در رثاى پير جبهه ها، حاجى مهيارى

کد خبر: ۱۲۰۳۴۷
تاریخ انتشار: ۱۶ آبان ۱۳۸۷ - ۲۳:۲۸ - 06November 2008
بعد از عمليات والفجر-۴ تعريف مى كرد:
- بدنم از تركش هايى كه در تنم جا خوش كرده بودند مى سوخت. ناى تكان خوردن نداشتم، حتى چشمانم را هم نمى توانستم باز كنم. بعد از مجروحيت، خود را به چاله خمپاره اى در دامنه كوه انداختم تا از اصابت تير و تركش هاى سرگردان در امان باشم. با همه اين وجود، اميدم از زنده ماندن به كلى قطع شده بود. ناراحتى ام در آن غربت و آن حال وخيم، تنها اين بود كه جنازه ام به دست عراقى ها مى افتد.
در حالت گيجى و خواب و بيدارى بودم. گوش هايم مى شنيد، اما مقابل چشمانم تاريك بود. حس كردم دو تا از نيروهاى خودى بالاى سرم پچ پچ مى كنند. از حرف هايشان متوجه شدم فرمان عقب نشينى داده اند. يكى از آن ها ديگرى را به اسم صدا زد و گفت: «اين جنازه حاجى مهياريه، بيا كمك كن ببريمش عقب.» ولى آن يكى گفت: «ولش كن بابا، اون كه شهيد شده، تازه، الانه كه عراقى ها برسند و معلوم نيست كه خودمون هم بتونيم بريم عقب.» نا نداشتم تا حداقل سرم را به علامت زنده بودن تكان بدهم. با رفتن آن ها، اميدم كاملاً به يأس مبدل شد. دلهره و هراس عجيبى در دلم افتاده بود. از شدت اضطراب و سردى هوا، دندان هايم به هم مى خوردند. هر كارى مى كردم نمى توانستم خودم را آرام نگهدارم.
هر لحظه منتظر بودم لوله اسلحه اى ظاهر شود و در پى آن گلوله اى داغ كله ام را متلاشى سازد و اسمم را از صفحه روزگار محو كند. در همان حال و هوا مسايل دنيا در ذهنم مى گذشت. فكر زن و بچه هايم و اين كه اگر جنازه ام به دست خانواده ام نرسد چه مى شود و...
كمى كه حالم بهتر شد متوجه شدم كه روز با گرماى سوزان خود جايش را به شب داده است. با زحمت و مشقت فراوان خودم را از چاله بيرون كشيدم. با بى حالى و زمين خوردن هاى پشت سر هم توانستم خودم را به نيروهاى خودى برسانم. بچه ها با ديدن من تعجب كردند و فورى يك برانكارد آوردند و مرا روى آن گذاشتند. ديگر چيزى نفهميدم. چشم كه باز كردم خود را در اورژانس خط ديدم.
پس از اين كه بهبود پيدا كردم مجدداً به منطقه برگشتم و يكراست رفتم به گردان خودمان، سراغ آن دو نفرى كه مرا جا گذاشته بودند. بچه ها با ديدن من چشمانشان به طرفم خيره شد و مات و مبهوت با هم پچ پچ مى كردند. فكر مى كردند شهيد شدم و جنازه ام جا مانده است. اتفاقاً همين مسأله هم در خانه شايع شده بود؛ ولى آن ها آنقدر از اين شايعه ها شنيده بودند «حاجى مفقود يا مجروح شده» كه بى خيال منتظر بازگشتم بودند. سرتان رادرد نياورم، آن دو را پيدا كردم و يقه آن يكى را كه گفته بود: «ولش كن بابا بريم عقب او شهيد شده» گرفتم و گفتم: «حالا ديگه جنازه منو جا ميذارى!»در آخرين مرحله عمليات رمضان، پس از اعلام فرمان عقب نشينى از مواضع به دست آمده شب گذشته و بازگشت به مواضع قبلى، حاجى مانند ديگر بچه ها رو به عقب راه افتاد. مى گفت:
- خسته و كوفته بودم. گرما بدجورى اذيت مى كرد. تصميم گرفتم ساعتى را در سايه تانكى كه ميان دشت مانده بود استراحت كنم، متوجه شدم از داخل تانك سروصدا مى آيد. با احتياط به بالاى آن رفتم، گوش هايم را تيز كردم، فهميدم چند نفر با هم عربى صحبت مى كنند. نارنجك را از كمرم باز كردم و ضامن آن را كشيدم. از دريچه بالاى تانك نگاهى به داخل آن انداختم، ديدم سه سرباز عراقى با لباس هاى پلنگى دارند با هم صحبت مى كنند. قصدم اين بود كه نارنجك را به داخل بيندازم، اما كمى فكر كردم ديدم قدرت آن را ندارم از بالاى تانك به پايين بپرم. حلقه نارنجك در دست چپ و خود نارنجك در دست راستم بود كه ناگهان عراقى ها متوجه شدند كسى مواظب آن ها است. چشمشان كه به من افتاد وحشت زده شدند. نارنجك را كه در دست من ديدند فرياد زدند «الدخيل الخمينى» و دستهايشان را روى سرشان گذاشتند. با اشاره و حركت دست توانستم به آن ها بفهمانم مسيرشان را به طرف خطوط ما تغيير دهند. نارنجك در دستم عرق كرده بود و هر لحظه ممكن بود از كفم رها و منفجر شود.
نيروهايى كه در حال حركت به سمت خطوط خودى بودند با تعجب متوجه يك دستگاه تانك «تى ۷۲» شدند كه حاجى مهيارى بر روى آن نشسته و نارنجكى هم در دست دارد. تانك در گوشه اى از خاكريز متوقف شد. حاجى، ضامن نارنجك را در جايش قرار داد و آن را همراه با سرنشينانش تحويل داد.
ساعتى بعد حاجى مهيارى براى درامان ماندن از تابش سوزان خورشيد و تن دادن به ساعتى استراحت، در زير سايه وانتى در كنار خاكريز دراز كشيده بود. شدت آتش دشمن بالا گرفت و راننده وانت، هراسان از اين كه تركشى به ماشين پر از مهماتش اصابت كند، بى خبر از اين كه كسى در زير ماشين دراز كشيده است، ماشين را روشن كرد و بدون اين كه توجهى داشته باشد، پا بر پدال گاز گذاشت تا ماشين را به خاكريز عقب منتقل كند.ناگهان صداى فرياد و در پى آن ناله حاجى كه از شدت درد لحظه اى بعد بيهوش نقش بر زمين ماند، راننده و به دنبال آن نيروهايى را كه در خاكريز در حال استراحت بودند به آن سمت كشيد. راننده وانت هراسان و لرزان به طرف حاجى رفت. چرخ عقب وانت  پر از مهمات، به طور افقى از پايين پا و سينه و كتف حاجى رد شده بود. از شانس خوب حاجى، به خاطر نرم بودن خاك، بدنش آسيب شديدى نديده بود. از همانجا او را به عقب و سپس به تهران منتقل كردند.حاجى علاقه شديدى به چاى داشت. به همين خاطر هميشه كسانى كه با حاجى در يك سنگر بودند، بايد براى درست كردن چاى كمك مى كردند. حاجى بچه ها را مى فرستاد تا از سنگرهايى كه عراقى ها قبلاً در آن ها مستقر بودند، الكل جامد تهيه كنند و حتى ساعت ها طول مى كشيد تا تكه اى از آن را بيابند، و بايد حتماً با دست پر به نزد حاجى برمى گشتند و اگر دست خالى و بدون الكل مى آمدند حاجى خيلى ناراحت مى شد.
حاجى الكل هاى جامد را در زير كترى بزرگ پر از آبى كه براى خود دست و پا كرده بود، روشن كرده و بساط چاپى را در خط مقدم برپا مى ساخت.
يكى از روزها، پس از اين كه چايى بين بچه ها پخش شد، فرمانده گروهان، ناراحت و عصبانى به سنگر آمد و گفت:- مگه من نگفتم كسى حق نداره توى خط آتيش روشن كنه... براى چى در روز روشن چايى درست كردين... هيچ فكر نمى كنين دشمن متوجه دود آتيش ميشه؟
وقتى متوجه شد حاجى با الكل جامد چايى درست مى كنه، خنده اش گرفت و حاجى هم با يك ليوان چاى داغ از او پذيرايى كرد.

حميد داودآبادى
منبع: ویژه نامه سروقامتان روزنامه جوان
 

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین