کتاب درباره شهيد - سفر سرخ
و روزي كه شهادت آواز پرُجبرئيل را در كوچههاي شهر جار ميكرد، صبح دامني از نور بر سر و روي زمينيان نثار كرد!
و از آن روز بود كه شهادت رؤياهاي عاشقان خميني را تأويل كرد تا آسمانهاي مشرق از آفتاب روي خميني لبريز شود!
روزي كه شهادت، سر تا نيستان وجود را به آدمي آموخت، روزي كه شهادت، راه را روشن شهر زيباييها را ترسيم كرد!
و روزي كه شهادت، پرواز تا آفاق عرش را براي اهل يقين و معرفت ممكن كرد!
حيات، ايمان، ولايت، رهايي، حريت، آزادي، عدالت، انتظار و معنويت نه آنگونه كه بود بلكه بدانسان ميراث داران شهادت تا همه فرداهاي تاريخ آن را فرياد كردهاند، بر آينه وجودماني تجلي يافت!
و از همان روز بود كه وارثان تاريكي، بيتاب از انفجار نور، دروازههاي شهر ايمان را با خام خياليهايشان هدف گرفتند، اما ندانستند كه حسينيان همه تاريخ، جهاد را دروازهي بهشت و ميدان مشق عشق را قطعهاي از آسمان ميشمارند!
و از آن روز بود كه شهادت رؤياهاي عاشقان خميني را تأويل كرد تا آسمانهاي مشرق از آفتاب روي خميني لبريز شود!
روزي كه شهادت، سر تا نيستان وجود را به آدمي آموخت، روزي كه شهادت، راه را روشن شهر زيباييها را ترسيم كرد!
و روزي كه شهادت، پرواز تا آفاق عرش را براي اهل يقين و معرفت ممكن كرد!
حيات، ايمان، ولايت، رهايي، حريت، آزادي، عدالت، انتظار و معنويت نه آنگونه كه بود بلكه بدانسان ميراث داران شهادت تا همه فرداهاي تاريخ آن را فرياد كردهاند، بر آينه وجودماني تجلي يافت!
و از همان روز بود كه وارثان تاريكي، بيتاب از انفجار نور، دروازههاي شهر ايمان را با خام خياليهايشان هدف گرفتند، اما ندانستند كه حسينيان همه تاريخ، جهاد را دروازهي بهشت و ميدان مشق عشق را قطعهاي از آسمان ميشمارند!
اگر تو نيز ميخواهي نقش آن روزهاي جاودان تا ابد، بر اعماق جانت بنشيند، با يادها و يادگارهاي همان روزها انس بگيرد تا بداني نام آوران عرصههاي شهادت كه بودند و چه كردند!
سازمان بسيج دانشجويي افتخار دارد در يك ابتكار شايسته با مشاركت و همكاري وزارتخانهي آموزش و پرورش، نهاد نمايندگي مقام معظم رهبري در دانشگاهها، دانشگاه آزاد اسلامي، بنياد شهيد انقلاب اسلامي، بنياد حفظ آثار و نشر ارزشهاي دفاع مقدس و صدا و سيماي جمهوري اسلامي و ساير نهادها، از سال 76 هر ساله يادواره شهداي دانشجوي كشور را به مناسبت 16 دي ماه سالروز شهداي هويزه و روز شهداي دانشجو با حضور خانوادههاي معظم شهدا و جانبازان، ايثارگران، آزادگان و شخصيتهاي كشوري و لشكري به منظور تجليل و گراميداشت ياد و خاطرهي شهداي گرانقدر جامعه دانشگاهي و ارائه الگو براي نسل جوان و آينده سازان انقلاب اسلامي در دانشگاههاي سراسر كشور برگزار نموده است.
اينك در آغاز برگزاري پنجمين يادواره شهداي دانشجو كه از همان انديشه پيام داري شهيدان شاهد، ريشه ميگيرد، براي همه ما زمينهاي است زلال، تا جاي خالي نمونههاي آرماني و اسوههاي جاودان حيات طيبه را پر كرده و پيش چشم آوريم، چرا كه بنيان حيات برتر اجتماعي در پيروي و تأسي از نمونههاي آرماني و اسوههاي جاودان استوار است، هر كه طالب راه مقصود است و نشانهي هدايت ميخواهد بايد با زيستن چون ايشان، خويشتن خوش را به مقصود حقيقي نزديكتر سازد.
والسلام
سازمان بسيج دانشجويي
كلام نخستين
كمتر مواقعي پيش ميآيد كه مردان بزرگ در زمان حياتشان شناخته شوند. وقتي در اوايل جنگ در جبهه سوسنگرد و هويزه با حسين علمالهدي آشنا شدم، در باورم نميگنجيد كه اين مرد جوان، برگ زريني از تاريخ انقلاب اسلامي باشد. حتي نحوهي مقاومت او در برابر تانكهاي دشمن و چگونگي نبردش نتوانست پرده از اين راز بردارد.
تدوين جلد اول«مسيح كردستان»- سرگذشت شهيد بروجردي- كه به پايان رسيد، دانستم ناگفتههاي انقلاب اسلامي در پس پردههاي تقوايي نهفته است كه اگر زلاليش فاش نشود، خود مسبب تكرار فاجعه تحريف تاريخ خواهيم بود. اگر هر انقلابي با موجي از انسانهاي معتقد و پرتلاش همراه نباشد، بطور مسلم آن انقلاب ريشهاي نخواهد بود. كساني كه به نوعي با شهيد علمالهدي ارتباط داشتند، هيچگاه از رابطه او با نهجالبلاغه سر در نياوردند، جز در روزهاي حضورش در منطقه هويزه كه بنا داشت تبلوري از عمق كلام مولايش علي ابن ابيطالب در زمان و محدودهي توان خود باشد. بعضيها عقيده دارند، حسين هويزه را مدينه فاضله خود ميدانست و در صدد بود آموختههاي خود را در آنجا عينيت بخشد و بعضيها هم عقيده دارند حسين از زمان پيشي گرفته بود. در جستجو بوديم تا بلكه همراز با او شويم. اين بار نيز منابع تحقيق- طبق روال گذشته- ناگفتههاي حبس در سينه دوستان بود. ردپاي اين شهيد بزرگوار را سايه سايه دنبال كرديم تا كه «سفر سرخ» تدوين شد. صفحاتي از بزرگ زرين زندگي اين شهيد با خاطرات مقام معظم رهبري، حضرت آيتالله خامنهاي مزين شده است. بدين مناسبت توفيق سعادت ملاقاتي كوتاه، براي زنده كردن خاطرات دوران حضور حسين در مشهد و روزهاي اول جنگ حاصل گشت، كه معظمله اظهار داشتند:«اگر اين خاطرات به صورت داستان تدوين شود اشكال ندارد، ولي اگر بخواهيد وقايع آن مقطع از تاريخ را به صورتي دقيق بنويسيد، لازم است در وقت مناسبي حوادث مربوط به سال 1357-1356 مشهد را برايتان بيشتر توضيح بدهم.»
ضمن آرزوي سربلندي و طول عمر پربركت از خداوند منان براي معظمله اميد آن داريم، كه در چاپ بعدي توفيق استفاده از بيانات ارزشمند ايشان را داشته باشيم.
مايلم در وقت مناسبي از آنان كه دوران همراهي با حسين را عاشقانه در فضايي از سوز و فراق- بيهيچ كم و كاست- برايم باز گفتند، تا در اين سفر تنها نباشم، تشكر كنم. شايد باورتان نشود كه آخرين همسفرانم حسين بود و چند تن از دوستان شهيدش كه شبي در عالم خواب تا صبح همراه بوديم و من هنوز نتوانستم راز اين خواب شيرين را دريابم. پس اجازه بدهيد«سفر سرخ» را به شهدايي كه هم راز حسين بودند، هديه كنم.
روحشان شاد
نصرت الله محموزاده
فصل اول
(1)
از خانه بيرون زد. خيابان خلوت بود. آدمها تك و توك با لباس سياه بيرون ميزدند و به سوي مساجد ميرفتند. صبح عاشوراي آن روز براي حسين پر از شور و التهاب بود. آيا ميتوانند به اهداف خود برسند؟ «كاش بچهها بيايند. اگر بيست نفر هم بشويم، كافي است.»
بيتوجه به دور و بر از عرض خيابان نادري گذشت و به سوي وعدهگاه پيش رفت. بين راه يك بار ديگر كاغذي را از جيب بغل درآورد و مطالبي را كه در آن نوشته بود، مرور كرد. حالت چهرهاش متناسب با هر شعاري تغيير ميكرد. صدايش كمكم بلندتر شد. حتي كساني كه از كنارش ميگذشتند، نگاهي به قدو قوارهي كوچك او ميانداختند و متعجب از كنارش ميگذشتند.
يكي از پشت سر صدايش زد. او به عقب برگشت. حسن بود. نفسزنان پرسيد:
- چرا صدايم نكردي؟
- تو اتاق پدر كه بودم، همه چيز فراموشم شد، حتي قرار با تو.
حسن با حالت دو سعي ميكرد خو را به حسين كه با قدمهاي بلند حركت ميكرد، برساند. حسين لحظهاي توقف كرد و نگاهي به قيافهاش كه دو سال از او كوچكتر بود، انداخت و گفت: «بايد زودتر برسيم و كمي تمرين كنيم.»
- اگر يواشتر برويم، ميتوانيم بين راه تمرين كنيم.
حسين مكث كرد. اين بار قدمهايش كوتاهتر شد، طوري كه حسن توانست دوشادوش او حركت كند.
- بهتر است شما جملات عربي را بخواني. من هم ترجمهي آنها را ميخوانم.
در خواندن جملات عجله نكن. وقتي من ترجمه را ميخوانم تو سرت را پايين بينداز و خيل مظلوم به حركتت ادامه بده. ما بايد در سكوت زمينهي انفجار را در درون مردم فراهم كنيم.
حسن و حسين هر دو صداي خوشي داشتند. صوت قرآن اين دو برادر در مدارس اهواز طرفدار زيادي داشت، حتي فرمانده لشكر 92 زرهي خوزستان براي افتتاح مسجد پادگان از صداي اين دو برادر استفاده كرده بود. فرماندهي لشكر كه خود را مردي متدين جلون ميداد، اين مسجد را براي جلب توجه اقشار مذهبي اهواز ساخته بود، اما آن روز حسين آياتي را از قرآن انتخاب كرده بود كه ماهيت پليد اين افراد را آشكار ميكرد. دو برادر در برابر امراي ارتش كه براي شركت در مراسم حاضر شده بودند، از جا برخاستند و با وجود همهي حاضرين كه مثل عروسك دولاوراست ميشدند، از جايشان تكان نخوردند. تيمسار جعفريان كه اين حركت آنها را به حساب بچگيشان گذاشته بود، ناگهان با شنيدن آياتي از قرآن كه به جهاد در راه خدا مربوط ميشد، فهميد كه عمل آن دو در برنخاستن نميتواند به دليل بچگيشان باشد. با اين وجود طنين صداي آنها تيمسار را به سكوت واداشت.
به مدرسهي سعادت جعفري كه رسيدند، سراسيمه وارد حياط شدند. چند نفري كنار ديوار جمع شده بودند و هر كدام مشغول كاري بودند. مستخدم مدرسه هنوز از كارشان سردرنياورده بود، اما چون آنها را ميشناخت، كاري به كارشان نداشت. حسن فيضالله را ديد كه دارد باطري بلندگو دستي را عوض ميكند. با بچهها سلام عليك كرد و از اين كه همه چيز طبق برنامه بود، خوشحال شد. چند پلاكارد و تعدادي پرچم عزاداري امام حسين(ع) در كنج ديوار قرار داشتند. آنها تصميم داشتند برنامهشان غير از ساير دستههاي سينهزني برگزار شود و به همين دليل سادهترين نوع آن را انتخاب كرده بودند. فيضالله بلندگو را امتحان كرد و به طرف كريم رفت تا نحوهي حركت دسته را تنظيم كنند. حميد كه چند سال از آنها بزرگتر بود، سعي ميكرد كارها را طبق برنامه پيش ببرد. يك سري روبان سياه به سينهي بچهها بستند كه رويشان به عربي نوشته شده بود.
«اين الحسين مصباح الهدي و سفينة النجاة» و «ان الحياة عقيدة و جهاد.»
حسين آخرين روبان را به سينهي خود بست و براي حركت مهيا شدند. از مدرسه كه بيرون رفتند، تعدادشان به صد نفر ميرسيد. حسين و حسن جلو دسته حركت ميكردند. فيضالله و كريم در طول صف حركت ميكردند كه نظم به هم نخورد. حميد و محسن بيشتر هواي اطراف صف را داشتند كه در برابر حركت احتمالي نظاميها واكنش نشان بدهند. صادق و جواد جلو صف بودند تا نحوهي حركت را كنترل كنند. حسين يك بار ديگر به عقب برگشت و نگاهي به طول صف انداخت و بعد بلندگو را دست گرفت و اولين جمله را بسيار آرام قرائت كرد و بعد بلندگو را به حسين داد تا آيهاي از قرآن را بخواند. حسن خواند و حسين ترجمهي آيه را بسيار شمرده و با آب و تاب خواند. به اولين چهار راه كه رسيدند، با يك دستهي سينهزني مواجه شدند. عزاداران طبق سنت هميشگي سينه ميزدند و با علَم و كُتل به سمت ميدان شاه حركت ميكردند كه مركز دستههاي سينهزني اهواز بود و مسير اكثر سينهزنان به آنجا ختم ميشد. توجه عدهاي كه در پيادهرو ايستاده بودند، به نحوهي سينهزني اين نوجوانان جلب شده بود. آنها پيراهن سياه به تن داشتند در حالي كه سرشان را پايين انداخته بودند، آرام سينه ميزدند و صداي حسين مردم را به وجد ميآورد.
صف عزاداران وارد خيابان پهلوي[1] شد. از كنار يك دسته زنجيرزن گذشتند. حواس زنجيرزنها به اين نوجوانان جلب شد، طوري كه از همراهي با نوحه خوان بازمانده بودند. كريم و جواد كه جلو صف بودند، سرچهارراه پيچيدند به داخل خيابان سيمتري. ديگر صداي بلندگوي دستههاي مختلف درهم شده بود و توجه اكثر مردم به آنها جلب شد. حسين كه زيرچشمي مردم را ميپاييد، هر لحظه تُن صدايش را بالاتر ميبرد. سابقه نداشت دستهاي در روزعاشورا فقط قرآن بخواند. كساني كه به اين دسته ميپيوستند، بيشتر جوان بودند. وقتي فيضالله ديد مرد مسني به آنها پيوستهي يكه خورد. انتظار چنين چيزي را نداشت. حالا تنها دستهي آنها بود كه ميدان داري ميكرد. حميد اشاره به محسن و كريم كرد كه آهستهتر حركت كنند. حالا وقتش بود كه حسين شعارهاي اصلي را بخواند. حميد خود را به حسين رساند و تكه كاغذي به او داد. حسين به حسن اشاره كرد كه آيه مورد نظر را بخواند. حسن نگاهي به اطراف انداخت و سپس با صداي بلند گفت :
«مالكم لا تقاتلون في سبيل الله…[2]»
حسين بلندگو را گرفت و اشاره كرد به فيضالله كه صندلي را بياورد. اكنون دسته مقابل ادارهي آگاهي رسيده بود. حسين تعمداً قصد داشت در آنجا توقف كنند. فيضالله صندلي را وسط خيابان گذاشت و حسين از آن بالا رفت. از آنجا بهتر ميتوانست وضعيت دسته را ارزيابي كند. تعدادشان به بيش از دويست نفر رسيده بود. حسين بلندگو را رو به ادارهي آگاهي گرفت. چند مأمور مسلح شهرباني در مقابل آگاهي صف كشيده بودند. سرگردي سراسيمه از ساختمان بيرون آمد و به صف خيره شد. حسين شروع كرد: «اي مردم اگر دين نداريد، لااقل آزاده باشيد.»
حسين چشم در چشم سرگرد دوخته بود و اين جملات را با خشم و تنفر قرائت ميكرد. سرگرد به سرعت به ساختمان برگشت. حسين كه زيرچشمي حركات سرگرد را زير نظر گرفته بود، از صندلي پايين آمد. دسته حركت كرد و وارد خيابان 24 متري شد. جوانان بسياري به آنها پيوسته بودند و شور و هيجان اوج ميگرفت. از دور حدود بيست مأمور شهرباني به سمت دسته آمدند. هر لحظه تعدادشان بيشتر ميشد. حضور آنها صحنهي عزاداري را عوض كرد. تعداد نفرات دسته كمتر و كمتر شد. نزديك پنجاه مأمور دسته را محاصره كردند. چند ساواكي با لباس شخصي وارد معركه شدند. از حركاتشان مشخص بود كه قصد بر هم زدن دسته را دارند. حميد و كريم ساواكيها را ميشناختند. فيضالله صندلي را به گوشهاي پرت كرد كه جلب توجه نكرده باشد، اما يكي از ساواكيها متوجه شد و او را زير نظر گرفت. فيضالله هنوز وسط دسته بود. «اگر خودم را كنار بكشم، در روحيهي بچهها اثر ميگذارد. بهتر است تا آخر خط برويم.»
فيضالله خود را به حسين رساند و گفت: «وضعيت تغيير كرد. ما را احاطه كردهاند.»
- بهتر. اين كارشان مردم را به فكر خواهد انداخت. مگر ما چه كردهايم كه ما را محاصره كردهاند؟
- بايد بچهها را فراري بدهيم.
- هنوز كارمان تمام نشده است. الان نزديك ميدان شاه هستيم. حيف است متفرق شويم. برو به بچهها بگو خونسردي خودشان را حفظ كنند.
فيضالله كه قدش بلندتر از قد حسين بود، با قدمهاي شمرده خود را به حسن و محسن رساند. آنها نيز باحسين موافق بودند. محسن كه بلندقد و لاغر بود، خودش را به جلو صف رساند و پرچم را از دست يكي از بچهها گرفت و به كريم اشاره كرد كه با او همراه شود.
به فلكهي مجسمه رسيدند. مجسمهي شاه وسط ميدان خودنمايي ميكرد. طبق رسم هر ساله دستههاي عزاداري به آن جا كه ميرسيدند، يك دور در ميدان ميچرخيدند. ساواكيهاي مستقر در ميدان نيز دستهها را كنترل ميكردند محسن و كريم به ميدان كه رسيدند، ناگهان مسير دسته را عوض كردند و به چپ پيچيدند. مأمورين شهرباني حلقهي محاصره را تنگتر كردند. صداي بلند و رساي حسين در ميدان طنين افكند. آيهاي را خواند كه مردم را به حق طلبي و قيام عليه كفار دعوت ميكرد. حالا ديگر همه متوجه اين حركت غير منتظرهي آنها شده بودند. حسن و كريم وارد خيابان سمت چپ كه شدند، مأموران متعجب به آنها خيره شدند. چرا دور ميدان نميچرخند؟ دو ساواكي وارد دسته شدند. يكي از آنها از يكي از بچهها پرسيد: «مسئول شما كيست؟»
- ما مسئول نداريم.
ساواكي نگاه او را كه متوجهي فيضالله شد، تعقيب كرد و فهميد كه فيضالله كسي است كه دنبال او ميگردد. دسته از ميدان خارج شد. انگار روي مأموران آب سرد ريخته بودند. ترس وجودشان را فراگرفت. حلقهي محاصره مأموران و ساواكيها تنگتر شد. چند نفر از صف خارج شدند و در ميان مردم گم شدند. حسين متوجه هجوم دسته جمعي مأموران كه شد، فرياد زد :«متفرق شويد. از اين جا دور شويد.»
نظم صف به هم ريخت و هر كدام به سويي فرار كردند. مأموران با باتوم به جان آنها افتادند. در اين ميان تنها فيضالله بود كه هنوز وسط خيابان ايستاده بود و بچهها را فراري ميداد. ساواكي بلند قدي كه او را زير نظر داشت، به طرفش رفت. فيضالله خواست فرار كند، اما ديگر دير شده بود. مأموران از چهار طرف دورش حلقه زدند و بازوهايش را گرفتند و پشت سر آن ساواكي كه اسمش معبّر بود، به طرف جيپهلش دادند. در ساواك اهواز كسي نسبت به كار معبّر شكي نداشت. او بسيار جدي و خشن عمل ميكرد. دستگيري فيضالله كافي بود تا او سر از كارشان در بياورد.
(2)
حالاكه در اين زمينه نمور افتاده، معدل خوب به چه دردش ميخورد. دو روز است كه اين جا افتاده و فقط ميتواند پايش را به ديوار بچسباند تا خون در رگهايش جريان داشته باشد. چشمش در آن تاريكي سلول چيزي نميديد و فقط ذهنش فعال بود.
پدر بزرگش يكي از متدينين لشكرآباد اهواز بود. از وقتي پايش به كربلا باز شد، آخر هر هفته از طريق راههاي فرعتي خودش را به پابوس امام حسين (ع) ميرساند و برميگشت. بعد هم شوشتر را رها كرد و به زغال فروشي در لشكرآباد- كه در آن زمان خارج از محدودهي اهواز بود- پرداخت. پدربزرگ كه از دنيا رفت، پدر فيضالله كار او را دنبال كرد، هر چند بيشتر وقتش را در مسجد لشگرآباد ميگذراند و همين باعث شد پاي فيضالله هم به مسجد باز شود.
فيضالله چون خيلي باهوش بود، در دبيرستانهاي ممتاز اهواز درس ميخواند، اما با بچه پولدارها جوش نميخورد. يك بار كه متوجه بوي الكل از دهان دبير جغرافيا شد، جلو دانش آموزان به او پرخاش كرد و همين باعث شد او را از دبيرستان سرلشكر زاهدي اخراج كنند. يك روز جمعه با پدرش به ديدار آيتالله علمالهدي رفت و آنجا با حسين آشنا شد. در آن زمان ده سالش بيشتر نبود. حسين كه مكبر مسجد علمالهدي بود، يك تيم فوتبال راه انداخته بود، اما همين كه صداي اذان بلند ميشد، فوتبال را تعطيل ميكردند و بازيكنها همه به مسجد ميرفتند. حسين روي برنامه عمل ميكرد و خودش را حسابي توي دل فيضالله جا كرده بود، طوري كه فيضالله پس از آشنايي با حسين، حميد، محسن و چند نفر ديگر، از فعاليت در مسجد غرب اهواز دست كشيد و با آنها مشغول كار شد. كارشان تا آنجا پيش رفت كه برنامهي روز عاشورا را پياده كردند. اين اواخر ديگر در مسجد جلسه نميگذاشتند و در منزل حميد كه نزديك مسجد علمالهدي بود، جمع ميشدند. حميد يك سر و گردن بزرگتر از آنها بود و بر اوضاع تسلط بيشتري داشت و در دبيرستان شاهپور درس ميخواند. حميد پدرش را چند سال قبل از دست داده بود و مادرش هم ميديد كه او و دوستانش اهل نماز و مسجد هستند، توجهي به كارشان نداشت. هر جا كه حسين بود، به اعتبار پدرش كه در آن زمان هنوز زنده بود و در خوزستان اسم و رسمي داشت، كارشان مورد تأييد
بود.
فيضالله طي دو روزي كه در انفرادي به سر ميبرد، هر وقت كه ياد حسين ميافتاد، نيرويي در وجودش احساس ميكرد كه شكنجه و تهديد معبّر را بياثر ميكرد.
«آيا حسين را هم گرفتند؟ غير از من دو نفر ديگر را گرفتند. يعني ممكن است آنها اسم بچهها را لو داده باشند؟» فيضالله هنوز نتوانسته بود از كار معبّر سر در بياورد. غير از او كه شكنجهگري سنگدلبود، مردي قويهيكل هم به اسم يعقوب كمكش ميكرد و البته دستورات معبّر را اجرا ميكرد. در بازجويي آخر كتك مفصلي به فيضالله زدند، اما او لب باز نكرد. معبّر كه نااميد شده بود، تصميم داشت او را آزاد كند، اما تلفن زنگ زد و معلوم نبود معبّر چي شنيد كه او را مجدداً به سلول بازگرداندند. حالا چشمانش سياهي ميرفت. ضربهي كفش نوكتيز معبّر او را از حال برده بود. صداي در آمد. مأمور زندان يك ساندويچ برايش آورد و مجدداً در را بست. فيضالله حساب شب و روز و اوقات نماز را از دست داده بود. فقط صداي همهمهي خيابان به گوشش ميرسيد. هر وقت صداها بيشتر ميشد، ميفهميد روز شده و از اين طريق اوقات نماز را تنظيم ميكرد. چراغ سلول روشن شد. فيضالله خود را جمع كردو چشمش را ماليد تا به روشنايي عادت كند. زندوكيلي وارد شد. اين دومين بار بود كه رئيس ساواك به سراغش ميآمد. دو شكنجهگر او را همراهي ميكردند، اما اين بار زندوكيلي با خوشرويي با فيضالله روبرو شد و او را از آن سلول بيرون برد.
وارد محوطهاي شدند كه چند سلول ديگر داشت. فيضالله از ديدن محسن، حميد، كريم، جواد جاخورد. چه كسي اسم آنها را داده است؟ سعي كرد خونسردي خود را حفظ كند، اما زندوكيلي به دقت آنها را زير نظر گرفته بود. وارد اتاقش كه شدند، زندوكيلي دستي به سبيلش كشيد و پرسيد : « ديگر چه كساني بودند؟»
- صدوپنجاه نفر.
- منظورم آن كساني است كه نقش اصلي را داشتند.
- همه در يك سطح بودند.
- حتي آن پسر قدكوتاهي كه روي صندلي رجز ميخواند؟ او را به احترام پدرش و به خاطر سن كمي كه دارد، به اين جا نياوردهايم.
زندوكيلي كمي مكث كرد و سپس گفت : «او را هم ميآوريم و به حرف ميكشيم.»
- مثل من؟
اين حرف فيضالله خشم رئيس ساواك را برانگيخت و محكم خواباند زير گوشش.
- او را ببريد. اينها آدم نميشوند. آنقدر بزنيد تا به حرف بيايند.
دو مأمور فيضالله را به اتاق شكنجه منتقل كردند. دكور اتاق شش متري طوري بود كه در دل زنداني وحشت ايجاد كند. آثار خون روي ديوارها بود. چند زنجير از سقف آويزان بود. معبّر با همكار هميشگياش وارد شد. از چشمانش شرارت ميباريد. به يك قدمي فيضالله كه رسيد، با كفش نوكتيزش محكم به ساق پاي فيضالله زد. درد تمام وجود فيضالله را گرفت. دو نفر ديگر وارد شدند و پايش را بستند. يعقوب كابل را محكم به كف پايش فرود آورد. صداي فيضالله بلند شد. معبّر كنارش نشست و گفت: «آن قدر ميزنمت كه بميري، مگر اين كه بگويي چه كسي يا چه كساني آن دسته را راه انداختهاند.»
فيضالله سعي كرد درد را تحمل كند. يعقوب ضربههاي كابل را با شدت بيشتري فرود آورد، طوري كه انگار كابل سگهاري بود كه او را گاز ميگرفت.
فيضالله نه حركتي ميكرد و نه فرياد ميزد. معبّر دست يعقوب را گرفت :
- برو دكتر را خبر كن.
يعقوب بلافاصله از اتاق خارج شد و لحظهاي بعد با دكتر وارد شد و فيضالله را معاينه كرد.
- اين بچه ديگر طاقت شكنجه را ندارد. ممكن است كار دستتان بدهد.
معبّر با عصبانيت اتاق را ترك كرد.
مدير مدرسه نگاهي به ساعت خود انداخت. هنوز ده دقيقه به زنگ تفريح مانده بود. از دفتر خارج شد. در حياط كسي نبود. غير از زمزمهي دانش آموزان، صدايي به گوش نميرسيد. سروصدا از طبقهي دوم بيشتر ميآمد. از چهرهي خستهي مدير كه سالها عمرش را در اين مدرسه گذرانده بود، مشخص بود كه ناراحت است و ناراحتتر هم شد. وقتي ورود چهار مرد مسلح را به حياط مدرسه ديد كه چهار چشمي اطراف حياط را ميپاييدند. مدير از پلهها پايين آمد و جلو معبّر ايستاد. دستانش ميلرزيدند. معبّر اسم كسي را كه روي كاغذ نوشته شده بود، به او نشان داد. مدير با ديدن اسم به يكي از كلاسهاي طبقهي دوم اشاره كرد. معبّر گفت: «ما را ببر آنجا.»
از پلهها بالا رفتند و به كلاس مورد نظر كه رسيدند، معبّر وارد شد و نگاهي به چهرهي دانش آموزان انداخت
- حسين علمالهدي
حسين از گوشهي كلاس بلند شد. همه چيز دستگيرش شده بود. كتاب و دفترش را برداشت و آمد پاي تخته. قدكوتاه و حالت كودكانهي او معبّر را به فكر فرو برد. باورش نميشد. فكر كرد: «يعني همهي اعترافات در مورد او درست است؟»
- راه بيفت
حسين سرش را پايين انداخت و قبل از خارج شدن از معلمش كه هاج و واج به حسين نگاه ميكرد، اجازه گرفت و بيرون رفت. معبّر او را هل داد. حسين خود را كنترل كرد و نگاهي به معبّر انداخت و از پلهها پايين رفت. تو حياط با ديدن آن چهار مسلح خود را جمع و جور كرد.
وقتي به خود آمد كه تو اتومبيل كنار معبّر نشسته بود. پنج روز پس از واقعهي عاشورا به سراغ او آمده بودند، اما نميدانست كجاي كار است. منتظر چنين روزي بود. راننده با سرعت از خيابانها ميگذشت. حسين ترجيح داد به بهانهي تماشاي خيابان خود را از شر نگاههاي معبّر خلاص كند. «مرا به كجا خواهند برد؟» به نظر ميرسيد اتومبيل به سوي منزل حسين ميرود. انگار معبّر نيز ياد ماجرايي افتاده بود كه خيابان نادري پر از جمعيت شده بود. و همه سياه پوشيده بودند. وقتي تابوت را از خيابان فرعي وارد نادري كردند، موج جمعيت تابوت سياه را به محاصرهي خود درآورد. اهواز به حالت تعطيل درآمده بود. بيشتر مردم حاضر بودند. تا به حال چنان جمعيتي براي تشييع كسي جمع نشده بود. بسياري اشك ميريختند و با حسرت عكسي كه بر پيشاني تابوت بود، خيره بودند، عكس مردي كه در قلب مردم خوزستان جاي داشت و فريادرس مردم بود. از وقتي از نجف به خوزستان برگشت، مردم اهواز در بسياري از كارها به او رجوع ميكردند. عدهاي هم ميدانستند كه او با آيتالله خميني در ارتباط بود و همين باعث شده بود ساواك او را زير نظر بگيرد. معبّر شناخت دقيقي از اين مرد داشت و حالا كه از خيابان نادري ميگذشت، صحنهي پرشكوه تشييع جنازهي پدر حسين را به ياد ميآورد. يك لحظه ترس در دلش افتاد كه چطور جرأت كرده فرزند آن مرد بزرگ را دستگير كند...
راننده جلو منزل حسين ترمز كرد. معبّر به خود آمد و اشاره كرد حسين پياده شود : در زدند. زني كه چادر نماز سرش بود، در را باز كرد حسين سلام كرد، اما نگاه مادر متوجه معبّر و افراد مسلح بود. از جلو در كنار رفت كه وارد شوند. معبّر چهرهاي خشن به خود گرفت و وارد اتاق بزرگي شد كه محل ديدار مردم با ايتالله علمالهدي بود. حسين حتي در همان فكر كودكانهاش توانسته بود، آن ملاقاتها را به ذهن بسپارد. آخرين بار دستهاي از مردم اهواز وارد آن خانهي بزرگ شده بودند و هر كدام تكيه به ديوار داده و به پدر مينگريستند. مردي با محاسن بلند و عمامهي مشكي. لبخندش همه را جلب ميكرد و سؤال هر كس را با گشادهرويي پاسخ ميداد. مختصر، اما مفيد. نياز آنها كه قصد دارند زندگي روزمره را درست سپري نمايند.
اكنون كه آن اتاق بزرگ خالي بود، حسين همهي اشياء را به دقت زير نظر گرفته بود. گليمي كه كفپوش بود، چند پشتي و قفسهاي كتاب كه بيشترشان عربي بود. حسين خيلي كوچك بود كه پدرش در نجف درس ميخواند. اين كتابها را هم از آن جا آورده بود. چند بار با كنجكاوي به سراغشان رفت، اما هر چه ورق زد، از مباحث سنگين آنها- كه اغلب فلسفي و اصول عقايد بودند- سر در نياورد. تنها از نهجالبلاغه سر در ميآورد كه سرانجام پدر آن را به او بخشيد. حتي معبّر در اين سكوت آن اتاق را به دقت از نظر ميگذراند. پا روي فرشي كه گذاشت، حسين گفت :«با كفش وارد اتاق نشو. ما اين جا نماز ميخوانيم.»
لحن خشك حسين معبّر را به تعجب انداخت و حرفي نزد. از اتاق خارج شد و به سمت حياط رفت. مادر از اين حركت پسرش خوشش آمده بود و نگراني ورود ساواكيها را فراموش كرده بود. جلو رفت و به معبّر گفت: «اتاق حسين آنجاست.»
معبّر از پلهها بالا رفت. دو طرف حياط كه وسط آن يك درخت و يك حوض كوچك بود، چند اتاق ساده ساخته شده بود و روي آشپزخانه اتاقي بود كه حسين و كاظم در آنجا مطالعه ميكردند. معبّر با انبوهي كتاب مواجه شد، اما او دنبال سرنخ بود، سرنخي كه در ميان كتابها پيدا نكرد و نااميد بيرون آمد و دست حسين را گرفت كه او را با خود ببرد. مادر سد راه شد. هنوز زود بود كه حسين را در اين ماجراها ببيند، ماجراهايي كه سالها در كنار شوهر با آنها درگير بود. از وقتي پا به اين خانه گذاشته بود، بارها با اين گونه حوادث مواجه شده بود، يعني از 15 خرداد تا لحظهاي كه شوهرش فوت كرد... روزي را به ياد آورد كه طوماري در اعتراض به تبعيد آيتالله خميني جمع كرده بود و پس از فشار و تهديد ساواك بيشتر امضاكنندگان امضاي خود را پس گرفتند و او را تنها گذاشتند، اما او با حضور در كنار شوهر خود كه هيچ ترسي از رژيم نداشت، به تنهايي از آيتالله خميني حمايت كرد. هنوز متن تلگراف به شاه را به ياد داشت. «اگر مسلماني، چرامرجع تقليد ما را تعبيد كردهاي و اگر مسلمان نيستي، بگو تا ما تكليف خودمان را بدانيم.» مادر نميتوانست در دستگيري حسين را باور كند.
- تو كه جرمي نكردهاي، پسرم. به زودي آزاد ميشوي.
و پيشاني حسين را بوسيد، بيآنكه اشكي از چشمانش جاري شود. احساس ميكرد حسينش پاي به دنياي جديدي گذاشته است. و نگران بود نكند او با اين سن كم در طي كردن اين راه پرخطر كه خود بارها در كنار شوهر تجربه كرده بود، موفق نشود.
مادر گفت: «به خدا ميسپارمت.»
حسين از خانه بيرون زد. چند نفر از اهالي محل سر كوچه جمع شده بودند و آن منظره را تماشا ميكردند. حسين سوار اتومبيل شد و معبّر به راننده دستور داد كه حركت كند.
فصل دوم
(1)
يك كيسه روي سرش انداختند و او را به داخل راهرو هل دادند. تا آمد خود را جمع و جور كند، بدنش به لبهي پلهها خورد و از درد ناليد. يعقوب دست او را گرفت و با سرعت از پلهها پايين برد و دوباره او را بالا آورد و باز پايين برد، آنقدر كه خودش به خسخس افتاد. بعد حسين را دنبال خود كشيد و به داخل سلولي پرت كرد و در آن را بست. حسين با شنيدن صداي بسته شدن در كيسه را از سرش برداشت، اما چيزي نديد. سلول در تاريكي فرو رفته بود. كمكم چشمش به تاريكي عادت كرد. طول سلول يك متر و عرض آن نيم متر بود. نميتوانست دراز بكشد. كف پايش را به ديوار روبرو تكيه داد و به همان حال ماند.
چند ساعت گذشت، اما خبري نشد. داشت كلافه ميشد، ايستاد. گرسنگي به او فشار آورد. اول كه او را به آن سلول تنگ و باريك انداختند، احساس آرامش ميكرد، اما حالا از صداي قطرهي آبي كه از سقف ميچكيد، اعصابش خُرد شده بود. بايد نماز ميخواند، اما نميدانست وقت كدام نماز است؟ ناگهان چراغ روشن شد. نور به چشمش تابيد و دستش را جلو نور گرفت. درِ سلول با صداي خشكي باز شد. اين بار معبّر با رئيس ساواك به سراغ او آمده بود. رئيس ساواك نگاهي به قد و قوارهي حسين انداخت. باورش نميشد اين نوجوان همان كسي است كه دربارهاش آن همه شنيده است.
او را از سلول خارج كردند، دو پاسبان حسين را چشم بسته وارد دفتر زندوكيلي كردند. زندوكيلي به او نزديك شد. لبخندي زد و گفت: «ما ميدانيم شما بچهها غرضي نداشتهايد. حتماً يكي ميخواسته از نيت پاك شما سوء استفاده كند. شما بايد كمك كنيد كه ما آنها را شناسايي كنيم.» حسين به آرامي جواب داد.
- مگر براي امام حسين(ع) عزاداري كردن جرم است؟
زندوكيلي جوابي براي سؤال خود نيافت. از راه ديگر وارد شد، اين بار هم با مهرباني، اما فايده نكرد. از پشت ميز برخاست و در اتاق شروع كرد به قدم زدن. به ساعت نگاه كرد. دير وقت بود. جلو حسين ايستاد و فرياد كشيد :«تو كلهي امثال تو پِهن پر شده!»
فرياد او حسين را به صندلي ميخكوب كرد. معبّر گفت: «قربان اجازه بدهيد از راهش وارد شويم. ديديد كه دوستانش چه راحت اعتراف كردند.»
حرف معبّر حسين را به خود آورد. يعني دوستانش چه حرفهايي زدهاند؟ رئيس ساواك پشت ميز نشست. متقاعد شده بود كه بايد حسين را به معبّر بسپارد. معبّر گفت: «درست است كه بزرگزاده است، اما اگر از همين حالا تكليفمان را با او روشن نكنيم، بعداً با مشكل مواجه ميشويم. اينها يك بمب منفجر نشده هستند. بايد قبل از انفجار خنثي شوند.»
- توجه كنيد كه اگر بلايي سر اين بچه بيايد، انعكاس بدي پيدا ميكند.
معبّر در حالي كه حسين را از اتاق خارج ميكرد، گفت : «مطمئن باشيد، قربان. عمليات را زير نظر دكتر دنبال ميكنيم.»
حسين را در اتاقي ششمتري به ميز بستند. روي در و ديوار آثار خون توجه حسين را جلب كرد. يك ميخ طويله به ديوار كوبيده بودند و زنجيري به آن آويزان بود. معبّر متكبرانه به حسين نزديك شد. رو در روي او ايستاد و مويش را گرفت و نوككفش مشكياش را محكم به ساق پاي حسين زد، طوري كه نالهاي از گلوي او درآمد و روي كمر خم شد. با ضربهاي كه معبّر به حسين زد، او را نقش زمين كرد. يعقوب با مشت و لگد به جان او افتاد و او را مثل توپ فوتبال به اين طرف و آن طرف پرت ميكرد، آن قدر كه از حركت افتاد. معبّر دو پاسبان را صدا زد تا او را به زنجير ببندند. يك سطل آب به صورتش پاشيد كه به هوش بيايد. حسين به سختي چشم باز كرد. ضعف بدنش را ميلرزاند. معبّر گوشش را گرفت و گفت: «ما بايد از ماجراي عاشورا سردر بياوريم. تا حالا دوازده نفر از دوستانت را دستگير كردهايم.»
حسين ناي حرف زدن نداشت. ضربههاي كابل شروع شد، اما حسين احساس درد نميكرد. وقتي معبّر لگدي به شكم او زد، حسين از ته دل جيغ كشيد. معبّر هم خسته شده بود، براي همين اتاق را ترك كردند.
نگهبان يك ساندويچ براي حسين اورد. دستش را باز كرد و او را تنها گذاشت. حسين با ولع ساندويچ را گاز زد، اما ناگهان ياد چيزي افتاد. لقمهاي را كه گاز گرفته بود؛ بيرون انداخت و كاغذ ساندويچ را باز كرد. لايههاي كالباس را بيرون آورد و انداخت جلو در و نان آن را با ولع خورد. لقمهي آخر را ميجويد كه معبّر وارد شد. چشمش به تكههاي كالباس كه افتاد، گفت : «پس چرا كوفت نكردي؟»
- اين كالباس هارا با گوشت خوك تهيه ميكنند. نجس است.
- تو از گرسنگي داري ميميري.
- هنوز كه دارم نفس ميكشم.
معبّر سيلي محكمي به صورت او زد و گفت: «اگر حرف نزني نفست را ميبرم.»
دو پاسبان حسين را از اتاق شكنجه خارج كردند. وارد راهرويي شدند كه حميد و محسن و فيضالله و كريم در آن ايستاده بودند. از چهرهشان مشخص بود كه حسابي كتك خوردهاند. چهرهي خونآلود حسين آنها را به خود آورد. اما واكنشي از خود نشان ندادند. حسين را جلو فيضالله نگه داشتند. يعقوب پرسيد : «او را ميشناسي؟»
حسين سرش را به زور بلند كرد. فيضالله فكر كرد چرا بين اين چهار نفر حسين را مقابل او قرار دادهاند؟ حسين سرش را پايين انداخت و آرام گفت: «نه!»
يعقوب كه آتشي شده بود، با شنيدن پاسخ منفي چنا
سازمان بسيج دانشجويي افتخار دارد در يك ابتكار شايسته با مشاركت و همكاري وزارتخانهي آموزش و پرورش، نهاد نمايندگي مقام معظم رهبري در دانشگاهها، دانشگاه آزاد اسلامي، بنياد شهيد انقلاب اسلامي، بنياد حفظ آثار و نشر ارزشهاي دفاع مقدس و صدا و سيماي جمهوري اسلامي و ساير نهادها، از سال 76 هر ساله يادواره شهداي دانشجوي كشور را به مناسبت 16 دي ماه سالروز شهداي هويزه و روز شهداي دانشجو با حضور خانوادههاي معظم شهدا و جانبازان، ايثارگران، آزادگان و شخصيتهاي كشوري و لشكري به منظور تجليل و گراميداشت ياد و خاطرهي شهداي گرانقدر جامعه دانشگاهي و ارائه الگو براي نسل جوان و آينده سازان انقلاب اسلامي در دانشگاههاي سراسر كشور برگزار نموده است.
اينك در آغاز برگزاري پنجمين يادواره شهداي دانشجو كه از همان انديشه پيام داري شهيدان شاهد، ريشه ميگيرد، براي همه ما زمينهاي است زلال، تا جاي خالي نمونههاي آرماني و اسوههاي جاودان حيات طيبه را پر كرده و پيش چشم آوريم، چرا كه بنيان حيات برتر اجتماعي در پيروي و تأسي از نمونههاي آرماني و اسوههاي جاودان استوار است، هر كه طالب راه مقصود است و نشانهي هدايت ميخواهد بايد با زيستن چون ايشان، خويشتن خوش را به مقصود حقيقي نزديكتر سازد.
والسلام
سازمان بسيج دانشجويي
كلام نخستين
كمتر مواقعي پيش ميآيد كه مردان بزرگ در زمان حياتشان شناخته شوند. وقتي در اوايل جنگ در جبهه سوسنگرد و هويزه با حسين علمالهدي آشنا شدم، در باورم نميگنجيد كه اين مرد جوان، برگ زريني از تاريخ انقلاب اسلامي باشد. حتي نحوهي مقاومت او در برابر تانكهاي دشمن و چگونگي نبردش نتوانست پرده از اين راز بردارد.
تدوين جلد اول«مسيح كردستان»- سرگذشت شهيد بروجردي- كه به پايان رسيد، دانستم ناگفتههاي انقلاب اسلامي در پس پردههاي تقوايي نهفته است كه اگر زلاليش فاش نشود، خود مسبب تكرار فاجعه تحريف تاريخ خواهيم بود. اگر هر انقلابي با موجي از انسانهاي معتقد و پرتلاش همراه نباشد، بطور مسلم آن انقلاب ريشهاي نخواهد بود. كساني كه به نوعي با شهيد علمالهدي ارتباط داشتند، هيچگاه از رابطه او با نهجالبلاغه سر در نياوردند، جز در روزهاي حضورش در منطقه هويزه كه بنا داشت تبلوري از عمق كلام مولايش علي ابن ابيطالب در زمان و محدودهي توان خود باشد. بعضيها عقيده دارند، حسين هويزه را مدينه فاضله خود ميدانست و در صدد بود آموختههاي خود را در آنجا عينيت بخشد و بعضيها هم عقيده دارند حسين از زمان پيشي گرفته بود. در جستجو بوديم تا بلكه همراز با او شويم. اين بار نيز منابع تحقيق- طبق روال گذشته- ناگفتههاي حبس در سينه دوستان بود. ردپاي اين شهيد بزرگوار را سايه سايه دنبال كرديم تا كه «سفر سرخ» تدوين شد. صفحاتي از بزرگ زرين زندگي اين شهيد با خاطرات مقام معظم رهبري، حضرت آيتالله خامنهاي مزين شده است. بدين مناسبت توفيق سعادت ملاقاتي كوتاه، براي زنده كردن خاطرات دوران حضور حسين در مشهد و روزهاي اول جنگ حاصل گشت، كه معظمله اظهار داشتند:«اگر اين خاطرات به صورت داستان تدوين شود اشكال ندارد، ولي اگر بخواهيد وقايع آن مقطع از تاريخ را به صورتي دقيق بنويسيد، لازم است در وقت مناسبي حوادث مربوط به سال 1357-1356 مشهد را برايتان بيشتر توضيح بدهم.»
ضمن آرزوي سربلندي و طول عمر پربركت از خداوند منان براي معظمله اميد آن داريم، كه در چاپ بعدي توفيق استفاده از بيانات ارزشمند ايشان را داشته باشيم.
مايلم در وقت مناسبي از آنان كه دوران همراهي با حسين را عاشقانه در فضايي از سوز و فراق- بيهيچ كم و كاست- برايم باز گفتند، تا در اين سفر تنها نباشم، تشكر كنم. شايد باورتان نشود كه آخرين همسفرانم حسين بود و چند تن از دوستان شهيدش كه شبي در عالم خواب تا صبح همراه بوديم و من هنوز نتوانستم راز اين خواب شيرين را دريابم. پس اجازه بدهيد«سفر سرخ» را به شهدايي كه هم راز حسين بودند، هديه كنم.
روحشان شاد
نصرت الله محموزاده
فصل اول
(1)
از خانه بيرون زد. خيابان خلوت بود. آدمها تك و توك با لباس سياه بيرون ميزدند و به سوي مساجد ميرفتند. صبح عاشوراي آن روز براي حسين پر از شور و التهاب بود. آيا ميتوانند به اهداف خود برسند؟ «كاش بچهها بيايند. اگر بيست نفر هم بشويم، كافي است.»
بيتوجه به دور و بر از عرض خيابان نادري گذشت و به سوي وعدهگاه پيش رفت. بين راه يك بار ديگر كاغذي را از جيب بغل درآورد و مطالبي را كه در آن نوشته بود، مرور كرد. حالت چهرهاش متناسب با هر شعاري تغيير ميكرد. صدايش كمكم بلندتر شد. حتي كساني كه از كنارش ميگذشتند، نگاهي به قدو قوارهي كوچك او ميانداختند و متعجب از كنارش ميگذشتند.
يكي از پشت سر صدايش زد. او به عقب برگشت. حسن بود. نفسزنان پرسيد:
- چرا صدايم نكردي؟
- تو اتاق پدر كه بودم، همه چيز فراموشم شد، حتي قرار با تو.
حسن با حالت دو سعي ميكرد خو را به حسين كه با قدمهاي بلند حركت ميكرد، برساند. حسين لحظهاي توقف كرد و نگاهي به قيافهاش كه دو سال از او كوچكتر بود، انداخت و گفت: «بايد زودتر برسيم و كمي تمرين كنيم.»
- اگر يواشتر برويم، ميتوانيم بين راه تمرين كنيم.
حسين مكث كرد. اين بار قدمهايش كوتاهتر شد، طوري كه حسن توانست دوشادوش او حركت كند.
- بهتر است شما جملات عربي را بخواني. من هم ترجمهي آنها را ميخوانم.
در خواندن جملات عجله نكن. وقتي من ترجمه را ميخوانم تو سرت را پايين بينداز و خيل مظلوم به حركتت ادامه بده. ما بايد در سكوت زمينهي انفجار را در درون مردم فراهم كنيم.
حسن و حسين هر دو صداي خوشي داشتند. صوت قرآن اين دو برادر در مدارس اهواز طرفدار زيادي داشت، حتي فرمانده لشكر 92 زرهي خوزستان براي افتتاح مسجد پادگان از صداي اين دو برادر استفاده كرده بود. فرماندهي لشكر كه خود را مردي متدين جلون ميداد، اين مسجد را براي جلب توجه اقشار مذهبي اهواز ساخته بود، اما آن روز حسين آياتي را از قرآن انتخاب كرده بود كه ماهيت پليد اين افراد را آشكار ميكرد. دو برادر در برابر امراي ارتش كه براي شركت در مراسم حاضر شده بودند، از جا برخاستند و با وجود همهي حاضرين كه مثل عروسك دولاوراست ميشدند، از جايشان تكان نخوردند. تيمسار جعفريان كه اين حركت آنها را به حساب بچگيشان گذاشته بود، ناگهان با شنيدن آياتي از قرآن كه به جهاد در راه خدا مربوط ميشد، فهميد كه عمل آن دو در برنخاستن نميتواند به دليل بچگيشان باشد. با اين وجود طنين صداي آنها تيمسار را به سكوت واداشت.
به مدرسهي سعادت جعفري كه رسيدند، سراسيمه وارد حياط شدند. چند نفري كنار ديوار جمع شده بودند و هر كدام مشغول كاري بودند. مستخدم مدرسه هنوز از كارشان سردرنياورده بود، اما چون آنها را ميشناخت، كاري به كارشان نداشت. حسن فيضالله را ديد كه دارد باطري بلندگو دستي را عوض ميكند. با بچهها سلام عليك كرد و از اين كه همه چيز طبق برنامه بود، خوشحال شد. چند پلاكارد و تعدادي پرچم عزاداري امام حسين(ع) در كنج ديوار قرار داشتند. آنها تصميم داشتند برنامهشان غير از ساير دستههاي سينهزني برگزار شود و به همين دليل سادهترين نوع آن را انتخاب كرده بودند. فيضالله بلندگو را امتحان كرد و به طرف كريم رفت تا نحوهي حركت دسته را تنظيم كنند. حميد كه چند سال از آنها بزرگتر بود، سعي ميكرد كارها را طبق برنامه پيش ببرد. يك سري روبان سياه به سينهي بچهها بستند كه رويشان به عربي نوشته شده بود.
«اين الحسين مصباح الهدي و سفينة النجاة» و «ان الحياة عقيدة و جهاد.»
حسين آخرين روبان را به سينهي خود بست و براي حركت مهيا شدند. از مدرسه كه بيرون رفتند، تعدادشان به صد نفر ميرسيد. حسين و حسن جلو دسته حركت ميكردند. فيضالله و كريم در طول صف حركت ميكردند كه نظم به هم نخورد. حميد و محسن بيشتر هواي اطراف صف را داشتند كه در برابر حركت احتمالي نظاميها واكنش نشان بدهند. صادق و جواد جلو صف بودند تا نحوهي حركت را كنترل كنند. حسين يك بار ديگر به عقب برگشت و نگاهي به طول صف انداخت و بعد بلندگو را دست گرفت و اولين جمله را بسيار آرام قرائت كرد و بعد بلندگو را به حسين داد تا آيهاي از قرآن را بخواند. حسن خواند و حسين ترجمهي آيه را بسيار شمرده و با آب و تاب خواند. به اولين چهار راه كه رسيدند، با يك دستهي سينهزني مواجه شدند. عزاداران طبق سنت هميشگي سينه ميزدند و با علَم و كُتل به سمت ميدان شاه حركت ميكردند كه مركز دستههاي سينهزني اهواز بود و مسير اكثر سينهزنان به آنجا ختم ميشد. توجه عدهاي كه در پيادهرو ايستاده بودند، به نحوهي سينهزني اين نوجوانان جلب شده بود. آنها پيراهن سياه به تن داشتند در حالي كه سرشان را پايين انداخته بودند، آرام سينه ميزدند و صداي حسين مردم را به وجد ميآورد.
صف عزاداران وارد خيابان پهلوي[1] شد. از كنار يك دسته زنجيرزن گذشتند. حواس زنجيرزنها به اين نوجوانان جلب شد، طوري كه از همراهي با نوحه خوان بازمانده بودند. كريم و جواد كه جلو صف بودند، سرچهارراه پيچيدند به داخل خيابان سيمتري. ديگر صداي بلندگوي دستههاي مختلف درهم شده بود و توجه اكثر مردم به آنها جلب شد. حسين كه زيرچشمي مردم را ميپاييد، هر لحظه تُن صدايش را بالاتر ميبرد. سابقه نداشت دستهاي در روزعاشورا فقط قرآن بخواند. كساني كه به اين دسته ميپيوستند، بيشتر جوان بودند. وقتي فيضالله ديد مرد مسني به آنها پيوستهي يكه خورد. انتظار چنين چيزي را نداشت. حالا تنها دستهي آنها بود كه ميدان داري ميكرد. حميد اشاره به محسن و كريم كرد كه آهستهتر حركت كنند. حالا وقتش بود كه حسين شعارهاي اصلي را بخواند. حميد خود را به حسين رساند و تكه كاغذي به او داد. حسين به حسن اشاره كرد كه آيه مورد نظر را بخواند. حسن نگاهي به اطراف انداخت و سپس با صداي بلند گفت :
«مالكم لا تقاتلون في سبيل الله…[2]»
حسين بلندگو را گرفت و اشاره كرد به فيضالله كه صندلي را بياورد. اكنون دسته مقابل ادارهي آگاهي رسيده بود. حسين تعمداً قصد داشت در آنجا توقف كنند. فيضالله صندلي را وسط خيابان گذاشت و حسين از آن بالا رفت. از آنجا بهتر ميتوانست وضعيت دسته را ارزيابي كند. تعدادشان به بيش از دويست نفر رسيده بود. حسين بلندگو را رو به ادارهي آگاهي گرفت. چند مأمور مسلح شهرباني در مقابل آگاهي صف كشيده بودند. سرگردي سراسيمه از ساختمان بيرون آمد و به صف خيره شد. حسين شروع كرد: «اي مردم اگر دين نداريد، لااقل آزاده باشيد.»
حسين چشم در چشم سرگرد دوخته بود و اين جملات را با خشم و تنفر قرائت ميكرد. سرگرد به سرعت به ساختمان برگشت. حسين كه زيرچشمي حركات سرگرد را زير نظر گرفته بود، از صندلي پايين آمد. دسته حركت كرد و وارد خيابان 24 متري شد. جوانان بسياري به آنها پيوسته بودند و شور و هيجان اوج ميگرفت. از دور حدود بيست مأمور شهرباني به سمت دسته آمدند. هر لحظه تعدادشان بيشتر ميشد. حضور آنها صحنهي عزاداري را عوض كرد. تعداد نفرات دسته كمتر و كمتر شد. نزديك پنجاه مأمور دسته را محاصره كردند. چند ساواكي با لباس شخصي وارد معركه شدند. از حركاتشان مشخص بود كه قصد بر هم زدن دسته را دارند. حميد و كريم ساواكيها را ميشناختند. فيضالله صندلي را به گوشهاي پرت كرد كه جلب توجه نكرده باشد، اما يكي از ساواكيها متوجه شد و او را زير نظر گرفت. فيضالله هنوز وسط دسته بود. «اگر خودم را كنار بكشم، در روحيهي بچهها اثر ميگذارد. بهتر است تا آخر خط برويم.»
فيضالله خود را به حسين رساند و گفت: «وضعيت تغيير كرد. ما را احاطه كردهاند.»
- بهتر. اين كارشان مردم را به فكر خواهد انداخت. مگر ما چه كردهايم كه ما را محاصره كردهاند؟
- بايد بچهها را فراري بدهيم.
- هنوز كارمان تمام نشده است. الان نزديك ميدان شاه هستيم. حيف است متفرق شويم. برو به بچهها بگو خونسردي خودشان را حفظ كنند.
فيضالله كه قدش بلندتر از قد حسين بود، با قدمهاي شمرده خود را به حسن و محسن رساند. آنها نيز باحسين موافق بودند. محسن كه بلندقد و لاغر بود، خودش را به جلو صف رساند و پرچم را از دست يكي از بچهها گرفت و به كريم اشاره كرد كه با او همراه شود.
به فلكهي مجسمه رسيدند. مجسمهي شاه وسط ميدان خودنمايي ميكرد. طبق رسم هر ساله دستههاي عزاداري به آن جا كه ميرسيدند، يك دور در ميدان ميچرخيدند. ساواكيهاي مستقر در ميدان نيز دستهها را كنترل ميكردند محسن و كريم به ميدان كه رسيدند، ناگهان مسير دسته را عوض كردند و به چپ پيچيدند. مأمورين شهرباني حلقهي محاصره را تنگتر كردند. صداي بلند و رساي حسين در ميدان طنين افكند. آيهاي را خواند كه مردم را به حق طلبي و قيام عليه كفار دعوت ميكرد. حالا ديگر همه متوجه اين حركت غير منتظرهي آنها شده بودند. حسن و كريم وارد خيابان سمت چپ كه شدند، مأموران متعجب به آنها خيره شدند. چرا دور ميدان نميچرخند؟ دو ساواكي وارد دسته شدند. يكي از آنها از يكي از بچهها پرسيد: «مسئول شما كيست؟»
- ما مسئول نداريم.
ساواكي نگاه او را كه متوجهي فيضالله شد، تعقيب كرد و فهميد كه فيضالله كسي است كه دنبال او ميگردد. دسته از ميدان خارج شد. انگار روي مأموران آب سرد ريخته بودند. ترس وجودشان را فراگرفت. حلقهي محاصره مأموران و ساواكيها تنگتر شد. چند نفر از صف خارج شدند و در ميان مردم گم شدند. حسين متوجه هجوم دسته جمعي مأموران كه شد، فرياد زد :«متفرق شويد. از اين جا دور شويد.»
نظم صف به هم ريخت و هر كدام به سويي فرار كردند. مأموران با باتوم به جان آنها افتادند. در اين ميان تنها فيضالله بود كه هنوز وسط خيابان ايستاده بود و بچهها را فراري ميداد. ساواكي بلند قدي كه او را زير نظر داشت، به طرفش رفت. فيضالله خواست فرار كند، اما ديگر دير شده بود. مأموران از چهار طرف دورش حلقه زدند و بازوهايش را گرفتند و پشت سر آن ساواكي كه اسمش معبّر بود، به طرف جيپهلش دادند. در ساواك اهواز كسي نسبت به كار معبّر شكي نداشت. او بسيار جدي و خشن عمل ميكرد. دستگيري فيضالله كافي بود تا او سر از كارشان در بياورد.
(2)
حالاكه در اين زمينه نمور افتاده، معدل خوب به چه دردش ميخورد. دو روز است كه اين جا افتاده و فقط ميتواند پايش را به ديوار بچسباند تا خون در رگهايش جريان داشته باشد. چشمش در آن تاريكي سلول چيزي نميديد و فقط ذهنش فعال بود.
پدر بزرگش يكي از متدينين لشكرآباد اهواز بود. از وقتي پايش به كربلا باز شد، آخر هر هفته از طريق راههاي فرعتي خودش را به پابوس امام حسين (ع) ميرساند و برميگشت. بعد هم شوشتر را رها كرد و به زغال فروشي در لشكرآباد- كه در آن زمان خارج از محدودهي اهواز بود- پرداخت. پدربزرگ كه از دنيا رفت، پدر فيضالله كار او را دنبال كرد، هر چند بيشتر وقتش را در مسجد لشگرآباد ميگذراند و همين باعث شد پاي فيضالله هم به مسجد باز شود.
فيضالله چون خيلي باهوش بود، در دبيرستانهاي ممتاز اهواز درس ميخواند، اما با بچه پولدارها جوش نميخورد. يك بار كه متوجه بوي الكل از دهان دبير جغرافيا شد، جلو دانش آموزان به او پرخاش كرد و همين باعث شد او را از دبيرستان سرلشكر زاهدي اخراج كنند. يك روز جمعه با پدرش به ديدار آيتالله علمالهدي رفت و آنجا با حسين آشنا شد. در آن زمان ده سالش بيشتر نبود. حسين كه مكبر مسجد علمالهدي بود، يك تيم فوتبال راه انداخته بود، اما همين كه صداي اذان بلند ميشد، فوتبال را تعطيل ميكردند و بازيكنها همه به مسجد ميرفتند. حسين روي برنامه عمل ميكرد و خودش را حسابي توي دل فيضالله جا كرده بود، طوري كه فيضالله پس از آشنايي با حسين، حميد، محسن و چند نفر ديگر، از فعاليت در مسجد غرب اهواز دست كشيد و با آنها مشغول كار شد. كارشان تا آنجا پيش رفت كه برنامهي روز عاشورا را پياده كردند. اين اواخر ديگر در مسجد جلسه نميگذاشتند و در منزل حميد كه نزديك مسجد علمالهدي بود، جمع ميشدند. حميد يك سر و گردن بزرگتر از آنها بود و بر اوضاع تسلط بيشتري داشت و در دبيرستان شاهپور درس ميخواند. حميد پدرش را چند سال قبل از دست داده بود و مادرش هم ميديد كه او و دوستانش اهل نماز و مسجد هستند، توجهي به كارشان نداشت. هر جا كه حسين بود، به اعتبار پدرش كه در آن زمان هنوز زنده بود و در خوزستان اسم و رسمي داشت، كارشان مورد تأييد
بود.
فيضالله طي دو روزي كه در انفرادي به سر ميبرد، هر وقت كه ياد حسين ميافتاد، نيرويي در وجودش احساس ميكرد كه شكنجه و تهديد معبّر را بياثر ميكرد.
«آيا حسين را هم گرفتند؟ غير از من دو نفر ديگر را گرفتند. يعني ممكن است آنها اسم بچهها را لو داده باشند؟» فيضالله هنوز نتوانسته بود از كار معبّر سر در بياورد. غير از او كه شكنجهگري سنگدلبود، مردي قويهيكل هم به اسم يعقوب كمكش ميكرد و البته دستورات معبّر را اجرا ميكرد. در بازجويي آخر كتك مفصلي به فيضالله زدند، اما او لب باز نكرد. معبّر كه نااميد شده بود، تصميم داشت او را آزاد كند، اما تلفن زنگ زد و معلوم نبود معبّر چي شنيد كه او را مجدداً به سلول بازگرداندند. حالا چشمانش سياهي ميرفت. ضربهي كفش نوكتيز معبّر او را از حال برده بود. صداي در آمد. مأمور زندان يك ساندويچ برايش آورد و مجدداً در را بست. فيضالله حساب شب و روز و اوقات نماز را از دست داده بود. فقط صداي همهمهي خيابان به گوشش ميرسيد. هر وقت صداها بيشتر ميشد، ميفهميد روز شده و از اين طريق اوقات نماز را تنظيم ميكرد. چراغ سلول روشن شد. فيضالله خود را جمع كردو چشمش را ماليد تا به روشنايي عادت كند. زندوكيلي وارد شد. اين دومين بار بود كه رئيس ساواك به سراغش ميآمد. دو شكنجهگر او را همراهي ميكردند، اما اين بار زندوكيلي با خوشرويي با فيضالله روبرو شد و او را از آن سلول بيرون برد.
وارد محوطهاي شدند كه چند سلول ديگر داشت. فيضالله از ديدن محسن، حميد، كريم، جواد جاخورد. چه كسي اسم آنها را داده است؟ سعي كرد خونسردي خود را حفظ كند، اما زندوكيلي به دقت آنها را زير نظر گرفته بود. وارد اتاقش كه شدند، زندوكيلي دستي به سبيلش كشيد و پرسيد : « ديگر چه كساني بودند؟»
- صدوپنجاه نفر.
- منظورم آن كساني است كه نقش اصلي را داشتند.
- همه در يك سطح بودند.
- حتي آن پسر قدكوتاهي كه روي صندلي رجز ميخواند؟ او را به احترام پدرش و به خاطر سن كمي كه دارد، به اين جا نياوردهايم.
زندوكيلي كمي مكث كرد و سپس گفت : «او را هم ميآوريم و به حرف ميكشيم.»
- مثل من؟
اين حرف فيضالله خشم رئيس ساواك را برانگيخت و محكم خواباند زير گوشش.
- او را ببريد. اينها آدم نميشوند. آنقدر بزنيد تا به حرف بيايند.
دو مأمور فيضالله را به اتاق شكنجه منتقل كردند. دكور اتاق شش متري طوري بود كه در دل زنداني وحشت ايجاد كند. آثار خون روي ديوارها بود. چند زنجير از سقف آويزان بود. معبّر با همكار هميشگياش وارد شد. از چشمانش شرارت ميباريد. به يك قدمي فيضالله كه رسيد، با كفش نوكتيزش محكم به ساق پاي فيضالله زد. درد تمام وجود فيضالله را گرفت. دو نفر ديگر وارد شدند و پايش را بستند. يعقوب كابل را محكم به كف پايش فرود آورد. صداي فيضالله بلند شد. معبّر كنارش نشست و گفت: «آن قدر ميزنمت كه بميري، مگر اين كه بگويي چه كسي يا چه كساني آن دسته را راه انداختهاند.»
فيضالله سعي كرد درد را تحمل كند. يعقوب ضربههاي كابل را با شدت بيشتري فرود آورد، طوري كه انگار كابل سگهاري بود كه او را گاز ميگرفت.
فيضالله نه حركتي ميكرد و نه فرياد ميزد. معبّر دست يعقوب را گرفت :
- برو دكتر را خبر كن.
يعقوب بلافاصله از اتاق خارج شد و لحظهاي بعد با دكتر وارد شد و فيضالله را معاينه كرد.
- اين بچه ديگر طاقت شكنجه را ندارد. ممكن است كار دستتان بدهد.
معبّر با عصبانيت اتاق را ترك كرد.
مدير مدرسه نگاهي به ساعت خود انداخت. هنوز ده دقيقه به زنگ تفريح مانده بود. از دفتر خارج شد. در حياط كسي نبود. غير از زمزمهي دانش آموزان، صدايي به گوش نميرسيد. سروصدا از طبقهي دوم بيشتر ميآمد. از چهرهي خستهي مدير كه سالها عمرش را در اين مدرسه گذرانده بود، مشخص بود كه ناراحت است و ناراحتتر هم شد. وقتي ورود چهار مرد مسلح را به حياط مدرسه ديد كه چهار چشمي اطراف حياط را ميپاييدند. مدير از پلهها پايين آمد و جلو معبّر ايستاد. دستانش ميلرزيدند. معبّر اسم كسي را كه روي كاغذ نوشته شده بود، به او نشان داد. مدير با ديدن اسم به يكي از كلاسهاي طبقهي دوم اشاره كرد. معبّر گفت: «ما را ببر آنجا.»
از پلهها بالا رفتند و به كلاس مورد نظر كه رسيدند، معبّر وارد شد و نگاهي به چهرهي دانش آموزان انداخت
- حسين علمالهدي
حسين از گوشهي كلاس بلند شد. همه چيز دستگيرش شده بود. كتاب و دفترش را برداشت و آمد پاي تخته. قدكوتاه و حالت كودكانهي او معبّر را به فكر فرو برد. باورش نميشد. فكر كرد: «يعني همهي اعترافات در مورد او درست است؟»
- راه بيفت
حسين سرش را پايين انداخت و قبل از خارج شدن از معلمش كه هاج و واج به حسين نگاه ميكرد، اجازه گرفت و بيرون رفت. معبّر او را هل داد. حسين خود را كنترل كرد و نگاهي به معبّر انداخت و از پلهها پايين رفت. تو حياط با ديدن آن چهار مسلح خود را جمع و جور كرد.
وقتي به خود آمد كه تو اتومبيل كنار معبّر نشسته بود. پنج روز پس از واقعهي عاشورا به سراغ او آمده بودند، اما نميدانست كجاي كار است. منتظر چنين روزي بود. راننده با سرعت از خيابانها ميگذشت. حسين ترجيح داد به بهانهي تماشاي خيابان خود را از شر نگاههاي معبّر خلاص كند. «مرا به كجا خواهند برد؟» به نظر ميرسيد اتومبيل به سوي منزل حسين ميرود. انگار معبّر نيز ياد ماجرايي افتاده بود كه خيابان نادري پر از جمعيت شده بود. و همه سياه پوشيده بودند. وقتي تابوت را از خيابان فرعي وارد نادري كردند، موج جمعيت تابوت سياه را به محاصرهي خود درآورد. اهواز به حالت تعطيل درآمده بود. بيشتر مردم حاضر بودند. تا به حال چنان جمعيتي براي تشييع كسي جمع نشده بود. بسياري اشك ميريختند و با حسرت عكسي كه بر پيشاني تابوت بود، خيره بودند، عكس مردي كه در قلب مردم خوزستان جاي داشت و فريادرس مردم بود. از وقتي از نجف به خوزستان برگشت، مردم اهواز در بسياري از كارها به او رجوع ميكردند. عدهاي هم ميدانستند كه او با آيتالله خميني در ارتباط بود و همين باعث شده بود ساواك او را زير نظر بگيرد. معبّر شناخت دقيقي از اين مرد داشت و حالا كه از خيابان نادري ميگذشت، صحنهي پرشكوه تشييع جنازهي پدر حسين را به ياد ميآورد. يك لحظه ترس در دلش افتاد كه چطور جرأت كرده فرزند آن مرد بزرگ را دستگير كند...
راننده جلو منزل حسين ترمز كرد. معبّر به خود آمد و اشاره كرد حسين پياده شود : در زدند. زني كه چادر نماز سرش بود، در را باز كرد حسين سلام كرد، اما نگاه مادر متوجه معبّر و افراد مسلح بود. از جلو در كنار رفت كه وارد شوند. معبّر چهرهاي خشن به خود گرفت و وارد اتاق بزرگي شد كه محل ديدار مردم با ايتالله علمالهدي بود. حسين حتي در همان فكر كودكانهاش توانسته بود، آن ملاقاتها را به ذهن بسپارد. آخرين بار دستهاي از مردم اهواز وارد آن خانهي بزرگ شده بودند و هر كدام تكيه به ديوار داده و به پدر مينگريستند. مردي با محاسن بلند و عمامهي مشكي. لبخندش همه را جلب ميكرد و سؤال هر كس را با گشادهرويي پاسخ ميداد. مختصر، اما مفيد. نياز آنها كه قصد دارند زندگي روزمره را درست سپري نمايند.
اكنون كه آن اتاق بزرگ خالي بود، حسين همهي اشياء را به دقت زير نظر گرفته بود. گليمي كه كفپوش بود، چند پشتي و قفسهاي كتاب كه بيشترشان عربي بود. حسين خيلي كوچك بود كه پدرش در نجف درس ميخواند. اين كتابها را هم از آن جا آورده بود. چند بار با كنجكاوي به سراغشان رفت، اما هر چه ورق زد، از مباحث سنگين آنها- كه اغلب فلسفي و اصول عقايد بودند- سر در نياورد. تنها از نهجالبلاغه سر در ميآورد كه سرانجام پدر آن را به او بخشيد. حتي معبّر در اين سكوت آن اتاق را به دقت از نظر ميگذراند. پا روي فرشي كه گذاشت، حسين گفت :«با كفش وارد اتاق نشو. ما اين جا نماز ميخوانيم.»
لحن خشك حسين معبّر را به تعجب انداخت و حرفي نزد. از اتاق خارج شد و به سمت حياط رفت. مادر از اين حركت پسرش خوشش آمده بود و نگراني ورود ساواكيها را فراموش كرده بود. جلو رفت و به معبّر گفت: «اتاق حسين آنجاست.»
معبّر از پلهها بالا رفت. دو طرف حياط كه وسط آن يك درخت و يك حوض كوچك بود، چند اتاق ساده ساخته شده بود و روي آشپزخانه اتاقي بود كه حسين و كاظم در آنجا مطالعه ميكردند. معبّر با انبوهي كتاب مواجه شد، اما او دنبال سرنخ بود، سرنخي كه در ميان كتابها پيدا نكرد و نااميد بيرون آمد و دست حسين را گرفت كه او را با خود ببرد. مادر سد راه شد. هنوز زود بود كه حسين را در اين ماجراها ببيند، ماجراهايي كه سالها در كنار شوهر با آنها درگير بود. از وقتي پا به اين خانه گذاشته بود، بارها با اين گونه حوادث مواجه شده بود، يعني از 15 خرداد تا لحظهاي كه شوهرش فوت كرد... روزي را به ياد آورد كه طوماري در اعتراض به تبعيد آيتالله خميني جمع كرده بود و پس از فشار و تهديد ساواك بيشتر امضاكنندگان امضاي خود را پس گرفتند و او را تنها گذاشتند، اما او با حضور در كنار شوهر خود كه هيچ ترسي از رژيم نداشت، به تنهايي از آيتالله خميني حمايت كرد. هنوز متن تلگراف به شاه را به ياد داشت. «اگر مسلماني، چرامرجع تقليد ما را تعبيد كردهاي و اگر مسلمان نيستي، بگو تا ما تكليف خودمان را بدانيم.» مادر نميتوانست در دستگيري حسين را باور كند.
- تو كه جرمي نكردهاي، پسرم. به زودي آزاد ميشوي.
و پيشاني حسين را بوسيد، بيآنكه اشكي از چشمانش جاري شود. احساس ميكرد حسينش پاي به دنياي جديدي گذاشته است. و نگران بود نكند او با اين سن كم در طي كردن اين راه پرخطر كه خود بارها در كنار شوهر تجربه كرده بود، موفق نشود.
مادر گفت: «به خدا ميسپارمت.»
حسين از خانه بيرون زد. چند نفر از اهالي محل سر كوچه جمع شده بودند و آن منظره را تماشا ميكردند. حسين سوار اتومبيل شد و معبّر به راننده دستور داد كه حركت كند.
فصل دوم
(1)
يك كيسه روي سرش انداختند و او را به داخل راهرو هل دادند. تا آمد خود را جمع و جور كند، بدنش به لبهي پلهها خورد و از درد ناليد. يعقوب دست او را گرفت و با سرعت از پلهها پايين برد و دوباره او را بالا آورد و باز پايين برد، آنقدر كه خودش به خسخس افتاد. بعد حسين را دنبال خود كشيد و به داخل سلولي پرت كرد و در آن را بست. حسين با شنيدن صداي بسته شدن در كيسه را از سرش برداشت، اما چيزي نديد. سلول در تاريكي فرو رفته بود. كمكم چشمش به تاريكي عادت كرد. طول سلول يك متر و عرض آن نيم متر بود. نميتوانست دراز بكشد. كف پايش را به ديوار روبرو تكيه داد و به همان حال ماند.
چند ساعت گذشت، اما خبري نشد. داشت كلافه ميشد، ايستاد. گرسنگي به او فشار آورد. اول كه او را به آن سلول تنگ و باريك انداختند، احساس آرامش ميكرد، اما حالا از صداي قطرهي آبي كه از سقف ميچكيد، اعصابش خُرد شده بود. بايد نماز ميخواند، اما نميدانست وقت كدام نماز است؟ ناگهان چراغ روشن شد. نور به چشمش تابيد و دستش را جلو نور گرفت. درِ سلول با صداي خشكي باز شد. اين بار معبّر با رئيس ساواك به سراغ او آمده بود. رئيس ساواك نگاهي به قد و قوارهي حسين انداخت. باورش نميشد اين نوجوان همان كسي است كه دربارهاش آن همه شنيده است.
او را از سلول خارج كردند، دو پاسبان حسين را چشم بسته وارد دفتر زندوكيلي كردند. زندوكيلي به او نزديك شد. لبخندي زد و گفت: «ما ميدانيم شما بچهها غرضي نداشتهايد. حتماً يكي ميخواسته از نيت پاك شما سوء استفاده كند. شما بايد كمك كنيد كه ما آنها را شناسايي كنيم.» حسين به آرامي جواب داد.
- مگر براي امام حسين(ع) عزاداري كردن جرم است؟
زندوكيلي جوابي براي سؤال خود نيافت. از راه ديگر وارد شد، اين بار هم با مهرباني، اما فايده نكرد. از پشت ميز برخاست و در اتاق شروع كرد به قدم زدن. به ساعت نگاه كرد. دير وقت بود. جلو حسين ايستاد و فرياد كشيد :«تو كلهي امثال تو پِهن پر شده!»
فرياد او حسين را به صندلي ميخكوب كرد. معبّر گفت: «قربان اجازه بدهيد از راهش وارد شويم. ديديد كه دوستانش چه راحت اعتراف كردند.»
حرف معبّر حسين را به خود آورد. يعني دوستانش چه حرفهايي زدهاند؟ رئيس ساواك پشت ميز نشست. متقاعد شده بود كه بايد حسين را به معبّر بسپارد. معبّر گفت: «درست است كه بزرگزاده است، اما اگر از همين حالا تكليفمان را با او روشن نكنيم، بعداً با مشكل مواجه ميشويم. اينها يك بمب منفجر نشده هستند. بايد قبل از انفجار خنثي شوند.»
- توجه كنيد كه اگر بلايي سر اين بچه بيايد، انعكاس بدي پيدا ميكند.
معبّر در حالي كه حسين را از اتاق خارج ميكرد، گفت : «مطمئن باشيد، قربان. عمليات را زير نظر دكتر دنبال ميكنيم.»
حسين را در اتاقي ششمتري به ميز بستند. روي در و ديوار آثار خون توجه حسين را جلب كرد. يك ميخ طويله به ديوار كوبيده بودند و زنجيري به آن آويزان بود. معبّر متكبرانه به حسين نزديك شد. رو در روي او ايستاد و مويش را گرفت و نوككفش مشكياش را محكم به ساق پاي حسين زد، طوري كه نالهاي از گلوي او درآمد و روي كمر خم شد. با ضربهاي كه معبّر به حسين زد، او را نقش زمين كرد. يعقوب با مشت و لگد به جان او افتاد و او را مثل توپ فوتبال به اين طرف و آن طرف پرت ميكرد، آن قدر كه از حركت افتاد. معبّر دو پاسبان را صدا زد تا او را به زنجير ببندند. يك سطل آب به صورتش پاشيد كه به هوش بيايد. حسين به سختي چشم باز كرد. ضعف بدنش را ميلرزاند. معبّر گوشش را گرفت و گفت: «ما بايد از ماجراي عاشورا سردر بياوريم. تا حالا دوازده نفر از دوستانت را دستگير كردهايم.»
حسين ناي حرف زدن نداشت. ضربههاي كابل شروع شد، اما حسين احساس درد نميكرد. وقتي معبّر لگدي به شكم او زد، حسين از ته دل جيغ كشيد. معبّر هم خسته شده بود، براي همين اتاق را ترك كردند.
نگهبان يك ساندويچ براي حسين اورد. دستش را باز كرد و او را تنها گذاشت. حسين با ولع ساندويچ را گاز زد، اما ناگهان ياد چيزي افتاد. لقمهاي را كه گاز گرفته بود؛ بيرون انداخت و كاغذ ساندويچ را باز كرد. لايههاي كالباس را بيرون آورد و انداخت جلو در و نان آن را با ولع خورد. لقمهي آخر را ميجويد كه معبّر وارد شد. چشمش به تكههاي كالباس كه افتاد، گفت : «پس چرا كوفت نكردي؟»
- اين كالباس هارا با گوشت خوك تهيه ميكنند. نجس است.
- تو از گرسنگي داري ميميري.
- هنوز كه دارم نفس ميكشم.
معبّر سيلي محكمي به صورت او زد و گفت: «اگر حرف نزني نفست را ميبرم.»
دو پاسبان حسين را از اتاق شكنجه خارج كردند. وارد راهرويي شدند كه حميد و محسن و فيضالله و كريم در آن ايستاده بودند. از چهرهشان مشخص بود كه حسابي كتك خوردهاند. چهرهي خونآلود حسين آنها را به خود آورد. اما واكنشي از خود نشان ندادند. حسين را جلو فيضالله نگه داشتند. يعقوب پرسيد : «او را ميشناسي؟»
حسين سرش را به زور بلند كرد. فيضالله فكر كرد چرا بين اين چهار نفر حسين را مقابل او قرار دادهاند؟ حسين سرش را پايين انداخت و آرام گفت: «نه!»
يعقوب كه آتشي شده بود، با شنيدن پاسخ منفي چنا
لینک کپی شد
نظر شما
