن به تمدن قرن بيستويکم بهره ببرد در حالي که اميرمشعل در لذتهاي زندگي غرق شده است و هيچ علاقهاي به کار جدي در کشور ندارد.
در اينجا شرکتهاي نفتي بزرگ آمريکا با همکاري سازمانهاي امنيتي آمريکا بهويژه CIA دخالت ميکنند تا اميرناصر اصلاحطلب را که قصد دارد کشور را از شرکتهاي نفتي آمريکايي رهايي بخشد و شرکتهاي چيني را جايگزين آنها کند، ترور کنند. بدين ترتيب راه را براي به قدرت رسيدن اميرمشعل هموار ميکنند.
به موازات اين فعاليتها، فيلم چگونگي شکلگيري تندروي را در اجتماعات خاورميانهاي به تصوير ميکشد. گروههاي مليتي آسيايي پرجمعيت وجود دارند که از سوي حکومت با آنها بدرفتاري ميشود. اين بدرفتاري انگيزهاي براي برخي افراد اين مجموعهها به وجود ميآورد تا با گروههاي تندرو "که ميخواهند به منافع آمريکا ضربه بزنند" همکاري کنند.
"سيريانا" از 4 داستان موازي تشکيل شده که در نقاط غيرقابل پيش بيني همديگر را قطع مي کنند و در اين تقاطع ها به شکلي خنثي از کنار يکديگر عبور نکرده ، بلکه به نوعي خطوط روايتي هم را شارژ مي نمايند.
باب برنز(با بازي جرج کلوني) يک مامور در حال بازنشستگي سازمان سيا (سي.آي .اي) است که اگرچه تجارب فراواني در آشفته کردن اوضاع ديگر کشورها به خصوص لبنان دارد اما نمي خواهد آخرين ماموريت هايش چندان پردردسر باشد . او را در اوايل فيلم مثلا در يکي از خيابان هاي تهران (و چه ناشيانه است کار هاليوود در بازسازي يک خيابان تهران که حتي نتوانسته اند فرم پلاک اتومبيل ها را به صورتي واقعي طراحي کنند!) مي بينيم و بعد ظاهرا در کنار يک پارتي غيراخلاقي ، گردانندگان آن پارتي با اين مامور سازمان جاسوسي آمريکا معامله غيرقانوني اسلحه انجام مي دهند .
انفجار عمدي در همان به اصطلاح خيابان تهران از طريق سلاحي که توسط باب برنز فروخته شده ، در نخستين سکانس فيلم تکليف مفهوم ترور و تروريسم را براي مخاطبش روشن مي سازد. اما اين فقط يک روي سکه ماموريت آن مامور سازمان سي.آي.اي است ، سلاحي که فروخته مي شود ، دو قبضه از نوعي موشک استينگر است که فقط يک عددش در تهران منفجر مي شود و زوج آن توسط مرد عربي ربوده شده تا در آخر فيلم دست تقدير، عدالت آمريکايي!! را به اجرا درآورد و توسط آن موشک مراسم افتتاح سکوي نفتي مشترک دو شرکت آمريکايي "کانکس و کيلم " (که اساسا عمليات تروريستي مامور سازمان سيا به خاطر امنيت آنها طراحي گرديده ) به آتش کشيده شود ، چراکه فيلمنامه نويس گويا اعتقاد دارد که همه گناهکاران در فيلم بايستي در حد خود به سزاي اعمالشان برسند.
اما ماموريت بعدي باب برنز ، ترور پسر امير يک شيخ نشين نفتي ( همان "سيريانا" ) است به نام پرنس ناصر که به نظر مي آيد افکار ضد آمريکايي و استقلال طلبانه داشته و امکان دارد خود در آن شيخ نشين به حکومت برسد و منافع شرکت هاي نفتي آمريکايي را تهديد نمايد. در ماموريت باب برنز ، دليل ترور پرنس ناصر حمايت هاي مالي اش براي تسليح تروريستها به موشک هاي استينگر ذکر شده است!!
داستان دوم را از طريق يک دلال نفتي با اسم "براين وودمن" (با بازي مت ديمن) تعقيب مي کنيم که پس از تحمل تراژدي مرگ ناگهاني فرزند کوچکش ، با يک اتفاق ديگر به مشاورت پرنس ناصر در مي آيد چراکه پرنس ناصر برخلاف نظر و تبليغ کارشناسان سازمان سي آي اي ، يک بنيادگراي ارتجاعي نيست که تنها به فکر حمايت از تروريست ها باشد. در اينجا هم کيگن تابويي ديگر را در تفکر دگماتيک متعصبين غرب گرا مي شکند ؛ پرنس ناصر يک تحصيل کرده اصلاح طلب است و عليرغم ضديت با منافع نامشروع آمريکا و زياده طلبي هاي آن ، به وودمن مي گويد که مي خواهد در کشورش انتخابات دمکراتيک برگزار نمايد و هوادار توسعه همزمان سياسي و اقتصادي است.
داستان سوم مربوط به ريشه شکل گيري و علت اصلي ترورها وعمليات مخربي است که سازمان سيا در خاورميانه ، ايران و لبنان انجام مي دهد. يعني گسترش امپرياليستي کمپاني هاي چند مليتي نفتي و به هم پيوستن آنها براي به غارت بردن هرچه بيشتر ثروت سرزمين هاي ديگر . وکيلي به نام بنت هاليدي (با ايفاي نقش جفري رايت) تلاش مي کند تا موانع پيچيده پيوستن و اتحاد دو کمپاني نفتي "کانکس" و "کيلم" را فراهم آورد. او در ضمن ، همکار وکيل ديگري به اسم "سيدني هويت" است که در واقع يک دلال بين المللي بوده و از طرف سازمان سيا عضو افتخاري "کميته آزاد سازي ايران" با پرچم شير و خورشيد سرخ هم شده است!!!( در اوايل فيلم که ماموريت باب برنز به او ابلاغ مي شود ، يکي از روساي سازمان سي آي اي در مقابل ليست مراقبت و خرابکاري هايي که برنز براي سرنگوني حکومت ايران مي خواند ، مي گويد که سازماني به نام "کميته آزاد سازي ايران" تشکيل شده که روسايش در همان جلسه سي آي اي حضور دارند! و بايد با حمايت از آنها حکومت ايران را به يک حاکميت سکولار تغيير داد.) نکته جالب اينکه استيو کاگان همه نگراني سازمان جاسوسي سيا را از ديني بودن حکومت ايران مي داند . (در همان جلسه يکي از روساي سازمان سيا متذکر مي شود که "اميدهاي رييس جموري ايران براي اجراي قواعد مذهبي ، منافع آمريکا را به شدت تهديد مي کند" !!)
و بالاخره داستان چهارم درباره کارگران مهاجر و زحمت کشي است که روي سکوها و پايانه هاي نفتي همان شرکت هاي چند مليتي کار مي کنند و در واقع استثمار مي شوند ولي بدون هيچ گونه امنيت شغلي به بهانه هاي واهي اخراج شده و يا مورد ضرب و شتم واقع مي گردند. دو تن از جوانان اين گروه کارگران که پاکستاني هستند به تدريج جذب يک واعظ مذهبي شده و به يکي از گروههاي مبارز عليه منافع آمريکا کشيده مي شوند که آن موشک دوم فروخته شده توسط جاسوس آمريکايي را دست تقدير به دست همين جوانان مي رساند تا در انتهاي فيلم در حالي که "دين وايتينگ" (با ايقاي نقش کريستوفر پلامر) از مديران کمپاني کانکس ، جام اتحاد با کمپاني "کيلم" را سر مي کشد ، باعث انفجار سکوي نفتي مشترک دو کمپاني شود و نشان دهد که همين جوانان ساده مسلمان چگونه هدف را درست تشخيص مي دهند و به ريشه تباهي کشورهاي جهان سوم مي زنند.
کاگاناين جوانان را مانند نگاه رايج ، ناآگاه و احساساتي نشان نمي دهد و در صحنه هايي آنان را در کلاس هاي آموزش سياسي و عقيدتي تصوير مي کند که چگونه مسائل سياسي امروز جهان و پارامترهاي استقلال و آزادي برايشان درست تشريح مي شود تا با علم و آگاهي وارد عرصه مبارزه گردند. وصيت نامه هاي تصويري شان هريک نشاني از همين آگاهي و معرفت عميق است و آکنده از حس آزاديخواهي و عزت و وطن پرستي .
و در حالي که فيلمساز نشان مي دهد محيط زيست اينان سرشار از شور زندگي و مبارزه است (آنچنانکه که ژان لافيت در مقدمه کتاب "آنها که زنده اند " از قول ويکتور هوگو مي نويسد:"زنده آنهايند که پيکار مي کنند ، آنها که جان و تنشان از عزمي راسخ آکنده است ، آنها که از نشيب تند سرنوشتي بلند بالا مي روند ، آنها که انديشمند به سوي هدفي عالي راه مي سپرند ، و روز و شب پيوسته در خيال خويش يا وظيفه اي مقدس دارند ، يا عشقي بزرگ") و در صحنه پاياني و سکانس عمليات انتحاري شان ، با زواياي رو به بالاي دوربين و نوع حرکتشان در کادر دوربين همان عزم راسخ را القاء مي نمايد ولي آن سوي خط ، هر که هست سرشار از نااميدي و ياس و انفعال است :
- باب برنز ، جاسوس عملياتي کهنه کار سازمان سيا خسته و دلزده از شغلش و بي اعتماد به روسايش ، به دنبال نوعي گريز است و شايد به همين دليل وقتي در بازگشت از آن ماموريت شکنجه بار ، در آمريکا هم تحت بازجويي قرار مي گيرد که چرا "حزب الله لبنان " آزادش ساخته و او را نکشته اند (گويا اصلا او را به اين ماموريت فرستاده بودند تا طبق آن تئوري معروف "بازنشستگي جاسوس مرگ اوست" به قتل برسد و اين تئوري را فيلمنامه نويس آن گاه در فيلم بارز مي نمايد که متوجه مي شويم فردي به نام "موسوي" که در مقر حزب الله لبنان ، برنز را شکنجه مي دهد اصلا مامور سي آي اي است !) و بالاخره هنگامي که در مي يابد سازمان مطبوعش قصد دارد بوسيله ماهواره رد پرنس ناصر را گرفته و او را با موشک دوربرد ترور کند (همان کاري که اسراييل بارها با رهبران مبارز فلسطيني و لبناني انجام داده و با ناجوانمردانه ترين وسيله آنان را از راه دور ترور کرده است ) خود را به قلب خطرمي زند تا توطئه سازمان سيا عليه او را به اطلاعش برساند ولي توسط همان موشک دوربرد همراه پرنس ناصر و همراهانش به قعر زمين مي رود.
- از طرف ديگر "براين وودمن" نيز که همراه خانواده اش در سوييس زندگي مي کرده ، براي مشاورت پرنس ناصر ، پس از مرگ تراژيک فرزندش ، ناچار از ترک همسر و فرزند ديگرش مي شود (اگرچه در پايان فيلم و پس از ترور پرنس ناصر دوباره به سوي آنها بازمي گردد)
- و بالاخره بنت هاليدي هم که کوشش فراواني براي رفع موانع قانوني و مشکلات اتحاد دو کمپاني نفتي "کانکس و کيلم" انجام داده بود ، متوجه مي شود که اين دو کمپاني خصوصا بر سر تصرف منابع گازي قزاقستان عمليات غيرقانوني بسياري انجام داده اند و تباني هاي فاجعه باري بين آنها صورت گرفته است. اين درحالي است که هاليدي (شايد به دليل همين فعاليت هايش) از سوي پدرخود طرد شده و فيلمساز روابط سردي را ميان آنها تصوير مي کند . اين روابط تنها در زماني رو به بهبود مي گذارد که بنت هاليدي سرخورده از وکالت دو کمپاني نامبرده ، به خانه بازمي گردد.
ساختار فيلمنامه "سيريانا" در نمايش روايت هاي موازي ، براساس روند شتابدار نزديک شدن آنها به يکديگر و استفاده از اتفاقات مشابه براي القاي مفاهيم مورد نظر فيلمنامه نويس قرار دارد . چنانچه در ابتدا ، هر 4 قصه به طور کاملا مجزا به نظر مخاطب مي رسند ولي بعد از گذشت يک سوم اول آن ، به تدريج شاهد برخي نقاط مشترک و تلاقي سوژه ها مي شويم ، از همان جا که قرار مي شود باب برنز کسي را ترور کند که وودمن مشاورش است و بعد متوجه مي شويم که همکار بنت هاليدي يعني سيدني هويت را قبلا به عنوان عضو افتخاري همان کميته به اصطلاح آزاد سازي ايران در جلسه روساي سازمان جاسوسي آمريکا با باب برنز ديده بوديم و بعد وودمن در همان رستوراني کنار پرنس ناصر نشسته که برنز نيز براي تعقيب و مراقبت سوژه اش يعني همان پرنس ناصر به خوردن غذا وانمود مي نمايد و بعد ....
و در آخر خصوصا دو سه سکانس پاياني فيلم تقريبا دو به دو قهرمان هاي چهار داستان را در کنار هم مشاهده مي کنيم ؛ برنز در مقابل وودمن در حالي که قصد دارد توطئه سوءقصد همکاران آمريکايي اش را لو بدهد و جوانان مبارز پاکستاني در برخورد انتحاري با سکوي نفتي دو شرکت "کانکس- کيلم" .
استيو کاگان با تشابه موضوعي و طرح سوالي که در ابتداي فيلم يکي از روساي سازمان سيا براي برنز مطرح مي سازد که " موشک ها در اختيار کيست؟" در مقابل سکانسي که علنا مشخص مي شود اين خود ماموران آمريکايي هستند که موشک ها را به منطقه خاورميانه آورده اند ، به روشني عامل اصلي توزيع اين گونه سلاح هاي مخرب را مشخص مي سازد . همچنانکه اندرو نيکول در پايان فيلم "ارباب جنگ" مي گويد : " مادامي اين تاجران و قاچاقچيان اسلحه مي توانند فعاليت کنند که ارتش کشورهاي آمريکا ، روسيه ، فرانسه ، انگليس و چين آنها را تغذيه نمايند . کشورهايي که 5 عضو دائمي شوراي امنيت هستند"!!!
کاگان به خوبي آن روي سکه مدعيان مبارزه با تروريسم و طراحان "تئوري محور" شرارت را به نمايش مي گذارد که چگونه براي حفظ و گسترش پايگاههاي نفتي شان در اقصي نقاط جهان از هيچ شرارتي فرو گذار نمي کنند و به خاطر حفظ امنيت همين شرارتشان دست به غيرانساني ترين ترورها مي زنند.
