برخورد با خوانين سيستان و بلوچستان

کد خبر: ۱۱۸۸۶۰
تاریخ انتشار: ۱۹ مرداد ۱۳۸۷ - ۲۳:۲۱ - 09August 2008
«نتيجه ملاقات چه شد ؟ خوب بود؟»
«وقتي رسيدم احساس كردم كه بايد عزت اسلام را پياده كنم . غرور و تكبري كه يك فرد مسلمان بايد در برابر شخصيتي كه در مقابل نظام ايستاده نشان دهد، نشان دادم .»
پرسيدم:
«چه كاري كردي؟»
«ديدم محمد خان با غرور نشسته و منتظر صحبت من است . من هم سينه سپر كردم و روبه رويش نشستم و نگاه به آسمان كردم . او مي‌خواست من چيزي بگويم ولي هيچ يز نگفتم. بيشتر از نيم ساعت فقط آسمان را نگاه كردم . مي‌خواستيم همديگر را از رو ببريم . رقيب كه اين چنين ديد،چهار زانو نشست و شروع به صحبت كرد .من هم سه ربع يك ساعت رجز خواندم . از قدرت خودمان گفتم و قدرت سلاحمان و اينكه چطور انقلاب كرديم . گفتم شما در برابر قدرت ملت هيچ هستيد...»
حميد آن روز محمد خان را شكست داد زيرا پيروزي تنها در برتري نظامي نيست . حميد با قدرت فكر و ايمانش پشت او را برخاك ماليد .
او در ابعاد مختلف اخلاقي معلوم خوب ما بود . درسهايي كه گاه فكر مي‌كنم تا پايان عمر از شخص ديگري نخواهم آموخت . يك روز گفتم :
«مي‌خواهم با شما صحبت كنم .»
«باشه، بگو .»
«در بعضي از عملكردهاي شما اشتباه مي‌بينم .»
اين را كه گفتم ، دستم را گرفت و نشاندم روزي زمين و گفت :
«هر چه ديدي بگو ؛ از سير تا پياز.»
شروع به صحبت كرديم . هرچه در دل داشتم واگفتم و او شروع به صحبت كرد . چيزهايي گفت كه به آنها توجه‌اي نكرده بودم . او آن روز دنياي ديگري را نشانم داد .
در يكي دو مورد از مذاكرات خواستم همراهش بروم . قبول كرد . نحوة‌برخورد او جالب بود . آن روز در راه رفتن به استخر چيزهايي تعريف كرد ولي تا وقتي به چشم خود نديدم ، باورد نكردم . در يك طرف خان مقتدري بود كه سالها بر مردم حكومت كرده بود و در سوي ديگر جوان بيست ، بيست و دو ساله اي كه نماينده انقلاب بود . آن هم در موقعي كه انقلاب ، ثبات لازم را پيدا نكرده بود ، كردستان نا امن بود و هزار مشكل ديگر كه در روحيه طرفهاي مذاكره كننده تأثير بسياري داشت .
رسيديم به محل مذاكره . يك خان شصت هفتاد ساله قوي هيكل رو به رويمان بود . حميد قبلاً‌ گفته بود :
«در آنجا نبايد ابتدا ما سر صحبت را باز كنيم . اگر ما شروع كنيم ، معنايش اين است كه خواهان مذاكره هستيم . بايد اول آنها شروع به صحبت كنند و در خواستهايشان را بيان كنند.»
حميد با او دست داد و رو به روي هم نشستند اما هيچ كدام چيزي نگفتند . ما كه دور تا دور جلسه نشسته بوديم ، نگاه به آنها داشتيم و جيك نمي‌زديم . نيم ساعت به همين منوال طي شد .جنگ پنهاني در ميان بود و برنده آن ، برنده نهايي اين مذاكره بود . نگاه به لبهاي دوخته شده خان داشتم كه به يكباره از هم باز شد و شروع به صحبت كرد .گفت :
«برادر حميد ! ما از عشاير هستيم. شنيديم كه شما هم از عشاير هستيد . به همين خاطر احساس مي كنيم كه دلسوز ما هستي ...»
مي‌خواست حساب حميد قلنبر را از حساب نظام جمهوري اسلامي جدا كند . اولين تير تركش خان رها شد . همه منتظر بوديم تا جواب حميد را بشنويم .گفت:
«من ،حميد قلنبر،نماينده نظامي جمهوري اسلامي هستم . افتخار هم مي‌كنم كه از خانواده عشاير هستم ولي الان به عنوان نماينده يك انقلاب رو به روي شما قرار گرفتم ...»

 
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار