خاطرات شهيد - بيت المال

کد خبر: ۱۱۹۳۳۴
تاریخ انتشار: ۰۹ شهريور ۱۳۸۷ - ۱۵:۵۱ - 30August 2008
وقتي ديدم ماشين آماده است، از خدا خواسته همراهش رفتم بيمارستان. محمود، دراز كشيده بود. خدا مي‌داند چه دردهايي را تحمل مي‌كرد ولي خم به ابرو نمي‌آورد و خود را سرحال و با نشاط نشان مي‌داد. بعد از سلام و احوالپرسي گفت :«تنها اومدين مادر؟»
حق داشت اين سؤال را بكند، چون روزهاي قبل، معمولاً با پدرش يا با بچه‌ها مي‌رفتم. مي‌دانست كه تنها آمدن، براي من خيلي سخت است. گفتم :«نه مادرجان! تنها نيومدم. با آقاي خرمي اومدم». تا اين را گفتم، يكهو از اين رو به آن رو شد و اخمهايش رفت توي هم.
محمود در استفاده از بيت‌المال، خصوصاً ماشينهاي سپاه، خيلي سختگير بود. چند بار هم تذكر داده بود كه مبادا با ماشينهاي سپاه رفت و آمد كنيم. هم من و هم پدرش هميشه حواسمان بود كه يك وقت كاري نكنيم كه باعث رنجش خاطر و ناراحتي‌اش بشود. آنجا فهميدم كه نبايد اين كار را مي‌كردم.
با ناراحتي گفتم :«اشتباه كردين! مگه بهتون نگفته بودم مواظب باشين؟»
آقاي خرمي رو كرد به محمود و گفت :«آقا محمود! من ديدم حالا كه مي‌آم اينجا، ايشون رو هم بيارم تا شما رو ببينن».
گفت :«اشتباه كردين!»
آقاي خرمي گفت :«آخه مسيرمون بود، فقط به خاطر حاج خانوم كه نرفته بودم!» محمود باز هم قانع نشد. رو به من كرد و گفت :«به هر حال، موقع رفتن، حتماً با تاكسي برگردين خونه».
بعد از گذشت اين مدت، هنوز در استفاده از بيت‌المال، همان سخت‌گيري را كه محمود به آن معتقد بود، مد نظر دارم.

ماه نساء شيخي
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین