خاطرات - علي صادقي يه بسيجي گمنام
دو سه روزي در مقر لشگر اصرار برماندن داشتيم ومسئولين نمي پذيرفتندناگزير جهت برگشت به شهرمان به مدرسه شهيد براتي اهواز(مدرسه درآنموقع ايستگاه صلواتي بود) مراجعه کرديم يکي از همشهريهاي مابه نام سلمان اميري درآنجا خدمت ميکرد شب جمعه بود ومابعد از برگزاري دعاي کميل که کلي گريه وزاري کرديم که اسباب ماندن مارا فراهم کند سر سفره شام نشستيم به هنگام صرف شام من هرچي فحش وبد وبيرابود نثار مهدي باکري کردم هنگام فحش دادن من حاج سلمان ودوستانش ميخنديدند .شب را صبح کرديم موقع صرف صبحانه از حاج سلمان اميري گلايه کردم وگفتم برادر سلمان انتظار نداشتم مرا مسخره کنيدوبخنديد ايشان اظهار داشتند آخه کسي که روبروي شما نشسته بود وشما بهش فحش ميدادي خود آقامهدي باکري فرمانده لشگر بود.
لینک کپی شد
نظر شما
