خاطره اي از محمد حبيب‌اللهي

کد خبر: ۱۱۸۷۹۹
تاریخ انتشار: ۱۸ مرداد ۱۳۸۷ - ۲۲:۴۶ - 08August 2008
فرداش آقا مهدي را ديدم ، در دامنه‌ي كوه لَري ، داشت پياده مي‌رفت .
ماشين‌ها تردد داشتند و او دست بلند نمي‌كرد ببرندش . سريع رفتم نگه داشتم و ازش خواستم سوار ماشين شود . گفت « من و اين بچه‌ها ماشين نداريم . همه‌مان بايد با هم اين سراشيبي را برويم . اگر اين‌ها دير رسيدند من هم بايد دير برسم . »
گفتم « آخر شما بالأخره مسئوليت داريد . بفرماييد بالا تا زودتر به محل هماهنگي برسيم . »
گفت « نه . لازم نيست . خدا خودش قوت مي‌دهد و كمك مي‌كند .مي‌خواهم اين عمليات را از نزديك با بچه‌ها باشم . »
جانش بود و نيروهاش .
مسئول مهندسي‌اش ( كبير افشار ) كه شهيد شد به من گفت « كمرم شكست ، محمد . اين مرد خيلي زود از دست رفت . واقعاً حيف شد . »
نه فقط نيروهاش ، بلكه از تداركات نيروهاش هم به شدت مراقبت و محافظت مي‌كرد . فكر كنم توي همين عمليات بود كه به من سفارش كرد « مي‌خواهم بروم جايي . مي‌آيي با هم برويم ؟ »
گفتم « كجا ؟ »
گفت « همان جايي كه بچه‌ها تخليه‌اش كرده‌اند . »
گفتم « دير نباشد ؟ منطقه آلوده‌ست آخر . ممكن‌ست يك وقت … »
گفت « با توكلت علي‌الله مي‌رويم ، زود هم بر مي‌گرديم . »
رفتيم رسيديم به منطقه .
گفتم « اين جا كه آمدن نداشت . »
گفت « داشت . ببين . اين وسايل جا مانده نبايد دست عراقي‌ها بيفتد تا بعد عليه خودمان به كارش بگيرند . »
و خودش شروع كرد به جمع كردن .
گفتم « اين‌ها ارزش ندارند كه . شايد دير شودآ . »
گفت « ممكن‌ست ارزش نداشته باشد ، ولي ما مسئوليم كه يك ذره‌اش را هم هدر ندهيم . »
تا تمام خرده‌ريزها را جمع نكرد و پشت ماشين نگذاشت ، نگذاشت برگرديم به موقعيت‌مان .
بعد از چند روز در عمليات مسلم‌بن‌عقيل قرار بود ما جامان را با نيروهاي خط عوض كنيم . معمولاً سعي مي‌كرديم اين كار را دور از ديد عراقي‌ها انجام بدهيم . در شب مثلاً . شب هم بود . يكي از دسته‌هاي ما يك كم دير كرد .
آقا مهدي تماس گرفت گفت « چي شد پس بچه‌هاتان ؟ »
نمي‌خواستم بگويم دير كرده‌اند . گفتم « مي‌رسند الآن . نگران نباشيد . »
گفت « حالاست كه هوا روشن بشود و … »
گفتم « مي‌رسند حتماً . شايد هم اصلاً رسيده باشند تا حالا . من هم البته دنبال‌شان هستم . مي‌گردم پيداشان مي‌كنم . »
رفتم سريع رساندم‌شان به نزديكاي خط . همان‌جا بود كه ديدم كه آقا مهدي گوشه‌يي ايستاده و منتظر ماست . دويدم رفتم پيش . از دور صدام كرد. گفت « چي شده بودند بچه‌ها ؟ »
گفتم « الآن مي‌آيم مي‌گويم . »
گفت « از همان جا ، تا نرسيدي بگو ! »
گفتم « منحرف شده بودند از مسير … شما چرا آمده‌ايد اين‌جا ؟ … جاي ديگر كار نداريد مگر ؟ »
گفت « نمي‌توانستم . تا اطمينان پيدا نمي‌كردم كه بچه‌ها آمده‌اند توي خط نمي‌توانستم آن‌جا باشم . »
آمديم رسيديم . روبوسي كرديم .
گفت « بچه‌هات سالمند ؟ »
مي‌دانست از آن تكه‌ي پاسگاه كه رد مي‌شديم ديد داشته و حتي چند تا گلوله افتاده كنار بچه‌ها و فكر كرده بود كه ممكن‌ست آسيبي به كسي رسيده باشد .
گفتم « شكر خدا به خير گذشت . »
خيلي خوشحال شد . گفت « پس به بچه‌ها بگو سريع بروند توي سنگرهاشان كه خيلي كار داريم . »
من براي عمليات بدر آن‌جا نبودم . با موافقت خود آقا مهدي برگشته بودم سپاه مراغه . يك روز تلفن زنگ زد . آمدند گفتند « آقاي كبيري شما را مي‌خواهد . »
گوشي را گرفتم . سلام و عليك كرديم . گفت « نه خبر ؟ »
گفتم « مشغولم . »
گفت « خيلي دنبالت گشتيم . بيا كه آقا مهدي كارِت دارد . مي‌خواهد باهات حرف بزند . »
گفتم « سراپا گوشم . »
مهدي گوشي را گرفت و با آن صداي آرامش گفت « محمد ! »
گفتم « جانم ؟ »
گفت « آن‌جا چي كار مي‌كني ؟ »
گفتم « همان كاري كه خودتان … »
گفت « مگر نمي‌داني بايد اين جا پيش ما پيش بچه‌ها باشي ؟ »
گفتم « من آخر … »
گفت « زود پاشو بيا كه خيلي كار داريم ! »
گفتم « چشم . »
خيلي دستپاچه شدم . شب بود . نمي‌شد رفت . صبح سريع رفتم ماشين پيدا كردم رفتم تبريز . گفتم چي شده و گفتم « هر طور شده بايد با هواپيما بروم جنوب . »
گفتند « نمي‌شود . امنيت پرواز نداريم . »
خيلي ناراحت شدم . اگر با هواپيما نمي‌توانستم بروم ، راه زميني خيلي طول مي‌كشيد . ناچار رفتم ماشين جور كردم ، رفتم خودم را رساندم به دزفول ، از آن‌جا هم به اهواز و رفتم سراغ آقا مهدي را گرفتم … كه طرفم زد زير گريه .
محكم زدم به سر خودم گفتم « دير رسيدي ، محمد … خيلي دير رسيدي ، محمد . »
 
نظر شما
captcha
پربیننده ها
پربحث ترین عناوین