کتاب درباره شهيد - متن کتاب "چون کوه با شکوه" - چرخ خياطي !

کد خبر: ۱۱۸۱۳۹
تاریخ انتشار: ۰۵ مرداد ۱۳۸۷ - ۱۷:۱۳ - 26July 2008
جلال اين چرخ خياطي را به سفارش يكي از دوستانش خريده بود ، اما دوستش آن را نپسنديده بود و گفته بود : «از مدلش خوشم نيومده !»
آن شب حاجي خيلي بشاش بود . چرخ خياطي را كه گرفت ،‌پانصد تومان از جيبش درآورد و گذاشت پيش جلال . جلال پس از تعارفهاي معمول گفت : «قيمتش سه هزار و پونصد تومانه . با اين حساب سه هزار تومان ديگه مي‌مونه .»
حاجي با شنيدن قيمت چرخ خياطي ، يك دفعه جا خورد . معلوم بود كه تا آن روز چنين خريدي نكرده است .
حاجي گفت : «پس اگه اجازه بدي ، اول با خانمم صحبت كنم . اون وقت به تو جواب مي‌دم.»
جلال گفت : «حاجي مگه پيش خودت پول نيست . اگه نيست عجله‌اي هم نيست من كه گفتم بمونه براي بعد .»
حاجي گفت :‌«من ماهانه هر چقدر كه حقوق مي‌گيرم ، تنها پونصد تومان اون رو براي خودم نگه مي‌دارم و بقيه رو به خانمم مي‌دم . ديگه اون خودش مي‌دونه كه با اون پول چكار كنه !»
با همسرش صحبت كرد و برگشت و گفت : «آقا جلال ! مال خودت . من فعلاً نمي‌تونم اين چرخ رو قبول كنم .»
جلال پرسيد : «چرا ؟»
حاجي گفت : «به خاطر اين كه وضع مالي اون هم بهتر از من نيست !»
جلال هم چرخ را به او داد و گفت : «اين چرخ خياطي مال تو ،‌هر وقت پول داشتي بيار به من بده !»
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین