آثار شهيد - متن کتاب "آغازي بر يک پايان " (بخش دوم)

کد خبر: ۱۲۰۶۳۷
تاریخ انتشار: ۰۱ آذر ۱۳۸۷ - ۱۹:۴۱ - 21November 2008
 توضيح واضحات اينکه به قول قدما که مي گفتند « شرف المکان بالمکين »‌اعتبار اتاق نيز به آن ذي روحي است که در اتاق مي زيد يعني « انسان »‌و به عبارت بهتر «‌بشر»‌آن هم نه يک اتاق خاص هر اتاقي ! و نه يک بشر خاص هر فردي از افراد بشر يعني اوما نيسم ، و آن هم متنزل ترين صورت آن که انديويدواليسم باشد .
روي سخن با آقاي پاز نيست که بلعکس ذکاوت او را در کشف باطن اومانيسم بايد ستود . عجب آن است که همزمان با پروسترويکاي گورباچف و نويد آمدن ماهواره و تبليغات مک لوهاني دهکده جهاني و طرح فريضه « قبض و بسط تئو ريک شريعت »‌ناگهان اين سخن سر از روي جلد مجله جديدي در مي آورد که مدعي « نسل سوم »‌است و گويا مراد از اين « نسل سوم »‌سومين نسل هنرمنداني است که بي اعتنا به حقايق انکار ناپذيري که آغاز عصر جديدي از حيات بشر را نويد مي دهد همچنان چه در غالب و چه در محتوا وابسته به تفکر و هنر غرب هستند . اولين نسل لابد همان ها هستند که همراه با آش مشروطه سر از سفارت انگليس بر آوردند و دومين نسل هم نسل کافه نادري و تهران پالاس و جشن هنر شيراز هستند و اين نسل سوم نيز آن طور که پيداست قصد کرده اند که ميراث انقلاب را به نام خود تمام کنند .
عالم درگير حادثه عظيم تحولي است که همه چيز را دگرگون خواهد کرد و اين تحول خلاف اين دو قرن گذشته ، نه از درون تکنولوژي که از عمق روح مجرد انسان برخاسته است . استمرار اين تحول هرگز موکول به آن نيست که تجربه تشکيل نظام حکومتي اسلام در ايران به توفيق کامل بينجامد ؛ اين امري است که به مرزها محدود نمي ماند و اگر رنسانس توجه بشر را از آسمان به زمين بازگرداند اين تحول بار ديگر بشر را متوجه آسمان خواهد کرد . اين راهي است که انسان فردا خواهد پيمود و چه بخواهد و چه نخواهد لا ييسم و اومانيسم در همه صورت هاي آن محکوم به شکست هستند .
اومانسيم يا در مصداق جمعي بشر ظاهر مي شود و کار به جامعه پرستي و سوسيا ليسم مي‌کشد و يا در مصداق فردي بشر به فرد پرستي مي انجامد و مدعي فرياد مي زند که «‌هر اتاقي مرکز جهان است »‌.‌«‌هر اتاقي مرکز جهان است »‌يعني هر فردي از افراد بشر قطب عالم است و اين صورت ديگري از همان «‌تعميم امامت »‌است که بني صدر مي گفت : يعني اومانيسم نه تنها با نظريه « ولايت و امامت »‌جمع نمي شود که در مقابل آن است و همين دليل براي آنکه اين جمله از ميان همه افاضات اومانيسمي جناب اکتا ويو پاز انتخاب شود و روي جلد يک مجله فرهنگي ـ هنري به چاپ رسد کافي است .
همه مخالفان با همين «‌ولايت است که در افتاده اند . نمي خواهم بگويم با «‌ولايت فقيه »‌ولايت اعم از ولايت فقيه است . فلذا هر نوع معارضه اي با ولايت ناگزير به مقابله با ولايت فقيه صورت سياسي ولايت است مي انجامد . نظريه قبض و بسط تئوريک شريعت نيز دانسته يا ندانسته نحوي از انحاي مقابله با ولايت است منتها در مقدمات منطقي استدلال با آن در افتاده است نه در نتايج . اما ولايت در همه صورت ها و مراتب آن مستغني از براهين فلسفي، امري فطري است و انسان به شهود فطري آن را در مي يابد چه بتواند بر اين حقيقت برهان فلسفي اقامه کند و چه نتواند . پس اينان بايد با نظريه «‌فطرت »‌نيز مقابله کنند که مي کنند .. بگذريم . مي خواستم بگويم آن رشته‌اي که همه مخالفت هاي ظاهراً گوناگون را به هم پيوند مي دهد چيست که اجمالا عرض کردم .
در طول اين قرن همه انقلاب ها ـ و بزرگ ترين آنها دو انقلاب کمونيستي چين و شوروي ـ در برابر غرب سياسي شکست خوده اند و اين امر غربي ها و غرب زدگان را به اين توهم کشانده است که انقلاب ايران نيز نخواهد توانست در برابر غرب تاب بياورد . تبليغات فرهنگي و ژورناليستي داخلي نيز کاملا همسو با تبليغات جهاني از همين تصور دفاع مي کنند . اگر چه شيوه دفاع و مقابله آنها کمتر سياسي و بيش تر فرهنگي است و همان طور که گفتم نه با نتايج سياسي نظريه ولايت که با همه وجوه آن در حوزه هاي مختلف نظري و عملي در افتاده اند دانسته يا ندانسته . يعني همه مخالفتها را نيز نبايد آگاهانه و از سر غرض پنداشت .
در نظر بنيانگذار جمهوري اسلامي ، اسلام عين ولايت بود . مردم نيز فطرتاً به ولايت فقيه ايمان داشتند و اصلاً «‌تقليد »‌در ميان شيعه به معناي پذيرش ولايت فقها و مجتهدان است در حوزه احکام عملي . عمل و نظر نيز در حقيقت عالم نه ـ در منطق ارسطويي ـ دو نحو از تحقق و تعين يک وجود واحد است و بنابراين تشکيکاتي مبني بر انشقاق نظر و عمل و يا « عدم رابطه توليدي »‌ميان ادراکات حقيقي و اعتباري ـ‌از لحاظ منطقي ـ نمي توانند تأثيراتي آني در تضعيف اين رابطه فطري داشته باشند .
جمهوري اسلامي آن سان که از نظر امام وجود داشت نظامي است مبتني بر ولايت که بر رأي جمهور مردم نيز تکيه دارد و اين معنا را هرگز نبايد با دموکراسي خلط کرد . دموکراسي را مي‌توان مسامحتاً اينچنين معنا کرد : حکومت مردم بر خويش بر اساس قوانيني که خودشان وضع کرده اند . حال آنکه «‌مردم »‌در اين تعريف يک لفظ موهوم است و مصداق ندارد . کدام مردم ؟ مگر ممکن است که مردم در همه امور به اشتراک نظر دست يابند ؟ پس در تعيين مصداق ناچار بايد به طور مشروط لفظ « مردم »‌را به توده اي از مردم اطلاق کرد که بر خود و گروه‌هاي ديگري از جمعيت يک کشور که با آنها اشتراک نظر ندارند حکومت مي کنند .
گذشته از اين اگر هم بتوانيم فرض کنيم که اين توده حاکم همانا اکثريت جمعيت يک کشور باشند دموکراسي هرگز با حکومت اسلامي جمع نمي شود چرا که در احکام و قوانين امکان عدول از کتاب الله وجود ندارد و حق قانونگذاري غير مشروط از مردم سلب گشته است و قوانين پارلماني تنها در حدود شرع مشروعيت مي يابند . پس در جمهوري اسلامي رأي مردم محکوم و محدود به حدود ولايت است . اين کجا و دموکراسي کجا ؟ و اگر کساني هم نادانسته حکومت اسلامي را عين دموکراسي مي انگارند مرادشان بيان اين حقيقت است که « مردم اسلام را مي خواهند و اسلام عين ولايت است .»
چرا ما از اثبات مغايرت بين حکومت اسلامي و دموکراسي مي هراسيم ؟ زيرا هنوز در فضاي فرهنگي غرب نفس مي کشيم و در تبليغات جهاني غرب حکم براين قرار گرفته است که« هرچه غيردمکراسي است استبداد است » خير اينچنين نيست . دموکراسي ـ حکومت مردم ـ در برابر تئوکراسي ـ حکومت خدا ـ است و حکومت خدا لزوماً غير مردمي نيست چنان که دموکراسي در غرب نيز به اعتقاد ما اکنون در يک «‌حاکميت استبدادي پنهان »‌صورت بسته است .
حکومت خدا يعني حکومت احکام خدا از طريق بندگاني که با اين احکام از ديگران آشنا تر هستند يعني ولايت مجتهد يا فقيه . واين حکومت ضرورتاً مردمي است چرا که دست بيعت مردم نيز در آن دخيل است همين سان که هست .
هرچه مخالفت هست در داخل و يا خارج از کشور با همين ولايت است در حوزه هاي مختلف سياست ، فرهنگ ، اجتماع ، هنر و غيره هم .« درد دل »‌نويس هفته نامه « آينه »‌نيز با همين ولايت يعني بسيجي ها و اعضاي انجمن هاي اسلامي در حوزه عرفان نيز اين همه عرفان هاي جوراجور رنگارنگ بيهوده سر از ميان کتاب ها ونشريات وتئاتر ها وسينما ها در نياورده اند . اگر آنها بتوانند شاخص هاي تفکر مستقل انقلاب را با تفکر غربي جمع بزنند ديگر امکان ادامه حيات مستقل انقلاب را بدون وابستگي از ما سلب خواهد شد و آنگاه تن به پروسترويکايي ديگر ـ از نوع اسلامي آن (!) ـ خواهيم سپرد .
اين امکان وجود ندارد .پروسترويکاي گورباجف نوعي بازگشت به اصل است ، چرا که سوسياليسم خود از صورت هاي تحقق اومانيسم است . و به اين ترتيب از آغاز هم کمونيسم و دموکراسي دو صورت از تحقق يک امر واحد بوده اند و جنگشان با يکديگر در عوارض است نه در جوهر . اما جمع شدن با غرب براي براي حکمومت اسلامي جز با عدول از اصول امکان پذير نيست .
غرب نيز دوران تاريخي خويش را طي کرده است و اکنون روبه سوي اضمحلال و فروپاشي دارد. غرب وشرق سياسي هر دو مظاهر تاريخي اومانيسم بوده اند و اکنون اومانيسم به سر رسيده رفع تباين ايد ئولوژيک شرق و غرب سياسي نيز از نشانه هاي تاريخي اين حقيقت است . اکنون انسان بار ديگر از زمين و نفس خويش روي گردانده است و به عالم معنا و آسمان توجه يافته و اين مستلزم انقلاب و تحول ديگر است خلاف آنچه در رنسانس روي داد . انسان يک بار ديگر تولد يافته است و عصري ديگر آغاز شده و کره زمين پاي در آخرين مرحله تاريخ پيش از پايان جهان نهاده است .فَتَلَقي آدم‘‌مٍن رَبه کلٍماتٍ فَتابَ عَلَيهٍ …
















وفاق اجتماعي
پيش از هر چيز بايد به کيفيت تکوين وفاق اجتماعي نظر کرد . چرا که وفاق امري قراري نيست و شاخصه‌هاي بيروني آن نيز با قرارداد حاصل نيامده است . سير تکويني وفاق اجتماعي بي هيچ ترديد از درون انسا نها به سوي بيرون آنهاست و بنابراين بحث در اين معنا لزوماً به ايجاد و يا تقويت وفاق اجتماعي منجر نمي شود مگر آنکه نفس «‌معرفت نسبت به چگونگي ايجاد وفاق اجتماعي »‌را لازمه بقاي آن بدانيم که البته در اين صورت اين بحث را بايد از لازم ترين مباحثي دانست که بايد مورد طرح قرار گيرد .
وقتي مي پرسيم که «‌شاخصه هاي وفاق اجتماعي در جمهوري اسلامي چيست ؟» بايد توجه داشت که جمهوري اسلامي خود معلول و نتيجه يک وفاق اجتماعي است نه آن و بنابراين درست تر آن است که پرسيم « علت تکويني وفاق اجتماعي بر حکومت جمهوري اسلامي چيست ؟ » و قبل از اين سئوال همان طور که گذشت بايد از چگونگي تکوين وفاق اجتماعي نيست بر سر کار با شد – چنان که رژيم شاهنشاهي ايران چنين بود – و در حالتي ديگر ممکن است که مردم بر امر معيني – که بعدها به صورت شاخصه اي براي وفاق اجتماعي ظهور کند – اتحاد و اتفاق پيد ا کنند حال آنکه آن امر پيش از اين قرار داد نشد ه باشد و يا از جانب حکومتي که بر سرکار است مورد تأيد نباشد چنان که مردم ايران بر رهبري اما م امت به وفاق رسيده بودند حال آنکه حضرت او هنوز در تبعيد بود .
وفاق اجتماعي حاصل مي آيد که جامعه اي بر امري معين به اتفاق و اتحاد دست يابد و چون فردي واحد عمل کنند – و البته وفاق به اين معنا هرگز مطلقاً به دست نمي آيد و به طور نسبي وقتي « عموم »‌مردم بر امري اتفاق کنند معناي « وفاق »‌محقق شده است .
از جانب ديگر بايد توجه داشت که هر چه عموم مردم بر آن اتفاق يا بند لزوماً‌حقيقت و عدالت نخواهد بود و «‌اکثريت آرا »‌ضرورتاً متمايل به جانب حق و عدالت نيست چنان که در دوران رايش سوم ، راسيسم هيتلري امري بود که اکثريت مردم آلمان بر آن به اتفاق رسيده بودند . رأي اکثريت مردم لزوماً « محترم »‌نيست و اگر قاعده حکومت ها بر اين قرار گرفته است نه به آن دليل است که وفاق اجتماعي بر امري معين ميزان (تشخيص) حق از باطل است بلکه به آن علت است که توافق اجتماعي لازمه ايجاد و بقاي حکومت‌هاست . حکومت اگر غصب نشده باشد عهدي است که عموم مردم با حاکمان بسته اند و به همين علت هم اين توقع وجود دارد که در صورت وقوع جنگ مردم داوطلبانه حضور يابند و عهدي را که بسته‌اند پاس دارند .
سخن مولانا در خطبه «‌شقشقيه »‌که فرمودند :… لَولا حضور‘ الحاضرِ و قيام ‘ الحجه بِوجود ِ الناصرِ و ما اَخَذَ الله ‘ علَي العلَماءِ اَن لا يقاروا علي کظَه ظالٍم و لا سَغَبِ مَظلوم لَاَلقَيت‘ حَبلَها علي غارِبِها بيانگر اين حقيقت است که وجود قبول خلا فت درباره حضرت مولي علي (ع ) به اجتماع اين سه امر باز مي گردد : بيعت کردن مردم وجود نصرت کنندگان و پيماني که خداوند از علما گرفته است براي ياري مظلومان ؛ حال آنکه خلافت حق مطلق او بود . و البته اين لفظ « حق» را نبايد به مفهوم کنوني لفظ گرفت که در برابر «تکليف » واقع مي شود . در اينجا حق و تکليف لازم و ملزم يکديگرند اگر چه « حق خلافت »‌تا هنگامي که با « بيعت عموم مردم » جمع نشود « اثبات تکليف »‌محقق نمي شود .« اسقاط تکليف »‌نيز در باب خلافت – که ظاهر ولايت است ـ با عدم اقبال مردمان که در اينجا آن را « عدم وفاق اجتماعي »‌بايد خواند به انجام مي رسد . پس وفاق اجتماعي اگر چه شرط تشکيل حکومت است و لازمه بقاي آن اما ميزان ( تشخيص) حق از باطل نيست .
درباره کيفيت تکوين وفاق اجتماعي نيز بايد گفت که اگر چه عوامل بيروني – همچون تبليغات و …- مي‌‌تواند در رساندن مردمان به يک توافق اجتماعي مؤثر باشد اما اصل همان تحول دروني است که بايد اتفاق بيفتد . تا اين تحول دروني روي ندهد عموم مردم بر يک امر واحد اجتماع و اتفاق نمي يابند و شاخصه هاي وفاق اجتماعي نيز خواه نا خواه همان اموري است خواهند بود که مردمان بر آن به اتفاق رسيده اند .
مردماني که بر يک غايت واحد به اتفاق رسيده اند را بايد « امت »‌خواند در معناي امت اين «‌غايت و ملت واحد »‌مستتراست . «‌ملت »‌را به معناي قرآني آن به کار برده ام که مرادف با معناي «‌دين و آيين »‌است و به مصداق آياتي چند و از جمله ثُمّ اَوْحَينا اِلَيْک اَنِ‌اتّبع مٍلَه اِبراهيم َ حَنيفاً ملت در قرآن به همين مفهوم استعمال شده است .اگر لفظ « امت »‌صبغه اي ديني دارد به آن علت است که دين عميق ترين و حقيقي ترين و ماندگارترين امري است که مي تواند مردمان را به يک «‌وفاق جمعي دروني » برساند و اين وفاق جمعي دروني لازمه وفاق اجتماعي بر شاخصه هاي بيروني است آيه مبارک اِنّ اللهَ‌لا يُغَيّرُ ما بِقَومٍ حَتي يُغَيّروا ما بِاَنفُسِهِم در واقع شاهدي قرآني است بر اين معنا که هر تغييري اجتماعي لاجرم بر يک تحول انفسي مبتني است و تا اين امر انفسي و دروني اتفاق نيفتد وفاق اجتماعي ممکن نيست .
در تاريخ اين پنجاه سال اخير براي اولين بار جدايي پاکستان از هند (1947) و تشکيل جمهوري اسلامي پاکستان (1956) و براي دومين بار انقلاب اسلامي ايران نشان داد که « دين »‌در جهت تکوين يک امت واحد درعرض سرزمين ، تاريخ ، آداب و سنن و زبان مشترک واقع نمي شود بلکه ساير اشتراکات اگر در طول «‌دين واحد » واقع نشوند قدرت و امکان ايجاد يک امت – و يا به تعبير امروزي ها ملت – واحد را ندارند .
تنها توافق اجتماعي ماندگار دين است ، اگر چه تجربه نشان داده است که امور ديگري نيز مي‌توانند براي مدت کوتاه مردمان را به اتحاد و اتفاق و اتخاذ يک طريق و يا حکومت واحد راهبر شوند . تمدن غرب حکومت هاي ناسيوناليستي و انقلاب کمونيستي روسيه شواهدي در تأييد اين مدعا هستند که اگر چه وفاق اجتماعي مي تواند بر امري مغاير و حتي متضاد با « حکم فطرت و عهد ازلي انسان » ـ يعني اَلَسْتُ بِرَبّکم قالوا بَلي ـ واقع شود اما جز براي مدتي کوتاه پايدار نيست . تمدن غرب در حال فروپاشي است و اين فروپاشي نيز سير تکويني از درون به سوي بيرون دارد نه بالعکس ؛ يعني تحول انفسي انسانها در رويکرد دوباره به عالم معنويت است که مبدأ اين فروپاشي ـ‌که به سرعت مراحل تکوين خود را طي مي کند ـ واقع شده است .
تحقيقات ماکس وبر در جامعه شناسي اديان نيز نشان داده است که حتي تمدن امروز که با انقلاب تکنولوژيک تحقق يافته عرصه تعين مسيحيت وجود پيدا نمي کرد ، روحيه سرمايه داري که منشاء انقلاب صنعتي است که در اروپاي غربي ـ و بالخصوص انگلستان ـ بسط نمي يافت و بالتبع ، تمدن تکنولوژيک غرب نيز ظهور پيدا نمي کرد . ماکس وبر صراحتاً بيان مي دارد که اگر پروتستانتيسم قرب به خدا را در هويت دنيايي بشر معنا نمي کرد و همچنان ملازمه قرب به مسيح با رهبانيت حفظ مي شد ، اروپا امکان رويکرد به روحيه سرمايه داري را نمي يافت ؛ اگر چه پيش از انقلاب صنعتي ، زمينه تکوين رفرم در مسيحيت را بايد در تحولي انفسي جست و جو کرد که با رنسانس در جان بشر غربي واقع شده بود .
وفاق اجتماعي مي تواند بر تمام نيازهاي واقعي و يا کاذب بشر وقوع پيدا کند چنان که جمعي گرسنه در طلب نان قيام کنند و يا جماعتي از بردگان براي کسب آزادي اتفاق حاصل کنند و يا آن‌سان که در دنياي وارونه امروز مرسوم است جماعتي از همجنس بازان براي لغو قوانين مزاحم نيازها ي کاذب خويش به تشکيل دمونستراسيون اتحاديه و يا حتي حزب اقدام کنند . اما اين توافق‌هاي جمعي هرگز نمي تواند به طور وسيع و يا پايدار اتفاق بيفتد . نيازهاي پايدار تر وجود بشر مي توانند منشاء و مبدأ توافق هايي عميق تر و ماندني تر را فراهم آوردند اما از همه نيازها قدرتمند تر و عميق تر ، حکم فطرت و اقتضاي عهد ازلي انسان است که در دين معنا مي شود .
احزاب نيز بر اساس توافق هاي جمعي ايد ئولو ژيک تأسيس مي شوند اما به مصداق کلُ حِزبٍ‌بِما لَدَيهِم فَرِحون کار حزب بازي به گروه گرايي و ترجيح منافع حزب بر حقيقت مي انجامد و به اين معنا در همين روزگار ما و در همين روزهاي حاضر ، عملکرد هر دو جنا ح سياسي متقابل ـ راست و چپ ـ‌شاهدي است بر اين مدعا که يک حزب خواه نا خواه منافع حزبي خود را بر حقيقت ترجيح خواهد داد مگر آنکه چنين فرض کنيم که منافع يک حزب بتواند مساوق با حق و عدالت باشد که حتي در بهترين شرايط نيز امکان وقوع چنين امري به چشم عقل و منطق مستبعد مي‌‌نمايد
اگر به کيفيت تکوين انقلاب اسلامي از مبادي آن ـ که مساجد باشند ـ بر محور غاياتي واحد يعني رهبري امام امت (قدس سره) و تأسيس حکومت اسلام بنگريم به رأي العين خواهيم ديد که هيچ امر ديگري نمي توانست به طور طبيعي مردم به اتفاق و اتحاد برساند و بزرگ ترين مصداق وفاق اجتماعي در تاريخ معاصر را متحقق کند . حتي « حزب جمهوري اسلامي »‌نيز که در غايات حکومت اسلامي اشتراک کامل داشته نيز نمي توانست در نهايت امر از يک هويت مستقل که او را تشخيص و وجود بخشيده بود اعراض کند و اين هويت اگر عين هويت حکومت جمهوري اسلامي بود که خود به خود ضرورت و جود حزب از ميان بر مي خاست ـ چنان که بعدها اين امر اتفاق افتاد ـ و اگر هويت حزب از هويت نظام متمايز بود اين تمايزات در ادامه مسير لاجرم منتهي به تعارض مي شد . پس اگر نظام جمهوري اسلامي چنان که حق است مي خواست حقانيت خود را در وفاق اجتماعي امت مسلمان ايران پيدا کند مي بايست که از اتکا به يک حزب خاص ـ هر چند حزب جمهوري اسلامي ـ پرهيز کند .
وفاق اجتماعي مردم ايران بر دشمني با نظام شاهنشاهي نيز مبتني نبود اگر چه اين دشمني وجود داشت ؛ بغض آنان در برابر رژيم شاه به تبع حب آنان نسبت به امام (ره ) و اسلام وجود پيدا کرده بود و بنا براين اگر حضرت او اصرار بر سرنگوني شاه نمي داشت اين امر توسط مردم واقع نمي شد .
شريعت ظاهر دين است و حضرت امام امت ( ره) نه فقط عامل به شريعت ، که مظهر کامل حقيقت دين بود . وفاق اجتماعي بر محور دين نمي تواند در نسبت با شريعت که ظاهر دين است وجود بيايد ؛ وفاق اجتماعي بايد در نسبت با شريعت که ظاهر دين است به وجود بيايد ؛ وفاق اجتماعي بايد در نسبت با حقيقت دين ايجاد شود که ولايت است . اگر درباره نماز گفته اند که تأسيس حکومت اسلامي براي اقامه نماز است ، راست گفته اند چرا که نماز حقيقت دين را محفوظ مي دارد و چنانچه همين نماز حقيقت خويش را گم کند و در ظواهر تشريعي نماز تحجر پيدا کند ، هيچ گرهي را باز نخواهد کرد چنان که در عربستان سعودي نکرده است . در عربستان سعودي در اوقات نماز مردم را به ضرب باتون و شلاق به مساجد مي رانند اما اين تنها نمازي نيست که بتواند شيطان را براند ، بلکه نقابي است که شيطان هم در پس آن پنهان مي شود ـ و شده است. پس وفاق اجتماعي مردمان نسبت به ظاهر شريعت بيهوده است و دين را در جامعه تحقق نخواهد بخشيد باطن شريعت است که مي تواند « امت واحد » را که مصداق وفاق اجتماعي مردمان بر يک دين است متحقق سازد .
حقيقت دين اسلام در شريعت ظهور يافته است اما کدام شريعت ؟ نماز و روزه و زکات و حج و انفاق و امر به معروف و نهي از منکر مي توانند مبدل به صورت هايي شوند که در درونشان اضداد خويش را پنهان کرده باشند ، چنان که حج اگر شيطان هنگامي تحقق خواهد يافت که به فرمايش آن مظهر روح اللهي بشر ، رجم شيطان واقعي که آمريکا و اعوانش را نيز شامل مي شود وقوع پيدا کند . خوارج نيز با انتساب به ظاهر شريعت شمشير بر فرق سر باطن شريعت ـ‌که مولا علي باشد ـ‌کوبيدند . پس ولايت باطن شريعت است و اسلام آوردگان بايد ميزان را در تبعيت از ولايت بجويند به طول رکوع و سجود و زخم پيشاني که خوارج نيز اين همه را داشتند .
اما از جانب ديگر به بهانه اين حکم نيز نمي توان تيشه بر اصل شريعت زد آن سان که باطني مسلکان زده اند . حراست از حقيقت دين را بايد در حراست از مرزهاي شريعت جست و اگر نه ميزاني براي تمييز متقيان از غير آنان وجود ندارد که ندارند . و بر اين مبناست که حکم را بايد بر ظاهر راند و اِنّ اَکرَمَکم عٍنَد اللهِ اَ تفيکم را نمي توان چون قاعده اي که ظهور دنيايي داشته باشد به کار گرفت .
رويکرد به ولايت فقها مقتضاي فطرت دينداري است و اين امري است فراتر از مباحث فقهي گوناگوني که در رد و يا اثبات فقها انجام مي گيرد . انسان ديندار يا خود به اجتهاد رسيده است و يا از آنان که عالم به دين هستند تبعيت مي کند و اين وفاق اجتماعي امري است ملازم با دينداري .
ديني که شريعت ظاهري ندارد ـ همچون شينتوئيسم ژاپني ها ـ و يا شرايع خاص خويش را به حداقل ممکن رسانده است ، به راحتي با شريعت دنياي امروز که از لحاظ فلسفي مبتني بر پوزيتيويسم است و از لحاظ عملي با پرستش ابزار اتوماتيک ظهور پيدا کرده قابل جمع است . ديني که شريعت ندارد چون خيمه اي است که تيرک ندارد و با نخستين طوفان برچيده مي شود شريعت نيز که مجموعه احکام دين است نمي تواند کاملاً سيال باشد چرا که اصلاً دين ثابت با قول و فعل ثابت ظهور پيدا مي کند و اگر انتظار داشته باشيم که ديني حقيقت ثابت داشته باشد در عين شريعت سيال نقض غرض کرده ايم .
حقيقت دين اگر چه از يک جانب با حيرت و دهشت و رازباوري همراه است اما از آنجا که نفس‌الامر يا واقعيت عالم ثابت است و روح انساني نيز در اصل وجود خويش با اين حقيقت ثابت متحد است ناگزير است از آنکه معرفت خويش را از عالم در آداب و سنن متنزل کند و از طريق عمل به اين آداب و سنن ثابت به عهد ازلي خويش وفا کند .
حقيقت اسلام در شريعتي ظاهر شده که در اصول همچون نماز و روزه و حج و زکات وجهاد و امر به معروف و نهي از منکر ثابت است اما در بسياري از مصاديق ، متغير به اجتهاد زنده . اجتهاد زنده لازمه زنده مانده شريعت و حکومت دين است چرا که اگر چه موضوعات همواره ثابت است اما مصاديق همواره در تغييرند و اين تغيير مدام ايجاب مي کند که اجتهاد نيز علي الدوام جوابگوي اين تغييرات باشد . فقاهت از يک جانب به اين معنا باز مي گردد و از جانب ديگر معناي تحت اللفظي خويش که از جمله در اين آيه مبارک قرآن آمده است : قَد فَصَّلنا الاياتِ لِقومٍ‌يًفقهون . اين توسع در معناي فقه را مي توان در تمام طول تاريخ اسلام در حوزه هاي علوم الهي پيدا کرد . در تمام طول اين تاريخ به تناسب فلسفه و کلام و عرفان نظري مقوم اين معناي از فقه بوده اند .
علوم تجربي اگر فارغ از غايات توسعه تکنولوژيک و تبعات اجتماعي و سياسي و اخلاقي آن ملاحظه شوند هرگز مقابله اي جدي با دين و دينداري نخواهند داشت چرا که اصلا اين علوم که متکي بر تجربه هستند وعلت ايجاد و توسعه شان نياز بشر را به استفاده از طبيعت است در عرض علوم نظري نيستند . اين علوم جهان را فارغ از اغراض نيازمندانه بشر نمي بينند و امکان صدور احکام کلي درباره عالم را ندارند اما وقتي باد عجب که لازمه حيات غفلت مندانه بشر روي اين سياره خاکي است در احکام جزئي اين علوم دميده مي شود در نظر جاهل چنين مي آيد که مي‌توان با اين احکام جهان را تفسير و تبيين کرد . متدولوژي علوم ما را بي نياز از فلسفه و علوم الهي نمي کند و از علوم طبيعي نمي توان انتظار داشت که احکام ما بعد الطبيعي صادر کنند . توهمي که با فلسفه علم براي بشر امروز حاصل شده و خود را بي نياز از فلسفه و علوم عقلي و الهي مي بيند از آنجا ريشه گرفته که عقل نظري متدو لوژيست ها ، به اقتضاي کلي نگري فطري خويش بي آنکه خودشان بر اين معنا آگاه باشند ، احکام جزئي و ابطال پذير علوم تجربي را بر عالم کلي اطلاق بخشيده است غافل از آنکه پيدايش اين احکام محدود به کنکاش ها و اغراضي غير علمي است که صرفاًِ‌ماهيت کاربردي دارد وجز در محدوده اين اغراض وبراي دوراني کوتاه پايدار نخواهند ماند . ضرورت اين تلاش مستمري که از يک سوپراگماتيسم حاد بشر امروز و از سوي ديگر اتوماتيسم منتزع از تکنولوژي ـ‌که حياتش در عدم تأمل و توقف است ـ آن را ايجاب کرده اند . علوم تجربي را هر چه بيش تر به سوي تخصص شدن و خوض در جزئيات جدا افتاده از کل رانده است و اين سير خواه نا خواه متناقض با کلي بيني و کل گرايي که عرصه حيات عقل نظري و الهي است عمل مي کند .
عالم جديد و لوازم آن را بايد در پرتو حکمتي که از تفقه در دين حاصل مي آيد شناخت ، نه آن ‌سان که خود خويشتن را معرفي مي کند ، اگر چه علوم تجربي نيز که محدود به اغراض الحادي بوده اند جز براي چند قرن نتوانسته اند که بشر را از اين دور کنند و اکنون که عرصه مجهولات تا آنجا وسعت يافته است که بشر حقارت خويش را در برابر عظمت جهان مجهولات به چشم مي بيند به ناچار بار ديگر روي به جانب عالم معنا آورده است .
ما نمي توانيم به عالم جديد پشت کنيم و چشم از تکنولوژي و علوم جديد بپوشيم اما در عين حال هرگز نخواهيم توانست بر محور توسعه تکنولوژي آن سان که در غرب روي داده است وفاق اجتماعي پيدا کنيم . توسعه تکنولوژي در غرب با غلبه روحيه سرمايه داراي و نفي شريعت ملازمه داشته است و اين امر به تبع تمدن غرب تنها در ميان اقوامي محقق خواهد شد که هويت تاريخي مستقلي ندارند و يا در ذات دين و سنت هايشان ممانعتي در راه رويکرد به اين شريعت جديد که با تمدن اومانيستي غرب ظهور کرده است وجود ندارد . در ژاپن نه تنها دين وسنت چون عامل بازدارنده بر سر راه توسعه تکنولوژيک و رشد سرمايه داري عمل نکرده است بلکه بالعکس ، دين شينتو و سنت هاي کهن ژاپني چون خاک آماده اي است که شجره سرمايه داري و تکنيک در آن ريشه دوانده است . مهم ترين صفاتي که شينتو ئيسم را آماده گر قبول اين روح جديد ساخته آن است که شينتوئيسم يک دين اسطوره اي و کاملا ابتدايي است که نظام اخلاقي ومنسجم و معيني نيز ندارد و به عبارت ديگر اين دين داراي شريعت ثابت و معين نيست .
روشنفکران غرب زده و يا وابسته در کشور ما با علم به اين حقيقت که روح عرفان اسلامي ـ وبه عبارت بهتر عرفان شيعي‌‌ـ سد راه قبول شريعت علمي جديد است سعي دارند که با عرفي کردن تفکر غربي و اعمال رفرم هاي پروتستانتيستي در تفکر ديني ، اين مانع را ازسر راه بردارند و بسياري از روشنفکران متشرع نير بدون خود آگاهي و از سرجهل نسبت به تبعات مساعي خويش با اين تلاش ها همراهي و همسويي مي کنند . تهاجم فرهنگي غرب عليه تفکر انقلابي اسلام نيز همين خللي که در عزت و استقلال ملي ـ‌که عين هويت ديني ماست ـ توسط روشنفکران غرب زده داخلي ايجاد شده است مؤثر مي افتد . حکايت اين روشنفکران غرب زده همان حکايت « اسب چوبي تروا»‌که در شکم خويش سربازان دشمن را پنهان داشته است .
اگر اين تفسيرهاي پروتستانتيستي جديد از شريعت وجود نداشت . تهاجم فرهنگي شيطان اکبر و حتي ماهواره مي توانست در نهايت به قوام و استحکام هر چه بيشتر رابطه اين امت با دين رسول الله بينجامد ، چرا که از يک سو تجربه تاريخي نشان داده که اسلام هواره از درون شکست برداشته و هجوم بيروني فقط هنگامي مؤثر افتاده که نفاق در بناي مستحکم دين ايجاد خلل کرده است و از سوي ديگر اصلا حقيقت اسلام در مبارزه با شيطان ظهور پيدا مي کند و اين حکمتي است که در آفرينش شيطان وجود دارد .
ذکر اين نکته نيز لازم است که حکومت ديني تا هنگامي پا برجاست که روحانيتٍ واليانٍ حکومت باقي است . نظام اسلامي جسمي است که بايد قابل روح دين باشد و اگر روحانيت دين اسلام در جسمانيت نظام حکومتي که خود را بدل از شريعت محسوب مي دارد استحاله پيدا کند حفظ چنين نظام آن غرض اوليه و اصلي را که تأسيس حکومتي ديني بود نقض خواهد کرد . واليان حکومت اسلامي بايد تا آنجا که ممکن است تشبه به رسول الله (ص) پيدا کنند و تنها در همين صورت است که خواهند توانست ظاهر عالم جديد را با باطن دين اسلام هم جمع کنند و اگر نه خود مرعوب و مفتون غرب خواهد شد و طعمه شياطيني که دام خويش را برظاهر شريعت گسترده اند و بنابراين وفاق اجتماعي بر ولايت فقها تا هنگامي پا برجا خواهد بود که فقها و واليان حکومت خود را مصداق حقيقي فقه و ولي حفظ کرده اند و اگر نه اين ولايت خود به خود اسقاط خواهد شد .وفاق اين امت برمحور « مليت » نيز امکان پذير نيست . مليت ـ ناسيوناليسم ـ‌اگر فارغ از معناي جديد آن لحاظ شود هرگز بدون معتقدات ديني و فرهنگ و ادب معنا نخواهد گرفت . مليت به مفهوم جديد
(ناسيون)‌به خودي خود با لزوم حاکميت ملي ملازم است و در اين صورت دين مشترک يک امر کاملا فرعي خواهد بود . الجزاير و پاکستان دو نمونه از حکومت هاي ناسيوناليستي هستند که در کشورهاي مسلمان تأسيس شده اند . اين صورت از ناسيوناليسم نمي تواند مستقل از غايات و لوازم تمدن تکنولوژيک سرمايه داري موجود شود . واليان حکومت پاکستان سعي کرده اند ظاهر شريعت را با باطن تمدن جديد جمع کنند که خواه ناخواه در هيچ يک توفيقي آن سان که بايد ندارند
هويت ديني و ملي ما يکي است چنان که ماهيت هر ملت بدون نسبت با دين و معتقدات مشترک تشخيص و ظهور پيدا نمي کنند و آنان که ناسيوناليسم را بهانه مخالفت با نظام اسلام کرده اند بايد به اين پرسش جواب گويند که وفاق اجتماعي ما بر محور مليت با رجوع به کدام دين محقق خواهد شد ؟ شاه معدوم دم از داريوش و کوروش بزرگ مي زد و ريا کارانه خود را سرسپرده آستان حضرت رضا (ع) مي نماياند . اما اطرافيان شاه و تئوريسين هاي دروازه تمدن بزرگ در جلسات خصوصي ترشان آداب وآيين هاي زرتشتيان را نيزـ‌فقط در ظاهر ـ احيا کرده بودند . آنها نابه خود دريافته بودند که موجوديت يک ملت بدون دين مشترک تحقق نمي يابد و اگر چه در باطن سرسپرده آستان ابليس اکبر ـ واضع شريعت جديد ‌ـ‌بودند . اما رويکردشان به شکوه و عظمت دوران هخامنشيان و آداب زرتشتيان براي گريز از اسلام بود همان راهي که اکنون صدام يزيد و حکام عربستان و اردن .. نيز در پيش گرفته اند .
از جانب ديگر نبايد پنداشت که گرايش هاي ملي از هر نوع منافي وفاق اجتماعي ما بر ولايت فقيه و شريعت اسلام هستند . ديندارترين مردمان وطن دوست ترين مردمانند و حُبّ الوطَنِ مٍن الايمانِ صدق محض است . تماميت ملي ما را نيز در جنگ هشت ساله مؤمن ترين مردمان به دين اسلام حفظ کردند . داعيان ملي گرايان در جست وجوي سوراخ هايي براي فرار از ولايت مطلق هستند و اين بهانه را پيش کشيده اند . هويت فرهنگي اين امت نيز در عين آنکه نسبتي با فرهنگ جهاني دارد و نسبتي ديگر با فرهنگ هاي محلي و بومي ، معين و مستقل است و روشنفکران غرب زده به جاي آنکه سرگرداني خود را به اين امت نسبت دهند بايد در انديشه علاج خويش از التقاط فرهنگي برآيند .
وفاق اجتماعي بر دشمني با ابليس اکبرـ‌آمريکاي جهانخوار و قداره بند ـ نيز امري متحقق است مشروط بر آنکه مردمان صادقانه از قواعد جديد اين مبارزه آگاه شوند . سياست هاي خارجي جمهوري اسلامي ايران بدون رودربايستي گرفتار عدم تشخيص و حيراني است ومردم ايران در طول سالهايي که از پيروزي انقلاب مي گذرد آموخته اند که واقعيت را در عمل بجويند نه در سخن البته نمي توان انکار کرد که عالم سياست پيچيدگي هاي خاص خويش را دارد و عامه مردم نيز از پيچيدگي گريزانند و بنابراين شايد امکان نداشته باشد که مردمان در عالم پيچيدگي سياست خارجي ورود پيدا کنند اما آنها صداقت را در مي يابند و اگر تا کنون نيز با وجود همه معضلات کمر شکن بر مبارزه پاي مي فشارند شايد علتي جز اين نداشته باشند .
