کتاب درباره شهيد - "متن کتاب سيب سرخي که به من دادي"
راه خدا ...
چشم هاي ستوان افسر نگهبان پف داشت. خمار، خسته و خوفناک بود. سرش گيج مي رفت،دهانش بوي بدي مي داد. راه که مي رفت انگار مي خواست سکندري برود. سر شيفت خود بود که سروان اکبري آمد.
کنار پنجره ايستاد و سيگار هماي خود را از قوطي فلزي اش بيرون آورد. آن را گوشه لبش گذاشت،دست در جيب هايش کرد.
- کو ... دوباره کبريتم جا ماند!
چشم هاي ستوان افسر نگهبان پف داشت. خمار، خسته و خوفناک بود. سرش گيج مي رفت،دهانش بوي بدي مي داد. راه که مي رفت انگار مي خواست سکندري برود. سر شيفت خود بود که سروان اکبري آمد.
کنار پنجره ايستاد و سيگار هماي خود را از قوطي فلزي اش بيرون آورد. آن را گوشه لبش گذاشت،دست در جيب هايش کرد.
- کو ... دوباره کبريتم جا ماند!

افسر نگهبان فوري فندک از کشوي ميزش در آورد و آن را جلوي دهان او گيراند.
- بفرما قربان، کبريت مي خواهي چکار ؟ من خود کبريت تو هستم.
سروان اکبري چند پک به سيگار خود زد. نيم خنده اي کرد.
بعد برگشت و خيره شد به او و با تشر گفت : « دوباره سر صبحي زهرمار خوردي؟»
افسر نگهبان گفت: «به وجود خودت قسم نه ... به سر مبارک اعليحضرت»
سروان بيشتر غيظ کرد و داد زد : «اه ... هي به سر مبارک اعليحضرت قسم نخور. اقلاً امروز را مي مردي اگر خودت را خفه نمي کردي؟ اگر گارد حفاظت تيمسار جعفري تو را ببينند چه جوابي داري؟»
بعد دو سه تا پک ديگر زد و از اتاق بيرون رفت.
افسرنگهبان مشت به روي ميز کوفت و گفت : «خب به پاي اعليحضرت به دست اعليحضرت قسم ... به دم اعليحضرت قسم ...»
بعد زبانش را گاز گرفت و به آرامي خنديد و گفت : «واي ... تيمسار جعفري قرار است بيايد ... اي خاک عالم بر سرم!»
نگاه کرد به دور و برش کسي را نديد. پسرکي پشت پنجره ايستاده بود.
- سلام !
افسر نگهبان با ترس برگشت و نگاهش کرد. هول برش داشت. فوري نصفه نيمه و عرق کرده پرسيد: «تو کي هستي؟ تو که چيزي نشنيدي؟»
حسين نيم خنده اي کرد و گفت : «نه»
افسر نگهبان تلو خوران پشت پنجره آمد و پرسيد: «چکاره اي چه مي خواهي؟»
حسين گفت: «آمده ام مراسم افتتاح مسجد. سروان محمدي خواسته بود.»
افسر نگهبان با دستمال چروکيده اي، پيشاني سرخ و عرق کرده خود را پاک کرد. بعد آ» دهان خود را گرفت. حسين چندشش شد. چشم دوخت به قاب عکس بزرگ روي ديوار، شاه مثل مير غضب ها نگاهش مي کرد. قپه هاي روي شانه هايش از توي عکس هم انگار برق مي زد. با صداي زنگ دار افسر نگهبان حسين به خود آمد.
- برو تو ... ببين، از پشت آن ميله يکراست برو جلو. از سربازها بپرسي نشانت مي دهند،بگو افسر نگهبان اجازه داد.
حسين از ميله ها گذشت و از اتاق نگهبان دور شد. افسر نگهبان وقتي يله شد روي صندلي راحتي اش،تازه فهميد که حسين را بازرسي بدني نکرده است. فوري مثل برق گرفته ها از جا جهيد و رفت پشت پنجره و اخم کنان گفت: «اي دوباره خاک بر سرت مرد. نکند او با خودش بمبي، نارنجکي ... يا هفت تيري آورده باشد!»
کله کشيد و آن سوي ميله ها را خوب نگاه کرد، حسين رفته بود. پشت دست خود را گاز گرفت و به خودش بد و بيراه گفت.
- اگر سروان بفهمد که حالم زار است. احترام شکم گنده و موهاي وزوي و جوگندمي ام را دارد که تنبيه ام نمي کند.
بعد رها شد روي صندلي و دوباره گفت: «اما نه ... پسرک دست خالي بود. زير لباس هايش قلنبه نبود ... نه، چيزي با خود نداشت ... تازه، از آشناهاي سروان محمدي بود. آره به سر مبارک اعليحضرت!»
حسين سروان محمدي را ديد. سروان قرآن کوچکي دستش داد و گفت: «کنار بلندگو بنشين. تيمسار که آمد وقتي اشاره کردم پشت بلندگو برو و شروع کن به خواندن.»
حسين با تيزهوشي پرسيد : «کدام آيه از کدام سوره؟»
سروان صورت خود را خاراند و گفت: «ا... هرکدام که خودت دوست داشتي. ماشاا... سوره هاي قرآن را که خوب مي شناسي!»
حسين از کنار سربازهايي که با لباس يکدست و نوکنار هم بودند گذشت. از همه آنها بدش مي آمد.
از افسر نگهبان،از افسرها و از فرمانده هاي سيبل در رفته شان. اما سروان محمدي مهربان بود. شايد به خاطر اين که يک ارتشي مذهبي و دين دار بود. ساخت مسجد تازه تمام شده بود. بزرگ وزيبا. آن را درست در وسط پادگان ساخته بودند. سر در آن را با دو تا عکس بزرگ و قدي شاه وشهبانو،آذين داده بودند.
حسين با اخم نگاهشان کرد. ته دلش گفت: «دو تا کفتار ... دو تا آدمکش!»
دم در مردي نظامي که لباس هاي اتو کشيده با چند ستاره روي شانه اش داشت، جلويش را گرفت. سروان محمدي دورتر از او به علامت داد.
حسين کفش هايش را در جاکفشي گذاشت. توي مسجد رفت و پشت بلندگو نشست.
مسجد کم کم از سربازهايي که با نظم به داخل آن مي آمدند پر شد. در چهره سروان محمدي اضطراب بود. چند فرمانده ديگر که کنار در بودند با چشم هايي نگران بيرون را نگاه مي کردند. عقربه هاي ساعت شماته دار، از وقت مقرر رد شده بود.
حسين نگاه کرد به سمت چپ جايگاه تعجب کرد. جمعي از آدمهاي کرواتي روي صندلي نشسته بودند. همه آنها با کفش به مسجد آمده بودند. لجش گرفت. خواست بلند شود و به سراغ آنها برود و بهشان تذکر بدهد. اما کنار دست آنها چند گروهبان قلچماق رديف شده بودند. گويي شخصيت هاي مهم شهر بودند. سر به زير انداخت و توي دلش گفت: «کاش نمي آمدم ... چه جاي خفه اي، خانه خدا را کرده اند پادگان چه بوهاي بدي ... مثل بوي اتاق افسرنگهبان ... اه!»
ناگهان يکي از افسرها گفت: «همگي برپا»
محافظان از جلوي در مسجد کنار رفتند. سربازها همه برخاستند. ميهمان ها هم جلوي صندلي هايشان ايستادند. تيمسار پا به مسجد گذاشت. قدبلند بود و گرفته و مغرور.
- به احترام تيسمار ... آماده!
همه سيخ ايستادند، مثل ستون. تيمسار هم کفش به پا داشت. حسين خشمگين شد سر به زير انداخت و بلند نشد. همه ايستاده بودند الا او، که پشت ميز بلندگو بود. تيسمار با اخم در مجلس چشم چرخاند. به طرف شخصيت ها رفت. نيمچه لبخندي به آنها زد و روي يکي از صندلي هاي مخصوص نشست.
سروان محمدي دايم به حسين اشاره مي کرد. حسين سر به زير داشت. به عجله از جلوي جايگاه گذشت و جلوي حسين رفت.
- چه کار مي کني حسين قرآنت را باز کند!
حسين برخاست. قرآنش را روي ميز باز کرد. سکوت سنگيني به صحن مسجد افتاده بود. تيمسار جعفري خيره شده بود به او. صورتش مثل مفرغ، زمخت و چشم هايش دو کاسه خون بود. ميهمان ها هم اخمو بودند.
سربازها به دستور فرمانده پادگان، روي زمين نشستند. فقط آنها کفش در پاي خود نداشتند. حسين کليد بلندگو را زد. قرآن را جلوي خود گرفت. دست بر گوش هايش گذاشت و شروع به خواندن کرد.
- .. و مالکم لا تقاتلون في سيبل ا..
صدا بلند و پر طنين بود. سربازها ميخکوب شده بودند. صورت چروکيده تيمسار از جايگاه کنده نمي شد. ميهمان ها گيج و منگ بودند. حسين همچنان پر حرارت و آتشين مي خواند.
وقتي که در زندان نوجوانان به ملاقاتش رفتيم، زندان اتاق هايي کوچک و قديمي و غير بهداشت داشت. از او پرسيديم چه چيزهايي لازم داري تا برايت بياوريم؟ حسين گفت: «فقط يک جلد قرآن برايم بياوريد.»
سيرک
جاده خاکي مثل ماري آرام، در دل بيابان چنبر زده بود. انگار که به خوابي هميشگي فرو رفته بود. موتور همچنان سينه اش را مي خراشيد. گويي که بر روي پوست بدنش. باريکه اي ممتد مي کشيد حسين به خودش اميدوار بود، تا آخر خطش را مي رفت.
مي گفت: «تا آن ثانيه آ]ر را هستم، مرد مرد! اما احمد وناصر ... شايد بچگي کنند و در نيمه هاي راه جا بزنند!»
نگاه کردشان، هردوشان بودند. يک بار همين ديروز، خواستبه آقاي اکرمي بگويد، بزرگ ترشان بود و حال و روزشان را بهتر مي فهميد. اما نگفت. انديشيد شايد فکرش اشتباه باشد. بايد کمي صبر مي کرد.
موتور جلوي نخلستان کوچکي ايستاد. صداي «ماماي» چند گاو که آن طرف مي چريدند، بلند شد. حسين و احمد پياده شدند. ناصر موتور لکنته اش را خاموش کرد. بوي روغن سوخته بلند شد.
حسين گفت: «يعني عمويت بو نمي برد احمد؟»
احمد گفت: «فکرت به راه بد نرود. عمو عادل من خيلي با خداست، تازه ... بفهمد مي شود پيشکار ما.»
بعد آستين چپش را بالا زد. بازويش را سفتکرد و گفت: «ببين بازو دارد چهارتاي من. گردن گاو را خم مي کند.»
ناصر خنديد و با عجله رفت در باغ.
- هي ، اين در که بسته است؟
حسين گفت: «او ... بد بياري؟»
احمد از پشت در آهني بزرگ داد زد: «آهاي هيچکس آنجا نيست. آهاي عمو ... منم احمد! آهاي عمو عادل؟»
در مثل صداي چرخ تانک، صداي درشتي کرد وباز شد. بابا حداد بود که بي به دست خيره خيره نگاهشان مي کرد. احمد فرمان موتور ناصر را گرفت و هلش داد توي باغ و گفت: «سلام بابا حداد آمده ايم هوا خوري.»
پيرمرد به سلامش جواب داد. دشداشه اش گلي بود. گويي پاي نخل ها را آبداده شايد هم پنيرک درآورده ...
- خوش آمدي احمد، کم مي آيي اين طرفها؟
حسين و ناصر دنبال احمد رفتند. نخل ها از بار سنگين خرما، کمرشان خم بود. تا چشم کار مي کرد نخل بود و باقي چند تک درخت انجير و انار وسيب. حسين به پهلوي احمد زد.
- هي سرت را زير انداختي و کجا مي روي؟
احمد به خودش آمد. خنده کنان ايستاد و به پيرمرد گفت: «خب درس و مشقم زياده ... تازه کار هم مي روم!»
بعد برگشت طرف حسين و جواب داد: «ته باغ برويم که کسي نباشد،آنجا»!
جايي را نشان داد که هم دنج بود هم ساکت.
- عادل خان نيست، رفته شهر. موتور آب خراب شده، رفته مهندس بياورد.
احمد دوباره خنديد و موتور را دنبال خود کشيد.
- چه بهتر حالا مي شود خوب نقشه کشيد.
پيرمرد پرسيد: «چه کشيد؟»
ناصر بلند گفت: «هيچي انتظار کشيد.»
پيرمرد رفت. احمد بلند بلند قهقهه زد و به بچه ها گفت: «او که سواد نداره، فکر مي کنيد مي فهمه نقشه چيه؟ هان، مي خواهي ازش بپرسم؟»
حسين دلخور شد. احمد تنه موتور را به يکي از نخلها داد. هر سه پاي يک جوي پر از آب نشستند. پيرمرد آن سوتر از آنها داشت پنيرک در مي آورد. ناصر عجله کنان از زير پيراهن خود نقشه را در آورد. آن را مثل فرمانده جنگ هاي پارتيزاني وسط گذاشت. نيم نگاهي به اطراف کرد. چوب نازکي برداشت و گفت: «همه اش را خود کشيده ام. نگاه کنيد چقدر ماهرانه و زيباست؟»
احمد و حسين نقشه را ديدند خنده شان گرفت. ناصر تند شد.
- ها، چيه خودتان بهتر بلديد؟
حسين دست گذاشت روي نقشه و گفت: «شوخي کرديم،خيلي عاليه،خب حالا عجله کن.»
ناصر گفت: «سيرک مصري ها غير از در اصلي، دوتا فرعي دارد. يکي از آنها بزرگتر است که قفس هاي حيوانات شان را از آنجا برده اند نگاه کنيد، اينجا را مي گويم.»
دست گذاشت روي يک نقطه گرد و درشت!
حسين پرسيد: «آدم ها چي، رفت و آمد دارند؟»
ناصر گرفت: «نه ، آن يکي در براي آدم هاي مصري ست که بيشتر باز است. اينجا هم سالن طبخ غذاست. آن قسمت مستطيل، سالن بزرگ نمايش است. اينجا هم درهاي خروجي اش ...»
ناصر همه جاي محل استقرار سيرک را براي حسين و احمد، خوب توضيح داد. بعد چمباته زد و گفت: «حالا خودتان تصميم بگيريد که چه کنيم؟»
احمد نگاه دوخت به دهان حسين. ناصر هم ناخواسته به او خيره شد. حسين از هر دوشان، هم تيزتر بود هم دل و جگردارتر. بار اولشان بود. خواسته وناخواسته داشتند با توي کفش بزرگترها مي گذاشتند. آن هم از آن بزرگترهايي که دل جگر مبارزه را داشتند. کار ساده اي نبود، مثل بزرگترها بايد هم فکر مي کردند هم نقشه مي کشيدند، هم همه وسايل را آماده مي ساختند و بي اما و اگر تا آخر کار مي رفتند. بي برو و برگرد!
حسين با دو سه تا از بزرگترهاي مسجد مشورت کرده بود. راه و چاره را مي دانست به بچه ها چيزي نگفته بود. فکر کرد تا همين جاي کار بس باشد. دهانشان خوب چفت و بست نداشت. اگر گير مي افتادند بد مي شد. اگر مي گفتند يک کار کوچک برو بچه هاي 14-15ساله است، بهتر بود تا يک کار بزرگ سياسي!
حسين انگشت گذاشت روي در عقبي. درست همان جايي که به سن سالن سيرک نزديک بود. آذوقه آشپزخانه مصري ها را از آنجا مي بردند. بعد گفت: «يکي از ما سه تا در يک وقت خلوت به آنجا نزديک مي شود و کار را تمام مي کند. آن دو تاي ديگر هم در فاصله دورتر کشيک مي دهند.»
ناصر و احمد نگاه کردند به هم. چشمهايشان برق زد و بر بالاي ابروهايشان عرق سردي نشست. بعد با هم گفتند: «چه کسي برود جلو؟»
ناصر ادامه داد: «اما ... آنجا ...»
احمد گفت: «چطوري برويم، اگر ما را ببيند؟»
حسين با آرامش گفت: «خودم مي روم. خودم هم دست به کار مي شوم. آنجا به چادر سالن نزديک تر است.»
ناصر و احمد آرام شدند. حسين آرامتر از آنها برخاست و به تنه يکي از نخل ها تکيه داد و گفت: «فقط آماده کردن شيشه و بنزين و مواد با شما. فردا صبح به من تحويل بدهيد. مواظب باشيد همه مواد را تهيه کنيد. توي شيشه فعلاً بنزين نريزيد. من خود آنها را درست مي کنم.»
بچه ها برخاستند از عمو عادل خبري نبود. بلبل هاي بياباني هنوز هم مي خواندند. باد گرمي پاورچين پاورچين به باغ آمده بود. فردا صبح براي آنها روز سختي بود. حسين بيشتر ازناصر و احمد دغدغه داشت اما چهره اش چيز ديگري مي گفت.
حسين دوباره و براي چندمين بار تاکيد کرد: «دهانتان چفت بماند. هيچ کس نفهمد، حتي به بچه هاي مسجد حتي آقا!»
بعد بلند گفت : «يا حسين»
ناصر و احمد هم گفتند: «يا حسين.»
حسين نقشه را لوله کرد و از لاي يقه پيراهنش تو داد. احمد گفت: «امشب بعد از نماز مغرب و عشاء يک بار ديگر قرارمان را به ياد هم بياوريم، چطور است؟»
حسين گفت: «عالي است، فقط رمزي و پنهاني.»
ناصر جثه موتور را از تنه نخل گرفت و آن را به جلو هل داد.
گرما مثل خوره به جان شهر افتاده بود. از توبره آفتاب، آتش مي ريخت. مردم به خانه هايشان پناه برده بودند.
حسين شيشه بمب را لاي روزنامه پيچيد. با بچه ها دست داد. از آنها حلاليت گرفت و آهسته گفت: «نگران نباشيد تا کارم را تمام نکنم بر نمي گردم.»
بعد راه افتاد. احمد و ناصر، مضطرب پشت تير چراغ برق نشستند. از آنجا تا سيرک، فاصله کمي بود. سيرک را مصري ها در شهر راه انداخته بودند. کارشان فقط نمايش با حيوانات و شعبده بازي نبود. زنهاي بازيگر با سر و ضع زننده، روي سن مي رفتند و نمايش بازي مي کردند. مومنين شهر رفتن به آنجا را تحريم کرده بودند.
حسين گفته بود: «بايد وقتي برويم که خلوت باشد. يعني هيچ کس نباشد. خود آنها هم توي خوابگاهشان باشند. تا به هيچ کس آسيبي نرسد. ما فقط بايد دم ودستگاه سيرک را آتش بزنيم. فقط همين. حتي حيوانات هم آسيب نبينند.»
ناصر همچنان به رفتن حسين نگاه مي کرد. احمد توي فکر بود. با خودش مي کرد: «اگر کلانتري بفهمد پوست از سر حسين مي کند يعني ازسر همه ما واي ... محسن سياه ميگفت: بازداشتگاه کلانتري مثل سياهچاله ... خدا به سر هيچ کس نياره.»
ناصر چشم گرفت و با هيجان گفت: «رفت توي يکي از کوچه ها، دعا کن احمد دعا کن.»
احمد زير لب دعا خواند، اما آمد بگويد: «کاشکي نمي رفت، به دلم ...» که ناصر چشمهايش را گرد کرد: «چي شده، نکنه جا زدي؟»
- نه جا نزدم ... اما اگر پدرهايمان بفهمند چه، کاشکي به آنها مي گفتيم.
ناصر که خودش هم دلهره داشت گفت: «پناه بر خدا، کار خلافي که نمي کنيم. دزدي که نيست. به خاطر خداست. آنها نامسلموني مي کنند، بي عفتي مي کنند، مستند، رقص و آواز دارند!»
احمد کمي آرامتر شد. هر دو کله کشيدند. حسين نبود. احمد گفت: «اما حسين يک چيز ديگر است. دل شير دارد. هيچ باکش نيست. حالا ببين احمد. اگر حسين موفق نشد من که دلم رضاست.»
احمد نوک دماغش را خاراند. عرق از سر و صورت خود گرفت وزير لب دعا خواند. چرا دير کرد، نکنه؟ ... چشمهاي ناصر دودو زد، رنگ از صورتش پريد، پاهايش لرزيد.
- نه ... چه حرفهايي مي زني احمد ... حرف خوب بزن، دعا بخوان!
- ب ... م ... ب ... !!!
آتش و دود بود و سياهي،که از دل سيرک بالا مي رفت. احمد و ناصر جيغ زنان توي بغل هم پريدند. تا متوجه اطراف شدند به خود آمدند. و ساکت، پشت تير پنهان شدند حسين داشت به عجله مي آمد به آنها که رسيد سلام کرد. سر وضعي به هم ريخته داشت. دور لب هايش خشکيده و سفيد بود.
موهايش را از جلوي پيشاني اش کنار زد. خسته بود. گوئي کوه کنده باشد. رمق نداشت. به آدم هاي عطش زده مي ماند ... اما خنديد. هر دو آنها را بغل گرفت و گفت: «به لطف خدا تمام شد ...»
سر و صداي مردم از نزديکي آنها به گوش مي رسيد. سيرک مصري ها داشت در آتش مي سوخت. حسين و احمد و ناصر به يکي از کوچه هاي پشتي رفتند. ناصر موتورش را از کنار جوي آب برداشت و آن را روشن کرد، احمد گفت: «عجله کن.»
حسين به آسمان نگاه کرد. دلش پر از پرنده شد. پر از پرواز.
چند روز بعد، حسين و بچه ها نامه اي کوتاه براي مسئول سيرک نوشتند و آن را مخفيانه به او رساندند: «در زماني که اسرائيل مردم مظلوم فلسطين را آواره کرده است و ما بايد دست به دست هم بدهيم و مسلمانان جهان را بيدار کنيم، جاي تعجب است که در اين شرايط، شما براي به فساد کشاندن جوانان کشور ما به ايران آمده ايد...»
سال 1353 بود. درست چند روز بعد از راهپيمايي روز عاشورا، عاملين آتش سوزي سيرک شناسايي شدند. يکي از آنها حسين بود. او 16 سال داشت. ماموران ساواک آنقدر جستجو کردند تا اين که او را در کلاس درس مدرسه اش دستگير کردند. آنها حسين را با خشونت با خانه اش بردند تا از او بازجويي کنند. وقتي مامور ساواک با پوتين خود روي فرش خانه آنها رفت، حسين با پرخاش سر او داد کشيد: «آهاي، ما روي اين فرش ها نماز مي خوانيم. کفش هايت را در بياور!»
مامور ساواک که از حرف او جا خورده بود. فوري پوتين هايش را درآورد.
شاه سنگي
دسته به حرکت افتاد. مثل جويباري روان که از دامنه کوهي دل بکند و سر راه خود، باريکه هاي آب به آن گره بخوردند و حرکتش را تندتر کنند و پهنايش را عريض تر. دسته يکدست بود. بچه ها سه تا سه تا به دنبال هم بودند. اين تدبير حسين بود. هم نظم دادن و به راه انداختن آنها، هم سه تا سه تا شدنشان، با جمله هايي که روي سينه هايشان نوشته شده بود، هم حرف هاي داغ و تندي که بر روي چند مقوا داشتند. مقواها را کوچک ترها به دست گرفته بودند. همه سياه پوش بودند، همه عزادار و غمگين، به احترام امام حسين (ع).
يک نفر از بچه ها، حتي کوچکترها، نمي خنديد. گاه پاي چشم بعضي ها خيس اشک بود. قطره هاي پرپري که به صداقت، روي گونه هاي گرمشان مي لغزيد. حسين دلهره داشت.
- نکند دسته را از مسير اصلي و هميشگي ببرند. بايد از همان بي راهه اي که گفتم برويم. بايد بي اعتنا به ميدان، راهمان را کج کنيم تا پاسبان ها شاخ در بياورند. تا سرپاسبان از خشم گر بگيرد و خيک شکمش پر از درد بشود. بلندگويي نبود. يکي از نوجوان ها به نرمي نوحه مي خواند.
- حسينم وا، حسينم وا، حسينا
شهيدم وا، شهيدم وا، شهيدا
پشت بندش بچه ها به سينه مي کوفتند و تکرار مي کردند. چقدر محکم به سينه مي زدند. اخلاصشان از بزرگ تر بيشتر بود. و شور عزايشان زيادتر. حسين ايستاد و به يکي از بچه ها گفت: «آن جلو چه خبر است، چرا حرکت دسته کند شده؟!»
پسرک دويد. گويي با سر مي دود. يک نفس و بي محابا. لحظاتي بعد برگشت و با نفس نفس گفت: «چند تا پاسبان گير داده اند!»
- پاسبان ها؟!
حسين رفت وسط دسته و همراه با بچه ها راه افتاد. دسته باريک اما دراز بود. سر و ته آن را به خوبي نمي شد ديد. بيشتر از دويست تا جوان و نوجوان و حتي کودک.
حسين آهسته اما تند تند مي گفت: «محکم بزنيد. صدايتان را تا مي توانيد بلند کنيد مثل کوه باشيد، مثل سيل جلو برويد.»
بچه ها بي واهمه نوحه مي خواندند. نمي ترسيدند. کنجکاو بودند که چه مي شود. از در افتادن با پاسبان ها لذت بردند. حسين خودش را رساند به يکي از سر دسته ها و گفت: «برو جلو بگو هيچ کس نايستد. صداها قطع نشود. نوحه بخوانيد و جلو برويد. از همان راهي که گفته بوديم.»
تا آن سال يعني سال 1353، هيچ دسته اي از نوجوانان، به اين شکل و هيئت ديده نشده بود. بچه ها هميشه قاتي دسته هاي بزرگترها بودند. روز عاشورا روز شلوغي بود. دسته ها براي رسيدن به خيابان اصلي از هم پيشي مي گرفتند.
پسرکي که صندلي در دست داشت، نگاه از حسين نمي گرفت. منتظر بود هر جا اشاره کرد بايستد. صندلي بگذارد و حسين يا يکي ديگر از مداح ها روي آن بروند و بخوانند.
مردم،زن و مرد، دور تا دور دسته ها، بهت زده ايستاده بودند.
يکي مي گفت: «از بزرگترها بهتر عزاداري مي کنند. چقدر پر شور و محکم!»
يکي از جوان ها بلند فرياد زد: «اين است گفته سرور آزادگان وشهيدان حسين بي علي (ع)، مرگ با عزت بهتر از زندگي با ظالمان ...»
جواني بود باريک اندام، با موهايي سياه و کم پشت که بالاي لب هايش داشت. حسين خوشحال بود. بچه ها آرام جلو مي رفتند. جواني ديگر روي صندلي ايستاد. حالا جمعيت زيادي نگاهش مي کردند. گويي وقت مناسبي گير آورده بود.
- امام حسين (ع) با ظالمان جنگيد تا اسلام زنده بماند، تا قرآن پاينده باشد، تا دين سرافراز گردد.
يکي از پاسبان هاي کنار خيابان چشم تيز کرد. گوشه سيبلش را جويد و توي فکر رفت. بعد پا تند کرد طرف ميداني که در نزديکي آنها بود. حالا حسين روي صندلي بود وداشت آيه هايي از قرآن را ترجمه مي کرد. آيه هايي که بوي جهاد و شهادت مي داد. بوي نبرد با ظالمان و يزيديان.
بچه ها از راه رسيدند. آنها نوحه نمي خواندند. فقط در يک صف منظم حرکت مي کردند. ابتداي دسته به ميدان نزديک شد. حسين باديدن مجسمه شاه اخم کرد. مجسمه در وسط ميدان ايستاده بود. شاه انگار خشمگين بود. در صورت عبوسش، غمي پنهان قرار داشت. مثل سنگ بود. مثل سنگ نگاه مي کرد و مثل سنگ حسي نداشت. اضطراب حسين بيشتر شد. کله کشيد وسر دسته را نگاه کرد. سردسته بايد نقشه را خوب عملي مي کردند. حتي اگر پاسبان ها نمي گذاشتند.
مسير هميشگي اين بود. دسته هاي عزادار بايد دور مجسمه شاهنشاه يعني دور ميدان مي چرخيدند، سپس به راهشان ادامهمي دادند. مثلاًيک جور احترام بود. يک جور طواف مجسمه سنگي والاحضرت، پاسبان ها دورتر از ميدان،ايستاده بودند. سرهنگ شهرباني از توي ماشين خود چشم به جمعيت داشت. ابتداي دسته چرخيد به سمت يکي از خيابان ها. حسين خوشحال شد. از آنجا فرياد زد: «واي حسين، حسين، حسين ...»
بچه ها با فريادشان جواب دادند. مردم فرياد زدند. زنها به ضجه افتادند و پاسبان ها دست و پا گم کردند. دسته داشت کم کم از ميدان دور مي شد. حالا شور و هيجان بيشتر از هميشه بود. گريه امان همه را بريده بود. ظهر داغي بود، ظهر عاشورا!
سرهنگ شهرباني، خشمگينانه، پشت بي سيم خود چند بار فرياد زد. ماشين به حرکت افتاد. چند پاسبان به طرف دسته دويدند. حسين توي يکي از صف رفت. عده اي پاسبان از آن سوي ميدان باتوم به دست،دنبال آنها دوديند. سپس يکي از آنها با بلندگوي دستي خود فرياد زد: «آنها اخلال گرند، آنها عزادار نيستند.»
باتومها بالا و پايين رفتند. بچه ها قاتي مردم شدند. نوحه ها به شعار تبديل شد. پاسبان ها چند تا از بچه ها را دست بسته به طرف ميدان کشاندند. حالا مردم هم مثل بچه ها شعار مي دادند.
- يا حسين ...
برادر کريمي مي گويد: «در سال 1353 بعد از راهپيمايي روز عاشورا،حسين و دوستانش دستگير شدند. در آن ميان اگر چه سن حسين کمتر از بقيه بود. اما بيشتر از آنها شکنجه شد و بهتر از بقيه مقاومت کرد. در بازجويي ها کوچکترين سخني به ساواک نگفت و در مقابل ماموران، شجاعانه ايستاد.»
روزي برادرش سيدکاظم به ملاقاتش رفت،با تعجب ديد قد حسين بلندتر شده است. بعد از آزادي حسين از او پرسيد: «چرا در زندان که بودي بلندتر به نظر مي رسيدي؟»
حسين پاسخ داد: «به خاطر شکنجه هاي زياد، کف پاهايم زخمي شده بود. به همين دليل کفش مخصوصي به من دادندکه در داخل آن حدود ده سانتي متر ابر و پنبه قرار داشت، تا بتوانم راحت راه بروم.»
زندان جاي نماز نيست
ياور تيله پشت پنجره اتاق، زانوي غم به بغل گرفته بود. انگار دوباره رفته بود توي فکر ننه پيرش. اصغر تيزي با ساعتش ور مي رفت. تمام دل و روده آن را بيرون ريختهبود. به قول پرويز کلاغ از هر چيزي که مي خواست سر در بياورد اول بايد شکمش را قاچ مي داد. ياور ناگهان برخاست ور فت طرف سيدحسين و آهسته گفت: «صدايش را شنيدم، مثل هميشه از آن دور دورا ... شايد از مسجد ابوالفضل»
به چشم هاي سيدحسين برق افتاد. روي تختش نيم خيز شد. کتاب توي دستش را زير تشکش گذاشت و گفت: «تو چقدر خوبي، يعني خدا خيلي تو را دوست دارد!»
ياور تيله قد کوتاهي داشت. تپلي و گرد و بود. موي سرش را از بيخ تراشيده بودند سنش به هجده سال نمي رسيد. اما قيافه اش شبيه سي ساله ها بود. جرمش دزدي از يک طلافروش بود.
ياور وسط سر کچلش را خاراند و ته دلش ريسه رفت و نگاه کرد به بچه ها، به اصغر تيزي و پرويز کلاغ که دراز به دراز مثل نعش،روي تختش خواب بود. به جاويد ترکه که کوبلن مي بافت. هيچ کدام نگاهش نکردند. فقط سيدحسين که به او لبخندي دوست داشتني تحويل داد و آستين هايش را بالا زد.
- امروز کي اذان مي گويد؟
اصغر تيزي رو به ياور گرفت: «آدم ساده هيس، مي خواهي پاسبان وليان بيايد و پوست از سرمان بکند؟»
بعد سرش را چند بار تکان داد و آنگاه نگاهش را غلتاند طرف سيدحسين.
- خود حسين آقا ...
سيدحسين دوباره خنديد. بعد تکيه داد به يکي از تخت هاي دو طبقه.
- «مگر يادتان ندادم»
ياور تيله پريد وسط. مثل گوي گردي بود که چند بار قل خورد. اگر سيدحسين نبود بچه ها دست مي گرفتند و بهش مي خنديدند. ياور تيله گفت: «من که بلدم، اما ...»
سيدحسين گفت: «بخوان»
پرويز کلاغ که بيدار شده بود با همان خواب آلودگي گفت: «اما يک کم يواش تر ... من خوابم مي آيد.»
ياور تا آمد بگويد : الله اکبر، سيدحسين فوري گفت: «آقا ياور ... وضو!»
ياور با خنده گفت: «آهان ... يادم نبود.»
بعد آستين هايش را بالا زد و از اتاق بيرون رفت. سيدحسين هم رفت. پرويز که پتوي کهنه وصله دارش را تا زير دماغش کشيده بود، داد زد: «آقاي اصغري مهندس، تو دوباره اتاق را با اين آت وآشغال هايت کردي کارخانه ساعت سازي؟»
اصغر بي آنکه حرفي بزند،فقط اخم کرد و با اشاره گفت: «برو بابا»
جاويد کوبلنش را به گيره ديوار آويزان کرد و از اتاق بيرون رفت. حالا اصغر مانده بود و پرويز. اصغر بساطش را جمع کرد. آنها را توي يک پاکت ريخت و گفت: «نه ... نشد مخم گير داره بايد بدمش به پاسبان خليلي ببردش تعميرگاه زندان.»
پرويز قاه قاه خنديد. بعد آرام شد وقيافه اي جدي به خود گرفت و گفت: «اولش چيزه ... به نظر من يک کار ديگر بکن!»
اصغر که حرف او را جدي گرفته بود پرسيد: «چه کاري؟»
پرويز پتو را کناز زد و چشم هاي خود را مالاند. گوشه چشم هايش قي داشت. خميازه کشيد ودست هايش را از هم باز کرد. بعد برخاست، آمد طرف اصغر. دست روي شانه او گذاشت و اصغر مشکوک نگاهش کرد. بعد پرسيد: «مي خواهي مسخره کني؟»
پرويز گفت: «نه به جان تو، من و مسخره گي، اصلاً آدمي امامزاده تر از من ديده اي؟»
اصغر گفت: «باز چشم حسين آقا را دور ديده اي؟»
پرويز پوزخندي زد. بعد گفت: «آهان داشتم مي گفتم ... بهتره که اون مخت را بدهي تعميرگاه. آن وقت ...»
بعد شکمش را گرفت و از خنده غش کرد روي يکي از تخت ها. اصغر کفري شد و لب خود را گاز گرفت. جرات دهن به دهن شدن را نداشت. پرويز يک سر و گردن از او بالاتربود.به قول بچه ها، در بند خيلي هم خر زور بود. کافي بود فقط يک مشت حواله شکمش کند. فوري چشم هايش سياهي مي رفت و نفسش مي بريد. البته اگر سيدحسين بود اين کار را نمي کرد، نه اين که از او بترسد. شرم داشت. سيدحسين آن قدر به او خوبي کرده بود که جوابش را بدي نمي داد. سيدحسين هم سر به سرش نمي گذاشت. فقط گاه مي نشست و دم خورش مي شد. با او اختلاط مي کرد و از شهر و محله و خاطرات بيرون زندان مي گفت. بعد يک جوري حرف هايش را ربط مي داد به خدا و پيغمبر. طوري که خوب توي دل پرويز و بچه هاي ديگر جا باز مي کرد بعد حرفش را مي زد و آنها را به قول جاويد توي لک مي برد. همه بچه ها رفته بودند بيرون براي وضو گرفتن و بعدش هم نماز جماعت.
پرويز به خودش گفت: «اه ... باز هم نماز جماعت ... اين سيدحسين هم ...»
خواست بگويد شورش را درآورده، دلش نيامد. سيدحسين مهربان تر از آن بود که پرويز پشت سرش هم بخواهد بدش را بگويد. فقط گاهي از کارهاي او لجش مي گرفت. از وقتي که به اتاقشان آمده بود. بچه هاي خيلي چيزها را کنار گذاشته بودند. سيگار کشيدن پنهاني، دهن به دهن شدن، بد و بيراه گفتن، قمار يا ...
جرم همه بچه هاي نوجوان بند با او فرق داشت. آنها يا سارق بودند يا معتاد يا شرکت در کارهاي بدتر مثل قتل و جنايت. اما سيدحسين يک زنداني سياسي بود. زنداني نوجواني که رئيس زندان به عمد او را به آنجا فرستاده بود. به خيال اين که توي آنها مچاله شود، له شود و آنها لت و پارش کنند. اما حالا عکس قضيه صادق بود. توي اين چند هفته سيدحسين شده بود مرشد و مراد آنها. با آن که سن کمي داشت هر دردي که داشتند، دکترشان بود. انگار تجربه آم هاي پير را داشت. مثل بزرگترها فکر مي کرد. مثل پيرترها حرف مي زد. قصه پيامبران مي گفت. نهج البلاغه مي خواند و قرآن ياد مي داد. آن اوايل چند نفري با او دست به يقه شدند، اما با صبر و لبخند همه شان را آرام کرد. حالا چند روزي بود که نماز جماعت برپا شده بود. اگر رئيس زندان، مسئول بند يا پاسبان ها مي فهميدند، جاي سيدحسين تو سلول بود. غذايشان هم شکنجه با انبرداغ و شلاق و آب جوش.
پرويز چنگ انداخت به موهاي کوتاه خود. دل و دماغ هيچ کاري نداشت. برخاست و بي حس و حال از اتاق بيرون زد. سيدحسين وقتي اقامه گفت، زير چشمي نگاه کرد طرف در، ياور سرجاي خود در کنار در اتاق ايستاده بود. حسين گفت: «الله اکبر»
بچه ها همگي گفتند: «الله اکبر»
چند تايي از اتاقهاي بغلي هم بودند. پرويز نبود. رفته بود هواخوري نماز اول تمام شد.
سيدحسين تعقيبات خواند. بعد ايستاد براي نماز دوم. ياور جاي خود را با جاويد عوض کرد.
- الله اکبر
ناگهان جاويد رنگ پريده و حيران گفت: «سرپاسبان وليان»
دو تا از بچه ها نماز خود را شکستند و از اتاق بيرون رفتند. جاويد فوري در را بست و پست آن سفت ايستاد. سيدحسين به همان آرامي نماز خواند. بچه هاي پشت سرش با دغدغه چشم به در داشتند.
ناگهان از پشت ميله هاي پنجره پشتي، دو تا چشم سبز لجني، خيره شدند به صف نماز. هيچ کسر فکر آنجا را نمي کرد. بچه ها به رکوع رفتند، بعد هم به سجده ... سپس برخاستند. سرپاسبان وليان لبخند معني داري زد. دماغش را محکم بالا کشيد يعني که کسي اينجاست. نگاه جاويد به او کشيده شد. لرزيد و همان جا نشست و گفت: «س ... سلام ... سرکار.»
سرپاسبان از پشت پنجره، سر خود را دزديد. جاويد به سر خود زد و گفت: «واي بيچاره شديم.»
نماز تمام شد بچه ها دور جاويد جمع شدند. از او پرسيدند: «کي بود؟ چي شده؟»
- سرپاسبان وليان بود.
جاويد برخاست و دمغ روي تخت خود نشست. با انگشت هايش ور رفت ونگاهش را قل داد طرف سيدحسين که در سجده بود. بعد گفت: «آره خيلي هم شاکي و خشمگين بود.»
بچه وا رفتند. سيدحسين سر از سجده برداشت. مهر کوچک خود را بوسيد و با خوشرويي گفت: «همگي بي خيال، اگر کسي بايد به بازداشتگاه برود و جواب بدهد منم سيدحسين علم الهدي!»
اصغر گفت: «نه ... ما هم مي آييم.»
سيدحسين دست در دست او گره زد و گفت: «نه، فقط امام جماعت، نه شما. شما حالا بوريد دنبال نهار.»
پرويز در را باز کرد و گفت: «امروز نهار با من بود.»
بعد قابلمه داغ آش را توي اتاق آورد. بچه ها مشکوک نگاهش کردند. پرويز قابلمه را گوشه اتاق گذاشت و وقتي نگاه سرد آنها را ديد پرسيد: «چيه ... دزد گرفتيد؟»
سيدحسين رفت سراغ سفره. بچه ها سرشان به کار خودشان گرم شد. حوصله پرويز داشت سر مي رفت. داد زد: «جاويد، بشقاب ها را بياور.»
جاويد تعلل کرد. پرويز خشمگين و تندخو برخاست: «چيه ... چرا به قيافه هايتان خون افتاده کارد بهتان بزنند نم پس نمي دهيد. خب به من هم بگوييد چي شده؟»
بعد رفت سراغ سيدحسين. صدايش آرام تر شد.
- تو بگو حسين آقا،تو که مثل دسته گلي.
سيدحسين با مهرباني گفت: «نه چيزي نشده. يک چيز کوچک بود که به من مربوطه.»
ياور جلو آمد و گفت:«تو کجا بودي؟ ... وقت نماز جماعت سرپاسبان وليان آمده بود.» اصغر پريد وسط حرفش و ادامه داد: «کار همه مان زار است و سر و کارمان با سلول و شکنجه»
پرويز مثل مارگزيده ها شد، از کوره در رفت و دور خود پيچيد: «يعني مي خواهيد بگوييد کارمن بوده، من غلط کردم. من اگر همه شما خل و چل ها را هم لو بدهم، اين تن زير تريلبرود اگر بد حسين آقا را بخواهم.»
بعد رفت گوشه اي از اتاق کز کرد. سيدحسين: «گفت حالا بيا سر سفره. من تو را خوب مي شناسم. مثل اين دو تا چشمهايم. دل تو پاک تر از آب چشمه است.»
بچه ها دور تا دور سفره نشستند. هول و اضطراب در نگاه همگي شان موج مي زد. اما سيدحسين آرام بود،فقط ته دلش از يک چيز مي ترسيد.
- نکند به خاطر من، اين بيچاره ها را زير کتک بگيرند!
پرويز گفت: «کاسه هايتان را بدهيد به من!»
سيدحسين دوباره به فکر فر رفت: «نه نمي گذارم،خودم مي شوم سپرشان. اگر نماز خواندن جرمه، من جورش را مي کشم.»
- شايد، پاشيد لاشخورها!
برق اتاق روشن شد. سرپاسبان وليان با تسمه افتاد به جان بچه و گرفتشان زير مشت و لگد همه از جا جهيدند. هنوز غروب نشده بود. سيدحسين نيم خيز شد. پرويز هول کرد. جاويد زد زيرگريه و سيخ ايستاد.
سرپاسبان گفت: «زودتر به خط شويد، آدم هاي زيادي، بايد بدهم گوشتتان را براي گرگ هاي بيابان چرخ کنند.»
سيدحسين اخم کرد و خواست سينه به سينه او بايستاد که يک نفر ساواکي به اتاق آمد
- بفرما قربان، کبريت مي خواهي چکار ؟ من خود کبريت تو هستم.
سروان اکبري چند پک به سيگار خود زد. نيم خنده اي کرد.
بعد برگشت و خيره شد به او و با تشر گفت : « دوباره سر صبحي زهرمار خوردي؟»
افسر نگهبان گفت: «به وجود خودت قسم نه ... به سر مبارک اعليحضرت»
سروان بيشتر غيظ کرد و داد زد : «اه ... هي به سر مبارک اعليحضرت قسم نخور. اقلاً امروز را مي مردي اگر خودت را خفه نمي کردي؟ اگر گارد حفاظت تيمسار جعفري تو را ببينند چه جوابي داري؟»
بعد دو سه تا پک ديگر زد و از اتاق بيرون رفت.
افسرنگهبان مشت به روي ميز کوفت و گفت : «خب به پاي اعليحضرت به دست اعليحضرت قسم ... به دم اعليحضرت قسم ...»
بعد زبانش را گاز گرفت و به آرامي خنديد و گفت : «واي ... تيمسار جعفري قرار است بيايد ... اي خاک عالم بر سرم!»
نگاه کرد به دور و برش کسي را نديد. پسرکي پشت پنجره ايستاده بود.
- سلام !
افسر نگهبان با ترس برگشت و نگاهش کرد. هول برش داشت. فوري نصفه نيمه و عرق کرده پرسيد: «تو کي هستي؟ تو که چيزي نشنيدي؟»
حسين نيم خنده اي کرد و گفت : «نه»
افسر نگهبان تلو خوران پشت پنجره آمد و پرسيد: «چکاره اي چه مي خواهي؟»
حسين گفت: «آمده ام مراسم افتتاح مسجد. سروان محمدي خواسته بود.»
افسر نگهبان با دستمال چروکيده اي، پيشاني سرخ و عرق کرده خود را پاک کرد. بعد آ» دهان خود را گرفت. حسين چندشش شد. چشم دوخت به قاب عکس بزرگ روي ديوار، شاه مثل مير غضب ها نگاهش مي کرد. قپه هاي روي شانه هايش از توي عکس هم انگار برق مي زد. با صداي زنگ دار افسر نگهبان حسين به خود آمد.
- برو تو ... ببين، از پشت آن ميله يکراست برو جلو. از سربازها بپرسي نشانت مي دهند،بگو افسر نگهبان اجازه داد.
حسين از ميله ها گذشت و از اتاق نگهبان دور شد. افسر نگهبان وقتي يله شد روي صندلي راحتي اش،تازه فهميد که حسين را بازرسي بدني نکرده است. فوري مثل برق گرفته ها از جا جهيد و رفت پشت پنجره و اخم کنان گفت: «اي دوباره خاک بر سرت مرد. نکند او با خودش بمبي، نارنجکي ... يا هفت تيري آورده باشد!»
کله کشيد و آن سوي ميله ها را خوب نگاه کرد، حسين رفته بود. پشت دست خود را گاز گرفت و به خودش بد و بيراه گفت.
- اگر سروان بفهمد که حالم زار است. احترام شکم گنده و موهاي وزوي و جوگندمي ام را دارد که تنبيه ام نمي کند.
بعد رها شد روي صندلي و دوباره گفت: «اما نه ... پسرک دست خالي بود. زير لباس هايش قلنبه نبود ... نه، چيزي با خود نداشت ... تازه، از آشناهاي سروان محمدي بود. آره به سر مبارک اعليحضرت!»
حسين سروان محمدي را ديد. سروان قرآن کوچکي دستش داد و گفت: «کنار بلندگو بنشين. تيمسار که آمد وقتي اشاره کردم پشت بلندگو برو و شروع کن به خواندن.»
حسين با تيزهوشي پرسيد : «کدام آيه از کدام سوره؟»
سروان صورت خود را خاراند و گفت: «ا... هرکدام که خودت دوست داشتي. ماشاا... سوره هاي قرآن را که خوب مي شناسي!»
حسين از کنار سربازهايي که با لباس يکدست و نوکنار هم بودند گذشت. از همه آنها بدش مي آمد.
از افسر نگهبان،از افسرها و از فرمانده هاي سيبل در رفته شان. اما سروان محمدي مهربان بود. شايد به خاطر اين که يک ارتشي مذهبي و دين دار بود. ساخت مسجد تازه تمام شده بود. بزرگ وزيبا. آن را درست در وسط پادگان ساخته بودند. سر در آن را با دو تا عکس بزرگ و قدي شاه وشهبانو،آذين داده بودند.
حسين با اخم نگاهشان کرد. ته دلش گفت: «دو تا کفتار ... دو تا آدمکش!»
دم در مردي نظامي که لباس هاي اتو کشيده با چند ستاره روي شانه اش داشت، جلويش را گرفت. سروان محمدي دورتر از او به علامت داد.
حسين کفش هايش را در جاکفشي گذاشت. توي مسجد رفت و پشت بلندگو نشست.
مسجد کم کم از سربازهايي که با نظم به داخل آن مي آمدند پر شد. در چهره سروان محمدي اضطراب بود. چند فرمانده ديگر که کنار در بودند با چشم هايي نگران بيرون را نگاه مي کردند. عقربه هاي ساعت شماته دار، از وقت مقرر رد شده بود.
حسين نگاه کرد به سمت چپ جايگاه تعجب کرد. جمعي از آدمهاي کرواتي روي صندلي نشسته بودند. همه آنها با کفش به مسجد آمده بودند. لجش گرفت. خواست بلند شود و به سراغ آنها برود و بهشان تذکر بدهد. اما کنار دست آنها چند گروهبان قلچماق رديف شده بودند. گويي شخصيت هاي مهم شهر بودند. سر به زير انداخت و توي دلش گفت: «کاش نمي آمدم ... چه جاي خفه اي، خانه خدا را کرده اند پادگان چه بوهاي بدي ... مثل بوي اتاق افسرنگهبان ... اه!»
ناگهان يکي از افسرها گفت: «همگي برپا»
محافظان از جلوي در مسجد کنار رفتند. سربازها همه برخاستند. ميهمان ها هم جلوي صندلي هايشان ايستادند. تيمسار پا به مسجد گذاشت. قدبلند بود و گرفته و مغرور.
- به احترام تيسمار ... آماده!
همه سيخ ايستادند، مثل ستون. تيمسار هم کفش به پا داشت. حسين خشمگين شد سر به زير انداخت و بلند نشد. همه ايستاده بودند الا او، که پشت ميز بلندگو بود. تيسمار با اخم در مجلس چشم چرخاند. به طرف شخصيت ها رفت. نيمچه لبخندي به آنها زد و روي يکي از صندلي هاي مخصوص نشست.
سروان محمدي دايم به حسين اشاره مي کرد. حسين سر به زير داشت. به عجله از جلوي جايگاه گذشت و جلوي حسين رفت.
- چه کار مي کني حسين قرآنت را باز کند!
حسين برخاست. قرآنش را روي ميز باز کرد. سکوت سنگيني به صحن مسجد افتاده بود. تيمسار جعفري خيره شده بود به او. صورتش مثل مفرغ، زمخت و چشم هايش دو کاسه خون بود. ميهمان ها هم اخمو بودند.
سربازها به دستور فرمانده پادگان، روي زمين نشستند. فقط آنها کفش در پاي خود نداشتند. حسين کليد بلندگو را زد. قرآن را جلوي خود گرفت. دست بر گوش هايش گذاشت و شروع به خواندن کرد.
- .. و مالکم لا تقاتلون في سيبل ا..
صدا بلند و پر طنين بود. سربازها ميخکوب شده بودند. صورت چروکيده تيمسار از جايگاه کنده نمي شد. ميهمان ها گيج و منگ بودند. حسين همچنان پر حرارت و آتشين مي خواند.
وقتي که در زندان نوجوانان به ملاقاتش رفتيم، زندان اتاق هايي کوچک و قديمي و غير بهداشت داشت. از او پرسيديم چه چيزهايي لازم داري تا برايت بياوريم؟ حسين گفت: «فقط يک جلد قرآن برايم بياوريد.»
سيرک
جاده خاکي مثل ماري آرام، در دل بيابان چنبر زده بود. انگار که به خوابي هميشگي فرو رفته بود. موتور همچنان سينه اش را مي خراشيد. گويي که بر روي پوست بدنش. باريکه اي ممتد مي کشيد حسين به خودش اميدوار بود، تا آخر خطش را مي رفت.
مي گفت: «تا آن ثانيه آ]ر را هستم، مرد مرد! اما احمد وناصر ... شايد بچگي کنند و در نيمه هاي راه جا بزنند!»
نگاه کردشان، هردوشان بودند. يک بار همين ديروز، خواستبه آقاي اکرمي بگويد، بزرگ ترشان بود و حال و روزشان را بهتر مي فهميد. اما نگفت. انديشيد شايد فکرش اشتباه باشد. بايد کمي صبر مي کرد.
موتور جلوي نخلستان کوچکي ايستاد. صداي «ماماي» چند گاو که آن طرف مي چريدند، بلند شد. حسين و احمد پياده شدند. ناصر موتور لکنته اش را خاموش کرد. بوي روغن سوخته بلند شد.
حسين گفت: «يعني عمويت بو نمي برد احمد؟»
احمد گفت: «فکرت به راه بد نرود. عمو عادل من خيلي با خداست، تازه ... بفهمد مي شود پيشکار ما.»
بعد آستين چپش را بالا زد. بازويش را سفتکرد و گفت: «ببين بازو دارد چهارتاي من. گردن گاو را خم مي کند.»
ناصر خنديد و با عجله رفت در باغ.
- هي ، اين در که بسته است؟
حسين گفت: «او ... بد بياري؟»
احمد از پشت در آهني بزرگ داد زد: «آهاي هيچکس آنجا نيست. آهاي عمو ... منم احمد! آهاي عمو عادل؟»
در مثل صداي چرخ تانک، صداي درشتي کرد وباز شد. بابا حداد بود که بي به دست خيره خيره نگاهشان مي کرد. احمد فرمان موتور ناصر را گرفت و هلش داد توي باغ و گفت: «سلام بابا حداد آمده ايم هوا خوري.»
پيرمرد به سلامش جواب داد. دشداشه اش گلي بود. گويي پاي نخل ها را آبداده شايد هم پنيرک درآورده ...
- خوش آمدي احمد، کم مي آيي اين طرفها؟
حسين و ناصر دنبال احمد رفتند. نخل ها از بار سنگين خرما، کمرشان خم بود. تا چشم کار مي کرد نخل بود و باقي چند تک درخت انجير و انار وسيب. حسين به پهلوي احمد زد.
- هي سرت را زير انداختي و کجا مي روي؟
احمد به خودش آمد. خنده کنان ايستاد و به پيرمرد گفت: «خب درس و مشقم زياده ... تازه کار هم مي روم!»
بعد برگشت طرف حسين و جواب داد: «ته باغ برويم که کسي نباشد،آنجا»!
جايي را نشان داد که هم دنج بود هم ساکت.
- عادل خان نيست، رفته شهر. موتور آب خراب شده، رفته مهندس بياورد.
احمد دوباره خنديد و موتور را دنبال خود کشيد.
- چه بهتر حالا مي شود خوب نقشه کشيد.
پيرمرد پرسيد: «چه کشيد؟»
ناصر بلند گفت: «هيچي انتظار کشيد.»
پيرمرد رفت. احمد بلند بلند قهقهه زد و به بچه ها گفت: «او که سواد نداره، فکر مي کنيد مي فهمه نقشه چيه؟ هان، مي خواهي ازش بپرسم؟»
حسين دلخور شد. احمد تنه موتور را به يکي از نخلها داد. هر سه پاي يک جوي پر از آب نشستند. پيرمرد آن سوتر از آنها داشت پنيرک در مي آورد. ناصر عجله کنان از زير پيراهن خود نقشه را در آورد. آن را مثل فرمانده جنگ هاي پارتيزاني وسط گذاشت. نيم نگاهي به اطراف کرد. چوب نازکي برداشت و گفت: «همه اش را خود کشيده ام. نگاه کنيد چقدر ماهرانه و زيباست؟»
احمد و حسين نقشه را ديدند خنده شان گرفت. ناصر تند شد.
- ها، چيه خودتان بهتر بلديد؟
حسين دست گذاشت روي نقشه و گفت: «شوخي کرديم،خيلي عاليه،خب حالا عجله کن.»
ناصر گفت: «سيرک مصري ها غير از در اصلي، دوتا فرعي دارد. يکي از آنها بزرگتر است که قفس هاي حيوانات شان را از آنجا برده اند نگاه کنيد، اينجا را مي گويم.»
دست گذاشت روي يک نقطه گرد و درشت!
حسين پرسيد: «آدم ها چي، رفت و آمد دارند؟»
ناصر گرفت: «نه ، آن يکي در براي آدم هاي مصري ست که بيشتر باز است. اينجا هم سالن طبخ غذاست. آن قسمت مستطيل، سالن بزرگ نمايش است. اينجا هم درهاي خروجي اش ...»
ناصر همه جاي محل استقرار سيرک را براي حسين و احمد، خوب توضيح داد. بعد چمباته زد و گفت: «حالا خودتان تصميم بگيريد که چه کنيم؟»
احمد نگاه دوخت به دهان حسين. ناصر هم ناخواسته به او خيره شد. حسين از هر دوشان، هم تيزتر بود هم دل و جگردارتر. بار اولشان بود. خواسته وناخواسته داشتند با توي کفش بزرگترها مي گذاشتند. آن هم از آن بزرگترهايي که دل جگر مبارزه را داشتند. کار ساده اي نبود، مثل بزرگترها بايد هم فکر مي کردند هم نقشه مي کشيدند، هم همه وسايل را آماده مي ساختند و بي اما و اگر تا آخر کار مي رفتند. بي برو و برگرد!
حسين با دو سه تا از بزرگترهاي مسجد مشورت کرده بود. راه و چاره را مي دانست به بچه ها چيزي نگفته بود. فکر کرد تا همين جاي کار بس باشد. دهانشان خوب چفت و بست نداشت. اگر گير مي افتادند بد مي شد. اگر مي گفتند يک کار کوچک برو بچه هاي 14-15ساله است، بهتر بود تا يک کار بزرگ سياسي!
حسين انگشت گذاشت روي در عقبي. درست همان جايي که به سن سالن سيرک نزديک بود. آذوقه آشپزخانه مصري ها را از آنجا مي بردند. بعد گفت: «يکي از ما سه تا در يک وقت خلوت به آنجا نزديک مي شود و کار را تمام مي کند. آن دو تاي ديگر هم در فاصله دورتر کشيک مي دهند.»
ناصر و احمد نگاه کردند به هم. چشمهايشان برق زد و بر بالاي ابروهايشان عرق سردي نشست. بعد با هم گفتند: «چه کسي برود جلو؟»
ناصر ادامه داد: «اما ... آنجا ...»
احمد گفت: «چطوري برويم، اگر ما را ببيند؟»
حسين با آرامش گفت: «خودم مي روم. خودم هم دست به کار مي شوم. آنجا به چادر سالن نزديک تر است.»
ناصر و احمد آرام شدند. حسين آرامتر از آنها برخاست و به تنه يکي از نخل ها تکيه داد و گفت: «فقط آماده کردن شيشه و بنزين و مواد با شما. فردا صبح به من تحويل بدهيد. مواظب باشيد همه مواد را تهيه کنيد. توي شيشه فعلاً بنزين نريزيد. من خود آنها را درست مي کنم.»
بچه ها برخاستند از عمو عادل خبري نبود. بلبل هاي بياباني هنوز هم مي خواندند. باد گرمي پاورچين پاورچين به باغ آمده بود. فردا صبح براي آنها روز سختي بود. حسين بيشتر ازناصر و احمد دغدغه داشت اما چهره اش چيز ديگري مي گفت.
حسين دوباره و براي چندمين بار تاکيد کرد: «دهانتان چفت بماند. هيچ کس نفهمد، حتي به بچه هاي مسجد حتي آقا!»
بعد بلند گفت : «يا حسين»
ناصر و احمد هم گفتند: «يا حسين.»
حسين نقشه را لوله کرد و از لاي يقه پيراهنش تو داد. احمد گفت: «امشب بعد از نماز مغرب و عشاء يک بار ديگر قرارمان را به ياد هم بياوريم، چطور است؟»
حسين گفت: «عالي است، فقط رمزي و پنهاني.»
ناصر جثه موتور را از تنه نخل گرفت و آن را به جلو هل داد.
گرما مثل خوره به جان شهر افتاده بود. از توبره آفتاب، آتش مي ريخت. مردم به خانه هايشان پناه برده بودند.
حسين شيشه بمب را لاي روزنامه پيچيد. با بچه ها دست داد. از آنها حلاليت گرفت و آهسته گفت: «نگران نباشيد تا کارم را تمام نکنم بر نمي گردم.»
بعد راه افتاد. احمد و ناصر، مضطرب پشت تير چراغ برق نشستند. از آنجا تا سيرک، فاصله کمي بود. سيرک را مصري ها در شهر راه انداخته بودند. کارشان فقط نمايش با حيوانات و شعبده بازي نبود. زنهاي بازيگر با سر و ضع زننده، روي سن مي رفتند و نمايش بازي مي کردند. مومنين شهر رفتن به آنجا را تحريم کرده بودند.
حسين گفته بود: «بايد وقتي برويم که خلوت باشد. يعني هيچ کس نباشد. خود آنها هم توي خوابگاهشان باشند. تا به هيچ کس آسيبي نرسد. ما فقط بايد دم ودستگاه سيرک را آتش بزنيم. فقط همين. حتي حيوانات هم آسيب نبينند.»
ناصر همچنان به رفتن حسين نگاه مي کرد. احمد توي فکر بود. با خودش مي کرد: «اگر کلانتري بفهمد پوست از سر حسين مي کند يعني ازسر همه ما واي ... محسن سياه ميگفت: بازداشتگاه کلانتري مثل سياهچاله ... خدا به سر هيچ کس نياره.»
ناصر چشم گرفت و با هيجان گفت: «رفت توي يکي از کوچه ها، دعا کن احمد دعا کن.»
احمد زير لب دعا خواند، اما آمد بگويد: «کاشکي نمي رفت، به دلم ...» که ناصر چشمهايش را گرد کرد: «چي شده، نکنه جا زدي؟»
- نه جا نزدم ... اما اگر پدرهايمان بفهمند چه، کاشکي به آنها مي گفتيم.
ناصر که خودش هم دلهره داشت گفت: «پناه بر خدا، کار خلافي که نمي کنيم. دزدي که نيست. به خاطر خداست. آنها نامسلموني مي کنند، بي عفتي مي کنند، مستند، رقص و آواز دارند!»
احمد کمي آرامتر شد. هر دو کله کشيدند. حسين نبود. احمد گفت: «اما حسين يک چيز ديگر است. دل شير دارد. هيچ باکش نيست. حالا ببين احمد. اگر حسين موفق نشد من که دلم رضاست.»
احمد نوک دماغش را خاراند. عرق از سر و صورت خود گرفت وزير لب دعا خواند. چرا دير کرد، نکنه؟ ... چشمهاي ناصر دودو زد، رنگ از صورتش پريد، پاهايش لرزيد.
- نه ... چه حرفهايي مي زني احمد ... حرف خوب بزن، دعا بخوان!
- ب ... م ... ب ... !!!
آتش و دود بود و سياهي،که از دل سيرک بالا مي رفت. احمد و ناصر جيغ زنان توي بغل هم پريدند. تا متوجه اطراف شدند به خود آمدند. و ساکت، پشت تير پنهان شدند حسين داشت به عجله مي آمد به آنها که رسيد سلام کرد. سر وضعي به هم ريخته داشت. دور لب هايش خشکيده و سفيد بود.
موهايش را از جلوي پيشاني اش کنار زد. خسته بود. گوئي کوه کنده باشد. رمق نداشت. به آدم هاي عطش زده مي ماند ... اما خنديد. هر دو آنها را بغل گرفت و گفت: «به لطف خدا تمام شد ...»
سر و صداي مردم از نزديکي آنها به گوش مي رسيد. سيرک مصري ها داشت در آتش مي سوخت. حسين و احمد و ناصر به يکي از کوچه هاي پشتي رفتند. ناصر موتورش را از کنار جوي آب برداشت و آن را روشن کرد، احمد گفت: «عجله کن.»
حسين به آسمان نگاه کرد. دلش پر از پرنده شد. پر از پرواز.
چند روز بعد، حسين و بچه ها نامه اي کوتاه براي مسئول سيرک نوشتند و آن را مخفيانه به او رساندند: «در زماني که اسرائيل مردم مظلوم فلسطين را آواره کرده است و ما بايد دست به دست هم بدهيم و مسلمانان جهان را بيدار کنيم، جاي تعجب است که در اين شرايط، شما براي به فساد کشاندن جوانان کشور ما به ايران آمده ايد...»
سال 1353 بود. درست چند روز بعد از راهپيمايي روز عاشورا، عاملين آتش سوزي سيرک شناسايي شدند. يکي از آنها حسين بود. او 16 سال داشت. ماموران ساواک آنقدر جستجو کردند تا اين که او را در کلاس درس مدرسه اش دستگير کردند. آنها حسين را با خشونت با خانه اش بردند تا از او بازجويي کنند. وقتي مامور ساواک با پوتين خود روي فرش خانه آنها رفت، حسين با پرخاش سر او داد کشيد: «آهاي، ما روي اين فرش ها نماز مي خوانيم. کفش هايت را در بياور!»
مامور ساواک که از حرف او جا خورده بود. فوري پوتين هايش را درآورد.
شاه سنگي
دسته به حرکت افتاد. مثل جويباري روان که از دامنه کوهي دل بکند و سر راه خود، باريکه هاي آب به آن گره بخوردند و حرکتش را تندتر کنند و پهنايش را عريض تر. دسته يکدست بود. بچه ها سه تا سه تا به دنبال هم بودند. اين تدبير حسين بود. هم نظم دادن و به راه انداختن آنها، هم سه تا سه تا شدنشان، با جمله هايي که روي سينه هايشان نوشته شده بود، هم حرف هاي داغ و تندي که بر روي چند مقوا داشتند. مقواها را کوچک ترها به دست گرفته بودند. همه سياه پوش بودند، همه عزادار و غمگين، به احترام امام حسين (ع).
يک نفر از بچه ها، حتي کوچکترها، نمي خنديد. گاه پاي چشم بعضي ها خيس اشک بود. قطره هاي پرپري که به صداقت، روي گونه هاي گرمشان مي لغزيد. حسين دلهره داشت.
- نکند دسته را از مسير اصلي و هميشگي ببرند. بايد از همان بي راهه اي که گفتم برويم. بايد بي اعتنا به ميدان، راهمان را کج کنيم تا پاسبان ها شاخ در بياورند. تا سرپاسبان از خشم گر بگيرد و خيک شکمش پر از درد بشود. بلندگويي نبود. يکي از نوجوان ها به نرمي نوحه مي خواند.
- حسينم وا، حسينم وا، حسينا
شهيدم وا، شهيدم وا، شهيدا
پشت بندش بچه ها به سينه مي کوفتند و تکرار مي کردند. چقدر محکم به سينه مي زدند. اخلاصشان از بزرگ تر بيشتر بود. و شور عزايشان زيادتر. حسين ايستاد و به يکي از بچه ها گفت: «آن جلو چه خبر است، چرا حرکت دسته کند شده؟!»
پسرک دويد. گويي با سر مي دود. يک نفس و بي محابا. لحظاتي بعد برگشت و با نفس نفس گفت: «چند تا پاسبان گير داده اند!»
- پاسبان ها؟!
حسين رفت وسط دسته و همراه با بچه ها راه افتاد. دسته باريک اما دراز بود. سر و ته آن را به خوبي نمي شد ديد. بيشتر از دويست تا جوان و نوجوان و حتي کودک.
حسين آهسته اما تند تند مي گفت: «محکم بزنيد. صدايتان را تا مي توانيد بلند کنيد مثل کوه باشيد، مثل سيل جلو برويد.»
بچه ها بي واهمه نوحه مي خواندند. نمي ترسيدند. کنجکاو بودند که چه مي شود. از در افتادن با پاسبان ها لذت بردند. حسين خودش را رساند به يکي از سر دسته ها و گفت: «برو جلو بگو هيچ کس نايستد. صداها قطع نشود. نوحه بخوانيد و جلو برويد. از همان راهي که گفته بوديم.»
تا آن سال يعني سال 1353، هيچ دسته اي از نوجوانان، به اين شکل و هيئت ديده نشده بود. بچه ها هميشه قاتي دسته هاي بزرگترها بودند. روز عاشورا روز شلوغي بود. دسته ها براي رسيدن به خيابان اصلي از هم پيشي مي گرفتند.
پسرکي که صندلي در دست داشت، نگاه از حسين نمي گرفت. منتظر بود هر جا اشاره کرد بايستد. صندلي بگذارد و حسين يا يکي ديگر از مداح ها روي آن بروند و بخوانند.
مردم،زن و مرد، دور تا دور دسته ها، بهت زده ايستاده بودند.
يکي مي گفت: «از بزرگترها بهتر عزاداري مي کنند. چقدر پر شور و محکم!»
يکي از جوان ها بلند فرياد زد: «اين است گفته سرور آزادگان وشهيدان حسين بي علي (ع)، مرگ با عزت بهتر از زندگي با ظالمان ...»
جواني بود باريک اندام، با موهايي سياه و کم پشت که بالاي لب هايش داشت. حسين خوشحال بود. بچه ها آرام جلو مي رفتند. جواني ديگر روي صندلي ايستاد. حالا جمعيت زيادي نگاهش مي کردند. گويي وقت مناسبي گير آورده بود.
- امام حسين (ع) با ظالمان جنگيد تا اسلام زنده بماند، تا قرآن پاينده باشد، تا دين سرافراز گردد.
يکي از پاسبان هاي کنار خيابان چشم تيز کرد. گوشه سيبلش را جويد و توي فکر رفت. بعد پا تند کرد طرف ميداني که در نزديکي آنها بود. حالا حسين روي صندلي بود وداشت آيه هايي از قرآن را ترجمه مي کرد. آيه هايي که بوي جهاد و شهادت مي داد. بوي نبرد با ظالمان و يزيديان.
بچه ها از راه رسيدند. آنها نوحه نمي خواندند. فقط در يک صف منظم حرکت مي کردند. ابتداي دسته به ميدان نزديک شد. حسين باديدن مجسمه شاه اخم کرد. مجسمه در وسط ميدان ايستاده بود. شاه انگار خشمگين بود. در صورت عبوسش، غمي پنهان قرار داشت. مثل سنگ بود. مثل سنگ نگاه مي کرد و مثل سنگ حسي نداشت. اضطراب حسين بيشتر شد. کله کشيد وسر دسته را نگاه کرد. سردسته بايد نقشه را خوب عملي مي کردند. حتي اگر پاسبان ها نمي گذاشتند.
مسير هميشگي اين بود. دسته هاي عزادار بايد دور مجسمه شاهنشاه يعني دور ميدان مي چرخيدند، سپس به راهشان ادامهمي دادند. مثلاًيک جور احترام بود. يک جور طواف مجسمه سنگي والاحضرت، پاسبان ها دورتر از ميدان،ايستاده بودند. سرهنگ شهرباني از توي ماشين خود چشم به جمعيت داشت. ابتداي دسته چرخيد به سمت يکي از خيابان ها. حسين خوشحال شد. از آنجا فرياد زد: «واي حسين، حسين، حسين ...»
بچه ها با فريادشان جواب دادند. مردم فرياد زدند. زنها به ضجه افتادند و پاسبان ها دست و پا گم کردند. دسته داشت کم کم از ميدان دور مي شد. حالا شور و هيجان بيشتر از هميشه بود. گريه امان همه را بريده بود. ظهر داغي بود، ظهر عاشورا!
سرهنگ شهرباني، خشمگينانه، پشت بي سيم خود چند بار فرياد زد. ماشين به حرکت افتاد. چند پاسبان به طرف دسته دويدند. حسين توي يکي از صف رفت. عده اي پاسبان از آن سوي ميدان باتوم به دست،دنبال آنها دوديند. سپس يکي از آنها با بلندگوي دستي خود فرياد زد: «آنها اخلال گرند، آنها عزادار نيستند.»
باتومها بالا و پايين رفتند. بچه ها قاتي مردم شدند. نوحه ها به شعار تبديل شد. پاسبان ها چند تا از بچه ها را دست بسته به طرف ميدان کشاندند. حالا مردم هم مثل بچه ها شعار مي دادند.
- يا حسين ...
برادر کريمي مي گويد: «در سال 1353 بعد از راهپيمايي روز عاشورا،حسين و دوستانش دستگير شدند. در آن ميان اگر چه سن حسين کمتر از بقيه بود. اما بيشتر از آنها شکنجه شد و بهتر از بقيه مقاومت کرد. در بازجويي ها کوچکترين سخني به ساواک نگفت و در مقابل ماموران، شجاعانه ايستاد.»
روزي برادرش سيدکاظم به ملاقاتش رفت،با تعجب ديد قد حسين بلندتر شده است. بعد از آزادي حسين از او پرسيد: «چرا در زندان که بودي بلندتر به نظر مي رسيدي؟»
حسين پاسخ داد: «به خاطر شکنجه هاي زياد، کف پاهايم زخمي شده بود. به همين دليل کفش مخصوصي به من دادندکه در داخل آن حدود ده سانتي متر ابر و پنبه قرار داشت، تا بتوانم راحت راه بروم.»
زندان جاي نماز نيست
ياور تيله پشت پنجره اتاق، زانوي غم به بغل گرفته بود. انگار دوباره رفته بود توي فکر ننه پيرش. اصغر تيزي با ساعتش ور مي رفت. تمام دل و روده آن را بيرون ريختهبود. به قول پرويز کلاغ از هر چيزي که مي خواست سر در بياورد اول بايد شکمش را قاچ مي داد. ياور ناگهان برخاست ور فت طرف سيدحسين و آهسته گفت: «صدايش را شنيدم، مثل هميشه از آن دور دورا ... شايد از مسجد ابوالفضل»
به چشم هاي سيدحسين برق افتاد. روي تختش نيم خيز شد. کتاب توي دستش را زير تشکش گذاشت و گفت: «تو چقدر خوبي، يعني خدا خيلي تو را دوست دارد!»
ياور تيله قد کوتاهي داشت. تپلي و گرد و بود. موي سرش را از بيخ تراشيده بودند سنش به هجده سال نمي رسيد. اما قيافه اش شبيه سي ساله ها بود. جرمش دزدي از يک طلافروش بود.
ياور وسط سر کچلش را خاراند و ته دلش ريسه رفت و نگاه کرد به بچه ها، به اصغر تيزي و پرويز کلاغ که دراز به دراز مثل نعش،روي تختش خواب بود. به جاويد ترکه که کوبلن مي بافت. هيچ کدام نگاهش نکردند. فقط سيدحسين که به او لبخندي دوست داشتني تحويل داد و آستين هايش را بالا زد.
- امروز کي اذان مي گويد؟
اصغر تيزي رو به ياور گرفت: «آدم ساده هيس، مي خواهي پاسبان وليان بيايد و پوست از سرمان بکند؟»
بعد سرش را چند بار تکان داد و آنگاه نگاهش را غلتاند طرف سيدحسين.
- خود حسين آقا ...
سيدحسين دوباره خنديد. بعد تکيه داد به يکي از تخت هاي دو طبقه.
- «مگر يادتان ندادم»
ياور تيله پريد وسط. مثل گوي گردي بود که چند بار قل خورد. اگر سيدحسين نبود بچه ها دست مي گرفتند و بهش مي خنديدند. ياور تيله گفت: «من که بلدم، اما ...»
سيدحسين گفت: «بخوان»
پرويز کلاغ که بيدار شده بود با همان خواب آلودگي گفت: «اما يک کم يواش تر ... من خوابم مي آيد.»
ياور تا آمد بگويد : الله اکبر، سيدحسين فوري گفت: «آقا ياور ... وضو!»
ياور با خنده گفت: «آهان ... يادم نبود.»
بعد آستين هايش را بالا زد و از اتاق بيرون رفت. سيدحسين هم رفت. پرويز که پتوي کهنه وصله دارش را تا زير دماغش کشيده بود، داد زد: «آقاي اصغري مهندس، تو دوباره اتاق را با اين آت وآشغال هايت کردي کارخانه ساعت سازي؟»
اصغر بي آنکه حرفي بزند،فقط اخم کرد و با اشاره گفت: «برو بابا»
جاويد کوبلنش را به گيره ديوار آويزان کرد و از اتاق بيرون رفت. حالا اصغر مانده بود و پرويز. اصغر بساطش را جمع کرد. آنها را توي يک پاکت ريخت و گفت: «نه ... نشد مخم گير داره بايد بدمش به پاسبان خليلي ببردش تعميرگاه زندان.»
پرويز قاه قاه خنديد. بعد آرام شد وقيافه اي جدي به خود گرفت و گفت: «اولش چيزه ... به نظر من يک کار ديگر بکن!»
اصغر که حرف او را جدي گرفته بود پرسيد: «چه کاري؟»
پرويز پتو را کناز زد و چشم هاي خود را مالاند. گوشه چشم هايش قي داشت. خميازه کشيد ودست هايش را از هم باز کرد. بعد برخاست، آمد طرف اصغر. دست روي شانه او گذاشت و اصغر مشکوک نگاهش کرد. بعد پرسيد: «مي خواهي مسخره کني؟»
پرويز گفت: «نه به جان تو، من و مسخره گي، اصلاً آدمي امامزاده تر از من ديده اي؟»
اصغر گفت: «باز چشم حسين آقا را دور ديده اي؟»
پرويز پوزخندي زد. بعد گفت: «آهان داشتم مي گفتم ... بهتره که اون مخت را بدهي تعميرگاه. آن وقت ...»
بعد شکمش را گرفت و از خنده غش کرد روي يکي از تخت ها. اصغر کفري شد و لب خود را گاز گرفت. جرات دهن به دهن شدن را نداشت. پرويز يک سر و گردن از او بالاتربود.به قول بچه ها، در بند خيلي هم خر زور بود. کافي بود فقط يک مشت حواله شکمش کند. فوري چشم هايش سياهي مي رفت و نفسش مي بريد. البته اگر سيدحسين بود اين کار را نمي کرد، نه اين که از او بترسد. شرم داشت. سيدحسين آن قدر به او خوبي کرده بود که جوابش را بدي نمي داد. سيدحسين هم سر به سرش نمي گذاشت. فقط گاه مي نشست و دم خورش مي شد. با او اختلاط مي کرد و از شهر و محله و خاطرات بيرون زندان مي گفت. بعد يک جوري حرف هايش را ربط مي داد به خدا و پيغمبر. طوري که خوب توي دل پرويز و بچه هاي ديگر جا باز مي کرد بعد حرفش را مي زد و آنها را به قول جاويد توي لک مي برد. همه بچه ها رفته بودند بيرون براي وضو گرفتن و بعدش هم نماز جماعت.
پرويز به خودش گفت: «اه ... باز هم نماز جماعت ... اين سيدحسين هم ...»
خواست بگويد شورش را درآورده، دلش نيامد. سيدحسين مهربان تر از آن بود که پرويز پشت سرش هم بخواهد بدش را بگويد. فقط گاهي از کارهاي او لجش مي گرفت. از وقتي که به اتاقشان آمده بود. بچه هاي خيلي چيزها را کنار گذاشته بودند. سيگار کشيدن پنهاني، دهن به دهن شدن، بد و بيراه گفتن، قمار يا ...
جرم همه بچه هاي نوجوان بند با او فرق داشت. آنها يا سارق بودند يا معتاد يا شرکت در کارهاي بدتر مثل قتل و جنايت. اما سيدحسين يک زنداني سياسي بود. زنداني نوجواني که رئيس زندان به عمد او را به آنجا فرستاده بود. به خيال اين که توي آنها مچاله شود، له شود و آنها لت و پارش کنند. اما حالا عکس قضيه صادق بود. توي اين چند هفته سيدحسين شده بود مرشد و مراد آنها. با آن که سن کمي داشت هر دردي که داشتند، دکترشان بود. انگار تجربه آم هاي پير را داشت. مثل بزرگترها فکر مي کرد. مثل پيرترها حرف مي زد. قصه پيامبران مي گفت. نهج البلاغه مي خواند و قرآن ياد مي داد. آن اوايل چند نفري با او دست به يقه شدند، اما با صبر و لبخند همه شان را آرام کرد. حالا چند روزي بود که نماز جماعت برپا شده بود. اگر رئيس زندان، مسئول بند يا پاسبان ها مي فهميدند، جاي سيدحسين تو سلول بود. غذايشان هم شکنجه با انبرداغ و شلاق و آب جوش.
پرويز چنگ انداخت به موهاي کوتاه خود. دل و دماغ هيچ کاري نداشت. برخاست و بي حس و حال از اتاق بيرون زد. سيدحسين وقتي اقامه گفت، زير چشمي نگاه کرد طرف در، ياور سرجاي خود در کنار در اتاق ايستاده بود. حسين گفت: «الله اکبر»
بچه ها همگي گفتند: «الله اکبر»
چند تايي از اتاقهاي بغلي هم بودند. پرويز نبود. رفته بود هواخوري نماز اول تمام شد.
سيدحسين تعقيبات خواند. بعد ايستاد براي نماز دوم. ياور جاي خود را با جاويد عوض کرد.
- الله اکبر
ناگهان جاويد رنگ پريده و حيران گفت: «سرپاسبان وليان»
دو تا از بچه ها نماز خود را شکستند و از اتاق بيرون رفتند. جاويد فوري در را بست و پست آن سفت ايستاد. سيدحسين به همان آرامي نماز خواند. بچه هاي پشت سرش با دغدغه چشم به در داشتند.
ناگهان از پشت ميله هاي پنجره پشتي، دو تا چشم سبز لجني، خيره شدند به صف نماز. هيچ کسر فکر آنجا را نمي کرد. بچه ها به رکوع رفتند، بعد هم به سجده ... سپس برخاستند. سرپاسبان وليان لبخند معني داري زد. دماغش را محکم بالا کشيد يعني که کسي اينجاست. نگاه جاويد به او کشيده شد. لرزيد و همان جا نشست و گفت: «س ... سلام ... سرکار.»
سرپاسبان از پشت پنجره، سر خود را دزديد. جاويد به سر خود زد و گفت: «واي بيچاره شديم.»
نماز تمام شد بچه ها دور جاويد جمع شدند. از او پرسيدند: «کي بود؟ چي شده؟»
- سرپاسبان وليان بود.
جاويد برخاست و دمغ روي تخت خود نشست. با انگشت هايش ور رفت ونگاهش را قل داد طرف سيدحسين که در سجده بود. بعد گفت: «آره خيلي هم شاکي و خشمگين بود.»
بچه وا رفتند. سيدحسين سر از سجده برداشت. مهر کوچک خود را بوسيد و با خوشرويي گفت: «همگي بي خيال، اگر کسي بايد به بازداشتگاه برود و جواب بدهد منم سيدحسين علم الهدي!»
اصغر گفت: «نه ... ما هم مي آييم.»
سيدحسين دست در دست او گره زد و گفت: «نه، فقط امام جماعت، نه شما. شما حالا بوريد دنبال نهار.»
پرويز در را باز کرد و گفت: «امروز نهار با من بود.»
بعد قابلمه داغ آش را توي اتاق آورد. بچه ها مشکوک نگاهش کردند. پرويز قابلمه را گوشه اتاق گذاشت و وقتي نگاه سرد آنها را ديد پرسيد: «چيه ... دزد گرفتيد؟»
سيدحسين رفت سراغ سفره. بچه ها سرشان به کار خودشان گرم شد. حوصله پرويز داشت سر مي رفت. داد زد: «جاويد، بشقاب ها را بياور.»
جاويد تعلل کرد. پرويز خشمگين و تندخو برخاست: «چيه ... چرا به قيافه هايتان خون افتاده کارد بهتان بزنند نم پس نمي دهيد. خب به من هم بگوييد چي شده؟»
بعد رفت سراغ سيدحسين. صدايش آرام تر شد.
- تو بگو حسين آقا،تو که مثل دسته گلي.
سيدحسين با مهرباني گفت: «نه چيزي نشده. يک چيز کوچک بود که به من مربوطه.»
ياور جلو آمد و گفت:«تو کجا بودي؟ ... وقت نماز جماعت سرپاسبان وليان آمده بود.» اصغر پريد وسط حرفش و ادامه داد: «کار همه مان زار است و سر و کارمان با سلول و شکنجه»
پرويز مثل مارگزيده ها شد، از کوره در رفت و دور خود پيچيد: «يعني مي خواهيد بگوييد کارمن بوده، من غلط کردم. من اگر همه شما خل و چل ها را هم لو بدهم، اين تن زير تريلبرود اگر بد حسين آقا را بخواهم.»
بعد رفت گوشه اي از اتاق کز کرد. سيدحسين: «گفت حالا بيا سر سفره. من تو را خوب مي شناسم. مثل اين دو تا چشمهايم. دل تو پاک تر از آب چشمه است.»
بچه ها دور تا دور سفره نشستند. هول و اضطراب در نگاه همگي شان موج مي زد. اما سيدحسين آرام بود،فقط ته دلش از يک چيز مي ترسيد.
- نکند به خاطر من، اين بيچاره ها را زير کتک بگيرند!
پرويز گفت: «کاسه هايتان را بدهيد به من!»
سيدحسين دوباره به فکر فر رفت: «نه نمي گذارم،خودم مي شوم سپرشان. اگر نماز خواندن جرمه، من جورش را مي کشم.»
- شايد، پاشيد لاشخورها!
برق اتاق روشن شد. سرپاسبان وليان با تسمه افتاد به جان بچه و گرفتشان زير مشت و لگد همه از جا جهيدند. هنوز غروب نشده بود. سيدحسين نيم خيز شد. پرويز هول کرد. جاويد زد زيرگريه و سيخ ايستاد.
سرپاسبان گفت: «زودتر به خط شويد، آدم هاي زيادي، بايد بدهم گوشتتان را براي گرگ هاي بيابان چرخ کنند.»
سيدحسين اخم کرد و خواست سينه به سينه او بايستاد که يک نفر ساواکي به اتاق آمد
لینک کپی شد
نظر شما