اگرچه نمي توان به هرحال از يک فيلمساز غربي انتظار نداشت که ولو سايه کمرنگي از ديدگاههاي القا شده رسانه هاي همان کمپاني هاي نفتي را در تصاوير فيلمش منعکس نکند ( صحنه هايي مانند نظامي نشان دادن صرف منطقه تحت کنترل حزب الله لبنان يا گرايش جوانان پاکستاني از زمينه هاي اخراج شدن از کار به سوي عمليات انتحاري و يا همان تصوير حتي کوتاه ولي مخدوش شده از تهران). اما نمي توان هم از جسارت فوق العاده استيو کاگان وگروهي که چندي است استيون سودربرگ از سينماي مستقل در قلب هاليوود به راه انداخته ، گذشت .(پيش از اين به جز فيلم هايي مثل دو قسمت ياران اوشن از خود سودربرگ ، در زمينه سينماي سياسي فيلم " اعترافات يک ذهن خطرناک" به کارگرداني جرج کلوني را در سال 2002 داشتند که به نفوذ سازمان سي آي اي در ديگر کشورها تحت پوشش رسانه ها و برنامه هاي رسانه اي پرداخته بود ) چراکه به ندرت چنين ديدگاه روشني را مي توانيم نزد روشنفکران و فيلمسازان ايراني پيدا کنيم . متاسفانه طيف قابل توجهي از روشنفکران جامعه ما که مدعي بسياري آگاهي ها هستند ، شيفته و مفتون حقوق بشر بازي ها و دمکراسي پراني هاي يکي از نامقبول ترين رياست جمهوري هاي طول تاريخ آمريکا (حتي نزد برخي جناح هاي هم سو با او) شده اند. گويي لق لقه حقوق بشر تازه از دهان يانکي ها خارج مي شود و انگار آن جيمي کارتري که آنهمه در زمان خود مورد لعن و نفرين همين روشنفکران قرار گرفت ، از مبدعان حقوق بشر آمريکايي نبود.
البته ماجراهاي اين فيلم که جورج کلوني بازيگر سرشناس هاليوود در نقش باير به ايفاي نقش مي پردازد، شباهت زيادي با کتاب ندارد.هرچند باير و کاگان ميگويند هرآنچه در فيلم روايت شده از حوادث واقعي برگرفته شده است که برخي از آنها را خود تجربه کردهاند.
هنگام مطالعه اين کتاب بايد به نکته مهمي توجه داشت؛ هرچند نويسنده داعيه عملکرد کارشناسانه و عاري از غرض ورزي دارد اما آشکارا در اثر ش جاي پاي گرايشات و اعتقادات شخصي خود را به عنوان يک غربي وفادار به ارزش هاي آمريکايي باقي گذاشته است. زماني که او از «لبناني ها» مي نويسد ، به هيچ وجه شيعيان و توده مردم محروم لبنان را در نظر ندارد بلکه منظور نظرش طبقات مرفه «بيروت نشين» يا «طرابلس نشين» را مد نظر دارد که عمدتا مسيحي يا غير شيعه هستند . او کشوري را که تحت اشغال اسراييلي ها ، فرانسوي ها و آمريکايي ها قرار دارد «بيش از هر زمان ديگري» به صلح نزديک مي داند و طبيعي است که مزاحمان اين «نزديکي » را خرابکار و تروريست خواهد دانست.
اينک بخش اول از اين برگزيده اين کتاب در دست چاپ را مي خوانيد که عمدتا بر محور جستجوي اين مامور کارکشته سيا به دنبال سردار شهيد «عماد مغنيه» مي گردد.
*******
فصل ششم :
18 آوريل1983
بيروت ، لبنان
در جاده شلوغ و پرهياهوي ساحلي شهر ، راننده يک خودروي آخرين مدل GMC ، مجبور به توقف در کنار هتل ويران شده و سوخته اس . تي. جورج مي شود و به صف بي پايان خودروها
مي نگرد. آتش جنگي داخلي که زندگي همه شهروندان بيروت را تحت تاثير خود قرار داده بود ، فروکش نموده و ارتش اسرائيل که در ژوئن 1982 ميلادي اين شهر را براي سرکوب گروههاي جريک فلسطيني فعال درآن به تصرف خويش در آورده بود ، تا جنوب بيروت عقب نشيني کرده و حتي گفته مي شود که عقب تر هم خواهد رفت . چريکهاي فلسطيني نيزکه از آوريل سال 1975 ميلادي و آغاز جنگهاي داخلي ، کنترل خيابانهاي بيروت را در دست داشتند ،به دره بقاع و طرابلس در شمال عقب نشيني کرده اند .
نيروهاي آمريکايي ، فرانسوي ، ايتاليايي و انگليسي که نيروهاي چند مليتي حافظ صلح را تشکيل مي دهند ، اينک در پايگاههاي خود استقرار يافته اند .
نيروهاي فرانسوي هم در منطقه تجاري شهر که «حمراء »نام دارد ، مستقر گرديده اند. همچنين تفنگداران دريايي آمريکا با تفنگهاي ام _ 16 و جليقه هاي ضد گلوله خود در اطراف فرودگاه بيروت مستقر شده اند. لبناني ها در صلح کامل قرار ندارند، اما روشن است که بيش از هر زمان ديگري به آن نزديک شده اند .
شما مي توانيد رايحه خوشبيني عمومي را در فضا استشمام کنيد. لبناني هاي مهاجرت کرده در حال بازگشت هستند و با داشتن پول کافي مي توانند يک بار ديگر، اروپايي ترين و مدرن ترين شهر دنياي عرب را باز سازي کنند. تنها 6ماه پس از اشغالگري اسرائيلي ها، بيروت به يک کارگاه بزرگ عمراني بزرگ تبديل شده است . به ندرت مي توانيد ساختماني رنگ آميزي نشده ،وصله کاري نشده و يا کاملاً تخريب نشده براي ساختن ساختماني نو را در شهر پيدا کنيد و در مسير جاده ساحلي ،يک کاميون پارک شده درحاشيه راه، توجه هيچکس را بر نمي انگيزد .
در ساعت 43/12 ظهر ، يک مرسدس بنز کهنه سبز رنگ در مقابل مسجد «عين المرصع» متوقف مي شود .کمي بعد راننده خودرويي ديگر با دو بار چراغ دادن ، حضور خود را اعلام مي کند. راننده مرسدس بنز سه بار چراغ خود را روشن مي نمايد، علامتي که از قبل بين آنها هماهنگ شده است .
سرنشينان هر دو خودرو به سرعت به سوي ساحل حرکت مي کنند و پس از مدتي سه سرنشين خودروي مرسدس پياده مي گردند. اما گويي هيچ يک از آنها يک نکته مهم را پيش بيني نکرده بودند : ترافيک هنگام صرف نهار دربيروت.
پس از گفتگو با هم ، آنها روانه ساختمان 7 طبقه سفارت آمريکا مي شوند. در مسير خيابانها، بوق ممتد خودروها ، گوشها را مي آزارد. خودروي زني درجاده قرار دارد که گويي دو فرزندش را از مدرسه به خانه مي برد. راننده کاميون پايش را بر روي پدال گاز قرار مي دهد و به سرعت وارد يک دالان ايجاد شده در آن ترافيک سنگين مي شود .کاميون حالا تقريبا در برابر کنار گذرگاه ورودي ويژه ساختمان سفارت آمريکا قرار گرفته است که ناگهان مي ايستد و سرنشينان آن بجز راننده در مقابل چشمان محافظان سفارت به سرعت از آن پياده مي شوند، اتفاقي که معمولاً همه روزه و در هنگام اذان ظهر روي مي دهد. اما کمي بعد ، در ساعت يک و سه دقيقه عصر ، کاميون که حاوي صد ها کيلو ماده منفجره است، منفجر مي گردد .
و با وجود استانداردهاي کنوني بيروت جنگ زده، اين انفجار را با بايديک انفجار مهيب به شمار آوريم که پنجره هاي بسياري از خانه ها تا مايلها دورتر از اين محل راشکست و يا به لرزه در آورد. حتي مقرتفنگداران دريايي آمريکايي نيز که در 5 مايلي سفارت قرار دارد ، به شدت لرزيد. همه وحشت زده اين سو و آن سو مي رفتند. به دنبال اين انفجار،همه اجزاي ساختمان هفت طبقه سفارت تا صدها پا در هوا بالا رفت و پس از آن، تنها کوهي از گرد وغبار و خاک و تکه هاي بدن انسانها و مبلمان و کاغذ بر جاي ماند. از قسمت لابي سفارت ،چيزي جز پودري ريز ،باقي نمانده بود. گفته مي شود که شيشه هاي خرد شده بخش ورودي با سرعت 8600 متر در ثانيه، بدن سرباز نگهبان را قطعه قطعه کرده است . و تنها بخش يافت شده از بدن وي، بخشي از استخوان جمجمه وي بود .
در مجموع 63 نفر شامل 17 آمريکايي جان خود را در خونبارترين حمله تروريستي صورت گرفته عليه ايالات متحده تا آن زمان ، از دست دادند. اما سازمان سيا را بايد بازنده اصلي اين حمله به شمار آوريم: 6 افسر سيا شامل فرمانده ، معاون و همسر معاون جز قربانيان بودند.( همسر معاون فرمانده آن روز صبح کار خود را براي اولين بار آغاز کرده بود) همچنين يکي از دستان باب آمز افسر اطلاعات ملي سيا که در بخش شرق نزد?ک در سفارت اقامت داشت، در حالي در يک مايلي ساحل شهر پيدا شد که حلقه ازدواجش همچنان در يکي از انگشتان او به چشم مي خورد و هرگز سيا تاکنون اين تعداد افسر خود را دريک حمله از دست نداده بود بود . و البته سازمان سيا هرگز قادر به جبران اين تراژدي نخواهد بود.
اختصاصي/ترجمه و ويرايش: خبرگزاري فارس
مقدمه:
آن چه خواهيد خواند بخش هايي است از کتاب در دست انتشار " نگاه کن، اما نه به شيطان" نوشته "رابرت باير" .
"رابرت باير" يکي از عوامل سابق سيا (سازمان اطلاعات مرکزي آمريکا) ، در اين کتاب به مروري بر فعاليتهاي وي در کشورهايي نظير لبنان ، مراکش، سودان،هند، تاجيکستان و شمال عراق در سالهاي دهه هشتاد و نود ميلادي مي پردازد .کتاب مذکور به دليل انتقادات فراوان نويسنده نسبت به عملکرد سيا، از معروفيتي جهاني برخوردار است.
مامور کهنه کار سازمان سيا ومولف اين اثر در مورد انگيزه خود از نگارش اين کتاب که چاپ اول آن در سال 2002 ميلادي انتشار يافت ، در مصاحبه با Foreign Policy Association مي گويد: پس از خروجم از سيا در سال1997 ميلادي،علاقمند بودم که اثري را در مورد اين سازمان ومسايل مرتبط با آن بنويسم. فقدان توجه به منابع ويا جاسوس هاي محلي،کمبود نيروي انساني(مثلا در دوره اي ، من به تنهايي و بدون هيچ عاملي مسئول کل منطقه قفقاز وآسياي ميانه بودم) ،سهل انگاري و ريسک گريزي مديران سيا،تمرکز زياد بر تکنولوژي هاي پيشرفته نظير ماهواره ها و فرستنده هاي راديويي، محدود شدن فعاليت هاي برون مرزي سيا پس از جنگ سرد، عدم توجه به روابط پيچيده موجود در اين منطقه ، رواج بوروکراسي فراوان ، از دست دادن نيروهاي زبده بذليل حقوق اندک پرداختي وناتواني درمقابله با عواملي که بعدها فعاليتهاي آنان به حملات 11سپتامبرانجاميد،بخشي از انتقادات مطرح شده از سوي باير است.
در اين کتاب با بهره گيري از شيوه داستان گويي وبا نگاهي نو ودست اول به ريشه هاي تروريسم نوين ، بويژه فعاليتهاي تروريستي ناديده گرفته شده از سوي سيا در افغانستان و عربستان سعودي در سالهاي دهه نود ميلادي ، مي توان با حقايق زيادي درمورد جنگ کاخ سفيد با تروريسم آشنا شد.
ازسوي ديگر ، باير که از سوي سيمور هرش به عنوان کارکشته ترين و باهوش ترين مامور سيا در خاورميانه معرفي گرديده ، در "به شرارت ننگر "، براي خوانندگانش مي گويد که از وقوع حملات تروريستي 11سپتامبر2001 ،چندان شگفت زده نشده است.
او که کودکي پرفراز و نشيبي داشته و 21سال فعاليت در سيا را درکارنامه دارد ، همواره در بخش مبارزه با تروريسم فعاليت مي نموده ،ولي هيچگاه اعتماد ي به سياستهاي رهبران واشنگتن نداشته است.
بايرکه نگارش کتاب Sleeping with the Devil (در بستر شيطان-2003)را نيز در کارنامه دارد، از تروريسم به عنوان خون حيات بخش خاورميانه ياد مي کند که غرب نيز به دليل نياز به نفت منطقه ، همواره بايد با اين مساله دست و پنجه نرم کند.
نويسنده به صورتي بي سابقه وکم نظير با اشاره به اشتباهات خود و سازمان در پيگيري ردپاهاي بدست آمده از مظنونان - که اين افشاگري ها در گذشته تقريبا سابقه نداشته - توانسته اعتماد خوانندگان را نسبت به اين اثر ، بدست آورد.
او در اين کتاب براي خوانندگانش مي گويد که سيا چگونه از سازماني برطرف کننده تهديدات عليه آمريکا ، به يک مرکز ديوان سالار ناکارا و ناتوان تبديل گرديده است که حتي با وجود آگاهي از نقشه ربودن خبرنگار شبکه ABCدربيروت ، نمي تواند هيچ گام موثري براي مقابله با آن بردارد.
کارشناسان ، با اشاره به ويژگي هاي برجسته اين کتاب معتقدند که خواندن اين اثر براي سياستمداران، مديران و کارشناسان آمريکايي بسيار ضروري است. اين کتاب از آغاز انتشار در سال2002 همواره جز کتابهاي پرفروش سياسي دنيا بوده و درليست 100کتاب برتر چالش برانگيز و پيشروي سياسي آمريکا نيز برگزيده شده است.
باير بدليل تسلط بر زبان عربي ،موفقيتهاي چشمگيري در ماموريتهايش نيز بدست آورده ،هرچند به دلايلي که خود در اين کتاب براي خوانندگان
مي گويد بسياري از طرحهايش در جهت دنبال کردن اقدامات گروههاي تروريستي موثر در حوادثي نظير 11سپتامبر ، مسکوت گذاشته شد.از نگاه وي، ناديده انگاري شکل گيري فعاليتهاي بنيادگرايانه در عربستان سعودي و افغانستان يکي از بزرگترين اشتباهات راهبردي سيا بوده است.عدم توجه به ضرورت يادگيري زبانهاي محلي نيز يکي ديگر از چالشهاي فراروي سيا ميباشد. باير معتقد است که در دوره رياست جمهوري کلينتون ،سيا فرصتهاي زيادي را از دست داد که آثار آن هم اينک نيز قابل مشاهده است.
در اين کتاب ازانبوهي از افراد و نامها و گروه ها نام برده شده که البته در دهها مورد نيز بدليل مسايل امنيتي ،اين اسامي پيش از چاپ حذف شده اند.
در کتاب" نگاه کن، اما نه به شيطان" پرسشهاي بي پاسخ زيادي نيز به چشم مي خورد که کماکان براي خوانندگان بدون پاسخ باقي مي ماند.اما اصرار باير بر پيش رفتن سيا به سوي جهنم تا چه ميزان درست است؟
در اين کتاب ما با انبوهي از مديران سيا روبرو مي شويم که بيشترين انرژي خود را به جاي اتکا بر منابع اطلاعاتي صرف موضوعاتي نظيرکاغذبازي، ترسيم افقهاي سازماني،مصرف الکل، اجاره دفاتر مورد نياز، نگارش برنامه هاي آرماني ،شرکت در سمينارهاي آموزشي و ياحضور در جلسات مخفي مي نمايند تا در بوروکراسي حاکم بر دولت آمريکا، هم چنان درشغلهايشان باقي بمانند.
باير که در خطرناک ترين نقاط دنيا نظير بيروت(دهه هشتاد)،تاجيکستان(در سالهاي جنگ داخلي)وعراق(سالهاي مياني دهه نود)به فعاليت مي پرداخته،مي نويسد: "شايد اين جمله احمقانه به نظر آيد ولي من از کارکردن در بيروت لذت مي بردم. من به جاي دنبال کردن دستور العملها و کاغذ بازي ها و شرکت در جلسات مختلف ، در خيابانها رفت و آمد مي کردم و بسيار راحت نيز بودم. بهتر از همه اينکه من از سياستهاي واشنگتن بعنوان بزرگترين عامل انجام کارهايمان ، دور بودم . "
رابرت بايردر اين کتاب با اشاره به تلاشهاي خود براي يافتن عاملان ترور ها،آدم ربايي ها، و هواپيما ربايي هاي مختلف بويژه انفجار سفارت آمريکا در سال 1983 ، ستاد مرکزي تفنگداران آمريکايي(مارينز) در بيروت و همچنين گروگانگيري غربيها در دهه هشتاد در لبنان و ربودن هواپيماي تي .دبليو. اي (TWA)در مسير آتن به رم و ربودن قتل «ويليام باکلي» ، رئيس ايستگاه بيروت سازمان سيا و ردپاهاي بدست آمده مي گويد:" در اين ميان شايد «مغنيه با هوش ترين و عملياتي ترين و قابل ترين کسي ست که تا کنون سيا بدنبالش بوده است.»
رابرت بير پس از ترور«عماد مغنيه» در گفتگو با يک شبکه تلويزيوني مي گويد:«او هيچگاه از دري که داخل شده بود، خارج نمي شد،در بيست سال گذشته هيچگاه خود به زنگ تلفن جواب نداده بوده است،کمتر شبي در يک محل به سر ميبرد، و دقيق ترين نکته هاي امنيتي را مراعات مي کرده است.»
از سوي ديگر وي چندى پيش در پوشش خبرنگار به ايران آمد و مستندى با نام «آيين انتحار» با موضوع «شهادت طلبى» ساخت که حتى توانست با بالاترين مقامات نظامى کشور نيز گفتگو کند. اين مستند در ايران توسط يکتشکل غير دولتي («ستاد پاسداشت شهداي نهضت جهاني اسلام»)ترجمه شد و مورد استقبال فراواني هم قرار گرفت.
رابرت باير، در اين مستند به نحوه شکل گيري و گسترش عمليات هاي شهادت طلبانه در ميان مسلمانان به خصوص در ايران، لبنان و فلسطين مي پردازد.اين مستند انجام عمليات هاي شهادت طلبانه را برنده ترين سلاح مسلمانان در برابر دشمن مي داند.
باير که در هنگام خروج از سيا به دريافت مدال لياقت اطلاعاتي مفتخرگرديد ، علاوه بر سرزنش کلينتون بدليل تضعيف سيا ،معتقد است که بوش پدر و ريگان هم در حوادثي نظير 11سپتامبر دخيل هستند.
در اين کتاب همانند يک رمان جذاب مي توان حوادث متعددي را دنبال نمودکه به دليل ساختار نمايشي آن دستمايه «استيو کاگان» براي ساخت فيلم سينمايي «سيريانا» گرديد.(البته باير در سال 2006 رماني با عنوان "خانه را ويران کن" Blow the House Down نيز نگاشت که آن اثرهم با استقبال مخاطبان روبرو شد.)
اين فيلم که به کارگرداني «استيو کاگان» در سال 2005 ميلادي ساخته شد، به نقش يک مامور سازمان جاسوسي آمريکا ميپردازد که در خاورميانه در حال جمعآوري اطلاعات براي شناسايي کساني است که ميخواهند منافع آمريکا را در معرض خطر قرار دهند.
به موازات اين شخصيت که جورج کلوني نقش آن را ايفا کرده است، پيماني غيرشرافتمندانه ميان شرکتهاي بزرگ نفتي آمريکا و جناحهايي از خانوادههاي سلطنتي که بر کشورهاي نفتخيز خاورميانه حکومت ميکنند، بسته شده است.
براي نمود دادن و برجسته کردن اين پيمان، فيلم کشوري نفتخيز و فرضي در خاورميانهاي را به نام «سيريانا» به تصوير ميکشد که خانوادهاي بر آن را سلطنت ميکند و اين خانواده در مقطعي دقيق و حساس بسر ميبرد و آن مرحله زمينهسازي براي دوره پس از حاکم فعلي است. رقابت براي جانشيني حاکم ميان دو فرزند او "اميرناصر" و "اميرمشعل" جريان دارد. اميرناصر قصد دارد از درآمدهاي نفتي براي پيشرفت کشور خود و رساندن آن به تمدن قرن بيستويکم بهره ببرد در حالي که اميرمشعل در لذتهاي زندگي غرق شده است و هيچ علاقهاي به کار جدي در کشور ندارد.
در اينجا شرکتهاي نفتي بزرگ آمريکا با همکاري سازمانهاي امنيتي آمريکا بهويژه CIA دخالت ميکنند تا اميرناصر اصلاحطلب را که قصد دارد کشور را از شرکتهاي نفتي آمريکايي رهايي بخشد و شرکتهاي چيني را جايگزين آنها کند، ترور کنند. بدين ترتيب راه را براي به قدرت رسيدن اميرمشعل هموار ميکنند.
به موازات اين فعاليتها، فيلم چگونگي شکلگيري تندروي را در اجتماعات خاورميانهاي به تصوير ميکشد. گروههاي مليتي آسيايي پرجمعيت وجود دارند که از سوي حکومت با آنها بدرفتاري ميشود. اين بدرفتاري انگيزهاي براي برخي افراد اين مجموعهها به وجود ميآورد تا با گروههاي تندرو "که ميخواهند به منافع آمريکا ضربه بزنند" همکاري کنند.
"سيريانا" از 4 داستان موازي تشکيل شده که در نقاط غيرقابل پيش بيني همديگر را قطع مي کنند و در اين تقاطع ها به شکلي خنثي از کنار يکديگر عبور نکرده ، بلکه به نوعي خطوط روايتي هم را شارژ مي نمايند.
باب برنز(با بازي جرج کلوني) يک مامور در حال بازنشستگي سازمان سيا (سي.آي .اي) است که اگرچه تجارب فراواني در آشفته کردن اوضاع ديگر کشورها به خصوص لبنان دارد اما نمي خواهد آخرين ماموريت هايش چندان پردردسر باشد . او را در اوايل فيلم مثلا در يکي از خيابان هاي تهران (و چه ناشيانه است کار هاليوود در بازسازي يک خيابان تهران که حتي نتوانسته اند فرم پلاک اتومبيل ها را به صورتي واقعي طراحي کنند!) مي بينيم و بعد ظاهرا در کنار يک پارتي غيراخلاقي ، گردانندگان آن پارتي با اين مامور سازمان جاسوسي آمريکا معامله غيرقانوني اسلحه انجام مي دهند .
انفجار عمدي در همان به اصطلاح خيابان تهران از طريق سلاحي که توسط باب برنز فروخته شده ، در نخستين سکانس فيلم تکليف مفهوم ترور و تروريسم را براي مخاطبش روشن مي سازد. اما اين فقط يک روي سکه ماموريت آن مامور سازمان سي.آي.اي است ، سلاحي که فروخته مي شود ، دو قبضه از نوعي موشک استينگر است که فقط يک عددش در تهران منفجر مي شود و زوج آن توسط مرد عربي ربوده شده تا در آخر فيلم دست تقدير، عدالت آمريکايي!! را به اجرا درآورد و توسط آن موشک مراسم افتتاح سکوي نفتي مشترک دو شرکت آمريکايي "کانکس و کيلم " (که اساسا عمليات تروريستي مامور سازمان سيا به خاطر امنيت آنها طراحي گرديده ) به آتش کشيده شود ، چراکه فيلمنامه نويس گويا اعتقاد دارد که همه گناهکاران در فيلم بايستي در حد خود به سزاي اعمالشان برسند.
اما ماموريت بعدي باب برنز ، ترور پسر امير يک شيخ نشين نفتي ( همان "سيريانا" ) است به نام پرنس ناصر که به نظر مي آيد افکار ضد آمريکايي و استقلال طلبانه داشته و امکان دارد خود در آن شيخ نشين به حکومت برسد و منافع شرکت هاي نفتي آمريکايي را تهديد نمايد. در ماموريت باب برنز ، دليل ترور پرنس ناصر حمايت هاي مالي اش براي تسليح تروريستها به موشک هاي استينگر ذکر شده است!!
داستان دوم را از طريق يک دلال نفتي با اسم "براين وودمن" (با بازي مت ديمن) تعقيب مي کنيم که پس از تحمل تراژدي مرگ ناگهاني فرزند کوچکش ، با يک اتفاق ديگر به مشاورت پرنس ناصر در مي آيد چراکه پرنس ناصر برخلاف نظر و تبليغ کارشناسان سازمان سي آي اي ، يک بنيادگراي ارتجاعي نيست که تنها به فکر حمايت از تروريست ها باشد. در اينجا هم کيگن تابويي ديگر را در تفکر دگماتيک متعصبين غرب گرا مي شکند ؛ پرنس ناصر يک تحصيل کرده اصلاح طلب است و عليرغم ضديت با منافع نامشروع آمريکا و زياده طلبي هاي آن ، به وودمن مي گويد که مي خواهد در کشورش انتخابات دمکراتيک برگزار نمايد و هوادار توسعه همزمان سياسي و اقتصادي است.
داستان سوم مربوط به ريشه شکل گيري و علت اصلي ترورها وعمليات مخربي است که سازمان سيا در خاورميانه ، ايران و لبنان انجام مي دهد. يعني گسترش امپرياليستي کمپاني هاي چند مليتي نفتي و به هم پيوستن آنها براي به غارت بردن هرچه بيشتر ثروت سرزمين هاي ديگر . وکيلي به نام بنت هاليدي (با ايفاي نقش جفري رايت) تلاش مي کند تا موانع پيچيده پيوستن و اتحاد دو کمپاني نفتي "کانکس" و "کيلم" را فراهم آورد. او در ضمن ، همکار وکيل ديگري به اسم "سيدني هويت" است که در واقع يک دلال بين المللي بوده و از طرف سازمان سيا عضو افتخاري "کميته آزاد سازي ايران" با پرچم شير و خورشيد سرخ هم شده است!!!( در اوايل فيلم که ماموريت باب برنز به او ابلاغ مي شود ، يکي از روساي سازمان سي آي اي در مقابل ليست مراقبت و خرابکاري هايي که برنز براي سرنگوني حکومت ايران مي خواند ، مي گويد که سازماني به نام "کميته آزاد سازي ايران" تشکيل شده که روسايش در همان جلسه سي آي اي حضور دارند! و بايد با حمايت از آنها حکومت ايران را به يک حاکميت سکولار تغيير داد.) نکته جالب اينکه استيو کاگان همه نگراني سازمان جاسوسي سيا را از ديني بودن حکومت ايران مي داند . (در همان جلسه يکي از روساي سازمان سيا متذکر مي شود که "اميدهاي رييس جموري ايران براي اجراي قواعد مذهبي ، منافع آمريکا را به شدت تهديد مي کند" !!)
و بالاخره داستان چهارم درباره کارگران مهاجر و زحمت کشي است که روي سکوها و پايانه هاي نفتي همان شرکت هاي چند مليتي کار مي کنند و در واقع استثمار مي شوند ولي بدون هيچ گونه امنيت شغلي به بهانه هاي واهي اخراج شده و يا مورد ضرب و شتم واقع مي گردند. دو تن از جوانان اين گروه کارگران که پاکستاني هستند به تدريج جذب يک واعظ مذهبي شده و به يکي از گروههاي مبارز عليه منافع آمريکا کشيده مي شوند که آن موشک دوم فروخته شده توسط جاسوس آمريکايي را دست تقدير به دست همين جوانان مي رساند تا در انتهاي فيلم در حالي که "دين وايتينگ" (با ايقاي نقش کريستوفر پلامر) از مديران کمپاني کانکس ، جام اتحاد با کمپاني "کيلم" را سر مي کشد ، باعث انفجار سکوي نفتي مشترک دو کمپاني شود و نشان دهد که همين جوانان ساده مسلمان چگونه هدف را درست تشخيص مي دهند و به ريشه تباهي کشورهاي جهان سوم مي زنند.
کاگاناين جوانان را مانند نگاه رايج ، ناآگاه و احساساتي نشان نمي دهد و در صحنه هايي آنان را در کلاس هاي آموزش سياسي و عقيدتي تصوير مي کند که چگونه مسائل سياسي امروز جهان و پارامترهاي استقلال و آزادي برايشان درست تشريح مي شود تا با علم و آگاهي وارد عرصه مبارزه گردند. وصيت نامه هاي تصويري شان هريک نشاني از همين آگاهي و معرفت عميق است و آکنده از حس آزاديخواهي و عزت و وطن پرستي .
و در حالي که فيلمساز نشان مي دهد محيط زيست اينان سرشار از شور زندگي و مبارزه است (آنچنانکه که ژان لافيت در مقدمه کتاب "آنها که زنده اند " از قول ويکتور هوگو مي نويسد:"زنده آنهايند که پيکار مي کنند ، آنها که جان و تنشان از عزمي راسخ آکنده است ، آنها که از نشيب تند سرنوشتي بلند بالا مي روند ، آنها که انديشمند به سوي هدفي عالي راه مي سپرند ، و روز و شب پيوسته در خيال خويش يا وظيفه اي مقدس دارند ، يا عشقي بزرگ") و در صحنه پاياني و سکانس عمليات انتحاري شان ، با زواياي رو به بالاي دوربين و نوع حرکتشان در کادر دوربين همان عزم راسخ را القاء مي نمايد ولي آن سوي خط ، هر که هست سرشار از نااميدي و ياس و انفعال است :
- باب برنز ، جاسوس عملياتي کهنه کار سازمان سيا خسته و دلزده از شغلش و بي اعتماد به روسايش ، به دنبال نوعي گريز است و شايد به همين دليل وقتي در بازگشت از آن ماموريت شکنجه بار ، در آمريکا هم تحت بازجويي قرار مي گيرد که چرا "حزب الله لبنان " آزادش ساخته و او را نکشته اند (گويا اصلا او را به اين ماموريت فرستاده بودند تا طبق آن تئوري معروف "بازنشستگي جاسوس مرگ اوست" به قتل برسد و اين تئوري را فيلمنامه نويس آن گاه در فيلم بارز مي نمايد که متوجه مي شويم فردي به نام "موسوي" که در مقر حزب الله لبنان ، برنز را شکنجه مي دهد اصلا مامور سي آي اي است !) و بالاخره هنگامي که در مي يابد سازمان مطبوعش قصد دارد بوسيله ماهواره رد پرنس ناصر را گرفته و او را با موشک دوربرد ترور کند (همان کاري که اسراييل بارها با رهبران مبارز فلسطيني و لبناني انجام داده و با ناجوانمردانه ترين وسيله آنان را از راه دور ترور کرده است ) خود را به قلب خطرمي زند تا توطئه سازمان سيا عليه او را به اطلاعش برساند ولي توسط همان موشک دوربرد همراه پرنس ناصر و همراهانش به قعر زمين مي رود.
- از طرف ديگر "براين وودمن" نيز که همراه خانواده اش در سوييس زندگي مي کرده ، براي مشاورت پرنس ناصر ، پس از مرگ تراژيک فرزندش ، ناچار از ترک همسر و فرزند ديگرش مي شود (اگرچه در پايان فيلم و پس از ترور پرنس ناصر دوباره به سوي آنها بازمي گردد)
- و بالاخره بنت هاليدي هم که کوشش فراواني براي رفع موانع قانوني و مشکلات اتحاد دو کمپاني نفتي "کانکس و کيلم" انجام داده بود ، متوجه مي شود که اين دو کمپاني خصوصا بر سر تصرف منابع گازي قزاقستان عمليات غيرقانوني بسياري انجام داده اند و تباني هاي فاجعه باري بين آنها صورت گرفته است. اين درحالي است که هاليدي (شايد به دليل همين فعاليت هايش) از سوي پدرخود طرد شده و فيلمساز روابط سردي را ميان آنها تصوير مي کند . اين روابط تنها در زماني رو به بهبود مي گذارد که بنت هاليدي سرخورده از وکالت دو کمپاني نامبرده ، به خانه بازمي گردد.
ساختار فيلمنامه "سيريانا" در نمايش روايت هاي موازي ، براساس روند شتابدار نزديک شدن آنها به يکديگر و استفاده از اتفاقات مشابه براي القاي مفاهيم مورد نظر فيلمنامه نويس قرار دارد . چنانچه در ابتدا ، هر 4 قصه به طور کاملا مجزا به نظر مخاطب مي رسند ولي بعد از گذشت يک سوم اول آن ، به تدريج شاهد برخي نقاط مشترک و تلاقي سوژه ها مي شويم ، از همان جا که قرار مي شود باب برنز کسي را ترور کند که وودمن مشاورش است و بعد متوجه مي شويم که همکار بنت هاليدي يعني سيدني هويت را قبلا به عنوان عضو افتخاري همان کميته به اصطلاح آزاد سازي ايران در جلسه روساي سازمان جاسوسي آمريکا با باب برنز ديده بوديم و بعد وودمن در همان رستوراني کنار پرنس ناصر نشسته که برنز نيز براي تعقيب و مراقبت سوژه اش يعني همان پرنس ناصر به خوردن غذا وانمود مي نمايد و بعد ....
و در آخر خصوصا دو سه سکانس پاياني فيلم تقريبا دو به دو قهرمان هاي چهار داستان را در کنار هم مشاهده مي کنيم ؛ برنز در مقابل وودمن در حالي که قصد دارد توطئه سوءقصد همکاران آمريکايي اش را لو بدهد و جوانان مبارز پاکستاني در برخورد انتحاري با سکوي نفتي دو شرکت "کانکس- کيلم" .
استيو کاگان با تشابه موضوعي و طرح سوالي که در ابتداي فيلم يکي از روساي سازمان سيا براي برنز مطرح مي سازد که " موشک ها در اختيار کيست؟" در مقابل سکانسي که علنا مشخص مي شود اين خود ماموران آمريکايي هستند که موشک ها را به منطقه خاورميانه آورده اند ، به روشني عامل اصلي توزيع اين گونه سلاح هاي مخرب را مشخص مي سازد . همچنانکه اندرو نيکول در پايان فيلم "ارباب جنگ" مي گويد : " مادامي اين تاجران و قاچاقچيان اسلحه مي توانند فعاليت کنند که ارتش کشورهاي آمريکا ، روسيه ، فرانسه ، انگليس و چين آنها را تغذيه نمايند . کشورهايي که 5 عضو دائمي شوراي امنيت هستند"!!!
کاگان به خوبي آن روي سکه مدعيان مبارزه با تروريسم و طراحان "تئوري محور" شرارت را به نمايش مي گذارد که چگونه براي حفظ و گسترش پايگاههاي نفتي شان در اقصي نقاط جهان از هيچ شرارتي فرو گذار نمي کنند و به خاطر حفظ امنيت همين شرارتشان دست به غيرانساني ترين ترورها مي زنند.
اگرچه نمي توان به هرحال از يک فيلمساز غربي انتظار نداشت که ولو سايه کمرنگي از ديدگاههاي القا شده رسانه هاي همان کمپاني هاي نفتي را در تصاوير فيلمش منعکس نکند ( صحنه هايي مانند نظامي نشان دادن صرف منطقه تحت کنترل حزب الله لبنان يا گرايش جوانان پاکستاني از زمينه هاي اخراج شدن از کار به سوي عمليات انتحاري و يا همان تصوير حتي کوتاه ولي مخدوش شده از تهران). اما نمي توان هم از جسارت فوق العاده استيو کاگان وگروهي که چندي است استيون سودربرگ از سينماي مستقل در قلب هاليوود به راه انداخته ، گذشت .(پيش از اين به جز فيلم هايي مثل دو قسمت ياران اوشن از خود سودربرگ ، در زمينه سينماي سياسي فيلم " اعترافات يک ذهن خطرناک" به کارگرداني جرج کلوني را در سال 2002 داشتند که به نفوذ سازمان سي آي اي در ديگر کشورها تحت پوشش رسانه ها و برنامه هاي رسانه اي پرداخته بود ) چراکه به ندرت چنين ديدگاه روشني را مي توانيم نزد روشنفکران و فيلمسازان ايراني پيدا کنيم . متاسفانه طيف قابل توجهي از روشنفکران جامعه ما که مدعي بسياري آگاهي ها هستند ، شيفته و مفتون حقوق بشر بازي ها و دمکراسي پراني هاي يکي از نامقبول ترين رياست جمهوري هاي طول تاريخ آمريکا (حتي نزد برخي جناح هاي هم سو با او) شده اند. گويي لق لقه حقوق بشر تازه از دهان يانکي ها خارج مي شود و انگار آن جيمي کارتري که آنهمه در زمان خود مورد لعن و نفرين همين روشنفکران قرار گرفت ، از مبدعان حقوق بشر آمريکايي نبود.
البته ماجراهاي اين فيلم که جورج کلوني بازيگر سرشناس هاليوود در نقش باير به ايفاي نقش مي پردازد، شباهت زيادي با کتاب ندارد.هرچند باير و کاگان ميگويند هرآنچه در فيلم روايت شده از حوادث واقعي برگرفته شده است که برخي از آنها را خود تجربه کردهاند.
هنگام مطالعه اين کتاب بايد به نکته مهمي توجه داشت؛ هرچند نويسنده داعيه عملکرد کارشناسانه و عاري از غرض ورزي دارد اما آشکارا در اثر ش جاي پاي گرايشات و اعتقادات شخصي خود را به عنوان يک غربي وفادار به ارزش هاي آمريکايي باقي گذاشته است. زماني که او از «لبناني ها» مي نويسد ، به هيچ وجه شيعيان و توده مردم محروم لبنان را در نظر ندارد بلکه منظور نظرش طبقات مرفه «بيروت نشين» يا «طرابلس نشين» را مد نظر دارد که عمدتا مسيحي يا غير شيعه هستند . او کشوري را که تحت اشغال اسراييلي ها ، فرانسوي ها و آمريکايي ها قرار دارد «بيش از هر زمان ديگري» به صلح نزديک مي داند و طبيعي است که مزاحمان اين «نزديکي » را خرابکار و تروريست خواهد دانست.
اينک بخش اول از اين برگزيده اين کتاب در دست چاپ را مي خوانيد که عمدتا بر محور جستجوي اين مامور کارکشته سيا به دنبال سردار شهيد «عماد مغنيه» مي گردد.
*******
فصل ششم :
18 آوريل1983
بيروت ، لبنان
در جاده شلوغ و پرهياهوي ساحلي شهر ، راننده يک خودروي آخرين مدل GMC ، مجبور به توقف در کنار هتل ويران شده و سوخته اس . تي. جورج مي شود و به صف بي پايان خودروها
مي نگرد. آتش جنگي داخلي که زندگي همه شهروندان بيروت را تحت تاثير خود قرار داده بود ، فروکش نموده و ارتش اسرائيل که در ژوئن 1982 ميلادي اين شهر را براي سرکوب گروههاي جريک فلسطيني فعال درآن به تصرف خويش در آورده بود ، تا جنوب بيروت عقب نشيني کرده و حتي گفته مي شود که عقب تر هم خواهد رفت . چريکهاي فلسطيني نيزکه از آوريل سال 1975 ميلادي و آغاز جنگهاي داخلي ، کنترل خيابانهاي بيروت را در دست داشتند ،به دره بقاع و طرابلس در شمال عقب نشيني کرده اند .
نيروهاي آمريکايي ، فرانسوي ، ايتاليايي و انگليسي که نيروهاي چند مليتي حافظ صلح را تشکيل مي دهند ، اينک در پايگاههاي خود استقرار يافته اند .
نيروهاي فرانسوي هم در منطقه تجاري شهر که «حمراء »نام دارد ، مستقر گرديده اند. همچنين تفنگداران دريايي آمريکا با تفنگهاي ام _ 16 و جليقه هاي ضد گلوله خود در اطراف فرودگاه بيروت مستقر شده اند. لبناني ها در صلح کامل قرار ندارند، اما روشن است که بيش از هر زمان ديگري به آن نزديک شده اند .
شما مي توانيد رايحه خوشبيني عمومي را در فضا استشمام کنيد. لبناني هاي مهاجرت کرده در حال بازگشت هستند و با داشتن پول کافي مي توانند يک بار ديگر، اروپايي ترين و مدرن ترين شهر دنياي عرب را باز سازي کنند. تنها 6ماه پس از اشغالگري اسرائيلي ها، بيروت به يک کارگاه بزرگ عمراني بزرگ تبديل شده است . به ندرت مي توانيد ساختماني رنگ آميزي نشده ،وصله کاري نشده و يا کاملاً تخريب نشده براي ساختن ساختماني نو را در شهر پيدا کنيد و در مسير جاده ساحلي ،يک کاميون پارک شده درحاشيه راه، توجه هيچکس را بر نمي انگيزد .
در ساعت 43/12 ظهر ، يک مرسدس بنز کهنه سبز رنگ در مقابل مسجد «عين المرصع» متوقف مي شود .کمي بعد راننده خودرويي ديگر با دو بار چراغ دادن ، حضور خود را اعلام مي کند. راننده مرسدس بنز سه بار چراغ خود را روشن مي نمايد، علامتي که از قبل بين آنها هماهنگ شده است .
سرنشينان هر دو خودرو به سرعت به سوي ساحل حرکت مي کنند و پس از مدتي سه سرنشين خودروي مرسدس پياده مي گردند. اما گويي هيچ يک از آنها يک نکته مهم را پيش بيني نکرده بودند : ترافيک هنگام صرف نهار دربيروت.
پس از گفتگو با هم ، آنها روانه ساختمان 7 طبقه سفارت آمريکا مي شوند. در مسير خيابانها، بوق ممتد خودروها ، گوشها را مي آزارد. خودروي زني درجاده قرار دارد که گويي دو فرزندش را از مدرسه به خانه مي برد. راننده کاميون پايش را بر روي پدال گاز قرار مي دهد و به سرعت وارد يک دالان ايجاد شده در آن ترافيک سنگين مي شود .کاميون حالا تقريبا در برابر کنار گذرگاه ورودي ويژه ساختمان سفارت آمريکا قرار گرفته است که ناگهان مي ايستد و سرنشينان آن بجز راننده در مقابل چشمان محافظان سفارت به سرعت از آن پياده مي شوند، اتفاقي که معمولاً همه روزه و در هنگام اذان ظهر روي مي دهد. اما کمي بعد ، در ساعت يک و سه دقيقه عصر ، کاميون که حاوي صد ها کيلو ماده منفجره است، منفجر مي گردد .
و با وجود استانداردهاي کنوني بيروت جنگ زده، اين انفجار را با بايديک انفجار مهيب به شمار آوريم که پنجره هاي بسياري از خانه ها تا مايلها دورتر از اين محل راشکست و يا به لرزه در آورد. حتي مقرتفنگداران دريايي آمريکايي نيز که در 5 مايلي سفارت قرار دارد ، به شدت لرزيد. همه وحشت زده اين سو و آن سو مي رفتند. به دنبال اين انفجار،همه اجزاي ساختمان هفت طبقه سفارت تا صدها پا در هوا بالا رفت و پس از آن، تنها کوهي از گرد وغبار و خاک و تکه هاي بدن انسانها و مبلمان و کاغذ بر جاي ماند. از قسمت لابي سفارت ،چيزي جز پودري ريز ،باقي نمانده بود. گفته مي شود که شيشه هاي خرد شده بخش ورودي با سرعت 8600 متر در ثانيه، بدن سرباز نگهبان را قطعه قطعه کرده است . و تنها بخش يافت شده از بدن وي، بخشي از استخوان جمجمه وي بود .
در مجموع 63 نفر شامل 17 آمريکايي جان خود را در خونبارترين حمله تروريستي صورت گرفته عليه ايالات متحده تا آن زمان ، از دست دادند. اما سازمان سيا را بايد بازنده اصلي اين حمله به شمار آوريم: 6 افسر سيا شامل فرمانده ، معاون و همسر معاون جز قربانيان بودند.( همسر معاون فرمانده آن روز صبح کار خود را براي اولين بار آغاز کرده بود) همچنين يکي از دستان باب آمز افسر اطلاعات ملي سيا که در بخش شرق نزد?ک در سفارت اقامت داشت، در حالي در يک مايلي ساحل شهر پيدا شد که حلقه ازدواجش همچنان در يکي از انگشتان او به چشم مي خورد و هرگز سيا تاکنون اين تعداد افسر خود را دريک حمله از دست نداده بود بود . و البته سازمان سيا هرگز قادر به جبران اين تراژدي نخواهد بود.
اختصاصي/ترجمه و ويرايش: خبرگزاري فارس
لینک کپی شد
نظر شما
