خاطره اي از جمشيد نظمي

کد خبر: ۱۱۸۷۹۵
تاریخ انتشار: ۱۸ مرداد ۱۳۸۷ - ۲۲:۳۶ - 08August 2008
آخرين باري كه حميد را ديدم بعد از تصرف پل بود و حدود عصر . من مجروح شده بودم و مرا گذاشته بودند آن‌جا . حميد داشت نيروها را هدايت مي‌كرد كه يادش افتاد نماز ظهرش را نخوانده . سريع رفت وضو گرفت آمد جايي قامت بست و نماز خواند كه در تير‌رس بود . هر لحظه امكان داشت فاجعه اتفاق بيفتد . و او با طمأنينه و آرامشي نمازش را مي‌خواند كه من دردم را فراموش كردم و فقط به او خيره شدم .
حتي وقتي بلندم كردند كه ببرندم ، برگشته بودم به آرامش نماز خواندن حميد نگاه مي‌كردم .
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین