کتاب درباره شهيد - متن کتاب "چون کوه با شکوه" - صبور و ساكت

کد خبر: ۱۱۸۱۶۷
تاریخ انتشار: ۰۵ مرداد ۱۳۸۷ - ۱۷:۵۶ - 26July 2008
آن زمان كه در كردستان بودم ،‌براي انجام كاري به ستاد رفتيم . وقتي به دژباني رسيدم ، ديدم يك پاسدار آنجا منتظر ايستاده تا به او اجازه ورود بدهند . تجهيزاتش هم با او بود . تا آن روز نام بروجردي را زياد شنيده بودم ، ليكن او را نديده بودم و به اين خاطر ،‌او را نشناختم .
ماموران دژباني هم او را نشناخته بودند . به اين دليل ، اصرار داشتند كه حتماً بايد يك نفر از داخل ستاد او را تاييد كند تا بتواند داخل برود . او بردبارانه منتظر ايستاده بود تا كسي بيايد و او را به همراه خود به داخل ستاد ببرد . تمايلي هم نشان نمي‌داد كه خود را معرفي كند .
مدتي منتظر ماند تا او را شناختند و وقتي كه به او اجازه ورود دادند ، حتي يك ذره خم بر ابرو نياورد كه مثلاً شما به چه اجازه يك فرمانده را معطل كرديد ،‌بلكه بسيار صبور و ساكت ، مثل يك فرد عادي وارد ستاد شد .



نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین