خاطرات - سيد علي اكبر قريشي

کد خبر: ۱۱۸۷۹۰
تاریخ انتشار: ۱۸ مرداد ۱۳۸۷ - ۲۲:۱۵ - 08August 2008
گفتم « آقا مهدي ! آخر چرا شهرداري را رها مي‌كنيد به جنگ مي‌رويد ؟ »
گفت « امام فرموده امسال سال قانون‌ست . من هم مي‌روم سپاه تا فرموده‌ي امام تحقق پيدا كند . »
مدتي در سپاه بودند . كه باز آمدند مدير جهاد سازندگي استان شدند .
من هم آن زمان نماينده‌ي امام در جهاد بودم . ايشان شروع كردند با ما كار كردن . آن موقع يك جرياني در جهاد پيش آمد كه شهيد محلاتي آمدند شوراي مركزي سپاه را عوض كردند و آقاي حسين علايي را آوردند فرمانده سپاه كردند .
همين آقاي علايي آمد به منزل ما گفت « از شما اجازه مي‌خواهيم كه اجازه بدهيد آقاي باكري بيايد فرمانده عمليات سپاه شود . »
گفتم « ايشان تازه كارهاي جهاد را شروع كرده‌اند و خيلي هم موفقند . نمي‌شود كه هر … »
آقاي علايي دست برنداشت . متوجه شديم خود آقاي باكري هم مايلند بروند . خلاصه ايشان را از دست من درآوردند . به حق تمام قسمت‌هايي كه آن زمان آزاد شد ، به همت فرماندهي عملياتي او بود .
بعد هم مسأله‌ي جنگ تحميلي پيش آمد . كه اين مرحوم آماده شدند به خوزستان بروند . بعد از آن باقي عمرشان را در آن‌جا گذراندند . حتي زماني كه برادرشان حميد شهيد شدند و ما اين‌جا براي ايشان تشييع جنازه گرفتيم نيامدند . فقط به يك تسليت اكتفا كردند و ماندند . و چه ماندني !
خصايص عجيبش را من خودم در هورالعظيم ديدم ، كه چطور از گلوله نمي‌ترسيدند و صاف مي‌نشستند و تمام فكر و ذكرشان سلامتي نيروهاشان بود و اهداف تعيين شده‌ي عملياتي .
يكي از افتخارات اينجانب اين‌ست كه خطبه‌ي عقد ايشان را من خوانده‌ام . مراسم در منزل پدر خانم‌شان بود . خودشان منزل نداشتند . آن‌جا هم كاملاً ساده بود . با مهمان كم و پذيرايي خيلي مختصر . ساعت نه يا ده خطبه را خوانديم و ايشان دو سه ساعت بعد رهسپار جبهه شدند .
در جبهه هم كه رفتند همه چيز را به سادگي برگزار مي‌كردند . در دزفول به زيارت ايشان رفتيم . ديديم دستور دادند موتور برق روشن كنند . آقاي قاضي پور ( استاندار فعلي اروميه ) به من گفتند « مهدي موتور را فقط به خاطر شما روشن كرده تا چادر برق داشته باشد . وگرنه خودش مثل بقيه‌ي بسيجي‌ها شب‌ها زير نور فانوس مي‌نشيند . »
اصرار كرديم اگر موتور برق براي ماست بگذارند ما هم زير نور فانوس بنشينيم . تا اين حرف ما را شنيدند دستور دادند موتور را خاموش كنند .
يك بار هم رفتيم هورالعظيم براي ديدن پلي كه سخت خطرناك بود . پذيرايي گرمي از ما كردند . بعد شنيديم به آن شخصي كه مرا آورده بود سخت ملامت كرده‌اند كه « چرا سيد را آورده‌اي اين‌جا ؟ نگفتي خطر دارد ؟ نگفتي ممكن‌ست صدمه بخورد ؟ »
و توبيخش كرده بود كه ديگر از اين كارها نكند .
من مدت‌ها با ايشان بودم . حتي در گيلانغرب و حتي در جاهاي ديگر .
مي‌ديدم كه به امام علاقه دارند . بي‌جهت نبود كه امام بعد از شهادت ايشان گفتند « خداوند به شهيد اسلام مرحوم مهدي باكري رحمت عنايت فرمايند . »
با سردار رضايي در مراسم‌شان گفتند « باكري با بدن خودش به ديدار خدا رفت . اگر شهداي ديگر روح‌شان به طرف خدا رفت و بدن‌شان ماند ايشان با جسمش و روحش به ديدار خدا رفت
نظر شما
captcha
پربیننده ها
پربحث ترین عناوین