حصاري,محمد
سال 1320 ه ش در روستاي الاجگرد نيشابور به دنيا آمد. او پنجمين فرزند خانواده بود. پدرش فردي مذهبي و روحاني و اهل منبر بود که مکتب خانه داشت. محمد از همان دوران خردسالي ، در مکتب پدر حضور يافت و به مطالعه ي کتابهاي مذهبي و قرآن علاقمند شد ، به نحوي که اين علاقه تا پايان عمرش همراهش بود. او چند سالي در مکتب پدر به تحصيل پرداخت و تا پنجم ابتدايي نيز در مدرسه به تحصيل مشغول شد.
پس از آن ، به دليل مشکلات و گرفتاري زندگي ، از ادامه تحصيل باز ماند. او همانند ديگر برادرانش به کار و فعاليت روي آورد و مانند آنان به کار موتور باني چاه هاي عميق مشغول شد.
در سال 1337 ، هنگامي که هفده سال داشت ؛ با دختري از اهالي روستا که سيزده سال داشت ، ازدواج کرد و زندگي سالم و بي غل و غشي را بنا نهاد که ثمره ي آن ده فرزند بود. زندگي مشترک آنان بيست و شش سال طول کشيد که در اين مدت همسر وفادارش نقش عمده اي در حفظ ارکان آن داشت.
اخلاق نيکو ، پر از صميميت و مهرباني محمد ؛ اهالي روستا و خانواده اش را مجذوب خود کرده بود. او که با مشکلات و سختي ها دست و پنجه نرم کرده بود ؛ در راه کمک به مردم و اعضاء خانواده ، لحظه اي کوتاهي نمي کرد. محمد که از کودکي عشق به مسائل ديني امامان به سرش آميخته بود ، روز به روز علاقه اش به اين امور بيشترمي شد. تا جايي که در مراسم مذهبي حضور داشت و پاي منبر سخنرانان حاضر مي شد. حضور در اين سخنراني ها و مراسم ، محمد را با افکار و انديشه هاي امام خميني آشنا کرد و اين افکار تاثير عميقي بر روح و جانش باقي مي گذارد.
او که مطالعات مذهبي زيادي داشت ، به تشريح احکام رساله براي اهالي روستا اقدام مي کرد و از هر فرصتي براي آشنايي مردم با امور ديني و مذهبي سود مي برد. رفته رفته جذب مسائل انقلابي شد و براي بچه هاي روستا جلسات قرآني ترتيب مي داد. با اوج گرفتن انقلاب ، به شرکت و حضور فعال در تظاهرات روي آورد که در اين ميان گاه فرزندا ن نوجوانش را نيز با خود همراه مي کرد.
پس از انقلاب و تشکيل سپاه پاسداران ، از نخستين افرادي بود که با حضور و ثبت نام به عنوان پاسدار ، حافظ امنيت و آسايش منطقه شد. در اوايل انقلاب ، با توجه به حضور برخي اشرار و خرابکاران در منطقه و عدم فعاليت نيروهاي شهرباني و ژاندارمري ، محمد توانست با قدرت جلوي آنان بايستد و آنان را از منطقه بيرون کند.
با شروع جنگ ، به عنوان مسئول آموزش پادگان شهيد هاشمي نژاد نيشابور ، به آموزش نيروهاي بسيجي و آماده سازي آنها براي حضور در جبهه مشغول شد. اما اين فعاليت ؛ روح او را ارضاء نمي کرد. بنا بر اين ، علي رغم داشتم ده فرزند ، راه جبهه ها را در پيش گرفت و از طريق سپاه نيشابور به منطقه اعزام شد.
در مدت حضور طولاني خود در جبهه در عمليات مختلفي مانند شکست حصر آبادان ، فتح المبين ، والفجر. مقدماتي ، والفجر يک ، والفجر سه و چهار ، ثامن الائمه ، ميمک ، خيبر و بدر شرکت کرد. فرماندهي گردان امام حسين (ع) از تيپ امام موسي (ع) از لشکر نصر را بر عهده گرفت و اين گردان را به يکي ازبهترين و خط شکن ترين گردان ها در جنگ تبديل کرد.
او در طول حضور در ميدان هاي جنگ ، دو بار مجروح شد. در عمليات والفجر سه از ناحيه ي پا به شدت آسيب ديد ، به طوري که آثار آن تا هنگامي که در قيد حيات بود ، او را از لحاظ جسماني مي آزرد. با اين وجود ؛ نه تنها جبهه را ترک نکرد بلکه فرزندان خود را نيز با خود همراه کرد و آن ها نيز در کنار پدر در جبهه حضور پيدا کردند.
محمد اگر چه جثه قوي داشت اما رفتار و کردارش چنان با نرمي و مهرباني آميخته بود که نيروهايش را به شدت مجذوب مي کرد او با وجودي که تحصيلات بالايي نداشت اما از چنان نفوذ کلامي برخوردار بود که همه را تحت تاثير قرار مي داد.
عمليات بدر يکي از گسترده ترين عمليات آبي خاکي بود که به علت جنگ آبي ، از حساسيت هاي ويژه اي بر خوردار بود. گردان امام حسين (ع) به فرماندهي محمد حصاري ، به خاطر سابقه ي درخشاني که در عمليات قبلي به عنوان گردان خط شکن داشت ، براي نفوذ به خاک دشمن و باز کردن معبر براي حضور نيروها در نظر گرفته شد.
نيروهاي گردان بعد از تمرينات فشرده غواصي و قايق راني ، در 23 اسفند 1363 در منطقه ي عملياتي هور الهويزه وارد عمل شدند و توانستند با تسخير استحکامات دشمن ، خط را براي عمليات رزمندگان آزاد کنند.
محمد حصاري فرماندهي و دلير گردان که در سازماندهي و هدايت نيروها و کسب اين پيروزي نقشي به سزا داشت ، در همان شب ، مورد اصابت چند تير قرار گرفت و به شهادت رسيد.
منبع:آن روزها رفتند،نوشته ي منيژه نصراللهي،نشر ستاره ها،مشهد-1386
پس از آن ، به دليل مشکلات و گرفتاري زندگي ، از ادامه تحصيل باز ماند. او همانند ديگر برادرانش به کار و فعاليت روي آورد و مانند آنان به کار موتور باني چاه هاي عميق مشغول شد.
در سال 1337 ، هنگامي که هفده سال داشت ؛ با دختري از اهالي روستا که سيزده سال داشت ، ازدواج کرد و زندگي سالم و بي غل و غشي را بنا نهاد که ثمره ي آن ده فرزند بود. زندگي مشترک آنان بيست و شش سال طول کشيد که در اين مدت همسر وفادارش نقش عمده اي در حفظ ارکان آن داشت.
اخلاق نيکو ، پر از صميميت و مهرباني محمد ؛ اهالي روستا و خانواده اش را مجذوب خود کرده بود. او که با مشکلات و سختي ها دست و پنجه نرم کرده بود ؛ در راه کمک به مردم و اعضاء خانواده ، لحظه اي کوتاهي نمي کرد. محمد که از کودکي عشق به مسائل ديني امامان به سرش آميخته بود ، روز به روز علاقه اش به اين امور بيشترمي شد. تا جايي که در مراسم مذهبي حضور داشت و پاي منبر سخنرانان حاضر مي شد. حضور در اين سخنراني ها و مراسم ، محمد را با افکار و انديشه هاي امام خميني آشنا کرد و اين افکار تاثير عميقي بر روح و جانش باقي مي گذارد.
او که مطالعات مذهبي زيادي داشت ، به تشريح احکام رساله براي اهالي روستا اقدام مي کرد و از هر فرصتي براي آشنايي مردم با امور ديني و مذهبي سود مي برد. رفته رفته جذب مسائل انقلابي شد و براي بچه هاي روستا جلسات قرآني ترتيب مي داد. با اوج گرفتن انقلاب ، به شرکت و حضور فعال در تظاهرات روي آورد که در اين ميان گاه فرزندا ن نوجوانش را نيز با خود همراه مي کرد.
پس از انقلاب و تشکيل سپاه پاسداران ، از نخستين افرادي بود که با حضور و ثبت نام به عنوان پاسدار ، حافظ امنيت و آسايش منطقه شد. در اوايل انقلاب ، با توجه به حضور برخي اشرار و خرابکاران در منطقه و عدم فعاليت نيروهاي شهرباني و ژاندارمري ، محمد توانست با قدرت جلوي آنان بايستد و آنان را از منطقه بيرون کند.
با شروع جنگ ، به عنوان مسئول آموزش پادگان شهيد هاشمي نژاد نيشابور ، به آموزش نيروهاي بسيجي و آماده سازي آنها براي حضور در جبهه مشغول شد. اما اين فعاليت ؛ روح او را ارضاء نمي کرد. بنا بر اين ، علي رغم داشتم ده فرزند ، راه جبهه ها را در پيش گرفت و از طريق سپاه نيشابور به منطقه اعزام شد.
در مدت حضور طولاني خود در جبهه در عمليات مختلفي مانند شکست حصر آبادان ، فتح المبين ، والفجر. مقدماتي ، والفجر يک ، والفجر سه و چهار ، ثامن الائمه ، ميمک ، خيبر و بدر شرکت کرد. فرماندهي گردان امام حسين (ع) از تيپ امام موسي (ع) از لشکر نصر را بر عهده گرفت و اين گردان را به يکي ازبهترين و خط شکن ترين گردان ها در جنگ تبديل کرد.
او در طول حضور در ميدان هاي جنگ ، دو بار مجروح شد. در عمليات والفجر سه از ناحيه ي پا به شدت آسيب ديد ، به طوري که آثار آن تا هنگامي که در قيد حيات بود ، او را از لحاظ جسماني مي آزرد. با اين وجود ؛ نه تنها جبهه را ترک نکرد بلکه فرزندان خود را نيز با خود همراه کرد و آن ها نيز در کنار پدر در جبهه حضور پيدا کردند.
محمد اگر چه جثه قوي داشت اما رفتار و کردارش چنان با نرمي و مهرباني آميخته بود که نيروهايش را به شدت مجذوب مي کرد او با وجودي که تحصيلات بالايي نداشت اما از چنان نفوذ کلامي برخوردار بود که همه را تحت تاثير قرار مي داد.
عمليات بدر يکي از گسترده ترين عمليات آبي خاکي بود که به علت جنگ آبي ، از حساسيت هاي ويژه اي بر خوردار بود. گردان امام حسين (ع) به فرماندهي محمد حصاري ، به خاطر سابقه ي درخشاني که در عمليات قبلي به عنوان گردان خط شکن داشت ، براي نفوذ به خاک دشمن و باز کردن معبر براي حضور نيروها در نظر گرفته شد.
نيروهاي گردان بعد از تمرينات فشرده غواصي و قايق راني ، در 23 اسفند 1363 در منطقه ي عملياتي هور الهويزه وارد عمل شدند و توانستند با تسخير استحکامات دشمن ، خط را براي عمليات رزمندگان آزاد کنند.
محمد حصاري فرماندهي و دلير گردان که در سازماندهي و هدايت نيروها و کسب اين پيروزي نقشي به سزا داشت ، در همان شب ، مورد اصابت چند تير قرار گرفت و به شهادت رسيد.
منبع:آن روزها رفتند،نوشته ي منيژه نصراللهي،نشر ستاره ها،مشهد-1386
خاطرات
منيژه نصراللهي:
برگرفته از خاطرات شفاهي خانواده ودوستان شهيد
غلامعلي با ناراحتي و نگراني گفت:
نمي دانم چکار کنم پاک کلافه شدم.
بيرون ، برف مي باريد. غلامعلي موتور بان بود و مسئول چند چاه عميق در آن نواحي را بر عهده داشت. محمد گفت:
خب ، چرا کرمعلي کارگرت را نمي فرستي آن جا سر موتور؟
غلامعلي با کلافگي گفت:
جاده ها پر ازبرف است. کرمعلي هم مي گويد در اين هوا نمي تواند به روستاي شتر قند برود و ناظر موتور باشد. مي گويد راه دور است و در اين هوا ، رفتن خطر ناک است. من هم که اين جا گيرم. در بد گرفتاري افتاده ام. موتور مال جمشيدي است. نمي دانم چطور جواب او را بدهم.
محمد بله چهره ي در هم و ناراحت برادرش نگاه کرد و بعد به همسرش که گوشه ي اتاق در حال خواباندن بچه بود ، نگاهي انداخت. بچه هاي کوچکش بي سر و صدا در حال بازي کردن بودند.
محمد پرسيد:
خب چاره چيست؟ چکار بايد کرد؟
غلامعلي که با چهره اي در هم ، به شعله ي چراغ خوراک پزي نگاه مي کرد ، جواب داد:
نمي دانم. گفتم بيايم اين جا با تو يک مشورتي بکنم. اگر نروم آبرو و اعتبارم از بين مي رود.
محمد گفت:
اما تو شرايط رفتن را نداري. اين جا هم کلي کار براي انجام دادن هست.
غلامعلي دست بر روي دست کوبيد و سرش را با درماندگي تکان داد. محمد سرش را به زير انداخت و ساکت ماند.
صداي باد از بيرون مي آمد و برف همچنان مي باريد. بعد از لحظاتي سکوت ، محمد سرش را با لا گرفت و گفت:
من مي روم.
غلامعلي گفت:
چه مي گويي؟ چطوري مي خواهي بروي؟ از اين جا تا شتر قند راه زيادي است.
محمد با ا طمينان گفت:
مي دانم. اما شما برادر بزرگ من هستيد ، حق پدري به گردن من داريد. من نمي توانم اجازه بدهم که شما شرمنده ي مردم شويد و قفول و کارتان عملي نشود. من مي روم.
غلامعلي گفت:
محمد! معلوم است چي داري مي گويي؟
محمد با خيال راحت ، به همسرش نگاه کرد و گفت:
فردا اسباب و اثاثيه مان را جمع مي کنيم و به شترقند مي رويم. بايد در آن جا اقامت کنيم تا بتوانيم به کارها برسيم.
همسرش که در حال خواباندن کودک بود ، لبخندي زد. غلامعلي با دلواپسي گفت:
تو که آن جا جايي را براي ماندن نداري. توي اين سرماي زمستان ، سر گردان مي شوي. زن و بچه هايت اذيت مي شوند.
محمد با خوشرويي گفت:
خدا بزرگ است. با لا خره يک سر پناهي پيدا مي کنيم که بتوانيم اين مدت را سر کنيم تا کارها رو به راه شود.
غلامعلي که هنوز حرف هاي محمد باورش نشده بود ، دستي به شا نه ي او گذاشت و گفت:
تو نمي داني داري برايم چکار مي کني.
محمد ، دستش را روي دست برادر گذاشت و گفت:
اين وظيفه ي من است. شما حق زيادي به گردن من داريد. من مي روم آن جا و تا هر وقت که لازم باشد ، مي مانم.
صبح روز بعد ، محمد اسباب و. وسايل منزل را بار يک کاميون کرد و رهسپار روستاي شتر قند شدند. هوا سرد بود و جاده ، به خاطر يخبندان ، لغزنده بود. محمد به همراه زن و فرزندش جلوي کاميون سوار شدند.
راننده که مرد سيبل کلفتي بود. در حالي که حواسش رادر رانندگي بود ، گفت:
داداش! البته به من ربطي ندارد ، ولي حالا چه عجله اي بود ، تو اين هواي به اين بدي ، دست به اسباب کشي زدي.
محمد تبسم کنان گفت:
يک کار اجباري است. براي برادر بزرگم گرفتاري پيش آمده. وظيفه ديدم که براي حل مشکلش ، بروم روستا.
راننده نگاهي به محمد انداخت و گفت:
خوشم آمد. با وجودي که جواني اما با معرفت و پخته اي.
خوشم آمد....
محمد لبخند زد و گفت:
حق برادري بيشتر از اين هاست.
راننده با رضايت و تحسين گفت:
آفرين جوان صد آفرين. مرد يعني اين.
و بعد نگاهي به پسر بزرگ محمد که کنارش نشسته بود انداخت و با خنده گفت:
راستش اگر بي ادبي نباشد. بايد بگويم اصلا به تونمي آيد که بچه هاي اين قدري داشته باشيد. البته مي بخشي ها.
محمد خنده اي کرد و گفت:
زود ازدواج کرده ام. هفده سال بيشتر نداشتم.
در همين هنگام بود که ناگهان ماشين روي سطح جاده لغزيد و در چاله اي افتاد. راننده و محمد و بچه ها پياده شدند. يکي از چرخ هاي ماشين در گودال فرو رفته و ماشين کج شده بود. باد سردي مي وزيد و ابرها آسمان را پوشانده بودند. راننده در حالي که با آشفته حالي نگاه مي کرد ، گفت:
لعنت به اين شانس.
محمد آرام گفت:
شما را توي زحمت و درد سر انداختيم.
راننده دستي به شانه او زد و با خنده گفت:
بي خيال داداش! راستش هر کس ديگري بود ، کلي اعصاباني مي شد به هم مي ريخت. اما وقتي مي بينم تو به خاطر برادرت دست به چنين فداکاري زده اي و زن و بچه ات را در اين هوا اسير جاده کرده اي ، از خودم خجالت مي کشم که بخواهم بد اخلاقي کنم. به خصوص وقتي مي بينم که خانمت ، با چه صبوري دارد اين وضع را تحمل مي کند. اصلا طوري نيست. الان آن را مي آوريم بيرون ، مرد!
محمد نگاهي. به همسرش انداخت و به کمک راننده رفت تا ماشين را بيرون بياورند.
عکس
پدر ، خسته و کوفته از کار روزانه ، در چوبي در حياط را باز کرد و وارد شد. مادر روي ايوان آمد. لباس بلند محلي به تن داشت و روسري کوچکي که روي پيشاني ؛ زير روسري بزرگش بسته بود. به مرد خسته نباشيد گفت. و پرسيد:
امروز کارها رو به راه بود؟
مرد در حالي که از چاه آب مي کشيد تا دست و صورتش را بشويد ، گفت:
خدا را شکر ، مشکلي پيش نيامد.
موتور بان چاه هاي عميق روستا بود. پسر هاي کوچکش که در حياط مشغول بازي بودند ، با ديدن او به جلو دويدند و در حالي که جست و خيز مي کردند ، با هم شروع به حرف زدن کردند:
بالا! ... کتاب گرفته... از مدرسه داده اند... آن قدر قشنگ است...
کلي عکس دارد.
پدر در حالي که سر و گردنش را مي شست گفت:
چه خبر است؟ چرا با هم حرف مي زنيد.
مادر گفت:
به سکينه کتاب درسي داده اند ، اين ها هم دارند براي آنها ذوق مي کنند.
سکينه روي ايوان آمد. او هم مانند مادر ، لباس بلند محلي پوشيده بود. پدر جواب سلام او راد اد و گفت:
کتاب هايت را بياور ببينم دختر!
سکينه لبخندي زد و به داخل اتاق دويد. پدر با تمام خستگي ، روي لبه ي ايوان نشست و ليوان آبي را که همسرش آورده بود ، سر کشيد. سکينه کتاب هايش را آورد پسر ها با اشتياق دور پدر حلقه زده بودند. او لبخند به لب کتاب ها را گرفت. نگاهي به اين طرف و آن طرفش انداخت و شروع به ورق زدن کرد. اما ناگهان لبخند از چهره اش پاک شد. ابروهايش در هم گره خورد و با ترش رويي گفت:
اين عکس اين جا چه مي کند؟
منظورش عکس شاه بود که در صفحه ي اول کتاب چاپ شده بود. سکينه گفت:
همه ي کتاب ها از اين عکس دارند.
پدر با ناراحتي گفت:
بي خود.
و با يک حرکت ، صفحه اي را که عکس شاه در آن بود ، پاره کرد. پسر ها با تعجب به پدر چشم دوخته بودند. سکينه با ترس گفت:
بابا! چرا کتاب را پاره کردي؟ اگر دعوايم کنند ، چه بگويم؟
پدر با قاطعيت گفت:
کسي دعوايت نمي کند! اگر کسي حرف زد ، بيا به خودم بگو. من نمي خواهم عکس اين مردک روي کتابي باشد که تو مي خواني.
آقاي معلم ، با صداي بلند گفت:
حصاري ، بيا پاي تخته ببينم. کتابت را هم بياور.
سکينه با ترس و لرز از جا بلند شد و با قدم هايي لرزان ، به سمت تخته سياه رفت. آقاي معلم کتاب را از دست او گرفت و نگاهي به آن انداخت ، آرام و زير لبي گفت:
پس حرف بچه ها راست است. تو براي چه عکس کتابت را پاره کرد ي؟
سکينه سرش را پايين انداخت و چيزي نگفت. معلم با صداي بلند تکرار کرد:
گفتم بگو براي چه کتابت پاره شده؟
کلاس در سکوت بود. سکينه در حالي که سرش همچنان پايين بود و صدايش به زور شنيده مي شد ، شمرده ، شمرده گفت:
آقا اجاره ، پدرمان عکس را پاره کرده.
بچه ها ي کلاس در سکوت به حرف ها گوش مي دادند. معلم که با شنيدن اين حرف عصباني شده بود ، گفت:
براي چه پاره کرده ، هان؟
سکينه در حالي که لبش را کي گزيد و با انگشتان دستش بازي مي کرد. جوابي نداد. معلم که ديد او حرفي نمي زند ، با خشم گفت:
به پدرت بگو فردا بيايد مدرسه. فهميدي؟ حتما فردا بيايد.
سکينه که بغض کرده بود ، سرش را به آرامي تکان داد.
پدر در دفتر مدرسه ، رو به روي ميزي که آقاي معلم پشت آن نشسته بود ، ايستاده بود. سکينه خود را پشت او پنهان کرده بود و دزدکي به آقاي معلم نگاه مي کرد. با وجودي که قد و قامت پدر ، يک سر و گردن از آقاي معلم لاغر و استخواني ، درشت تر بود ، اما ترس ناشناسي در وجودش موج مي زد.
آقاي معلم برگه اي را که در حال نوشتن روي آن بود ، کنار گذاشت و در حالي که با خود کارش بازي مي کرد ، به صندلي تکيه داد. به پدر خيره شد و پس از لحظه اي سکوت گفت:
دخترت مي گويد عکس صفحه ي اول کتاب را که عکس علي حضرت است ، تو پاره کردي؟ پدر محکم گفت:
بله من پاره کرده ام.
آقاي معلم به جلو خم شد و با صداي بلند پرسيد:
براي چه؟
پدر آرام گفت:
چه اشکالي دارد؟
آقاي معلم به تندي گفت:
لابد اشکال دارد که من مي گويم.
سکينه کاملا خودش را پشت پدر پنهان کرد. پدر گفت:
مگر دختر من براي عکس درس مي خواند که شما اين قدر سخت مي گيريد؟ يک عکسي بوده ، حالا پاره شده. اين که ديگر اين قدر بحث و جدل ندارد.
آقاي معلم دستش را محکم روي ميز کوبيد و گفت:
يعني چه. که يک عکسي بوده و حالا پاره شده! مگر يک عکس معمولي است که شما اين قدر راحت درباره اش حرف مي زنيد؟
معلوم است که دخترتان دارد براي همان عکس درس مي خواند.
ناگهان چهره ي پدر در هم رفت. قدم جلو گذاشت و تند گفت:
اگر دخترم براي عکس شاه درس مي خواند ، نمي خواهم ديگر درس بخواند. حتي ديگر نمي خواهم به مدرسه بيايد.
بعد دست سکينه را گرفت و گفت:
بيا برويم! ديگر لازم نيست درس بخواني.
آقاي معلم ، پشت ميز نشسته بود و در حالي که از پنجره ي دفتر ، به دور شدن پدر و دختر نگاه مي کرد ، در افکار خود غوطه ور شد.
پدر زير نور چراغ گرد سوز ، رساله ي امام خميني را مي خواند.
مادر خياطي مي کرد و سکينه دور تر نشسته بود و به نقطه اي مبهمي خيره بود و فکر مي کرد. پدر که از گوشه ي چشم مراقب او بود ، سر با لا آورد و پرسيد:
ها ، دختر! چي شده؟ . چند روزي است که دل و دماغ نداري؟
سکينه فورا از آن حال و هوا در آمد به زور لبخندي زد و گفت:
چيزي نيست.
پدر آهي کشيد و گفت:
چرا هست. دلت مي خواهد به مدرسه بروي؟ اما اگر درس خواندن به قيمت آن باشد که ما زير بار حرف زور برويم ، همان بهتر که همين جور بي سوا د بماني.
سکينه چيزي نگفت. پدر ادامه داد:
توکل بر خدا. توکل به معصومين. ان شا الله کار ها درست مي شود ، غصه نخور.
کسي به در خانه کوبيد. مادر با دستپاچگي گفت:
يعني کي آمده ، اين وقت شب؟
پدر تندي رساله را گوشه ي اتاق زير لحاف و تشک ها پنهان کرد. بعد تندي به حياط رفت و در را باز کرد.
سکينه که پشت پنجره نگاه مي کرد ، در تاريک روشنايي هوا توانتست مردي را پشت در ببيند. با تعجب گف:
آقاي معلم است! يعني چي شده که آمده اين جا ، خانه ي ما؟
مادر با د لهره گفت:
نکند درد سر درست کرده باشد!
دقايق به کندي سپري شد. مادر و سکينه با نگراني به بيرون نگاه مي کردند تا آقاي معلم رفت و پدر آمد. مادر پرسيد:
چي شده؟ چکار داشت آمده بود اين جا؟
پدر با خوشحالي نگاه به سکينه انداخت و گفت:
هر کاري خدا بخواهد همان مي شود. آقاي معلم آمده بود که از فردا دوباره سکينه را بفرستيم برود درس بخواند. گفت چون دختر ساکت و درس خواني است ، دوست دارد برود سر کلاس.
سکينه با شادماني به پدرش چشم دوخته بود و نمي توانست حرف هايي را بشنود ، باور کند ، پدر دست هايش را به آسمان بلند کرد و گفت:
خدا را شکر که نه زير بار زور رفتم و نه دخترم نعمت درس خواندن را از دست داد.
سکينه با لبخندي پر رنگ و مهربان ، به پدر نگاه کرد. دلش از شادي لبريز بود.
سلام پدر بزرگ!
نيرو هاي تازه وارد بسيجي که براي آموزش وارد پادگان آموزشي شده بودند ، در حال سازماندهي بودند. رحمان و مجيد در پناه سايه ي ديوار پادگان نشسته بودند. هر دو نوجوان بودند و پشت لب شان تازه سبز شده بود.
مجيد که جثه اي ريز و موهاي کوتاهي داشت ، زير لب پرسيد:
ساعت چند است؟
رحمان که هيکلش ورزيده بود و صورت آفتاب سوخته اي داشت ، گفت:
ساعت ندارم. من توي دنيا فقط يک خر در ده خودمان دارم که الان آن را گذاشته ام پيش پدرم و آمده ام که بروم جبهه!
و خنده اي کرد که دو رج دندان سفيد و رديفش ، در چهره ي سبز و سوخته اش درخشيد. در اين هنگام چشمش به مرد بلند قامت و تنومندي که از نزديکي ها مي گذشت ، افتاد و گفت:
چطور است از اين برادر بپرسيم.
بلافاصله صدايش را بلند کرد و گفت:
ببخشيد برادر! ساعت داريد؟
مرد نگاهي به آنها انداخت و گفت:
ندارم!
رحمان با شوخ طبعي گفت:
برادر! پس تو هم عين ما هستي. حد اقل ما خري داريم توي ده ، دل مان به آن خوش است.
مرد جلو آمد و با تبسم گفت:
من همان خر را هم ندارم!
و بعد از نگاه دقيقي به آن دو ، پرسيد:
تازه وارد هستيد؟
رحمان با بلبل زباني گفت:
بله! من از پايگاه بسيج روستاي رحمت آباد هستم. دوستم هم از روستاي باغرود است. مجيد با کمي خجالت از مرد پرسيد:
شما هم بسيجي هستيد؟ از کجا؟
مرد سري تکان داد و گفت:
بله! من هم از روستا آمده ام.
يعني براي آموزش آمده ايد؟
مرد با خوشرويي گفت:
براي آموزش و اين جور چيزها.
رحمان گفت:
شما ديگر چرا! شما که ديگر سن و سالي ازتان گذشته. همين پشت جبهه بمانيد ، بهتر نيست؟
مرد در حالي که کنار آنها مي نشست ، به آرامي گفت:
مگر بسيجي بودن و دفاع از وطن سن و سال مي شناسد؟ چه هجده سال مان باشد چه چهل سال.
رحمان خنده اي کرد و با لودگي گفت:
درست است. اما اگر شما به جبهه برويد ، مي شويد پدر بزرگ جبهه ، مگر نه؟
.و بلند تر خنديد. مجيد با آرنج به پهلو ي رحمان زد و لبش را گاز گرفت. رحمان که فهميد حرف اشتباهي زده ، خنده اش را خورد.
خودش را جمع و جور کرد و گفت:
ببخشيد! مي خواستم شوخي کرده باشم.
مرد ، دستي به شانه او زد و با مهرباني گفت:
اشکالي ندارد. همه مثل هم هستيم. حرف بدي که نزدي.
رحمان با لبخند گفت:
باور کنيد اصلا نمي خواستم شما راناراحت کنم. شما جاي پدرم هستيد ، احترام شما واجب است.
مرد براي آن که ناراحتي رحمان را بر طرف کند ، با شوخي گفت:
يعني من اين قدر پير به نظر مي رسم؟ ! پسر ، اين جوري ام را نبين ، من ده تا مثل تو را حريفم.
رحمان خنده ي کوچکي کرد و گفت:
توي جبهه معلوم مي شود که کدام يک قوي تر هستيم.
مرد ، در حالي که از جا بلند مي شد گفت:
بله! پس به اميد ديدار.
صبح روز بعد ، نيروهاي تازه وارد را در حياط پادگان به صف کرده بودند و. نيروها که بيشتر شان کم سن و سال بودند ، در صفوف مرتب ايستاده و منتظر آمدن مسئول آموزشي پادگان بودند. مجيد و رحمان ، کنار يکديگر در صف هاي مياني ايستاده بودند. در اين هنگام ؛ چشم شان به مرد درشت هيکل و تنومندي که روز قبل ديده بودند افتاد. مرد به سمت آنها مي آمد رحمان به آهستگي گفت:
نگاه کن! همان بسيجي است که ديروز او را ديديم.
مرد رو به روي نيروها ايستاد. مجيد و رحمان دزدکي نگاهي به هم انداختند. مرد بعد از آن که لحظه اي همه ي نيروها را نگاه کرد ، گفت:
من حصاري هستم ؛ محمد حصاري. قرار است به عنوان مسئول آموزش اين پادگان ، به شما آموزش بدهم!
مرد همچنان حرف مي زد ولي مجيد و رحمان فقط به هم نگاه مي کردند. رحمان با نگراني زير لب گفت:
کارم ساخته است. با آن رفتاري که من ديروز داشتم ، خاک بر سرم شد!
دل توي دل رحمان نبود و نگراني از سر و صورتش مي باريد.
در دل به خودش لعن و نفرين مي کرد و از اين که اين قدر بد شانس بوده ، به زمين و زمان بد وبيراه مي گفت.
حصاري مستقيم به او خيره شد و رحمان از خجالت نگاهش را دزديد حصاري با صداي بلند گفت:
همه ي شما فرزندان من هستيد اين جا همه مثل هم هستيم.
همه بسيجي هستيم. در اين مکان ، يکي ممکن است مثل شما تر و تازه باشد و يکي مثل من پدر بزرگ! ولي وظيفه ي همه ي ما يکي است ؛ دفاع از وطن و جنگيدن براي پيروري اسلام. همه ي ما برادريم و زور و قدرت مان را فقط در جبهه و عليه دشمن نشان مي دهيم.
بعد با لبخند به رحمان نگاه کرد و پرسيد:
مگر نه ، پسرم!
رحمان که جا خورده بود ، با ترديد نگاهي به اين سو و آن سو انداخت. همه منتظر جواب او بودند. با صدايي آرام گفت:
بله ، فرمانده.
حصاري با صداي بلند گفت:
من که چيزي نشنيدم. اين جوري مي خواهي قدرتت را به پدر بزرگت ثابت کني.
رحمان به چهره ي مهربان و متبسم او نگاه کرد و ناگهان قلبش آرام گرفت. سرش را بلند کرد و با قدرت تمام گفت:
بله! فرمانده.
حصاري سري به نشانه ي رضايت تکان داد و گفت:
با ياد خدا و به اميد خدا ، کارمان را شروع مي کنيم.
فرمانده ي خوبان
محمود ، سنگريزه اي را به سمت تپه هاي شني پرتاب کرد و گفت:
همان که گفتم. اين فرمانده ها هيچ کدام شان دل شان به حال ما نمي سوزد.
حسين ، همراه دوستش ، کمي دور تر از سنگر ها ، زير نور مهتاب نشسته بودند. دوستش نگاهي به آسمان پر ستاره انداخت و گفت:
نه! اين طور نيست.
محمود با سر سختي گفت:
تو تازه آمده اي جبهه ، هنوز نمي داني چي به چي است. همين فرمانده گردان ما ، برادر حصاري را مي گويم ، مو را از ماست مي کشد.
حسين نگاهي به محمود انداخت و گفت:
پشت سر مردم اين طوري حرف نزن. اصلا او چه سخت گيري مي کند که تو شکايت مي کني؟
محمود که جوابي براي گفتن نداشت ، من مني کرد و گفت:
خب ، همين ديگر خيلي اصولي و مقيد است.
حسين گفت:
خب ، کجايش بد است؟
محمود از سر بي حوصلگي ، سنگريزي ديگري پرت کرد و گفت:
چه مي دانم. حالا چرا تو کاسه ي داغ تر از آش شده اي؟
حسين گفت:
نه جداًمي خواهم بدانم تو از اين برادر حصاري چه دلخوري داري؟
محمود خنده اي کرد و گفت:
هيچي به خدا. همين جور يه چيزي گفتم. تو هم گير دادي ها.
بعد يکدفعه به طرف حسين چرخيد. و طلبکارانه گفت:
اصلا بگو ببينم تو چرا اين قدر طرفداري او را مي کني؟
حسين دستش را دور زانوهايش حلقه زد و در حالي که به دور دست نگاه مي کرد ؛ زير لب گفت:
اگر تو هم او را خوب مي شناختي ، حتي به شوخي در موردش اين جور حرف نمي زدي.
محمود با بي خيالي گفت:
مگر تو برادر حصاري را مي شناسي؟
حسين سري تکان داد و گفت:
برادر حصاري براي خودش يک پهلوان است. همان طور که شنيدن اسمش پشت ارازل و اوباش و معتادين روستا را مي لرزاند ،
براي مردم روستا ، شنيدن اسمش آرامش به همراه مي آورد. بر گردن همه ي مردم روستا يش حق پدري دارد.
محمود خنده اي کرد و گفت:
يک جوري حرف مي زني که انگار هفتاد سال دارد. بنده ي خدا که فکر نمي کنم بيشتر از چهل سالش باشد.
حسين با جديت گفت:
مگر به سن و سال است. او کارهايي کرده که حتي ريش سفيد ها هم تحسينش مي کردند. به اين قد و هيکل درشت او نگاه نکن ، دلش از دل گنجشک هم کوچک تر است.
محمود پرسيد:
مثلا چه کار کرده؟
حسين به آرامي گفت:
خيلي کارها. مسجد ساخته ، براي آب و برق دار شدن روستا از جان مايه گذاشته ، از فقير و و فقراي روستا مثل برادر و خواهر هاي خودش حمايت مي کند.
حسين سر پرستي چند تا از بچه هاي بي کس و کار را بر عهده گرفت و مثل بچه هاي خودش بزرگ شان کرد و با خرج خودش براي شان عروسي گرفت.
محمود شا نه اي با لا انداخت و گفت:
اين ديگر خيلي حرف است. فقط توي قصه ها مي شود مثل آن را پيدا کرد.
بعد نگاهي دقيقه به چهره ي حسين انداخت و با کنجکاوي پرسيد:
ببينم ، تو اين ها را از کجا مي داني ، هان؟
حسين به چشمان دوستش خيره ماند و پس از لحظه اي سکوت ، به آرامي گفت:
براي اين که من هم يکي از همان بچه هاي بيکس و کاري هستم که آقاي حصاري بزرگ کرد. من شاگرد او در موتور باني روستا بودم. اما برايم پدري کرد. حتي برايم عروسي هم گرفت.
محمود با دهان باز و چشمان تعجب زده ، به حسين نگاه کرد. خواست چيزي بگويد که حسين جلوي دهان او را با دست گرفت و در حالي که به جايي نزديک سنگر اشاره مي کرد ، پچ پچ کرد:
حرف نزن! من آنجا يک سياهي ديدم.
محمود سر جاي خود نيم خيز شد. و وحشت زده ، با صداي خفه اي گفت:
نفوذي هاي عراقي هستند ، آمده اند براي شناسايي.
سياهي بي سر و صدا و آرام ، بين سنگر ها در حرکت بود. هر از گاهي خم مي شد ، چيزي را از روي زمين بر مي داشت و د ر گوني که همراهش بود ، مي انداخت. محمود با دستپاچه گي گفت:
حالا چکار کنيم؟
حسين با تشرد گفت:
يک دقيقه زبان به دهان بگير. چرا اين قدر شلوغ مي کني. بيا برويم نزديک تر ببينيم. دارد چکار مي کند.
محمود ترسان. و لرزان ، دنبال حسين دو لا دولا از مسير مخالف حرکت سياهي ، به طرف سنگر ها رفتند. وقتي به نزديکي سياهي رسيدند ، پشت يکي از سنگر ها خود را مخفي کردند و در تاريکي به ناشناس خيره ماندند.
يکدفعه محمود دستش را روي دهانش گذاشت و جيغ خفه اي کشيد و گفت:
اين که برادر حصاري است.
حسين سقلمه اي به پهلوي او زد و گفت:
هيس!
حصاري با شنيدن صدا ، گوش هايش را تيز کرد و سرش را به جانب آن ها برگرداند. هر دو با عجله سر خود را دزديدند و پشت سنگر مخفي شدند. پس از دقيقه اي آرام آرام سر با لا آوردند. حصاري در حالي که گوني را روي دوشش گذاشته بود ، در حال دور شدن از سنگر ها بود. محمود با بي طاقتي پرسيد:
يعني دارد چکار مي کند؟ خيلي مشکوک است.
حسين گفت:
بهتر است دنبالش برويم.
محمود با ترديد پشت سر حسين به راه افتاد. با قامت خميده و پاورچين ، در تاريکي دنبال حصاري روان شدند. وقتي از سنگر ها دور شدند ، حصاري ايستاد. آن دو خود را به پشت تپه ي کوچکي پنهان کردند و منتظر ماندند. حصاري بار خود را زمين گذاشت و با بيلچه اي که داشت ، شروع به کندن زمين کرد.
محمود که کنجاو شده بود ، زمزمه کرد:
نصفه شبي براي چه دارد زمين را مي کند؟ اين فرمانده ي گردان ما هم آدم عجيبي است! من که مي گويم کاسه اي زير نيم کاسه است.
حصاري چاله اي کند و بعد گوني را داخل آن خالي کرد. صداي افتادن قوطي هاي خالي کنسرو و کمپوت شنيده شد. حسين بهت زده و ناباورانه گفت؟ :
آشغال ها را از دور و بر سنگر ها جمع کرده ، دارد آنها را اين جا خاک مي کند.
محمود چشم هايش را در تاريکي براق کرده بود تا بهتر ببيند. حصاري روي زباله ها را با خاک پوشاند و راه سنگر ها را درپيش گرفت. محمود مثل خمير وا. رفته ، روي زمين پخش شد و زمزمه وار گفت:
عجب آدمي است. کي باورش مي شود فرمانده شب ها چنين کاري مي کند.
حسين با افتخار به فرمانده اش که به طرف تانکر آب مي رفت تا وضو بگيرد ، نگاه کرد و لبخند زد.
تپه ي قرار گاه
صداي انفجار هاي پي در پي از هر طرف به گوش مي رسيد. بيسيم چي در حالي که به دنبال حصاري دوان بود. نفس نفس زنان گفت:
فرمانده ، از مرکز دستور داده اند هر جور که شده امروز بايد تپه را بگيريم. بد جوري داريم تلفات مي دهيم.
خمپاره اي در نزديکي. آنها ترکيد و گرد و خاک به هوا بلند شد.
حصاري در حالي که با قدم هاي تند و سريع پاي خاکريز راه مي رفت و بدون توجه به انفجار خمپاره ، گفت: خودم هم دارم مي بينم. که آن لعنتي ها ، روي تپه هستند. روي ما تسلط دارند. نقطه اي حساس دست آنهاست.
و خودش را از سينه ي خاکريز با لا کشيد و با دوربين مشغول نگاه کردن به دشمن شد. آن گاه نگاهي به اين طرف و آن طرف انداخت. نيروها روي خاکريز سنگر گرفته بودند و مشغول تير اندازي بودند. حصاري به طرف بسيجي جوان که نزديک روي خاکريز بود فرياد زد:
جعفر! بيا اين جا!
جعفر که ريش کم پشتي داشت ، آرپي جي به دست ، خميده و دوان دوان خود را به او رساند و روي خاکريز دراز کشيد و پرسيد:
چي شده؟
حصاري در حالي که دوربين را به دست او مي داد گفت:
نگاه کن ، خط آتش شان خيلي زياد است. ببين مي توان با آرپي جي بزني. بايد آتش را روي آن قسمت هدايت کنيم.
جعفر دور بين را از دست او گرفت و سنگري را که تير بار در آن مستقر بود ، نگاه کرد. چند لحظه بعد ، نيروها آتش شديدي را روي آن قسمت گرفتند.
حصاري در حالي که با صداي بلند يا حسين مي گفت ، نيروها را به ادامه ي کار تشويق مي کرد.
جعفر گفت:
فرمانده! انگار به اين زودي ها تسليم نمي شوند.
حصاري گفت:
مجبورند. تسليم شوند. بايد خط مقاومت شان را در هم بشکنيم. کل نيروها معطل همين خط هستند. اگر نتوانيم تپه را بگيريم پيشروي لشگر ممکن نيست ، عمليات نا فرجام مي ماند.
جعفر گفت:
بچه ها مي گفتند ، تلويزيون عراق کلي درباره ي اين تپه و نيروهاي مستقر در آن تبليغات به راه انداخته. به فرماندهان هم درجه ي شجاعت و لياقت داده اند ، براي همين است که دارند اين جوري مقاومت مي کنند.
چند صداي انفجار از فاصله ي نه چندان دور ، از پشت سرشان بلند شد. حصاري گفت:
تپه را مي گيريم.
و بعد تمام قد ايستاد و با صدايي بلند و تشويق آميز ، تقريبا با حال فرياد و به طور ي که نيروها بشنوند. ، ادامه داد:
ما گردان پيشرو هستيم ، ما تپه را از دشمن مي گيريم. بچه ها ، منتظر ما هستند. ما به عراقي ها نشان مي دهيم که فرماندهي شجاع شان هم پوشالي است. الله اکبر ؛ الله اکبر...
نيروهاي بسيجي يک صدا فرياد زدند:
الله اکبر.
بعد از ظهر همان روز ، با رشادت و شجاعت گردان ، تپه به محاصره ي نيروهاي خودي در آمد و عمليات با موفقيت آميز پيش رفت و لشکر ها که زمين گير شده بودند ، توانستند به پيشروي ادامه دهند.
صداي سوت خمپاره ها و صداي انفجار براي لحظه اي قطع نمي شد. گلوله توپ مثل نقل و نبات از آسمان مي باريد و انفجار. پشت انفجار منطقه را مي لرزاند و نيروهاي خودي با آتش متقابل ، جواب دشمن را مي دادند و سعي مي کردند مقاومت کنند. حصاري در حالي که کنار خاکريز کز کرده بود ، مشغول حرف زدن با بيسيم بود:
دشمن خيلي فشار آورده. خودش را به آب و آتش مي زند که هر جور شده از محاصره بيرون بيايد. چند تا از بچه ها شهيد شده اند ، شيرازه کار دارد ازدست مي رود.
بيسيم خر خر مي کرد و صدايي از آن سوي خط گفت:
بايد خط را نگه داريد. دشمن هار شده. دوازده سيزده روز است که محاصره شده. مي خواهد محاصره را بشکند. مقاومت کنيد. خط را از دست ندهيد.
صداي سوت خمپاره فضا را شکافت و لحظه اي بعد گلوله ي خمپاره در چند قدمي حصاري بر زمين نشست و صداي انفجار و گرد و غبار به هوا بلند شد. بيسيم چي خودش را به خاکريز چسباند.
حصاري گفت:
سعي کن دوباره مرکز را بگيري.
و بلند شد در امتداد خاکريز شروع به دويدن کرد. منورها و آتش خمپاره ها و گلوله ها ، چادر سياه شب را مي شکافت.
حصاري خودش را به کنار مرد جواني که روي خاکريز دراز کشيده بود و مشغول تير اندازي بود ، رساند. کنار او قرار گرفت و با صداي بلندي که او بتواند بشنود ، پرسيد:
اوضاع چطور است ، جعفر؟
جعفر فرياد زد:
مي بيني که ديوانه شده اند. مثل اين که تصميم گرفته اند هر جور شده محاصره را بشکنند.
دوباره شروع به تير اندازي کرد.
حصاري آرپي جي را در دست داشت ، آماده ي شليک کرد. بعد به سرعت برق سر پا ايستاد و سپس دوباره روي خاکريز دراز کشيد و گفت:
مثل اين که ديگر از حفظ موقعيت نا اميد شده اند. فقط تصميم دارد که خط را بشکنند و فرار کنند.
جعفر براي استراحت ، خود را از خاکريز پايين کشيد و گفت:
همين طور است. بعد از اين که از حملات هوايي نتيجه نگرفتند ، تصميم گرفته اند خودشان بزند به سيم آخر. بيايند از خط عبور کنند.
حصاري با صلابت گفت:
مگر اين که از روي جنازه ي من رد بشوند. با کلي زحمت توانستيم منطقه را محاصره کنيم. حالا مگر اجازه مي دهيم که به همين راحتي از ما بگذرند.
جعفر با نا اميدي نگاهي به حصاري انداخت. در نگاهش هزاران حرف ناگفته بود.
حصاري دستي به شانه ي او زد و با اطمينان گفت:
اين جوري نگاه نکن مومن خدا! نا اميدي کار شيطان است.
خمپاره اي سوت کشان از بالاي سرشان رد شد و چند متري آن طرف تر فرود آمد. جعفر که سرش را دزديده بود گفت:
بعد از آن همه تبليغي که تلويزيون عراق براي نيروها به راه انداخته بود ، برايشان چاره اي نمانده جز اين که به هر ترتيبي شده ، اين نيروها را از محاصره بيرون بياورند.
آسمان شرق، رفته رفته رو به روشني مي رفت. حصاري در حالي که آرپي جي اش را براي شليک ديگري آماده مي کرد ، با صداي تقريبا فرياد مانندي گفت:
ما مقاومت مي کنيم ؛ محال است بگذاريم خط را بشکنند.
آتش دشمن لحظه به لحظه زياد تر مي شد. صداي انفجار ها با صداي ناله ي مجروحان در هم آميخته بود. گردان امام حسين (ع) که حصاري فرماندهي آن را بر عهده داشت ، در منطقه ي پر فشار دشمن قرار گرفته بود و شديد ترين فشار ها را تحمل مي کرد.
حصاري خاک آلود. و عرق ريزان به نيروهايش سر کشي مي کرد و وظايف شان را به آنها گوشزد مي کرد. بيسيم. چي افتان و خيزان خود را به حصاري رساند و در حالي که گوشي را به دست حصاري مي داد ، گفت:
از مرکز است.
حصاري بيسيم را گرفت:
محمد ، محمدحسين.
صداي خر خر بيسيم بلند شد:
برادر حصاري! دشمن مي خواهد نيروها را دور بزند. در آن قسمت. نيروها ، سازمان خود را از دست داده اند.
بيسيم چي زير لب نجوا مي کرد:
يا حضرت عباس!
صدا مي گفت:
اميد به شماست ، نگذاريد دشمن خط را بشکند.
چند خمپاره پشت سر هم روي خاکريز منفجر شد. گرد خاک و سنگريزه همه جا را پوشاند. بيسيم ، در حالي که سرش را با دو دست پوشانده بود ، گفت:
چکار کنيم؟
حصاري در حالي که در چشمانش اراده و ايمان موج مي زد ، با صلابت از جا برخاست و با قدرت تمام گفت:
مقاومت. گردان امام حسين (ع) اجازه ي فرار به دشمن نمي دهد.
آرپي جي را برداشت و در طول خاکريز شروع به دويدن کرد. موشک هاي آرپي جي که به پشت داشت ، با هر قدم تکان تکان مي خوردند. نيروها خسته شده بودند. حصاري از خاکريز با لا رفت و چند موشک پشت سر هم شليک کرد و فرياد زد:
يا حسين ، بچه ها چيزي نمانده! شما ارتش امام زمان هستيد. نگذاريد دشمن به هدف خودش برسد.
با صداي فرياد هاي او ، بسيجي ها گويي جا ن تازه اي گرفته باشند ، به آتش بازي ادامه دادند. حصاري بدون لحظه اي خستگي و توقف ، به تک تک نيروها سر کشي مي کرد و به آن ها روحيه مي داد.
مسير تير اندازي آن ها را معين مي کرد و به خط سر و سامان مي داد.
مثل شير نعره مي کشيد و با گام هايي استوار ، در طول خاکريز از اين سو به آن سو مي دويد و نيروها را فرماندهي مي کرد. خمپاره ها پي در پي سينه ي خاکريز را مي دريدند ، اما حصاري بدون توجه به آنها ، در زير آتش دشمن به سامان دادن نيروها مشغول بود و با دادن روحيه ، آنها را تشويق به ادامه ي کار مي داد.
وقتي خورشيد در سينه ي آسمان نشست ، تپه قرار گاه کاملا به تصرف نيروهاي خودي در آمده بود.
نيروهاي محاصره شده و فرماندهي آنها. که دشمن برايشان تبليغات زيادي به راه انداخته بود ، سر انجام بعد از چندين روز محاصره و مقاومت ، ناچار به تسليم شدند.
آمبولانس ها از راه رسيدند و در حال انتقال مجروحان بودند. حصاري خاک آلود و خسته ، همچنان پر اميد ، در حال سر کشي به نيروهاي خودي بود و جوياي حال و احوال آن ها مي شد.
جعفر که پايش مجروح شده بود ، با ديدن حصاري ، بدون توجه به دردش ، با خنده
لینک کپی شد
نظر شما