گسترش تکنولوژي ارتباطات و پديدارهاي ويدئووماهواره هم نبايد که ما را مرعوب کنند . اگر معتقد هستيم که دين اسلام عين فطرت بشر است نبايد ترسي به دل راه دهيم و البته از اين واقعيت نيز نبايد اسبابي براي غفلت زدگي خويش فراهم کنيم . اومانيسم مسلط بر عالم جديد اگر چه براي دوراني کوتاه سلطنت بر جهان و روان انسانها را در کف دارد اما از آنجا که بر حقيقت مبتني نيست خواه ناخواه به بن بست محال خواهد رسيد ـ که رسيده است ـ ودر اين حالت چون عقربي که در محاصره آتش خود را نيش مي زند ، اسباب فروپاشي و اضمحلال را خود عليه خويشتن فراهم خواهد آورد و از درون خويش فرو خواهد پاشيد . فرو ريختن مرزهاي جغرافيايي در جهان ارتباطات اگر چه در ظاهر به ضرر ماست اما در باطن امر چنين نيست . غرب از فروريختن اين مرزها بيش تر در وحشت خواهد افتاد ، چرا که سلطنت او بر فريب استوار است و هر چه بگذرد مردم جهان بيش تر به واقعيت امر پي خواهند برد .
نمي خواهم بگويم که امپرياليسمِ خبري و يا ارتباطي وجود ندارد و يا ما بايد در برابر ماهواره و ويدئو تسليم شويم ، بلکه مي خواهم بگويم همان سان که امپرياليسم سياسي از درون خواهد پاشيد ، امپرياليسم ارتباطي نيز عناصر منافي با ماهيت کنوني خويش را در ذات خود دارد و في‌المثل اگر ما نمي توانيم ورود ويدئو را به کشور خود کنترل کنيم ، غرب هم از اعمال اين کنترل عاجز است . اکنون در افغانستان شبکه ويدئويي غير رسمي مجاهدين افغاني عملا در خدمت غايات آنان ، مرزهاي تبليغاتي رژيم را انکار مي کند . امپرياليسم ارتباطي دير يا زود ناگزير خواهد شد که تسليم حقايق شود و آن روز است که اين عقرب خودش را نيش خواهد زد .
عصر تمدن غرب و سيطره روح سرمايه د اراي بر بشر به پايان رسيده و عالم در محاصره حقيقت است . اکنون اگر چه شبکه قاچاق ويدئويي وفاق اجتماعي ما را بر محور دين و اخلاق مذهبي تهديد مي کند اما حقير اين عرصه را آوردگاه مبارزه اي عظيم مي بينيم که بين آدم و دعوات شيطاني نفس اماره اش درگير است .آدم فريب خورده و از بهشت حقيقت وجود خويش هبوط کرده اما ديگر توبه اش مقبول افتاده است و زود است که باز گردد : فَتَلَقي آدَمُ مٍن رَبّه کلَماتٍ فَتابَ عَلَيهٍ‌. شيطان از سوراخ هايي که شبکه ويدئويي در خانه ها گشوده است سرک مي‌کشد ؛ بايد اين شبکه را کنترل کرد اما در عين حال را ه حسن استفاده از اين مرزهاي فروريخته بر ما بسته نيست .















اسلاميت يا جمهوريت ؟
يادم هست آن روزها که تازه انقلاب اسلامي پيروز شده بود و براي نخستين بار به عنوان «‌جمهوري اسلامي » براي اين نظام تازه اي که همچون ثمره سياسي انقلاب اسلامي تلقي مي شد بر سر زبان ها افتاده بود يکي از نويسندگان سياسي صاحب شهرت که بعدها سر از لوس آنجلس بر آورد من باب تشکيک در امکان ديگر تحقق چنين نظامي به اين استدلال آويزان شده بود که
« اصلاً جمهوري اسلامي ديگر چه صيغه اي است ؟ اين که جز يک ترکيب موهوم بيش نيست و مگر جمع اين دو ـ جمهوري و اسلاميت ـ ممکن است ؟ »
بعد از سيزده سال که از آن روزها مي گذرد يک بار سخن از انتزاع و انفصال اين دو امر از يکديگر مي رود ؛ و هر چند امروز به صورتي ديگر . مناديان اين انفصال اگر چه اين بار ترکيب اين دو معنا را غير ممکن نشمرده اند و از اصل عقلي امتناع تناقض نيز سوء استفاده نکرده اند ، اما باز هم بي محابا قاعده براهين خويش را بر انتزاع اين دو مفهوم از يکديگر نهاده اند که يعني اين ترکيب هنوز هم تعريف ناشده و موهوم است .
اين سخن در هر شرايط ديگر اگر طرح مي شد خود را چنين موهن و غرض آلود نمي نمود که امروز …. امروز که طرح انفصال و انفکاک اين دو مفهوم از يکديگر بر يک سابقه فرهنگي ـ و باز هم غرض آلود ـ بنا شده که چون دم خروس از زير پيراهن صاحب سخن بيرون زده و اغراض او را آشکار مي کند : نسبيت حقيقت ، اصالت دادن به متدولوژي علوم تجربي در برابر تعقل و تفکر نظري و تفقه عجز فقه از جوابگويي به اقتضائات زمان ، تقابل و تعارض مديريت فقهي و مديريت علمي ، قبض و بسط تئوريک شريعت و… از اين قضايا . اگر اين تئوري بافي ها را با حمايت بي‌دريغ از جريان هاي رسواي غرب زده روشنفکري و نفي ولايت مطلقه فقه ـ که پرچم سياسي اين جماعت است ـ جمع کنيد ديگر براي تشخيص افق وغايات اين سخن ها چندان دچار سردرگمي نخواهيد شد .
غايات لامحال اين راه تغيير ماهيت نظام است از طريق انحلال اسلاميت نظام در جمهوريي آن .. و آيا اين همان امري است که اين جماعت مي خواهند ؟ نمي دانم .
« جمهوري اسلامي » علي رغم آنکه ازچهل و چند سال پيش به اين سو حکومت پاکستان خود را به آن منتسب مي دارد ، بدون ترديد تعبيري کاملا بديع و بي سابقه است . خواهم گفت که
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین