خاطره اي از سرگرد خلبان "يدالله شريفي راد"

کد خبر: ۱۲۰۲۰۶
تاریخ انتشار: ۰۲ آبان ۱۳۸۷ - ۰۹:۳۲ - 23October 2008
سقوط در چهلمين پرواز
خلبانان براي پرواز معرفي شدند
ساعت ده صبح روز سه شنبه بيست و پنجم آذر سال 59، فرمانده پايگاه مرا به دفترش فراخواند و ماموريتي را ابلاغ کرد که زمانش بستگي به وضع جوي داشت. همراهانم را، سروان "حبيب بقائي"، ستوان "شفيع حسين پور" و ستوان (سرلشکر شهيد ) "مصطفي اردستاني" معرفي کرد و سفارشات موکد براي مخفي ماندن ماموريت تا آخرين لحظه را نمود. به اتاق طرح ها (بريفينگ) رفتم، هوا مناسب نبود. ابرهاي سياهي که آسمان آن روز را پوشانده بودند، نشان مي داد که ماموريت آن روز نمي تواند انجام شود اما طبق دستور بايد منتظر هواي مساعد مي شدم.
ساعت چهارده همان روز محل کار را ترک و به منزل رفتم. نقشه را باز کردم و شروع کردم طراحي. چندين مسير را در نظر گرفتم و بارها خطوط رسم شده بر نقشه را پاک مي کردم و مسير بهتري را مي کشيدم. به نظرم آمد دارم نقشه مرگم را مي کشم. انگار به دلم برات شده بود که از آن ماموريت باز نخواهم گشت. در يک آن بچه هايم را يتيم ديدم. بارها ديدم فکر کردن به ماموريت جنگي به مراتب سخت تر از انجام خود ماموريت است. به هر ترتيب همه چيز را آماده کردم و تنها يک بريفينگ پروازي مانده بود.

صبح روز جمعه بيست و هشتم آذر 59
صبح زود تلفن زنگ زد. گوشي را که برداشتم سرهنگ خلبان "محمد دانشپور" بود. گفت:
- بيا بالا، کار داريم.
به سرعت لباس پوشيدم، اصلاح کردم، پوتين ها را واکس زدم و قبل از اين که ربع ساعت وقت را بيشتر از دست داده باشم، آماده رفتن به اتاق جنگ شدم. به پست فرماندهي رسيدم و بي درنگ خلبانان همراهم را به اتاق طرح ها احضار کردم. ستوان حسين پور مريض شده بود. بنا بر اين سروان "خسرو عباسيان" جانشين او شده بود. نقشه ها و طرح هايم را دادم که اعضاي تيم از روي آن براي خودشان کپي بردارند و سپس بريفينگ پروازي را در يک ساعت به پايان رسانديم و 9:45 دقيقه صبح جمعه جهت پرواز آماده شديم.
Image

ماموريت انهدام تاسيسات برق دبيس
محل ماموريت تاسيسات برق دبيس در شمال کرکوک بود. همگي مغرور و مصمم و با لبخندهائي بر چهره، وسائل پروازي را برداشته و سوار ميني بوس شديم و به طرف محل شيلتر هواپيماها رفتيم. هوا صاف و آفتابي بود. بدون يک لکه ابر! به همراهانم گفتم :
- اي کاش امروز ما را به اين ماموريت نمي فرستادند. دشمن در روز آفتابي منتظرتر است.
دو نفرشان به لبخندي قناعت کردند و سومي حرفم را تائيد کرد اما همه مان آرزومند که: ان شاالله به خير خواهد گذشت.
هر کس سوار مرکب خود شد. با برج تماس گرفتيم و به سوي باند پروازي حرکت کرديم که شماره2 سروان حبيب بقائي به علت نقص فني از ماموريت بازماند. به اين جهت گروه سه نفري سر ساعت 10:30 دقيقه از زمين کنده شد. براي من که ليدر گروه بودم و متجاوز از چهل پرواز به خاک دشمن نفوذ کرده بودم، همه چيز آشنا و حتي عادي بود. آرايش پروازي مان مثلثي بود.

روي هدف رسيديم
همه چيز بر طبق بريفينگ پيش مي رفت تا رسيديم به 15 مايلي هدف و اوضاع مان فرق کرد. بک ابر سفيد به مساحت ده، پانزده مايل در ارتفاع هزار پائي انداخته شده بود روي منطقه تاسيسات برق دبيس. هر چه پيشتر رفتيم، از يافتن هدف نااميدتر شديم. ارتفاع را تغيير داديم و لحظاتي روي ابرها پرواز کرديم و در مسيرمان تغييراتي داديم که ناچار بودم همه اينها را به يارانم بگويم. ابر سفيد روي هدف سبب يک سلسله مکالمات و مشورت هاي راديوئي شد، يعني کاري که در منطقه دشمن بايد در حداقل انجام داد و چه بسا همين مکالمات را دشمن شنود کرده باشد. به عنوان ليدر دسته دلم نمي خواست ناموفق از پرواز بازگردم. وقتي بر روي هدف رسيديم بدون آن که هدف ديده شود، در ارتفاع مخصوص حمله قرار گرفتيم. سروان عباسيان گفت:
- جناب سروان من چيزي نمي بينم.
گفتم: "شما بمب هايتان را روي هدف بريزيد من يک دور ديگر مي زنم."
خلبانان همراه بمب هايشان را روي هدف رها کردند و به سمت کشور بازگشتند. من روي هدف دوري زدم، شکافي براي ورود به زير ابر يافتم و قسمتي از تاسيسات هدف را مشاهده کردم و بمب هايم را روي هدفي که ديدم فروريختم. سمت حمله شمال به جنوب بود. ناچار بودم تغيير مسير بدهم. ميانه تغيير مسير بدخلقي ضدهوائي هاي دشمن شروع شد. دورم را کامل کردم و به سمت ايران تغيير جهت دادم.

در راه بازگشت دو فروند ميگ عراقي را ديدم
آسمان تيرباران بود و من دود غليظي که قسمتي از کارخانه را پوشانده بود به چشم ديدم. اولين کاري که کردم تماس با همراهانم بود. آنان گزارش دادند. 7 مايل جلوتر از من بودند. تا حد امکان سرعتم را افزودم. مي خواستم در بازگشت نيز آرايش زيباي سه نفري مان را داشته باشيم. ضمنا از هر طرف مواظب هواپيماي دشمن بودم. 4 دقيقه گذشته بود که 2 فروند هواپيما در جلوي خودم ديدم. فاصله مان از 5 مايل بيشتر بود و آن دو ارتفاع شان کمي بالاتر از ارتفاع من بود. به سرعتم افزودم چون مي خواستم هر چه زودتر به ياران نزديک شوم. اما نتيجه عکس بود و فاصله ام از آنان بيشتر شد. با تعجب دوباره موقعيت همراهانم را از راديو پرسيدم. گزارش آنان منطبق بود با آن چه ديده بودم. در همين ضمن اردستاني اضافه کرد:
- 2 فروند ميگ از بالاي سر من رد شد.
ابتدا صداي مصطفي را تشخيص ندادم و فکر کردم خلبان ديگري است که آن گزارش را مي دهد. به همين تصور گفتم:
- جوک نگو!

ميگ ها به من حمله کردند
احتمال مي دهم يک شوخي هم من کرده باشم، يادم نيست. 27 مايل با مرز فاصله داشتم اما يارانم مرتب دورتر از من مي شدند تا جائي که ديگر نديدم شان. ناچار به حدس و گمان دنبال شان در پرواز بودم و ضمن اين که بي اراده ارتفاعم را افزوده بودم اطراف را هم مي پائيدم. يک بار هم به همراهانم گفتم که پشت سر آنان هستم و بزودي به آنان ملحق مي شوم. هنوز حرفم تمام نشده بود که از طرفين و کمي بالاتر به سمت من شليک شد.
قبل از اين که موفق به عکس العملي شوم، از دو طرف محاصره بودم. به چپ و راستم نگاه کردم و 2 فروند ميگ عراقي را ديدم، در راديو گفتم:
- بچه ها دو تا ميگ دنبال من هستند. اگر مي توانيد برگرديد.
يکي از بچه ها گفت:
- قربان، موقعيت تان کجاست؟
- درست پشت سر شما.
در لحظه تقاضاي کمک، مي پنداشتم دو هواپيماي دور شونده اي که ديده بودم مصطفي و خسرو هستند و خواهند توانست به زودي به کمکم بيايند. به اين جهت به علايم بين المللي هواپيماي دشمن که قصد داشتند مرا زنده و سالم همراه خود فرود آورند، توجه کردم و به سمت تقريبي پايگاه هوائي کرکوک واقع در شمال عراق تغيير جهت دادم. حدود 2 دقيقه بين اسکورت دو دشمن به سمت دلخواه آنان رفتم. وقتي خبري از يارانم نشد حتي از آنان و بي جهت دلخور هم شدم. در آن لحظه اصلا در فکر کمبود بنزين براي يک درگيري هوائي نبودم و اين تنها مشکل همراهانم نيز بود. بعد از آن لحظات بود که ديدم چه کار معقولي کرده اند يارانم که وقتي امکان نجات مرا نداشتند، خود به سلامت بازگشته اند و به اين جهت از واقع بيني شان حتي ممنونم.

تصميم به درگيري هوايي گرفتم
سکوت مطلق همه جا را گرفته بود. چند بار خيال کردم گوش هايم کر شده و ديگر قدرت حرف زدن هم ندارم. در همين افکار ناگهان 2 فروند ديگر از هواپيماهاي دشمن که احتمال دادم همان هائي بودند که من به جاي ياران خود گرفته بودم شان، سر رسيدند و در آني از بالاي سرم عبور کرده و ناپديد شدند. اميد نجات را در محاصره دو فروند دشمن نداشتم و حالا شدند چهار فروند! نه مي توانستم تسليم و اسارت را بپذيرم و تن به حقارت بدهم، و نه در آن شرايط امکان فراري را مي توانستم تصور کنم. تنها راه چاره، مرگ و شهادت بود. راه سوم را برگزيدم، مي دانستم مرگ در هواپيما کوتاه ترين مرگ است. هيچگاه از مرگ نترسيده ام چه رسد به مرگ آني در هواپيما.
حدود 2 دقيقه به سمت کرکوک پرواز کردم. ديگر جرات نگاه به چپ و راست را نداشتم. در يک لحظه و آن، تصميم مرگ گرفتم و اقدام کردم. يعني در لحظه اي که يکي از هواپيماها در سمت راست و ديگري در کمي بالاتر و عقب در پرواز بودند دسته قدرت موتور هواپيمايم را به عقب کشيدم و سرعت شکن را پائين دادم. اين عمل سبب شد هواپيمائي که در سمت راستم پرواز مي کرد، از من جلو زد. در همين لحظه احساس کردم هواپيماي پشت سر، به من نزديک تر مي شود و احتمالا در فاصله موشک دشمن قرار گرفته ام، لذا دست به عملي زدم که از فاصله موشک خارج شوم و دست کم از برخورد با هواپيما جلوگيري کنم. به اين جهت هر دو موتور را خاموش کردم.
Image

هر دو ميگ را هدف قرار دادم
در همين راستا به تعقيب هواپيماي جلوئي خود پرداختم. هواپيماي حريف از حداکثر قدرت موتورش استفاده کرد و حرارتي که از موتورش خارج مي شد هواپيماي مرا چندين بار به چپ و راست گرداند به طوري که فرصت نشانه گيري را از من گرفت و من مجبور شدم مجددا هواپيما را روشن کنم اما قبل از آن که من اقدامي ديگر کنم، هواپيماي جلوئي عراقي مورد اصابت موشکي قرار گرفت که پشت سري به سمت من فرستاده بود و چون موتورهاي من خاموش بود موشکش سهم حريف جلوئي شد و به جاي من، در جا در هوا منفجر شد.
قادر نيستم احساسم را آن طور که در آن لحظه داشتم بيان کنم ولي همين قدر هست که مي توانم بگويم هيچگاه به آن اندازه مملو و سرشار از خدا و احساس خدا نبودم. احساس داشتم که هواپيما را ديگري هدايت مي کند نه من. هواپيمائي که موشکش را رها و يارش را سرنگون کرده بود، قبل از اين که "يک ور" شدنم را اصلاح کنم، از من جلو افتاد و هدف تيرهائي قرار گرفت که براي هواپيماي ساقط شده آماده کرده بودم و درحالي که عاجزانه چپ و راست مي شد، مورد اصابت گلوله هاي من واقع شد و سقوط کرد.

دو هواپيماي ديگر دشمن به حمله کردند يکي را زدم و ديگري ...
درحالي که دستگاه ناوبري هواپيمايم از کار افتاده بود، پايين تر از حد معمول به سمت کشورم مي گريختم و براي آن که از روي پادگان هاي نيروي زميني عراق عبور نکنم، مسير را به طرف چپ تغيير دادم. چند لحظه بيشتر از منطقه درگيري دور نشده بودم که ناگهان دو هواپيماي ديگر دشمن به من هجوم آوردند و درگيري تازه اي را به من تحفه دادند. با چند حرکت تاکتيکي يکي از آنان را جلو انداختم و بلافاصله برايش موشک انداختم. متاسفانه موشک درست عمل نکرد. موشک سمت چپ که بايد رها مي شد عمل نکرد. موشک سمت راست پس از طي مسير کوتاهي به چپ منحرف و منفجر شد.
ناچار فاصله ام را با هواپيماي جلوئي نزديک تر کردم و در يک موقعيت بسيار عالي با مسلسل هدفش ساختم. هنوز حاصل کارم را نديده بودم که مورد اصابت موشک هواپيماي عقبي قرار گرفتم و هواپيمايم در هوا منفجر شد. ضربه موشک چنان بود که هواپيما را مقداري به جلو پرتاب کرد و در يک آن فرامين از کار افتاد و بلافاصله دست هايم متوجه دسته صندلي پران شد. چگونه آن را کشيدم و چگونه به بيرون پرتاب شدم، نه به خاطر دارم و نه قادر هستم بيان کنم.
ناظران صحنه نبرد، بعدها برايم گفتند:
هنگام هدف شدنم، هواپيمايم در ارتفاع 2 تا 10 متري زمين در پرواز بود. وقتي صندلي از هواپيما جدا شده، آنان پنداشته بودند يک قطعه از هواپيماي منفجر شده من است. همگي شان متفق القول بودند که چتر نجاتم فرصت باز شدن کامل نيافته بود و من با سر به زمين خوردم و بيهوش افتاده بودم. زخم ها و شکستگي هاي دست و صورتم گفته آنان را تائيد مي کند. برايم گفتند هواپيمائي که در جلويم پرواز کرده، 600 الي 800 متري محل سقوط من به تپه اي اصابت کرده و خلبانش نيز کشته شده. من سقوط آن را نديده بودم، تنها چيزي که به خاطر دارم، برق جرقه هائي است که از برخورد گلوله هاي مسلسلم با هواپيمايش در ياد دارم.
پس از چند ماه که توسط کردها نگهداري مي شدم توسط آنها به نيروهاي خودي تحويل داده شدم.

وارد سردشت شدم
ماشين جلوي يک ساختمان قديمي توقف کرد. پياده شديم، مرد ميانسالي به نماز قامت ايستاده بود. پوتين هاي گل آلود را در آورده نشستيم. نمازگزار السلام عليکش را گفت و به سمت ما آمد و در آغوش مان گرفت. چند دقيقه بعد تعدادي ارتشي وارد شدند و ورودم را خوشامد گفتند. يکي از آنها درجه سرگردي داشت و فرمانده پادگان بود. پس از آنان، فرماندار و شخصيت هاي اداري شهر آمدند. آخر از همه و ساعت يک و نيم، نماينده امام آمد و ناهار با ما بود. بعد از ناهار، تلفني با همسرم حرف زدم و سپس با فرمانده پايگاهم، ‌که نبود. معاون فرمانده قول داد هلي کوپتري را براي حمل من به آن جا اعزام کنند. که البته تا آخر روز چشمم به آسمان و در انتظار هلي کوپتر خشک شده بود.
شب را در همان اتاق با تعدادي از پاسداران و نماينده امام صبح کرديم. آن روز هم به دليل بدي هوا نمي توانستيم در انتظار هلي کوپتر باشيم. روز دوم پاسداران رزمنده و جوانان سردشت به ديدارم آمدند. همگي يک پارچه شور و شوق و با چشماني سرشار از اشک شوق، مرا مي بوسيدند. روز سوم يکسره با پاسداران بسر بردم. نجات مرا معجزه ديگري مي دانستند و تعداد زيادي عکس يادگاري گرفتند. عصر آن روز 2 فروند جت که در ارتفاع پائين از روي سر ما گذشتند، همه را وحشت زده کرد. ضد هوائي ها به کار افتادند. از دو نفر که در محوطه بودند ماجرا را پرسيدم، گفتند:
- 2 فروند ميگ بود که يکي شان مورد اصابت قرار گرفت و پشت کوه سقوط کرد.
- مطمئن هستيد که ميگ بود؟
- 100 درصد
به کنجکاوي يکي شان شکل هواپيمائي که ديده بود را روي خاک رسم کرد. گفتم:
- اگر اين بود، اف 5هاي خودمان است.
ترديد کردند. ناچار تلفني با معاون عملياتي پايگاه تماس گرفتم و احوال را جويا شدم. معلوم شد 2 فروند اف 5 فرستاده اند دنبال من و خلبانان به نشانه شادي از فاصله کم پريده اند و سلام کرده اند. گفتم:
ميگويند يکي شان را اشتباها زده اند.
گفت : نخير. درست نيست. هماکنون با رادار در تماس هستند. نگران نباشيد.

سوار هلي کوپتر شدم
نيم ساعتي گذشته بود که دو فروند هلي کوپتر کبري و دو فروند 214، روي پادگان ظاهر شدند و نشستند. گروهي از مامورين درحال تعويض، به سمت هلي کوپترها هجوم بردند و در عرض چند دقيقه آنها پر از مسافر شدند. ناچار به اتاق بازگشتيم و منتظر هلي کوپتر بعدي شديم. چند دقيقه نگذشته بود که صداي هلي کوپتر بار ديگر شنيده شد. ما آماده و حاضر بوديم. ما (شريفي راد به همراه يکي از پيشمرگان) هم همچون بقيه مسافران به سمت هلي کوترها رفتيم. به فشار مسافران ما هم داخل هلي کوپتر شديم. مسافران نشسته بودند و ساک هايشان را مرتب مي کردند که کمک خلبان از ورود مسافران جلوگيري کرد و آنهائي را که داخل بودند خارج نمود. چون با مقاومت و بي اعتنائي ما روبه رو شد، با ضربه محکمي به بازوي راستم و با عصبانيت گفت:
- برو بيرون. ما مسافر نمي بريم. ما ماموريت داريم يک خلبان مجروح را به تبريز ببريم.
ناراحت از آن ضربه، گفتم:
- من همان خلبانم، برادر!
که شخص مزبور مرا در آغوش گرفت و با يک فشار دست ديگر، پدر دستم را درآورد. با بوسه و عذر خواهي به من خوشامد گفت و خلبان را صدا کرد و به من معرفي نمود. 1 ساعت بعد در پادگان نظامي اروميه به زمين نشست.

در اروميه چه گذشت
از هلي کوپتر 214 پياده شديم. فرمانده ژاندارمري غرب به استقبالم آمده بود. پس از خوشامد گوئي، من و همراهم را سوار ماشين کرد و به طرف شهر برد. وارد ساختمان سفيدي شديم. اولين کاري که کردم تلفن به همسرم بود. چند لحظه به جاي حرف زدن،‌ گريستم. خبر دادم که ان شاالله فردا با آنان خواهم بود. تلفن منزل که قطع شد به فرمانده ام زنگ زدم و خبر ورودم به اروميه را به وي گفتم. از شنيدن صدايم سخت به هيجان آمده بود. با صدائي هيجان زده مي گفت:
- شريفي،‌ خيلي خوشحالم، از برادر بيشتر دوستت دارم. هميشه صادق بودي و خداوند کمکت کرد و نجات يافتي. ان شاالله فردا صبح در اروميه ملاقاتت خوهم کرد.
چند لحظه اي ‌گوشي به دست، صداي گريه شوق آميزش را مي شنيدم. آنگاه گفت:
- خداحافظ تا فردا.
فرمانده ژاندارمري در ساعت 8 به من زنگ زد و گفت:
- آقاي شريفي منتظر باش، چند دقيقه ديگر من ميام آن جا که به فرودگاه برويم.
در ساعت 8:25 دقيقه فرمانده ژاندارمري طبق قولي که داده بود وارد شد و سپس به سمت فرودگاه اروميه براه افتاديم. پس از يک ربع الي بيست دقيقه، به فرودگاه اروميه رسيديم. وقتي به درون سالن فرودگاه وارد شديم، دو رديف از افسران نيروي زميني به طور خبردار در سمت راست ايستاده بودند و تعدادي غير نظامي در سمت چپ به انتظار بسر مي بردند. همسر و پسر بزرگم را باحلقه هائي از گل ميخک جلوتر از همه مشاهده کردم. پسرم با ديدن من به سرعت به طرفم آمد و حلقه گل را به گردنم آويخت و من را در آغوش گرفت. همسرم قبل از اين که موفق بشود گل را به من بدهد، به زمين افتاد و از حال رفت! همه به گريه افتادند. من هم گريستم. پسرم گفت:
- بابا چرا سبيل گذاشتي؟! لباس پروازت کو؟ چرا اين جوري شدي؟
سپس فرمانده ام درحالي که نظاره گر تمام اين صحنه ها بود، پيش آمد و مرا در آغوش گرفت و ورودم را تبريک گفت. بعدا جناب سرهنگي که فرماندهي افسران مستقر در آن جا را عهده دار بود، با اهداء يک جلد کلام الله مجيد و يک دسته گل زيبا ورودم را به ميهن تبريک گفت. از مستقبلين تشکر کردم و به وسيله هلي کوپتر به سمت پايگاه هوائي تبريز به پرواز درآمديم. 20 دقيقه بيشتر طول نکشيد که به پايگاه هوائي تبريز رسيديم. جمعيت زيادي در اطراف رمپ ايستاده بودند و قبل از باز ايستادن ملخ و پيش از آن که از هلي کوپتر پياده شوم، خود را در بالاي سر مستقبلين يافتم. اصلا دردهايم را حس نمي کردم. پس از اين مراسم فيلمبرداران همچنان مشغول فيلمبرداري بودند.
بعد از چند روز استراحت به پايگاه برگشتم و پروازهايم را از سر گرفتم.

منبع : سقوط در چهلمين پرواز
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین