عمليات مرصاد از زبان شهيد صياد شيرازى

کد خبر: ۱۱۸۴۵۹
تاریخ انتشار: ۱۰ مرداد ۱۳۸۷ - ۱۶:۵۸ - 31July 2008
به گزارش خبرگزاري حيات ، متن زير نحوه وقوع اين عمليات از زبان وي است:
دو سه روز قبل از عمليات «مرصاد» و يا چهار، پنج روز قبل از آن، دشمن (عراقى‏ها) سوء استفاده کرد وقتى که قطعنامه پذيرفته شد. کدام قطعنامه؟ قطعنامه 598 شوراى امنيت تازه داشت جمهورى اسلامى قطعنامه را مى‏پذيرفت که عراقيها سوء استفاده کردند. فکر کردند جنگ تمام شد و ما هيچ آمادگى نداريم، آمدند از 14 محور در غرب کشور، هجوم آوردند. آنهايى که با جغرافياى منطقه آشنا هستند، از آن بالا گرفته تنگه با وسيى، تنگه هوران، تنگه ترشابه، بعد هم پاسگاه هدايت، پاسگاه خسروى، تنگاب نو، تنگاب کهنه، نفت‏شهر، سومار، سرنى تا مهران حدود 14 محور، دشمن آمد داخل، رزمندگان ما را دور زد. ما تا آن روز، 40 تا 50 هزار اسير از آنها داشتيم و آنها اسير از ما کمتر داشتند. اين علميات، خيلى وحشتناک بود! دلهايمان را غم فراگرفت تا آنجا که امام فرموده بود: «ديگر نجنگيد». من توى خانه بودم; يک دفعه ساعت 30/8 شب از ستاد کل (که من الان در آنجا کار مى‏کنم که در آن موقع معاون عملياتش يکى از برادران سپاه بود.) به من زنگ زد و گفت: فلان کس! دشمن از سرپل ذهاب، گردنه پاتاق با سرعت‏به جلو مى‏آيد. همين جورى سرش را انداخته پائين مى‏آيد. من گفتم: کدام دشمن؟! اگر تنها از يک محور سرش انداخته، پس چه جور دشمن است؟! گفت: نمى‏دانيم گفت: همين طور آمده الان به کرند هم رسيد و کرند را هم گرفتند. چون بعد از پاتاق، مى‏شود کرند، بعد از کرند، مى‏شود اسلام‏آباد غرب و سپس نيز مى‏آيد به کرمانشاه. گفت: همين جور دارد جلو مى‏آيد. گفتم: اين چه جور دشمنى است؟ گفت: ما هيچى نمى‏دانيم. گفتم: حالا از ما چه مى‏خواهيد؟ گفتند: شما بيائيد برويد منطقه. خلاصه گفتم: اول يک حکمى بنويسد که من رفتم آنجا، نگويند تو چه کاره‏اى؟ درست است نماينده حضرت امام هستم ولى نمايندگى حضرت امام از نظر فرماندهى، نقشى ندارد. او گفت: هر حکمى ميخواهى، بگو ما مى‏نويسيم. ما هر چه فکر کرديم، ديديم مغزمان کار نمى‏کند. حواسمان پرت شد که اين دشمن، چه کسى است. آخر گفتم: فقط به هواپيما بگوييد که ساعت 30/10 آماده بشود ما با هواپيما برويم به کرمانشاه. هواپيما آماده کردند. ساعت 30/10 رفتيم کرمانشاه. رسيديم کرمانشاه، ديديم اصلا يک محشرى است. مردم ريختند بيرون شهر از شدت وحشت. اين جاده بين کرمانشاه بيستون تقريبا حالت‏بلوارى دارد. تمام پر آدم، يعنى اصلا هيچ کس نمى‏تواند حرکت کند. طاق بستان محل قرارگاه بود. مجبور شديم پياده شويم، ماشين گرفتيم، رفتيم تا رسيديم تا ساعت 30/1 شب ما دنبال اين بوديم، اين دشمنى که دارد مى‏آيد، کيه؟ ساعت 30/1 شب يک پاسدارى سراسيمه و ناراحت آمد، گفت: من اسلام‏آباد بودم، ديدم منافقين آمدند، ريختند توى شهر (تازه فهميدم منافقين هستند ريختند توى شهر.) شهر را گرفتند آمدند پادگان ارتش را (که آن موقع ارتش آنجا نبود ارتش همه توى جبهه‏ها بودند فقط باقى مانده آنها بودند.) گرفتند.فرمانده، سرهنگى بود. حرفشان را گوش نمى‏کرد. همان جا اعدامش کردند و مى‏خواستند بيايند به طرف کرمانشاه، توى مردم گير کردند، چون مردم بين اسلام‏آباد تا کرمانشاه با تراکتور، ماشين و هر چى داشتند، ريختند توى جاده. پس اولين کسى که جلوى آنها را گرفته بود خود مردم بودند. من به آقاى «شمخانى‏» که الان وزير دفاع است و آن وقت معاون عملياتى در ستاد کل بود گفتم: فلان کس! ما که الان کسى را نداريم، با کدام نيرو دفاع کنيم، نيروهامون هم توى جبهه مانده‏اند. اينجا کسى را نداريم; هوانيروز همين نزديک است، زنگ بزن به فرمانده آنها، خلبانها ساعت 5 صبح آماده شوند، من مى‏روم توجيه‏شان مى‏کنم. (از زمين که کسى را نداريم.) با خلبانان حمله مى‏کنيم. ايشان زنگ به فرمانده هوانيروز مى‏زند، مى‏گويد: من شمخانى هستم. فرمانده هوانيروز مى‏گويد: من به آقاى شمخانى ارادت دارم، ولى از کجا بفهمم که پشت تلفن، شمخانى باشد، منافق نباشد؟ تلفن را من گرفتم. من اکثر خلبانها را مى‏شناختم، چون با اکثر آنها خيلى به ماموريت رفته بودم. همه آنها آشنا هستند. همين طور زنگ زدم اسمش «انصارى‏» بود. گفتم: صداى مرا مى‏شناسى؟ تا صداى ما را شنيد، گفت: سلام عليکم. و احوال پرسى کرد. فهميد. گفتم: همين که مى‏گوييد، درست است. ساعت 5 صبح خلبانها آماده باشند تا من توجيه‏شان کنم. صبح تا هوا روشن شد شروع کنيم و گرنه، ديگه منافقين بريزند، اوضاع خراب مى‏شود; 5 صبح، ما رفته بوديم; همه خلبانها توى پناهگاه آماده بودند، توجيه‏شان کرديم که اوضاع خراب است، دوتا هلى‏کوپتر جنگى کبرى، يک 214 آماده بشوند و با من بيايند. اول ببينم کار را از کجا شروع کنيم؟ بعد، بقيه آماده باشند تا گفتيم، بيايند. اين دو تا کبرى را داشتيم; خودمان توى هلى‏کوپتر 214 جلو نشستيم. گفتم: همين جور سر پائين برو جلو ببينيم، اين منافقين کجايند. همين‏طور از روى جاده مى‏رفتيم نگاه مى‏کرديم، مردم سرگردان را مى‏ديديم. 25 کيلومتر که گذشتيم، رسيديم به گردنه چال زبر که الان، اسمش را گذاشته‏اند «گردنه مرصاد». من يک دفعه ديدم، وضعيت غير عادى است، با خاک ريز جاده را بستند يک عده پشتش دارند با تفنگ دفاع مى‏کنند. ملائکه و فرشتگان بودند! از کجا آمده بودند؟ کى به آنها ماموريت داده بود؟! معلوم نبود. هلى‏کوپتر داشت مى‏رفت. يک دفعه نگاه کردم، مقابل اون‏ور خاک‏ريز، پشت‏سرهم تانک، خودرو و نفربر همين جور چسبيده و همه معلوم بود مربوط به منافقين است و فشار مى‏آورند تا از اين خاک ريز رد بشوند. به خلبانها گفتم: دور بزنيد و گرنه ما را مى‏زنند. به اينها گفتم: برويد از توى دشت. يعنى از بغل برويم; رفتيم از توى دشت از بغل، معلوم شد که حدود 3 تا 4 کيلومتر طول اين ستون است. من کلاه گوشى داشتم. مى‏توانستم صحبت کنم; به خلبان گفتم: اينها را مى‏بينيد؟ اينها دشمنند برويد شروع کنيد به زدن تا بقيه هم برسند. خلبانهاى دوتا کبرى‏ها رفتند به طرف ستون، ديدم هر دويشان برگشتند. من يک دفعه داد و بيدادم بلند شد، گفتم: چرا برگشتيد؟ گفتند: بابا! ما رفتيم جلو، ديديم اينها هم خودى‏اند. چى‏چى بزنيم اينهارو؟! خوب اينها ايرانى بودند، ديگه مشخص بود که ظاهرا مثل خودى‏ها بودند و من هر چه سعى داشتم به آنها بفهمانم که بابا! اينها منافقند. گفتند: نه بابا! خودى را بزنيم! براى ما مسئله دارد; فردا دادگاه انقلاب، فلان. آخر عصبانى شدم، گفتم بنشين زمين. او هم نشست زمين. ديديم حدودا 500 مترى ستون زرهى نشسته‏ايم و ما هم پياده شديم و من هم به خاطر اينکه درجه‏هايم مشخص نشود، از اين بادگيرها پوشيده بودم، کلاهم را هم انداخته بودم توى هلى‏کوپتر. عصبانى بودم، ناراحت که چه جورى به اينها بفهمونم که اين دشمن است؟! گفتم: بابا! من با اين درجه‏ام مسؤولم. آمدم که تو راحت‏بزنى; مسؤوليت‏با منه. گفت: به خدا من مى‏ترسم; من اگر بزنم، اينها خودى‏اند، ما را مى‏برند دادگاه انقلاب. حالا کار خدا را ببينيد! منافقين مثل اينکه متوجه بودند که ما داريم بحث مى‏کنيم راجع به اينکه مى‏خواهيم بزنيم آنها را. منافقين سرلوله توپ را به طرف ما نشانه گرفتند. حالا من خودم توپچى بودم. اگر من مى‏خواستم بزنم با اولين گلوله، مغز هلى‏کوپتر را مى‏زدم. چون با توپ خيلى راحت مى‏شود زد. فاصله يا برد 20 کيلومترى مى‏زنيم، حالا که فاصله 500 مترى، خيلى راحت مى‏شود زد. اينها مثل اينکه وارد هم نبودند، زدند. گلوله، 50 مترى ما که به زمين خورد، من خوشحال شدم، چون دليلى آمد که اينها خودى نيستند. گفتم: ديدى خودى‏ها را؟ اينها بچه کرمانشاه بودند، با لهجه کرمانشاهى گفتند: به على قسم الان حسابش را مى‏رسيم. سوار هلى‏کوپتر شدند و رفتند. جايتون خالى. اولين راکتى که زد، کار خدا بود، اولين راکت‏خورد به ماشين مهمات‏شان. خود ماشين منفجر شد. بعد هم اين گلوله‏ها که داخل بود، مثل آتشفشان مى‏رفت‏بالا. بعد هم اينها را هرچه مى‏زدند، از اين طرف، جايشان سبز مى‏شدند، باز مى‏آمدند. من ديگه به هلى‏کوپتر کبرى گفتم: بچه‏ها! شماها بزنيد; ما بريم به دنبال راه ديگه. چون فقط کافى نبود که از هوا بزنيم، بايد کسى را از زمين گير مى‏آورديم. ما ديگه رفتيم شناسايى کرديم; يک عده توى سه راهى روانسر، يک عده توى بيستون، فلاکپ، هرچه گردان بود، اينها را با هلى‏کوپتر سوار مى‏کرديم، دور اينها مى‏چيديم. مثل کسى که با چکش مى‏خواهد روى سندان بزند اول آزمايش مى‏کند بعد مى‏زند که درست‏بخورد. ما ديگه با خيال راحت دور آنها را گرفتيم. محاصره درست کرديم; نيروهاى سپاه هم از خوزستان بعد از 24 ساعت، رسيد. نيروهاى ارتش هم از محور ايلام آمد. حال بايد حساب کنيد از گردنه چال زبر تا گردنه حسن آباد، 5 کيلومتر طولش است. همه اينها محاصره شدند ولى هرچى زده بوديم، باز جايش سبز شده بود. بعد از 24 ساعت‏با لطف خداوند، اينان چه عذابى ديدند... بعضى از آنها فرارى مى‏شدند توى اين شيارهاى ارتفاعات، که شيارها بسته بود، راه نداشت، هرچه انتظار مى‏کشيديم، نمى‏آمدند. مى‏رفتيم دنبال آنها، مى‏ديديم مردند. اينها همه سيانور خوردند، خودشان را کشتند. توى اينها، دخترها مثلا فرماندهى مى‏کردند. از بيسيم‏ها شنيده مى‏شد: زرى، زرى! من بگوشم. التماس، درخواست چه بکنند؟ اوضاع براى آنها خراب بود. ما ديديم اينها هم منهدم شدند... بعد گفتيم، برويم دنباله اينها را ببنديم که فرار نکنند. باز دوباره دو تا هلى‏کوپتر کبرى گير آورديم و يک هلى‏کوپتر 214، که رفتم به طرف گردنه پاتاق. از اسلام‏آباد رد مى‏شدم، جاده را نگاه مى‏کردم که ببينم منافقين چگونه رفت و آمد مى‏کنند. ديديم يک وانتى با سرعت دارد مى‏رود. حقيقتش دلمون نيامد که اين يکى از دستمون در بروند; به خلبان کبرى گفتم: از بغل با اون توپت توپ 20 ميلى مترى خوبى دارند. از 2/3 کيلومترى خوب مى‏زند.- يک رگبارى بزن، ترتيبش را بده. گفت: اطاعت ميشه. تا آمدم بجنبم، ديدم هلى‏کوپتر رفته بالاى سرش، مثل اينکه مى‏خواهد اينها را بگيرد، من گفتم: «جلو نرو زيرا اگر بروى جلو، مى‏زنندت.» يک دفعه هلى‏کوپتر را زدند، ديدم هلى‏کوپتر رفت، خورد به زمين شخم زده. يک دود غليظى مثل قارچ، بلند شد; مثل اينکه دود از کله ما بلند شد که اى کاش نگفته بوديم: برو! اشتباه کردم. حالا چکار کنيم؟ خلبان را نجات بدهم، ما را هم مى‏زدند; آنجا پر منافق بود به هر صورت، خلبانها را راضى کردم که برويم يک آزمايش کنيم، ببينيم مى‏توانيم که خلبان را نجات بدهيم. ديديم هلى‏کوپتر دومى گفت: من توپم کار نمى‏کند، نمى‏توانم پشتيبانى کنم; برويم آنجا، مى‏زنند. گفتم: هيچى، اينها که شهيد شدند، برويم به طرف ادامه هدف. رفتيم محل را شناسائى کرديم. حدود يکى دو گردان نيرو را من توى گردنه پاتاق پياده کردم و راه را بر آنها بستم که فرار نکنند. برگشتيم، شب شد. صبح ساعت 8 بود که من توى طاق بستان بودم. يک دفعه، تلفن زنگ زد; فرماندهى هوانيروز گفت: فلان کس! دوتا خلبان پيش من هستند، دوتا خلبانى که ديروز گفتى شهيد شدند. گفتم: چى؟ من خودم ديدم شهيد شدند! گفت: آنها آمدند. بعد، خودمان را به خلبانها رسانديم. تعريف کردند و گفتند: ما رفتيم آنها را از نزديک کنترل کنيم، ما را زدند; سيستمهاى فرمان هلى‏کوپتر، قفل شد. يعنى ديگه کنترل نبود. ما فقط با هنر خودمان، زديم به خاک به صورت سينمال، که سقوط نکنيم. وقتى زديم، يک دفعه ديديم موتور دارد آتش مى‏گيرد ولى ما زنده‏ايم. هنوز يکى از کابينها باز مى‏شد. لکن کابين ديگرى باز نمى‏شد، قفل شده بود. شيشه‏اش را با سنگ شکستيم، آمديم بيرون، دوتايى از اين دود استفاده کرديم و به طرف تپه مقابل فرار کرديم. بعد، منافقين که آمدند، ديدند جايمان خالى است، رد پايمان را ديدند و ديدند که ما داريم پاى تپه مى‏رويم. افتادند دنبال ما. بالاى تپه رسيدم. نه اسلحه‏اى داريم نه چيزى. خدايا! (شهادتين را مى‏گفتيم). کار خدا، يک دفعه ديديم از طرف ايلام دوتا کبرى اصلا چه جورى شد که يک دفعه اونجا پيدا شدند؟! آمدند به طرف جاده، شروع کردند به زدن اينها و آنها هم پا به فرار گذاشتند. حالا اينها از اين ور فرار مى‏کنند، ما از اون ور فرار مى‏کنيم. ما هم از فرصت استفاده کرديم به طرف روستاهايى که فکر کرديم داخل آنها، ديگه منافق نيست، رفتيم. بعد، رسيديم به روستا، و خيالمان راحت‏شد که ديگر نجات پيدا کرديم. تا رفتيم توى روستا، مردم دور ما را گرفتند. منافقين! منافقين! گفتيم: بابا! ما خودى هستيم; ما خلبانيم. گفتند: نه، شما لباس خلبانى پوشيديد. و شروع کردند به کتک زدن ما. کار خدا يکى از برادرهاى سپاه اونجا پيدا شده، گفته: شما کى را داريد مى‏زنيد؟ کارتشان را ببينيد. کارتمان را ديدند، گفتند: نه بابا! اينها خلبانند. شروع کردند رو بوسى با اينها يک پذيرائى گرم. صبح هم هلى‏کوپتر کبرى آنجا پيدا شده بود. هلى‏کوپتر کميته، ساعت 8 آنها را رسانده بود به محل پايگاه، که آنها را ما حالا ديديم. به هر حال خداوند متعال در آخر اين روز جنگ يا عمليات «مرصاد» به آن آيه شريفه، عمل کرد. که خداوند در آيه شريفه مى‏فرمايد: «با اينها بجنگيد، من اينها را به دست‏شما عذاب مى‏کنم و دلهاى مؤمن را شفا مى‏دهم. و به شما پيروزى مى‏دهيم.» (توبه-14) و نقطه آخر جنگ با پيروزى تمام شد. که کثيفترين و خبيثترين دشمنان ما (منافقين) در اينجا به درک واصل شدند و پيروزى نهايى، ما يک پيروزى عظيمى بود. (صلوات)
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین